مهمان گرامی به انجمن خانواده کوچ خوش امدید. لطفا برای دسترسی به تمام امکانات سایت اینجا کلیک کنید ثبت نام شما به سرعت انجام خواهد شد و شما میتوانید در جمع گرم خانواده کوچ فعالییت خود را اغاز کنید و از همه امکانات سایت که برای کاربران مهمان غیرفعال شده است استفاده کنید. منتظر حضور گرم شما در جمع بزرگ خانواده کوچ هستیم .
㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡
تالارهای گفتوگوی نور ازمهدی


+ پاسخ به موضوع
صفحه 1 از 10 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 136

تعداد نمایش : 6991 , تعداد پاسخ ها : 135
موضوع: ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

  1. Top | #1

    چون آدمک زنجیر...
    عنوان کاربر
    نفوذی!
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    14
    وضعیت تاهل
    انتخاب نشده
    جنسيت
    نوشته ها
    25,432
    نوشته های وبلاگ
    68
    پسندیده
    31,083
    مورد پسند
    30,216 بار در 13,726 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    شده چند ساعت هی از این وبلاگ بپری به اون وبلاگ و هر بار ذوق کنی از خوندن یه چیز جالب؟

    قصد دارم پستایی که تو وبلاگای مختلف میبینم رو با اسم وبلاگ اینجا بزارم

    اگه دوست دارین شما هم بزارین
    فقط سیاسی نزارین که



    +++++++++++


    بابا- توی سالاد پیاز هم بریز.
    آنی- پیاز دوست ندارم.
    بابا- اما بدن تو به پیاز هم احتیاج دارد!
    آنی- بدن من به خیلی چیزهای دیگر هم نیاز دارد که ندارد!
    بابا- مثلا چی؟
    مامان از توی آشپزخانه- شوهر!!

    از وبلاگ:جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.


    با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است
    با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
    نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق
    آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
    -صائب-

  2. Top | #2

    رها ... رها ... رها ... مــن
    عنوان کاربر
    Scarlett
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    15
    وضعیت تاهل
    در رابطه دوستی
    جنسيت
    نوشته ها
    17,294
    پسندیده
    22,531
    مورد پسند
    24,268 بار در 11,531 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    عاشق بلاگ این دخترم...
    مرسی:gol
    منم اگه تونستم میزارم:gol
    2 نفر این پست را پسندیدند : adamak, sonia


  3. Top | #3

    چون آدمک زنجیر...
    عنوان کاربر
    نفوذی!
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    14
    وضعیت تاهل
    انتخاب نشده
    جنسيت
    نوشته ها
    25,432
    نوشته های وبلاگ
    68
    پسندیده
    31,083
    مورد پسند
    30,216 بار در 13,726 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    حكايتي ازپيامبر(ص) و علي (ع) جمعیت زیادی دور حضرت علی حلقه زده بودند.
    مرد وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: -یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
    -علی در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
    مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد.
    در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید : -اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر:جمعیت ایستاده بود پرسید: -علم بهتر است یا ثروت؟
    -علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی. نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست. -
    در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد،
    -و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!

    هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: -یا علی! علم بهتر است یاثروت؟
    -حضرت‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.
    -نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. -حضرت‌ علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.
    -با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد: -یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
    امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.
    همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.
    در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید: -یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
    -امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
    مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آن‌گاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و علی هم درِ آن! هرچه از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این مضحکة مردم نشده‌ایم، به دیگران بگوییم، نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت: از کجا معلوم! شاید این چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آن‌وقت در میان مردم رسوا می‌شود و ما به مقصود خود می‌رسیم! مردی که آن طرف‌تر نشسته بود، گفت: اگر پاسخ دهد چه؟ حتماً آن‌وقت این ما هستیم که رسوای مردم شده‌ایم! مرد با همان آرامش قلبی گفت: دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما باید خلاف گفته‌های پیامبر را به مردم ثابت کنیم.
    -در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید، -که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است. ** **
    سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…
    -نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.

    نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند.
    در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید: -یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
    نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند: علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند.
    فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند،
    صدای امام را شنیدند که می‌گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم. *
    منبع * کشکول
    بحرانی، ج1، ص27. به نقل از امام
    علی‌بن‌ابی‌طالب، ص142.

    وبلاگ:جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    ویرایش توسط adamak : ۱۳۹۰/۰۵/۰۱ در ساعت 22:26
    8 نفر این پست را پسندیدند : 30NeS0rKh, Amir02, Azade, parastu, sonia, Strider, لاله, yazahra02
    با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است
    با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
    نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق
    آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
    -صائب-

  4. Top | #4

    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    107
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    جنسيت
    نوشته ها
    4,383
    نوشته های وبلاگ
    1
    پسندیده
    11,850
    مورد پسند
    3,390 بار در 2,148 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    خیلی قشنگ بود . مرسی:gol
    2 نفر این پست را پسندیدند : adamak, Amir02

  5. Top | #5

    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    25
    وضعیت تاهل
    در رابطه دوستی
    جنسيت
    نوشته ها
    3,557
    پسندیده
    5,479
    مورد پسند
    6,728 بار در 2,551 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.

    چهار شب قبل خوابش را دیدم. خواب پدر بزرگم را که چند سال پیش دراثر بیماری مرموزی که مربوط قسمتهای تحتانی اش می شد مرده بود. مرگش خاطره غم انگیزی بود. یک روز عصر در حالی که نور طلایی رنگ خورشید به داخل اتاق می تابید مُرد. آخرین جمله ای که گفت این بود: «کدوم پفیوزی تو آفتابه وایتکس ریخته بود؟». متاسفانه پدر بزرگ عادت قدیمی داشت که باید با آفتابه خودش را می شست. و حالا کسی نمی دانست چکسی اشتباها در آفتابه وایتکس ریخته بود و باعث مرگ پدر بزرگ شده بود.
    داشتم می گفتم که خواب پدر بزرگ را دیدم. کاملا نورانی بود و دوتا بال سپید رنگ داشت که با آنها پرواز می کرد. کنارم نشست و گفت: چطوری عوضی؟
    - اوه سلام پدر بزرگ...خوشحالم میبینمت...حالت چطوره؟
    - اوضاع روبه راهه پسر... مشکل فقط اینجاست که مدام باسنم می خاره...به غیر از مشکل خارش همه چیز عالیه...
    - پدر بزرگ دلم برات تنگ شده بود ممنون که اومدی به خوابم...
    - بسه دیگه... حوصله لوس بازی ندارم.
    - پدر بزرگ دنیای بعد مرگ چطوره؟ ترسناک نیست؟
    - نه احمق جون اینجا همه چیز ردیفه. قبل مرگ فکر میکردم این دنیا کارم تمومه ولی اشتباه میکردم. اینجا کلی رفیق پیدا کردم. با یه اکیپ روح دختر پسر رفیق شدم. وقتی میرفتن شمال تو جاده تصادف کردن مُردن. خیلی باحالند. صبح ها میریم مسابقات پرتاب هاله. ظهرها یه سر میرم کافه بهشت حسابی می نوشیم. شبها هم میریم پشت سیم خاردارای جهنم از آدم معروفا امضا میگیریم...گاهی هم دید میزنیم...می فهمی که؟
    چه جالب پدر بزرگ پس اوضاع بد نیست...خوش بحالت...حالا چی شد که یاد من کردی؟
    - راستش اصلا قرار نبود بیام سراغت...ولی ماجرا اینه که من یه کار ناتموم تو دنیای شما دارم که باید انجام بشه. یعنی یکی باید اینکارو برام انجام بده. اولش خواستم برم به خواب ماشاالله خان رفیقم. اما اون بیچاره شبها بی خوابه. نهایت یکی دوتا چُرت کوچولو بزنه که اونم خیلی کوتاهه. وقت نمیشه براش توضیح بدم. علاوه بر اون اگه تو خواب ببینه اوضاعم خوبه ممکنه واسه زنش تعریف کنه زنش هم بزاره کف دست مادر بزرگت اونم حالمو بگیره...زنها رو که می شناسی. بعد خواستم برم تو خواب اون دایی عوضیت ولی اونم خواب درست و حسابی نداره . شبا یا نشعه یا مسته. کلی خوابای مزخرف میبینه منم هیچ خوش ندارم لابلای خوابای مزخرفش برم ضمنا عقل درست و حسابی هم نداره نمیشه باهاش دو کلام حرف حساب زد. به خواب بقیه فامیل هم نمیتونم برم چون یه عده شون هر شب تا صبح مشغولن. راستی نمیدونم چرا اینا سیرمونی ندارن وقتی زنده بودم اصلن بهشون نمیومد اینقدر آتیششون تند باشه. به باقی فامیل هم اعتماد ندارم آخه وقتی زنده بودم بینمون شکرآب بود.
    - خب به من بگو پدر بزرگ...من حتما هر کاری بتونم برات انجام میدم.
    - البته تو هم خنگی. اما چاره ایی نیست. باید حسابی حواستو جمع کنی. به تمام مقدساتی که هر روزجاهای باکلاس بهشت میبینموشون قسم می خورم اگر گند بزنی هر شب روح این مرتیکه اصغر قاتلو از جهنم درمیارم می فرستم بیاد به خوابت.

    .......
    +مربوط به حدودِ یک هفته پیش
    + کافه چی ِ کافه کافکا ( چقدر "ک" :دی)
    +این پست ادامه داره و من فقط اولش رو گذاشتم
    + جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.

    :gol
    ویرایش توسط mrs.Niloofar : ۱۳۹۰/۰۵/۰۲ در ساعت 15:29
    7 نفر این پست را پسندیدند : *sana*, adamak, arezoo_67, parastu, sonia, star, Strider



    تو را صدا کردم/ در تاریک ترین ِ شب ها دلم صدایت کرد/ و تو با طنینِ صدایم به سوی من آمدی / و با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی/ برای چشم هایم با چشم هایت / برای لب هایم با لب هایت / با تن ات برای تن ام آواز خواندی / من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم/ با تن ات انس گرفتم،/ چیزی در من فروکش کرد / چیزی در من شکفت/ و من دوباره در گهواره ی کودکی ِ خویش به خواب رفتم/ و لبخند ِ آن زمانی ام را/ باز یافتم.

  6. Top | #6

    چون آدمک زنجیر...
    عنوان کاربر
    نفوذی!
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    14
    وضعیت تاهل
    انتخاب نشده
    جنسيت
    نوشته ها
    25,432
    نوشته های وبلاگ
    68
    پسندیده
    31,083
    مورد پسند
    30,216 بار در 13,726 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    یک حقیقت تلخ:
    توی تختخوابتی، ساعت 6 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت 7:45 دقیقه ست
    توی کلاسی، ساعت 9:30 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت هنوز 9:31 دقیقه است



    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    8 نفر این پست را پسندیدند : *sana*, 30NeS0rKh, alexjon, mrs.Niloofar, parastu, sonia, Strider, undead_knight
    با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است
    با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
    نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق
    آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
    -صائب-

  7. Top | #7

    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    25
    وضعیت تاهل
    در رابطه دوستی
    جنسيت
    نوشته ها
    3,557
    پسندیده
    5,479
    مورد پسند
    6,728 بار در 2,551 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    می‌فرماد که: «جاست بیکاز یو واز رایت، نات مینز دَت یو وازنت رانگ»

    1
    خانم الیزابت کوبلر- راس، چهل و اندی سال پیش، پنج مرحله‌ی معروف اندوه را تبیین فرمودند، که دست‌شان درد نکند. پنج مرحله‌ای که سیر مواجهه‌ی انسان با یک «فقدان» را نشان می‌دهد. بحث ایشان البته در حوزه‌ی مرگ بود، در حوزه‌ی برخورد انسان با پدیده‌ی مرگ، خودش یا دیگری. با ثبت مراحل روانی پانصد بیمارِ روبه‌موت، به‌مرگ‌خودآگاه. که چه‌طور انکار می‌کنیم و خشمگین می‌شویم و چانه‌زنی می‌کنیم و افسرده‌گی پیشه می‌کنیم و در نهایت می‌پذیریم. همان موقع هم اذعان فرموده بودند خانم، که لزومن ممکن است سیر مراحل به همین ترتیب نباشد. یا یک حرکت رفت‌وبرگشتی برای مدتی، بین مراحل اتفاق بیفتد. سرهرمس اصولن از شیفته‌گان اصل تعمیم است. مدام هم دوستانش به او تذکر می‌دهند که این با آن فرق دارد. به خرجش می‌رود؟ نمی‌رود. به قولِ آقای دکتر هاوس، آدم‌ها عوض نمی‌شوند، می‌خواهند، نیاز دارند، اما نمی‌شوند. آقای دکتر هاوس البته اصولن الگوی خوبی نیست در زنده‌گانی، نمی‌شود آدم خودش این همه رقت‌انگیز باشد، الگو هم باشد.

    2
    ازدست‌دادنِ جان، ازدست‌دادنِ یک عزیز، ازدست‌دادنِ شغلی که دوست داریم، دوستی‌ای که سیراب‌مان می‌کند، معشوقی که جانش به بهار آغشته‌ست، ضایع‌شدنِ یک امیدِ حجیم، لجن‌مال‌شدنِ یک آرزوی وسیع، ترکِ دیار، یار، غار، چوب، هر چیزی. بنی‌بشر در برابر هر تغییری واکنش‌ مشابه نشان می‌دهد: اندوه. و لاجرم می‌افتد در طی مسیر مراحل پنج‌گانه‌ی فوق‌الذکر. هرکی به نوعی.


    + باز فقط یک قسمت از پست.

    سِر هِرمِس
    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    4 نفر این پست را پسندیدند : adamak, parastu, sonia, star



    تو را صدا کردم/ در تاریک ترین ِ شب ها دلم صدایت کرد/ و تو با طنینِ صدایم به سوی من آمدی / و با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی/ برای چشم هایم با چشم هایت / برای لب هایم با لب هایت / با تن ات برای تن ام آواز خواندی / من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم/ با تن ات انس گرفتم،/ چیزی در من فروکش کرد / چیزی در من شکفت/ و من دوباره در گهواره ی کودکی ِ خویش به خواب رفتم/ و لبخند ِ آن زمانی ام را/ باز یافتم.

  8. Top | #8

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    /اردیبهشت/۱۳۹۰
    شماره عضویت
    814
    نوشته ها
    1,642
    پسندیده
    364
    مورد پسند
    864 بار در 595 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    از انسانها غمی به دل نگیرید، زیرا خود نیز غمگین اند، با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند............!

    حرفهای بی مخاطبجهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    3 نفر این پست را پسندیدند : adamak, parastu, sonia
    سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای/ نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای/شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت /انتظارت من کشت توی سالی که گذشت...

  9. Top | #9
    Ava
    Ava آنلاین نیست.

    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    121
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    پسندیده
    2,199
    مورد پسند
    8,002 بار در 3,524 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    من زن ام...



    به نام خدای نزدیکم



    من بعد از تو متولد شدم...
    من زن ام
    همام حوایی که تورا از بهشت برین ُآواره ی این کویر اضطراب کرد...
    من همان کینه ی کهنه ی هزاران ساله ام...
    من بعد از تو آمدم ...
    نمی خواهم دوم باشم ولی ...اول هم نمی خواهم باشم...سایه ی تو هم نیستم ...
    من می خواهم زن باشم شانه به شانه ی تو...
    شیطان تو را نتوانست فریب دهد اما مرا... چرا
    راستی هنوز هم نگفته ای چطور با آن همه ادعا گول مرا خوردی...گرچه هنوز هم خام فریب های زنانه ام می شوی و به روی خود هم نمی آوری .. شاید هم اصلا نمی فهمی...
    من زن ام یاد گرفته ام سکوت کنم خیلی وقت ها ...گاهی فریاد هایم نیز در سکوت می شکنند ...
    وقتی یک جور ی به شال قرمزم زل می زنی ... می دانی قرمز رنگ قشنگیست؟؟
    وقتی به خودت اجازه دادی و پاکی ام را فدای ..هوس هایت کردی...باز هم سکوت می کنم .نمی دانم چه مرگم می شود که فریاد نمی زنم ... اشک هم نمی ریزم...
    تو خیلی وقتها خیلی چیزها را نمی بینی...شرم چشمانم و سرخی گونه هایم را وقتی کلمات پاستوریزه نشده ات را روانه ی من می کنی می بینی؟
    تو از چشمانم فقط مقدار زیبایی اش را می بینی ...غمش را ...حرفش را نادیده می گیری...ولی من خیلی وقتها می خوانم چشمانت را و باز هم سکوت...
    تو همیشه پاک تر از من بودی ..و من می شوم بلای آخر الزمان... من عصیان می کنم فقط ...و فقط یاد گرفتی مرا سرزنش کنی که چرا فاطمه (س) نیستم ؟؟؟به من بگو تو چقدر علی (ع) شدی؟؟!!
    من در عصیان فروغ غرق می شوم و تو بی شرمانه می گذری و می گویی چند؟؟؟
    من دلم را باتو لای همان گل های سرخی که نمی دانم برای چند نفر بردی جا می گذارم ...
    من دلم را توی چشمانت جا می گذارم وتو راحت می روی ...روحم زن می شود و تو مرا جا می گذاری...
    من با درد می آفرینم ...عجیب زندگی ام با درد عجین شده ...خاک من از درد بود و دل ...خاک تو شاید خیلی وقت ها دل هم نداشت... دل نداری که گاهی صورتم یکهو کبود می شود...و من هی می گویم پایم به پله گیر کرد....افتادم!!!
    من می آفرینم ...من با درد می آفرینم و با یک لبخند کودکم عاشق می شوم ...
    من زن می شوم...من مادر می شوم ...من زیبا می شوم ...من احساس می کنم ...
    شعر می گویم ...
    من عجیبم ...اشک می ریزم...من فال های حافظ را اگر اسم تو نباشد باور نمی کنم...
    من اگر عاشق شوم ، نمی توانم ...تو اگر عاشق نشوی هم می توانی...
    من اگر بی وفا شوم خائنم و تو ...مردی فقط ...
    مرد ...
    این کلمه ی سه حرفی عجیب برایم سخت می شود گاهی اوقات...
    اگر نخواهمت ...باز هم سایه ات را برای مصلحت می خواهم ..مصلحتی که مردان قانون نویس تعیین می کرده اند...
    من، دختر حوا...یاد گرفته ام عریانی دلم را لااقل، بگذارم برای کسی که با دستانش می بخشد ،و با چشمانش می گوید...
    من دختر همان حوایم..هنوز هم سیب می چینم...و تو هنوز آدم نشدی...
    من بعد از تو آمدم ...
    نمی خواهم دوم باشم ولی ...اول هم نمی خواهم باشم...سایه ی تو هم نیستم ...
    من می خواهم زن باشم شانه به شانه ی تو...






    در وبلاگ ِجهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    7 نفر این پست را پسندیدند : adamak, bella, farhikhte, marjan313, mrs.Niloofar, parastu, sonia

  10. Top | #10

    رها ... رها ... رها ... مــن
    عنوان کاربر
    Scarlett
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    15
    وضعیت تاهل
    در رابطه دوستی
    جنسيت
    نوشته ها
    17,294
    پسندیده
    22,531
    مورد پسند
    24,268 بار در 11,531 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    این زندگی فانتزی ندارد ، مگر خود را به خواب بزنی ، بیدار که می شوی ،
    آن چنان از حقیقت می ترسی که به گه خوردن می افتی .






    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.

    7 نفر این پست را پسندیدند : adamak, marjan313, mrs.Niloofar, parastu, sepidar, sonia, undead_knight


  11. Top | #11

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    /اردیبهشت/۱۳۹۰
    شماره عضویت
    814
    نوشته ها
    1,642
    پسندیده
    364
    مورد پسند
    864 بار در 595 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    سهراب نیستم ، و پدرم هم تهمتن نبود


    اما زخمی در پهلو دارم که به دشنه ای تیز پدرم برایم به یادگار گذاشته است

    هزار سال است که از زخم پهلوی من خون میچکد و من نوشدارو ندارم

    پدرم وصیت کرده است

    که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کی کاووسی گردن کج نکنم و گفته است که زخم در

    پهلو و تیر در گرده خوشتر تا طلب نوشدارو از کسان

    زیرا درد است که مرد میزاید و زخم است که مرد می آفریند

    پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست .پس زخمهایت را گرامی بدار

    زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمهای بزرگ باش که

    نوشدارویی شگفت بخواهد

    و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست

    و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست

    او که نامش خداوند است

    پدرم گفته بود که عشق شریف است

    و شگفت است و معجزه گر

    اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است

    و نگفته بود او که نوشدارو دارد

    دستهایش اینهمه از نمک عشق پر است

    و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد ،

    بر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد !

    زخمی بر پهلویم است و خون میچکد و خدا

    نمک میپاشد و من پیچ میخورم و تاب میخورم

    و دیگران گمانشان که من می رقصم !

    من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم .

    زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم

    چوب نیستم

    خشت و خاک نیستم

    انسانم...

    پدرم وصیت کرده و گفته است:

    از جانت دست بردار از زخمت اما نه

    زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست

    و اگر دردی نباشد

    در پی نوشدارو نخواهی بود

    و اگر عاشق نباشی

    خدایی نخواهی داشت

    دست بر زخمم میگذارم و گرامی اش میدارم

    که این زخم ، عــــــــــــــــشق است

    و عشق میراث پدر است......

    از عــــــرفان نظر آهاری


    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    2 نفر این پست را پسندیدند : adamak, parastu
    سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای/ نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای/شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت /انتظارت من کشت توی سالی که گذشت...

  12. Top | #12

    دنبــالــَـم نگــــرد ، مــَـن خــودم گــُـم شـده اَم
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    13
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    جنسيت
    نوشته ها
    6,543
    نوشته های وبلاگ
    2
    پسندیده
    25,586
    مورد پسند
    5,267 بار در 2,971 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    کـوه هم که باشی
    کافیست لحظه ای شیرینی اَش را بچِشی
    نا غافل فرهــاد می شوی


    وبلاگ ِ
    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    ویرایش توسط sonia : ۱۳۹۰/۰۵/۰۶ در ساعت 21:22
    3 نفر این پست را پسندیدند : adamak, mrs.Niloofar, parastu
    مـن ایـن چـشم هـای ِبــی تــو را
    بــه کجـای ِایــن شهـر بـدوزَم
    کــه هنـوز
    نرفــتــه بـاشـی ...

    [SIGPIC][/SIGPIC]

  13. Top | #13

    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    تاریخ عضویت
    /دی/۱۳۸۹
    شماره عضویت
    25
    وضعیت تاهل
    در رابطه دوستی
    جنسيت
    نوشته ها
    3,557
    پسندیده
    5,479
    مورد پسند
    6,728 بار در 2,551 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    اینکه عشق در نگاه اول چیز خوبیه یا نه رو نمی دونم
    از من نپرسید
    من فقط می دونم عشق در نگاه آخر آدمو جر می ده


    + چند پستِ قدیمی:

    >این عزیزانی که امروز زنگ اف اف رو می زنن و جلوی دوربینش قرار نمی گیرند
    یادگاران آن پدرانی هستند که دیروز روز در پاسخ به سوال "کیه؟" ی اف اف
    می گفتند : منم!
    -----------

    >امیر و نازنین به درد هم نمی خورند.
    امیر و نازنین با هم که باشند اصلا درد ندارند.
    ----------

    >ــ دوتا بلیط مکبث
    ــ بفرمائید... ۱۴ تومن
    ــ گرون شده؟ مگه ۷ تومن نیست؟
    ــ گرون نشده ... دوتا خواستین
    ــ جدی گفتم دوتا!؟ ببخشید...یکی لطفا
    ــ {لبخند دلسوزانه}
    ----------

    >
    کسی نمی فهمه دود سیگاره یا بخار
    کسی نمی فهمه اشکه یا بارون
    کسی نمی فهمه سرگردونی یا ماشین گیرت نیومده
    خلاصه که روزای سرد بارونی حرف نداره

    ---
    سیب زمینی خورها
    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    ویرایش توسط mrs.Niloofar : ۱۳۹۰/۰۵/۰۷ در ساعت 11:32
    9 نفر این پست را پسندیدند : adamak, Azade, bella, farhikhte, marjan313, morteza, sepidar, sonia, star



    تو را صدا کردم/ در تاریک ترین ِ شب ها دلم صدایت کرد/ و تو با طنینِ صدایم به سوی من آمدی / و با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی/ برای چشم هایم با چشم هایت / برای لب هایم با لب هایت / با تن ات برای تن ام آواز خواندی / من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم/ با تن ات انس گرفتم،/ چیزی در من فروکش کرد / چیزی در من شکفت/ و من دوباره در گهواره ی کودکی ِ خویش به خواب رفتم/ و لبخند ِ آن زمانی ام را/ باز یافتم.

  14. Top | #14

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    /اردیبهشت/۱۳۹۰
    شماره عضویت
    814
    نوشته ها
    1,642
    پسندیده
    364
    مورد پسند
    864 بار در 595 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    زلال که باشی دیگران سنگ های کف رودخانه ات را می بینند....!!!!

    برمی دارند ونشانه می روند درست سوی خودت .

    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    2 نفر این پست را پسندیدند : mrs.Niloofar, sonia
    سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای/ نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای/شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت /انتظارت من کشت توی سالی که گذشت...

  15. Top | #15

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    /اردیبهشت/۱۳۹۰
    شماره عضویت
    814
    نوشته ها
    1,642
    پسندیده
    364
    مورد پسند
    864 بار در 595 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پیش فرض پاسخ : ㋡ ▬►♥ وبلاگ گردی ♥◄▬ ㋡

    فقط گرگ ها نیستند كه لباس میش بر تن می كنند پرستو ها

    هم لباس مرغ عشق بر تن می کنند


    عاشق كه شدی كوچ می كنند...
    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.
    5 نفر این پست را پسندیدند : adamak, AtiyeH, bella, mrs.Niloofar, sonia
    سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای/ نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای/شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت /انتظارت من کشت توی سالی که گذشت...

+ پاسخ به موضوع
صفحه 1 از 10 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

وبلاگ گردي

وبلاگ گردی

وبلا گ گردی وبلاگ گردیاز کدوم خاره برمی گردی به منوبلاگ گردی ازاد وبلاگگردی15191714 10181915وبلاك گرديسایت وبلاگ گردیوبلا گ بن تنوب لاک گردی

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اطلاعات تماس با مدیریت
جهت ارتباط با مديریت خانواده کوچ مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : Admin[@]koooch[.]com
SMS : -----------
خانواده کوچ مجددا توسط سرور های قدرتمند HostDL پشتیبانی میشود
طراحی وکدنویسی توسط تیم قدرتمند Vbiran.ir