مهمان گرامی به انجمن خانواده کوچ خوش امدید. لطفا برای دسترسی به تمام امکانات سایت اینجا کلیک کنید ثبت نام شما به سرعت انجام خواهد شد و شما میتوانید در جمع گرم خانواده کوچ فعالییت خود را اغاز کنید و از همه امکانات سایت که برای کاربران مهمان غیرفعال شده است استفاده کنید. منتظر حضور گرم شما در جمع بزرگ خانواده کوچ هستیم .
رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی
کاربری
کاربر گرامی به مجموعه تالارهای خانواده کوچ | koooch خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 105

موضوع: رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

  1. #1
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی



    نام رمان : همخونه

    نویسنده : مریم ریاحی

    تعداد صفحات : 456

    مورد پسند از :


    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  2.  

     

  3. #2
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    خلاصه داستان : زندگی دختر جوانی است بنام يلدا که بنا به خواست پدرخوانده خود به صورت شش ماه با پسر پدر خوانده اش(شهاب) ازدواج میکند تا بنا به دلايلي مانند دو تا همخونه در کنار هم زندگی کنند و درمقابل ثروت پدر به صورت نصف نصف بینشون تقسیم بشه. این دو زندگی خود را درکنار هم آغاز میکنند و در اين داستان شخصيت شهاب خيلي مغرور و كم كم يلدا عاشق شهاب ميشود....

    ظهربود اواخر شهريور با اين كه هوا كم كم روبه خنكي مي رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشيد با قدرتي هر چه تمام تر به پيشاني بلند و عرق كردهي حسين آقا مي تابيد قطره هاي ريز و درشت عرق از سر روي او آرام آرام و پشت سرهمريزان بودند و روي صورتش را گرفته بودند چهره ي آفتاب سوخته اش زيرنورخورشيد برق مي زد اما گويي اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شيلنگ آبرا روي سنگ فرش حياط بزرگ و زيباي حاج رضا گرفته بود و به نظر مي رسيد قصددارد آنها را برق بياندازد . حسين آقا حالا ديگر هفت سالي مي شد كه سرايدار ي خانه ي حاج رضا را بر عهده داشت يعني درست از وقتي كه عموي پيرشبعد از سالها خانه شاگردي حاج رضا از دنيا رفته بود به ياد عمويش ومهرباني هايي كه او در حقش كرده بود افتاد او حتي آخرين لحضه ها هم از يادبرادر زاده ي تنهايش غافل نبود و از آقاي (احساني ) خواهش كرده بود مشحسين را نيز به خانه شاگردي بپذيرد.حسن آقا غرق در تغكراتش هر ازگاهي سرشرا تكان مي داد و با لبخند دندان هاي نامنظم و يكي در ميانش را به نمايشمي گذاشت. صداي در حياط كه با شدت كوبيده مي شد او را از دنيايش بيرونكشيد شيلنگ روي زمين رها شد آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روي زمينبرگشت يك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود لف لف كنان به سمت دردويدند در حالي كه صاحبشان بلند بلند مي گفت آمدم صبر كنيد آمدم با باز شدن در چهره درخشان دختري با پوستي لطيف و شفاف وقامتي متوسط نمايان شد در حالي كه با چشمان سياهش به حسين آقا چشم دوختهبود يا لبخند شيطنت باري گفت: سلام چه عجب مش حسين!يك ساعته دارم زنگ ميزنم
    توي حياط بودم دخترم صداي زنگ رو نشنيدم ديركردي آقا سراغت رو مي گرفت...
    يلدامنتظر شنيدن باقي حرفهاي مش حسين نماند محوطه ي حياط را به سرعت طي كردپله ها را دو تا يكي كرد و وارد خانه شد.آن جا يك خانه ي دو طبقه ي دويستمتري بود كه در يك از نقاط مركزي شهر تهران ساخته شده بود نه خيلي قديمي ونه خيلي جديد اما زيبا و دلنشين بود انگار واقعا هر چيزي سر جايش قرارداشت حياط بزرگ با باغچه اي كه بي شباهت به يك باغ نبود وانواع درخت ها وگل هاي زيبا در آن يافت مي شد در خانه به راهروي نسبتا طويلي باز مي شد كهديوارش با تابلو فرش هاي ابريشمي زيبا تزيين شده بود و فرش هاي كناره يدست بافت زيبايي كف آن را زينت مي داد راهرو به سالن بزرگي منتهي مي شد كهدر گوشه و كنارش انواع مبلمان استيل و اشياء گران قيمت قديمي وجديد دور همجمع شده بودند و موزه ي جالبي از گذشته ها و حال را ترتيب داده بودند.اتاقحاج رضا سمت راست سالن قرار داشت و چيزي كه در اتاق بيش از همه خودنماييمي كرد كتابخانهي بزرگ حاج رضا بود او علاقه ي خاصي به خواندن كتب تاريخيداشت و كاهي شعر هم مي خواند گاهي نيز از يلدا مي خواست كه برايش غزلياتشمس و سعدي يا حافظ بخواند.
    در اتاق حاج رضاني مه باز بود يلدا آهسته دستش را بع در برد و چند ضربه نواخت صداي مبهمياز داخل او را به ورود دعوت كرد حاج رضا روي مبل نشسته بود و در حالي كهقرآن بزرگي در دست گرفته و مشغول خواندن از بالاي عينك به يلدا نگاه كردوگفت : دخترم آمدي؟! چرا اين همه دير كردي؟ نزديك حاج رضا ميز مطالعه يبزرگ و زيبايي قرار داشت كه قرسودگي اش نشان از قدمت و اصالت آن را داشت يلدا جلو آمد و كلاسور و كيفش را روي زمين گذاشت و گفت: اول سلام به حاجرضاي خودم دوم اين كه ببخشيد به خدا من مقصر نبودم فرناز خيلي معطلمان كردمن فقط اين كلاسور را خريدم.
    حاج رضا لخندي زود و گفت: چرا باقي لوازمي را كه لازم داشتي تهيه نكردي؟!
    راستش بس كه فرناز تو اين مغازه و اون پاساژ سرك كشيد ديگه خسته شديم و من ونرگس هم از خريد كردن منصرف شديم البته تا ماه مهر نزديك هفده روز وقت داريم.
    حاج رضا ر حالي كه لبخند زنان يلدا رانگاه مي كرد شايد از آن همه شور و هيجان به وجد آمده بود گفت: عزيزم يلداجان! راستش مي خواستم راجع به مطلب مهمي باهات صحبت كنم اما اول برو لباسترو عوض كن و غذات رو بخور پروانه خانم غذاي خوشمزه اي درست كرده.
    پروانهخانم همسر مش حسين بود كه نظافت و آشپزي داخل منزل را به عهده داشت او زنمهربان با سليقه اي بود مثل مادري مهربان به كارهاي يلدا رسيدگي مي كرد.يلدا صندلي را پيش كشيد روي صندلي نشست و با نگاهي مضطب به حاج رضا خيرهشد و گفت: شما چي مي خواين بگين؟ اتفاقي افتاده؟ چند روز 1يش هم گفتين كه
    كار مهمي دارين موضوع چيه حاج رضا ؟ همين حالا بگين خواهش مي كنم.
    حاج رضا با چهره ي آرام و مهربانش زمزمه كنان صلواتي فرستاد و قرآن را بست وعينك را از روي صورتش برداشت و چشمهايش را ماليد و گفت: چيزي نيست دخترم هول نكن . اتفاق خاصي هم نيافتاده اول كمي استراحت كن بعدا..
    يلدا خواست بگويد آخه .. حاج رضا از روي مبل برخاست و گفت پاشو دختر پاشو بريم و بيينيم پروانه خانم چه كرده پاشو ناهارت سرد شد.
    يلدابه اجبار از روي صندلي بلند شد كيف و كلاسورش را از روي ميز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترك كرد و به طبقه ي بالا رفت در اتاقش را باز كردو داخل شد وسايلش را روي تخت رها كرد و در حالي كه مقنه اش را از سر برميداشت جلوي آيينه رفت و با خود گفت : يعني چي شده؟ حاج رضا چه مي خواد بگه؟
    يلدابه حاج رضا فكرد به اين كه اين روزها چه قدر پير و شكسته به نظر مي رسيداو به خاطر ناراحتي قلبي تحت نظر پزشك بود به همين سبب يلدا بسيار نگرانشده بود علاقه ي او به حاج رضا شايد از علاقه ي يك دختر واقعي نسبت به پدرخيلي بيشتر بود مي دانست كه حاج رضا هم او را خيلي دوست دارد. يلدا ازبيست سالگي پيش حاج رضا بود و چند ماه پس از اين كه آخرين فرزند حاج رضانيز از او جدا شد زندگي در كنار حاج رضا را آغاز كرد . مادر يلدا زماني كهاو سيزده ساله بود در اثر سكته مغزي در گذشت و يلدا زندگي در كنار پدرادامه داد پس از شش سال پدر نيز در بستر بيماري افتاد و تنها كسي كه مثلپروانه دور او مي گشت حاج رضا بود پدر يلدا از دوستان قديمي حاج رضا بودكه جواني اش را در خدمت يكي ار ادارات دولتي گذرانده بود و دورانبازنشستگي را در كنار حاج رضا به فرش فروشي مشغول بود او متمول نبود حتيخانه اي كه در آن زندگي مي كردند اجاره اي بود او در آخرين لحظه ها بهعنوان آخرين خواسته اش يلدا را به تنها دوستش حاج رضا سپرد يلدا در پايان نوزده سالگي بود و خودش را براي كنكور آماده مي كرد كه با از دست دادن پدراحساس عجز و درماندگي مي كرد او تنها فرزند خانواده بود و قوم وخويش چندان دلسوزي نداشت كه بتواند بدون مال و ثروت براي ادامه ي زندگي روي آنها حساببكند اوايل زندگي كردن در خانه ي حاج رضا براي او كمي مشكل بود اما كم كمبه حاج رضا و محبت هاي بي دريغش دل بست اوسرپرستي يلدا را برعهده گرفت ومثل يك پدر واقعي دست هاي مهربان خود را براي تنهايي دردناك يلدا سايه بان كرد يلدا به خاطر زندگي تقريبا با درد آشنايش قدر موقعيت به دست آمده راخيلي خوب مي دانست و از فرصت هايي كه حاج رضا برايش فراهم مي كرد برايرسيدن به اهدافش بسيار خوب استفاده مي كرد براي همين چند ماه پس از اينكه به خانه ي حاج رضا آمد در كنكور شركت كرد و سال جديدش را يا ورود به دانشگاه آغاز كرد اما حاج رضا كه مردي دنيا ديده با سواد و بسيار مومن ومتعهد بود بعد از يك عمر زندگي با عهد و عيال حالا كه تنها شده بود نيازبيشتري به وجود يلدا حس مي كرد و يلدا را مثل دختر خودش دوست مي داشت وهميشه آرزويش خوشبختي يلدا بود و در اين راه از هيچ كنكي دريغ نمي كرد اواز زماني يلدا را به خانه اش آورد كه خانه ي او از مهر و محبت و هياهويفرزندان خالي بود و بسيار تنها شده بود . حتي آخرين فرزندش هم به حالت قهراز او جدا شده و خانه را ترك كرده بود.
    حاج رضا مردي متمولي بود وتمام تجار سرشناس بازار فرش فروش ها او را به خوبيمي شناختند و برايش احترام قائل بودند اما چيزي كه يادآوري آن هميشه براياو شرمندگي رنج و ناراحتي به همراه داشت يادوخاطره ي يك اشتباه يك هوس ويا هر چيز ديگري كه بشود نامش را گذاشت بود او همسر خوبي داشت كه عاشقانه با شوهرش زندگي كرده بود و جواني اش را به پاي او و بچه ها ريخته بود حاصل ازدواج آنها دو دختر و يك پسر بود همسر حاج رضا (گلنار ) يك خانم به تمام معنا بود و با سليقه كد بانو مهربان و مادري فداكار با وجود قلب بيمارش ذرهاي از تلاشش را براي چرخاندن زندگي كم نمي كرد اما دست روزگار بود يا ..!حاج رضا دل به زن جواني كه گه گاه به عنوان مشتري به سراغش مي آمد سپرده بود و اين براي او يك رسوايي بزرگ به شمار مي آمد و براي گلنار خيانتي غيرقابل جبران!
    وقتي گلنار با خبر شد كه حاج رضا با زن جواني صيغه خوانده اند تاب نياورد دردي در سينه اش پيچيد و در بسترافتاد و تا لحضه هاي آخر با چشمان پر از سؤالش حاج رضا را براي تمام عمرشرمنده كرد و از آن پس تنها خاطره اي تلخ براي بچه ها و شرمندگي و عذابوجدان براي حاج رضا برجاي گذاشت.
    بچه هاي حاجرضا همه تحصيل كرده بودند و موقعيت اجتماعي خوبي داشتند اما هرگز نتوانستد پدرشان را به خاطر اشتباهش ببخشند و هميشه در وجودشان نسبت به او آزردگي خاطر داشتند.
    شراره و شهرزاد دو دختر حاج رضابراي ادامه تحصيل به خارج از كشور سفر كرده و نزد تنها عمه شان به زندگي ادامه دادند و همان جا نيز ازدواج كردند و ماندگار شدند و هر از گاهي براي ديدار تازه كردن سري به پدر مي زدند و با اصرار از او مي خواستند تااملاكش را بفروشد و با تنها برادرشان به آنها ملحق شود اما حاج رضا زيربار نمي رفت و حتي حاضر نبود به اين موضوع فكر كند او دلش نمي خواست بارفتن به خارج تنها پسرش را نيز از دست بدهد و تنهاتر از هميشه بماند.
    شهاب حالا 23 ساله بود او كه بيشتر از دو خواهرش دل بسته ي مادر بود به همان نسبت نيز بيش از آن دو كينه پدر را در دل پروانده بود از آنجايي كه بسيارخود سر كله شق و مغرور بود مدام درصدد انجام كاري بود تا بتواند زودتر ازخانه ي پدر و مديرت او خلاص شود و به تهايي زندگي كند حاج رضا برخلاف شهاب دلبستگي خاصي نسبت به او داشت براي همين هميشه او را حتي از فكركردن به خارج منع مي كرد اما نسازگاري هاي شهاب بحث و جدل هايش تمام نشدني بود وسر هر چيزي بهانه اي مي تراشيد و داد وبيداد به راه مي انداخت و چندين روزبا حاج رضا سر سنگين مي شد حاج رضا خيلي سعي كرد تا رابطه ي بهتري با پسرشايجاد كند اما هر چه مي گذشت شهاب نافرمان تر جسورتر و نسبت به پدر گستاختر مي شد و وقتي سال آخر دبيرستان را مي گذراند چندين بار به خاطر قهر ازپدر خانه را ترك كرده و شب را با رفقايش به سر برده بود به دليل اينرفتارها بود كه حاج رضا براي حفظ فرزندش به جايي رسيد كه پيوسته در برابرشكوتاه بيايد و با او مدارا كند تا شايد بتوان اين جوان سراپا آتش كينه رابه هر قيمتي كه بود پيش خود حفظ كند.شهاب بيش از دخترها شبيه مادرش بودچشم هاي بادامي درشت و سياهش با ابروهاي تقريبا پهن پيشاني بلند با بينيخوش فرم موهاي صاف مشكي و پرپشت درست نثل موها و اعضاء صورت گلنار بود امادر ابعاد مردانه اش حس مسؤوليت پذيري واعتماد به نفس شهاب چيزهايي بودندكه حاج رضا هميشه در دل به آنها افتخار مي كرد او قلب مهرباني داشت و شايداگر از پدرش كينه اي به دل نمي گرفت رفيق و همدم خوبي براي او مي شد حاجرضا گاهي به او حق مي داد كه آن طور رفتار كند زيرا در اعماق نگاه اوسرزنش تلخ و ملامت بار نگاه گلنار را در لحظه هاي آخر حس مي گرد و دلش به شدت مي شكست هر چند كه بعد از گلنار هرگز به رابطه اش با معشوق ادامه نداداما با اين حال باري از گناهش رانكاست و پيش خود شرمنده بود انگار تازه ميفهميد كه عشق گلنار چيزي نبود كه بتواند آن را به بهاي ناچيزي مانند يك نگاه هوسناك ببازد اما براي فهميدن كمي دير شده بود.
    حاج رضا اهميت خاصي براي تربيت فرزندانش قايل بود و همه ي هم و غمش اين بود كه فرزنداني متدين و تحصيل كرده تربيت كند خب اگر در اولي زياد موفق نبود وفرزندانش به اندازه ي او مؤمن و متدين نبودند اما در امر دوم تقريبا به آرزوي خود رسيده بود و تنها شهاب بود كه هنوز به داشگاه نرفته بود براي همين تمام هدفش اين بود كه شهاب را با درس خواندن و تشويق او براي رفتن بهدانشگاه در ايران ماندگار كند به همين سبب پدر و پسر وارد معامله شدند پدراز او خواست در ايران بماند و به درس خواندن و ادامه تحصيل در دانشگاهي بيانديشد و براي قبولي تلاش كند تا آينده كاري و شغلي اش تامين شود و بازپسر شرط گذاشت كه يك آپارتمان شخصي برايش تهيه شود.
    وقتي شهاب در رشته ي عمران دانشگاه تهران قبول شد براي حاج رضا هيچ راهي به جزتهيه ي يك آپارتمان شيك ونقلي باقي نماند و اين شد كه از آن پس شهاب هم مثل دو خواهرش پدر را ترك كرد وزندگي مستقل و مجردي اش را آغاز كرد تمامدل خوشي حاج رضا آن بود كه پسرش در ايران است و هر وقت ارداه كند مي تواند به او دسترسي داشته باشد شهاب نيز گاهي به پدر سر مي زد از زمان ورود بهدانشگاه دوستان زيادي دور و بر او بود و حاج رضا از آينده ي او نگران بوداما شهاب به واسطه ي داشتن تربيت مذهبي و بزرگ شدن در دامان خانواده اي متدين و داشتن پدري هم چون حاج رضا زمينه هايي در وجودش نقش بسته بود كه شايد كمي كم رنگ مي شد ولي هيچگاه از بين نمي رفت و حس الگو بودن كه ازكودكي در وجودش بود را تاثير پذيري از ديگران وتقليد را براي او دشوار مي ساخت.
    حاج رضا شهاب را خوب مي شناخت و او راخوب تربيت كرده بود و مي دانست پسرخوبي دارد اما نگراني اش راجع به اوهميشگي بود و پيوسته در پي راه چاره اي براي بازگرداندن او به دامان خانواده بود و دورادور مراقب او بود و توسط شاگرد حجره ي يكي از دوستانش در بازار از اوضاع واحوال پسرش بي خبر نمي ماند. آخرين باري كه شهاب به خانه پدر آمد وقتي بود كه حاج رضا به رابطه ي او با دختري پي برده بود كه ظاهرا از هم كلاسي هايش بود حاج رضا از اوخواست توضيح بدهد اما شهاب طفره رفت و وقتي با اصرار پدر مواجه شد با فرياد و داد و بيداد از او خواست كه در كارهايش دخالت نكند و فراموش كند پسري به نام شهاب داشته است و به حالت قهر از او جدا شده و خانه ي پدر را براي هميشه ترك كرد بعدها حاج رضا مطلع شد كه شهاب سالهاي آخر دانشگاه با همكاري يكي از دوستانش به نام كامبيز يك شركت ساختماني خصوصي برپا كرده است...
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  4. #3
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    آن شب ، شب تقريبا سردي بود و آسمان صاف وزيبا مي نمود ستاره ها در آسمان پخش بودند و يكي يكي علامت مي دادند بوي مهر مي آمد بوي مدرسه بوي دانشگاه بوي تحرك و بوي تازگي خاصي كه همه براي احساسي توام با وجد و دلهره را در برداشت يلدا روي صندلي گهواره اي در بالكن رو به روي حاج رضا نشسته بود و خود را تكان مي داد.

    پروانه خانم با يك سيني چاي آمد حاج رضا چاي را برداشت وروي ميز گذاشت پروانه خانم چاي يلدا را هم روي ميز گذاشت و گفت: يلدا جان يه چيز گرمتر مي پوشيدي اين جا نشستي سرما مي خوري

    نه پروانه خانم خوبه هوا عاليه

    در حالي كه پروانه خانم دور مي شد حاج رضا گفت :يلدا جان قبلا هم گفتم كه مطلب مهمي هست كه بايد بهت بگم و نظرت رو بدونم مي خوام خيلي خوب به حرف هاي من گوش كني و خوب فكر كني.

    صندلي از حركت ايستاده بود در حالي كه روسري آبي يلدا زير نور مهتاب به چشمان سياهش تلالو خاصي بخشيده بود سراپاي وجودش لبريز از كنجكاوي شد.

    حاج رضا ادامه داد : "فقط قول بده خوب به حرف هایی که بهت میگم دقت کنی

    یلدا مثل بچه های حرف شنو سرش را تکان داد و گفت : "باشه باشه.حتما فکر میکنم.حالا زودتر بگین .تو رو به خدا
    !
    حاج رضا چایی اش را مزه مزه کرد .استکان را روی میز گذاشت و گفت : "فکر میکنم راجع به شهاب (پسرم رو میگم ! )یک چیز هایی میدونی .اما با این حال میخوام خودم برات همه چیز رو بگم.میدونی یلدا جان !شهاب تنها پسر و در واقع تنها امید و آرزوی من در این دنیاست.البته خودت بهتر میدونی که تو هم برای من مثل شهاب عزیزی .اما فعلا حرف من روی شهابه.راستش من خیلی سعی کردم تا او از من جدا نشه و پیش من بمونه و باهام مثل یک رفیق و پسر واقعی باشه.اما متاسفانههر چی بیشتر تلاش کردم کمتر موفق شدم.شهاب دو سه سالی هست که از من جدا شده و سراغی ازم نگرفته.اون برای خودش خونه زندگی.کار و سرگرمی درست کرده .گویا درسش هم رو به اتمامه

    حاج رضا بار دیگر استکان چای را برداشت .آهی کشید و سری تکان داد.گویی میخواست زخم های کهنه ای را باز کند
    لدا دختر باهوشی بود .اما هنوز نتوانسته بود رابطه ای منطقی بین حرف های حاج رضا و خودش بیابد .دوست داشت میان کلام حاج رضا بدود و بگوید : "حاج رضا تو رو خدا برید سر اصل مطلب !
    حاج رضا آخرین هورت را کشید .... استکان روی میز آرام گرفت .ادامه داد : " اون خیلی تو فکر رفتن به خارج بود اما من همیشه مانعش میشدم .ازم خواست برایش خونه بخرم تا ایران بمونه.منم خریدم.از آخرین باری که اومد اینجا و مثل همیشه قهر کرد و دیگه نیومد باز دلم راضی نشد تنها رهایش کنم و همیشه مواظبش بودم .تازگی ها شنیده ام که دوباره فکر خارج رفتن رو توی سرش انداخته اند!
    _
    از کجا میدونید ؟!
    _
    با یکی از دوستانش یک شرکت ساختمانی زده اند .پسر خوبیه .از اون شنیده ام !
    راستش اصلا دلم نمیخواد از اینجا بره.دلم میخواد آخرین شانسم رو برای نگه داشتنش توی ایران امتحان کنم و در این راه تو باید کمک کنی

    حاج رضا لحظه ای ساکت شد .صاف نشست و با قاطعیت گفت : "یلدا تمام امید من به توست

    یلدا پاک گیج شده بود و به چشم های آبی وبی فروغی که مثل دریای مه آلود در تلاطم بودند و مضطرب و منتظر او را نگاه میکردند خیره شد و شانه ها را بالا داد و با تعجب پرسید : " اما من چه کاری ازم ساخته است ؟

    حاج رضا که گویی در خواب حرف میزد بی اراده گفت : "اگر موافقت کنی با شهاب ازدواج کنی

    یلدا آنچه را که میشنید باور نمیکرد و با ناباوری گفت : حاج رضا چی میگین ؟! دارین شوخی میکنین ؟

    _
    نه یلدا جان ! من کاملا جدی گفتم اما اجازه بده همه ی حرف هام رو بزنم بعد نظرت رو بگو .
    چهره ی یلدا به سفیدی گرایید .ضربان قلبش تند شده و درونش لحظه به لحظه متلاطم تر میشد و به این فکر میکرد که " حاج رضا این همه مهر و محبت نثار من کرده به خاطر پسرش ؟!یعنی از روزی که منو به این خونه آورد چنین قصدی داشت ؟! پس منظورش از سرپرستی من تربیت عروس آینده اش بوده ؟! " از حاج رضا بدش اومد.احساس حماقت میکرد .فکر میکرد بدجوری گول محبت های حاج رضا رو خورده .نگاهش به قندان روی میز سرد و ثابت مانده بود و با گوشه ی روسری اش ور میرفت

    صدای ملایم حاج رضا او را به خود آورد که میگفت : " میدونم داری به چی فکر میکنی ! اما دخترم تو داری اشتباه میکنی.من تو رو از بچه های خودم بیشتر دوست دارم.به خدا قسم مدت هاست به عواقب و جوانب این قضیه فکر کردم تا تونستم این پیشنهاد رو بهت بدم.شاید فکر کنی که میخوام به خاطر پسرم زندگی تو رو تبه کنم ! اما اگر ذره ای به ضرر تو بود اصلا این موضوع را مطرح نمیکردم. دخترم میدونم که موقعیت های خوب برای تو زیاده .اما من شهاب رو بزرگ کرده ام و میدونم که پسر خوبیه و زمینه هایی در وجودش هست که اگر انگیزه ای برای شکوفا کردنش داشته باشه میتونه بهترین مرد برای زندگی با تو باشه .من میخوام که تو این انگیزه رو برای اون ایجاد کنی .میخوام که با رفتار و کردارت اونو به راه بیاری .تو نجیب و مهربونی .تحصیل کرده ای .پر از حوصله ای .پر از شور و نشاط و هیجانی .تو پر از احساسات پاک و خدایی هستی .دوست دارم تو عروسم باشی و باعث پیوند من و شهاب شوی
    آرزوی من اینه که تو و شهاب رو خوشبخت ببینم . من دوست دارم ..... "
    حاج رضا نفس عمیقی از ته دل کشید و ادامه داد :" من دوست دارم شما دو نفر رو در کنار هم خوشبخت ببینم.به خدا قسم اگر ذره ای ذرباره خوبی های درونی شهاب و ذات او شک داشتم هرگز اینو از تو نمیخواستو .هرگ ز نمیخواستم که حتی فکری هم در این باره بکنی .اما عزیزم. با همه ی این ها که شنیدی من قصدم از این پیشنهاد چیز دیگری است.یعنی اصلا این ازدواج مثل ازدواج های دیگر نیست و من شرایط خاصی برای این امر در نظر دارم که اگر همه ی این پیش بینی های من درباره ی شهاب و همین طور درباره ی زندگی تو و اون و خوشبختی شما اشتباه از آب در آمد تو هرگز ضرر نکنی
    یلدا نمیدانست چه خبر است .سخت درهم و متحیر بود ! انگار دیگر حرف هایحاج رضا را نمیشنید .حس میکرد از درون فرو میریزد .حتی توان کوچکترین حرکت را ندارد.توی دلش مطمئن بود که جوابش به حاج رضا هرگز مثبت نخواهد بود اما با این همه دلش برای حاج رضا میسوخت.دلش برای آن چشم های منتظر که ملتمسانه ائ را مینگریستند و یک دنیا آرزو و امید را در خود داشتند میسوخت.یلدا فکر میکرد که حاج رضا خودش را گول میزند و با این همه نقشه ها و خیال بافی ها هرگز نمیتواند دوباره صاحب پسرش شود .او در مورد شهاب چیزهایی از پروانه خانم و مش حسین شنیده بود و با این که هرگز او را ندیده بود شخصیت خشن و گستاخی را برای او در ذهنش ساخته بود
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  5. #4
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    فصل 3

    لیوانیکبار مصرف که حالا خالی از شیر موز شده بود در دست های یلدا مچاله میشد وسر و صدای گوش خراشی تولید میکرد که با ضربه ای از سوی فرناز به سکونرسید.آن سه نفر بر سر میز شیشه ای گرد متعلق به یک بوفه ی آب میوه فروشیواقع در گوشه ی دنجی از پارک کوچک نزدیک دانشکده شان بود نشسته بودند
    یلداتمام ماجرا را مفصل تر از آنچه بود برای دوستانش تعریف کرد .هر کدام بهنوعی در فکر بودند که باز یلدا صدای لیوان خالی را درآورد .فرناز این بارمحکم تر از قبل روی دست یلدا کوبید و گفت : "اه ... بسه یلدا .ولش کن اینبیچاره رو ! سرمون درد گرفت
    سپس رو به دوستانش گفت :"بچه ها حالا که چیزی نشده چرا این قدر تو فکرید ؟
    ! "
    فرنازبه یلدا نگاه کرد و با لحنی شوخ ادامه داد :" به نظر من بهتره باهاشازدواج کنی ! دیوونه جون .میدونی چقدر ثروت گیرت میاد ؟! " و خندید
    نرگس جدی تر بود .گفت : "ولی به نظر من یلدا جون بهتره به حاج رضا بگی نمیتونم قبول کنم .آخه بابا یک عمر زندگیه
    فرناز گفت :"وا ! کجا یک عمر زندگیه ؟! شش ماه که جیزی نیست
    ! "
    نرگسجواب داد :"بابا شما هم یه چیزی میگین ! مگه میشه فقط برای شش ماه زندگیازدواج کرد ؟! فکر میکنم حاج رضا عمدا این طور گفته که یلدا قبول کنه والااگه یلدا ازدواج کنه دیگه مگه بچه بازی که بعد از شش ماه برگرده سر خونه یاولش ؟
    فرناز گفت : " آره .اینم یه حرفیه ! اگر پسرش طلاقت نداد چی ؟
    یلدا گفت : " اما حاج رضا دروغ نمیگه
    !! "
    نرگس پرسید :"چه قدر بهش اعتماد داری ؟
    ! "
    یلدا پرسید :" به کی ؟
    "
    نرگس جواب داد :"به عمه ی من ! خب حاج رضا رو میگم دیگه دختر
    یلدا گفت :"خیلی زیاد به حرف های حاج رضا مطمئنم
    نرگس گفت :"یعنی همه ی حرف هایی رو که زده قبول داری ؟_
    آره خب.حاج رضا خیلی مطمئن حرف میزد که منو خیلی دوست داره .دروغ هم نمیگه .
    نرگس پرسید :" خب پس دردت چیه ؟
    فرناز گفت :" آره .دیگه دردت چیه ؟
    میترسم .اصلا نمیخواستم به این چیز ها فکر کنم !
    نرگس گفت :"خب این که طبیعیه ! هرکسی ممکنه اولش بترسه .اما تو قضیه ات فرق میکنه .باید بیشتر دقت کنی_
    راستش به حاج رضا که فکر میکنم نمیتونم درست تصمیم بگیرم.تو رو خدا بچه ها شما فکر کنید که چی بگم ؟!
    نرگسبا قاطعیت گفت :"یعنی چی ؟! این زندگی مال توست یلدا ! نه حاج رضا و نهپسرش و نه هر کس دیگه ای ! تو نباید تحت تاثیر محبت های حاج رضا یا احساسدین کاری بکنی که اون ازت میخواد.شاید اصلا به نفعت نباشه
    ! "
    فرناز گفت :"شاید هم به نفعش باشه
    ."
    نرگس ادامه داد :" خب به نفع یا ضرر .این زندگی مال توست.و بهتره خودت تصمیم بگیری
    ."
    فرناز پرسید :"پس تکلیف سهیل چی میشه ؟بیچاره منتظره این ترم بیاد
    یلدا در حالی که زهر خندی میزد پاسخ داد : " اصلا به اون فکر نکرده ام ! من که قولی به اون نداده ام
    فرناز با لبخند معناداری گفت :" اووه! انگار حرف های حاج رضا کار خودش رو کرده ؟! پس فاتحه ی سهیل خوندس
    یلدا درخواست کرد :" میشه فعلا به سهیل فکر نکنید ؟ فقط بگین به حاج رضا چی بگم ؟
    فرناز پرسید :" آخه بابا اصلا منظور حاج رضای عجیب و غریب تو چیه ؟
    نمیدونم.یعنیاون طوری که از حرفاش نتیجه گرفتم فکر کنم که میخواد به هر وسیله که شدهپسرش رو تو ایران موندگار کنه .خب لابد میخواد از عروسش هم مطمئن باشه ! "
    فرنازگفت :" این وسط تو رو هم میخواد طعمه ی آقا شهاب کنه.اگر دندونش گیر کرد وبعد از شش ماه خواست اینجا بمونه و اگر نه بره دنبال کیف خودش .تو هم بریغاز بچرونی ! نه ؟
    ! "
    یلدابرای لحظه ای دوباره چهره اش منقبض شد . اما به ید حاج رضا و حرف هایش .به یاد آن نگاه ملتمسانه و تمام مهربانی هایش افتاد و ته دلش محکم شد وگفت :" نه .اگر به ضرر من بود حاج رضا هرگز این پیشنهاد رو نمیداد
    ! "
    نرگسگفت :" راست میگی .بالاخره توی این چند سال حسن نیت حاج رضا نسبت به توثابت شده .اون مثل یک پدر واقعی شاید هم بیشتر بای تو زحمت کشیده
    . "
    سپس نرگس سکوت کرد و پس از چند ثانیه رو به یلدا کرد و افزود :" یلدا . حالا نظر خودت چیه_
    نمیدونم.یه دلم میگه قبول کنم .اما از طرفی خیلی میترسم .راستش دیشب که اصلا حاجرضا رو امیدوار نکردم و تا لحظه ی آخر هم جواب مثبتی ندادم .اما .....
    فرناز حرف یلدا را قطع کرد و گفت :"البته بچه ها حاج رضا هم بد نگفته ها
    ! "
    نرگس پرسید :" چی رو ؟
    ! "
    _
    همین که گفته با هر کس دیگه ای هم بخوای ازدواج کنی شرایط بهتر از این رو پیدا نمیکنی .مثلا همین سهیل !
    فرناز در همین حال رو به یلدا کرد و پرسید :" تو چقدر ازش شناخت داری ؟
    !
    _
    خب همین قدر که شما میشناسینش !
    نرگس گفت : در حد یک همکلاسی .اون هم سه ساعت در هفته
    ! "
    فرنا پیشنهاد داد :" من که میگم اگه تو قصدت ازدواجه بهتره روی پیشنهاد حاج رضا بیشتر فکر کنی
    . "
    نرگسدر تایید حرف فرناز گفت:«راست میگه .اگر روی حرفاش دقیق بشیم زیاد هم بدنگفته .در ثانی حداقلش اینه که برای آخر کار راه فراری هم گذاشته که اگرناراضی بودی برگردی.تازه یک پشتوانه ی مالی خوب هم برای در نظر گرفته.حاجرضا رو هم تو بهتر از ما میشناسی .فکر نمیکنم اهل دروغ و این حرفا باشه وقصد گول زدن تو رو داشته باشه
    ! »
    _نه حاج رضا رو که ازش مطمئنم قصد گول زدن من رو نداره .اما آخه من دوست داشتم اول عاشق بشم بعد ازدواج کنم .
    فرناز گفت :« بابا ول کن این حرفای مسخره رو ! دیوونه به آن همه پول که گیرت میاد فکر کنی از صرافت عاشقی می افتی
    ! »
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  6. #5
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    نرگس در حالی که لبخند میزد گفت : « شاید هم عاشق شدی . »
    فرناز پرسید: «چه طور تا حالا ندیدیش ؟! یعنی عکسش رو هم ندیدی و نمیدونی چه شکلیه ؟! »
    یلدا لبخندی زد و گفت :« عکسش رو دیدم .توی کیفمه ! »
    فرناز و نرگس با چشم های گشاد شده یلدا رو نگاه میکردند و بعد نگاه معناداری بینشان رد و بدل شد
    .
    یلدا که متوجه بود دستپاچه شد و با خنده گفت :« به خدا من بی تقصیرم .فراموش کردم نشونتون بدم
    . »
    فرنازو نرگس بدون توجه به یلدا با خنده و شوخب توی سر و کله ی یلذا کوبیدند ویلدا در حالی که میخندید گفت :« بچه ها تو رو خدا ... » و اشاره به اطرافکرد و ادامه داد :«تابلو میشیم ! تو رو خدا .... »
    فذنازکه هنوز میخندید گفت :« ما رو فیلم کردی ؟! » و با حالتی حق به جانب رو بهنرگس کرد و ادامه داد :« عکس طرف رو گذاشته توی کیفش و ... » و بعد درحالی که ادای یلدا را در می آورد گفت :« به ما میگه نمیدونم چی کار کنم.چه جوابی بدم ؟! »
    نرگس با لبخند گفت :« همین رو بگو .ما رو بگو که سه ساعته قیافه های محزون به خودمون گرفتیم و داریم فکر میکنیم ! »
    یلدا گفت :« نه به خدا اشتباه میکنید .من خودمم تازه امروز این عکس را گیر آوردم .راستش خیلی کنجکاو شدم ببینم چه شکلیه ! »
    فرناز گفت : «خب حالا این تحفه ی حاج رضا رو نشونمون میدی یا نه ؟! »
    یلدابا لبخند دست برد و عکس را از کیفش بیرون کشید و دوباره به آن نگاهکرد.فرناز با حرکت سریعی عکس را از دست یلدا بیرون کشید و با خنده گفت :«حالا میفهمم که چرا دو دلی ؟! »سپس در حالی که عکس را به نرگس میداد ادامهداد :« بابا این که خیلی ماهه ! »
    یلدا با اعتراض گفت :« من دو دلم ؟
    ! »
    نرگس عکس را نگاه کرد و گفت : « جای برادری مرد جذابیه ! توی عکس که این طور به نظر میاد !
    برقیدر نگاه پر از خنده ی نرگس درخشید و لبخند زیرکانه اش را با نگاهی زیرک ترتلفیق کرد و از یلدا پرسید :« از قیافه اش خوشت اومده ؟
    »
    یلدا در حالی که سعی کرد بی تفاوت نشان بدهد شانه را بالا انداخت و گفت :« خب . عکسش که بدک نیست ! »
    فرناز گفت :« بابا تو که خیلی پررویی ! اگه من به جای تو بودم معطلش نمیکردم . »
    نرگس گفت :« باز تو هول شدی ؟ تو که به همه میگی جذاب ! »
    _بابا خودت الان گفتی !
    _
    خب گفته باشم .دلیلینداره یلدا به خاطر یه عکس هول بشه .یعنی دیگه نباید فکر کنه ؟! »
    سپسنرگس رو به یلدا کرد و گفت :«خودت بهتر میدونی.به نظر من بهتره تحت تاثیرقیافه اش برای خودت رویا پردازی نکنی .چون به این قیافه میاد آدمی جدیباشه و شاید زندگی کردن باهاش خیلی دشوار باشه ! »
    یلداخندید و گفت :«معلومه خوب منو میشناسید .راستش رو بگم ... ؟ » لبخند قشنگیزد و ادامه داد : «راستش دیشب مطمئن بودم که جوابم منفیه .اما امروز صبحبعد از دیدن این عکس نمیدونم چرا دلم میخواد برای یک بار هم که شده خودشرو ببینم ! شنیدم اعتماد به نفسش غوغاست و از خود راضی و مغروره.
    نرگس گفت :« به قیافه اش میاد

    فرناز گفت : « تو هم که عاشق این خصوصیاتی
    ! »
    نرگس جواب داد : « پس با این اوصاف میخواهی جواب مثبت بدی
    ! »
    _
    تو نظرت چیه ؟
    _نظر من مهم نیست .
    یلدااعتماد خاصی نسبت به یلدا داشت . دست او را گرفت و دوباره گفت :« برای منمهمه !! راستش رو بگو .اگه تو جای من بودی چی کار میکردی ؟
    ! »
    نرگس توی چشم های یلدا چند ثانیه نگاه کرد و لبخند زد و گفت :« بهش فکر میکردم .
    یلدادست نرگس را فشرد و لبخند زد و فرناز دستی به موهای رنگ شده اش که تا نیمهی روسری بیرون بود برد و در حالی که سعی میکرد آنها را به همان حالت حفظکند خندید و گفت :«مبارکه
    ! »
    ساعتیبعد یلدا سرش را به شیشه ی اتومبیلی که در حال رفتن به سوی خانه بود تکیهداد و ماشین ها .آدم ها و مغازه ها به سرعت از جلوی چشم های خسته اشمیگذشتند .یلدا فکر میکرد .گاه رویا میبافت و گاهی توجهش به چیزی یا کسیدر بیرون جلب میشد .همیشه از نشستن در اتومبیل و گردش کردن لذت میبرد وگاهی نگاهش با نگاهی برخورد میکرد و برای مدت کوتاهی هم سفری برایش پیدامیشد !
    یلداخوشحال بود از این که رازش را پیش فرناز و نرگس فاش کرده است و بعد ازمشورت با آن ها احساس رضایت خاصی داشت و دوست داشت زودتر حاج رضا را ببیندو دوباره درباره ی موضوع شب گذشته صحبت کنند .از این که تغییراتی در زندگیاش در شرف وقوع بود احساس هیجان و دلشوره داشت و از این که حاج رضا او رابرای پسرش خواستگاری کرده است . احساسات متفاوت و عجیبی را تجربهمیکرد.احساس میکرد که دیگر خانمی شده است و باید به ازدواج فکر کند
    .
    از صبح تا آن لحظه خیلی به شهاب فکر کرده بود .به این که واقعا چه شکلی است ؟آیا شبیه عکسشه ؟ به این که چه برخوردی خواهد داشت
    .
    میدانستاو آدم جدی است .از آدم های جدی خوشش می آمد.برای آن ها احترام و ارزش بهخصوصی قائل بود .اما از بعضی تصوراتش هم نگران میشد .مثلا این که اگر حاجرضا این موضوع را با شهاب در میان بگذارد و او به هیچ قیمت حاضر به دیدنیلدا هم نشود .چه ؟ و یا اگر او را ببیند و نپسندد !! به نظر یلدا غیرقابل تحمل بود اگر پسری او را میدید و نمیپسندید ! شاید به نحوی بد عادتشده بود.زیرا تا آن لحظه از زندگیش همیشه مورد توجه قرار گرفته بود .شایدزیبایی اش اساطیری نبود اما صورت دوست داشتنی اش با زیبایی های نادرش کههمیشه توجه همه را جلب میکرد او را دلپذیر میساخت .برای همین برایش بسیارسخت بود اگر کسی از چهره اش ایرادی میگرفت
    .
    یلداچهره ی مهربانی داشت .صورتی تقریبا کوچک با پوستی لطیف و سفید .لب هایبرجسته .بینی خوش فرم و چشمان سیاهی با نگاه نافذ.نگاهی که به زحمتمیتوانستس از آن بی تفاوت بگذری .قد و قامت متوسط و اندام ظریفش همیشهباعث میشد که از سن واقعی اش خیلی کوچک تر به نظر برسد و او از این موضوعخوشحال بود .همیشه در اطرافش مرد هایی بودند که دورادور هوایش را داشتند !چه وقتی که دبیرستان میرفت و چه حالا که دانشجو بود
    !
    یلداهمیشه میگفت :« در مسایل عاشقی شانس ندارم .عاشق هر کی میشم عوضی از آب درمیاد . » اما هنوز گرفتار عشق واقعی نشده بود .هر چند که مدام با خود عهدمیبست که هرگز عاشق نشود.اما در دلش به عهدی که میبست اعتقادی نداشت.همیشه بین خودش و جنس مخالف حریم خاصی قائل بود .حریمی که از کودکی بااعتقادات دینی اش عجین شده بد و حتی بعضی از دوستانش یا دختر و پسر های همدوره اش در دانشگاه نمیتوانستند تغییری در اعتقادات و تفکراتش به وجودبیاورند
    .
    یلدابا زندگی کردن پیش مردی مثل حاج رضا به اعتقاداتش پایه و اساس محکم تری همداد و دیگر فکر عاشق شدن را از سرش بیرون کرد.ولی گاهی زندگی کردن بدونعشق برایش طاقت فرسا مینمود و گاه او را غمگین میکرد .مخصوصا وقتی سر کلاسمثنوی از استاد مرد علاقه اش میشنید که عشق موتور طبیعت است و بی عشقنمیتوان زندگی کرد و خوشحال بود ! اما حالا که او عشق نبود ! و پر ازاحساس بود و مهربان و خوش رو !! پس سعی میکرد جای خالی عشق را با درس ودانشگاه و اساتید و رشته ی مورد علاقه اش و همین طور دوستان بسیار خوبش پرکند .اما حاج رضا همیشه میگفت : « عشق خودش خواهد آمد.نمیتوان از آن فرارکرد .عشق خودش آهسته آهسته می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بیصدا مینشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر میکند وکم کم مثل (ساقه ی مهر گیاه ) در تمام جانت میپیچد و ریشه می دواند .بهطوری که بی آن نمیتوانی تنفس کنی

    يلداهميشه وقتي كه نماز مي خواند و با خدايش خلوت مي كرد از او مي خواست او راعاشق كسي بكند كه لياقتش را داشته داشته باشد گردنش خسته شده بود سرش رااز روي شيشه بلند كرد نگاهي به بيرون انداخت آسمان گرفته بود هواي ابريدلشوره اش را بيشتر مي كرد اما دوست داشت باران ببارد هواي ابري را زياددوست نداشت پس سعي كرد به آسمان فكر نكند براي همين باز خيره به خيابانچشم دوخت باد خنك و دل چسبي به صورتش مي خورد چراغ قرمز بود و اتومبيل هابي صبرانه منتظر . يلدا مسافران كنار خيابان را تماشا مي كرد دختر زيباييبا ظاهر آراسته و لباسهاي مد روز توجه او را به خود جلب كرد خيلي دوستداشت آدمها را نگاه كند لباس پوشيدن آرايش كردن و حركات آدم ها برايش جالببود دختر زيبا متوجه نگاه يلدا شد يلدا ناخودآگاه لبخند زد دختر هم!

    يلداهم هروقت احساس مي كرد آن روز خيلي زيبا شده است ديگران به او لبخند ميزدند و چه احساس خوبي پيدا مي كرد چراغ سبز شد دختر زيبا دور شد يلدا بابه ياد نرگس و فرناز افتاد روز خوبي را با آنها گذرانده بود هميشه بودن باآنها برايش لذت بخش بود از روزي كه براي اولين بار به دانشگاه رفت با آنهاآشنا شد. يك آشناييي ساده كه به دوستي عميق تبديل شد آنها همديگر را خوبمي شناختند و حرف هم را خوب مي فهميدند گروه جالبي را تشكيل داده بودند غمها و شادي ها را خوب با هم تقسيم مي كردند.

    يلداغم از دست دادن پدر را بين آنها تقسيم كرد تا توانست دوباره زندگي كردن راآغاز كند. حرفهاي آرام بخش نرگس با آن ظاهر محجوب و هميشه آرام به يلداآرامش خاصي مي داد و سرخوشي هاي بي غل و غش فرناز بهانه هاي كوچك و خنده يزندگي را به يلدا يادآوري مي كرد.

    درهمين حين راننده پرسيد: خانم همين جا پياده ميشين؟ يلدا به خود آمد هول شدو در حالي كه سعي مي كرد بيرون را حسابي ورنداز كند گفت: بله فكر مي كنم.

    بايدكمي پياده روي مي كرد تا به منزل برسد و يلدا آهسته قدم بر مي داشت تاشايد باران بياد او عاشق قدم زدن در زير باران بود باز توي فكر رفت دوستداشت حاج رضا را خوشحال كند دوباره با خودش گفت من كه ضرر نميكنم و بعدخواست كه عاقلانه تر فكر كند به خودش و به آينده اش منطقي تر بيانديشدادامه داد اگر خداي نكرده حاج رضا هم از دنيا برود من كه كسي رو ندارم اونوقت دخترهاي حاج رضا از را مي رسند و اول از همه منو بيرون مي كنند تازهخرج تحصيلم رو كه تا الان حاج رضا پرداخته اگه ازم نگيرن شانس آورده اممنطقي اش همينه بايد آينده خودم تضمين كنم بعد شش ماه اون وقت همه چيز بهنفع من ميشه.!
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  7. #6
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    فصل 4

    پروانه خانم و مش حسين در آشپزخانه حسابي مشغول بودند پروانه خانم كمي عصباني بهنظر مي رسيد كار مي كرد و غر مي زد. مش حسين هم صبورانه دستورات و را اجرامي كرد و به غر زدن هايش گوش سپرده بود.فقط گاهي به عنوان تاييد سزي تكانمي داد شايد تسكيني براي درد پروانه خانم باشد لا آمدن يلدا به آشپزخانه پروانه خانم از حرف افتاد اما چهره اش نشانگر درونش بود.

    يلدابا لبخند پرسيد: پروانه خانم چيزي شده؟ پروانه خانم كه بي صبرانه منتظرهمين سؤال بود لبخندي زوركي زد و گفت: نه دخترم چي مي خواستي بشه؟ كلفتجماعت كه شانس نداره از صبح تا شب اينجا زحمت مي كشيم اين همه از جون ودلمون مايه ميگذاريم اما هيچي حاج رضا ما رو لايق ندونستند كه بگن مي خوانپسرشون رو داماد كنند. يلدا كه گيج به نظر مي رسيد با حيرت فروان گفت: شمااز چي صحبت مي كنين؟ من اگه ندونم توي اين خونه چي مي گذره كه براي مردنخوبم. از چي خبر دارين؟ معلومه اين جا چه خبره؟ يلدا جون مگه قرار نيست توعروس بشي ؟ حالا خودت رو زدي به اون راه؟ يلدا كه چشمهايش از حيرت گشادشده بودند خنديد و گفت: راستي شما چه جوري فهميديد؟ حاج رضا به من گفت كه به كسي فعلا حرفي نزنيم در ثاني هنوز كه چيزي مشخص نيست عروسي كدومه؟ مشحسين كه با متانت حرف ها را گوش مي كرد با لحن آرامي گفت: يلدا جان ايشونكلا نترند و ار همه چيز هميشه خبردارن.(سپس خنديد) يلدا هم خنديد پروانهخانم هنوز شاكي بود و گله گذاري مي كرد.

    يلداآرام و با متانت در حالي كه لبخندي مهربان بر لب داشت گفت: پروانه خانمخودتون بهتر مي دونيد كه شما و مش حسين تنها افراد مورد اعتماد حاج رضاهستيد و اگر حاج رضا چيزي نگفته براي اينه كه هنوز چيزي نشده و چون معلومنيست چي ميشه حاج رضا هم خواسته كه فعلا حرفي نزنيم تازه شما از كجافهميديد؟ بايد راستش را بگوييد!

    امروزحاج رضا تلفني داشت با پسرش حرف مي زد سه ساعت گوشي توي دستش بود كلي دادو هوار را انداخت معلوم بود كه پسره قبول نمي كنه حاج رضا خيلي حرف زدميون حرفاش فهميدم كه نظرش به توست تو هم كه خودت مي دونستي حالا جوابدادي يا نه؟ نه خوب ديگه چي مي گفتند؟ هيچي دخترم حاج رضا حرص مي خورد بعدهم يك جاهايي خيلي يواش حرف مي زد نتونستم بفهمم چي مگه تو چي گفتي؟ جوابتچيه مي خواي پسره رو ببيني ؟ هنوز نمي دونم دارم فكر مي كنم. پسره بدي نيست باباش رو اذيت مي كنه اما خداييش با ما مهربونه هر وقت مي رم خونه اش راتميز كنم كلي به من احترام مي گذاره و احوال مش حسين رو مي پرسه اما خبديگه زياد خنده رو نيست مثل تو راستش چي بگم دختر؟ آخه مگه حالا وقت شوهركردن توست مي خواي ما رو تنها بگذاري؟

    كلمات آخر پروانه خانم با هق هق گريه آميخته شدند عاقبت بغض پروانه خانم تركيد واشك هايش روان شد و يلدا را در آغوش گرفت يلدا هم گريه كرد هنوز باورنداشت اتفاق خاصي رخ داد است اما گويي چيزهايي در حال وقوع بود و نبايدغافل مي ماند مش حين هم عاقبت دليل بي قراري هاي پروانه خانم را فهميد سري تكان داد و حالتي غم زده به خود گرفت...
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  8. #7
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    فصل 5

    هجوم قطات آبگرم روي سرو بدن يلدا گويي توام با گرفتن شرماي تنش تمام انديشه هاودلهره ها را نيز مي شست و با خود مي برد به طوري كه يلدا آن چناناحساسآرامش مي كرد كه دلش مي خواست ساعت ها به همان حالت بنشيند و بهچيزهايخوب فكر كند شور خاصي در وجودش ولوله مي كرد كه دليلش را نمي دانستبارهاو بارها اولين ديدار و اولين كلماتي را كه بايد در ملاقات با شهاب ردوبدل مي كرد از تصور گذرانده بود با اين همه باز هم با به خاطر آوردنقرارآن روز همان طور كه زير شير آب ايستاده بود سرش را خم كرد و لبخند زدوگفت :سلام با اين كه حاج رضا به او متذكر شده بود كه شايد شهاب رفتارتوهين آميزي با او داشته باشد اما او همچنان تصور خود را با لخندمجسم ميكرد به هفته اي كه گذشته بود فكر مي كرد.


    يك هفته بود كه يلدا حاج رضا را در جريان تصميم خود قرار داده بود و او همباشهاب قرار تلفني گذاشته بود و با مخالفت شديد شهاب رو به رو شده بوداما درآخر توانست با ميان كشيدن قضيه ي ارثيه و بخشيدن يك سوم از اموالشاو راراضي به اين كار بكند بنابراين قرار شد يلداو شهاب برااي اولين بارهمديگررا ببينند و صحبت هايشان را بكنند.

    هنوز شيرآب باز بود و يلدا در افكارش غوطه ور و به ملاقات شب سه شنبه مي انديشيد دوباره سرش را خم كرد و گفت: سلام

    شب سه شنبه بود يلدا ساعت ها در اتاقش با خود مشغول بود و هر ثانيه كه ميگذشتدل شوره اش بيشتر مي شد دلش مي خواست آن شب زيبايي او اساطيري شوداما هرچه ساعت مقرر نزديك مي شد احساس مي كرد بدتر شده است اعتماد بهنفسش را ازدست داده بود براي اين كه خودش را تسكين بدهد مدام جلوي آيينهعقب و جلو ميرفت و هر بار هم سعي مي كرد لبخندي بزند و خود را بهترارزيابي كند اماناخودآگاه از آن ههمه ياس لب باز كرد و گفت: لعنتي اينلبخند احمقانه چيه ؟اصلا لبخند نداشته باشم خيلي بهتره خدايا چي كار كنماصلا آماديگش ر ندارمآخه چرا من امشب اينطوري شده ام؟ چرا چشمام اينقدرپف آلود شده؟

    صدايپروانه خانم از پشت در به او يادآوري كرد كه شهاب چند دقيقه است كهآمده وبهتر است يلدا عجله كند . دل پيچه گرفته بود حالت تهوع داشت دهانشخشك و بدطعم شده بود به ايينه نگاه كرد مستاصل مي نمود و رنگ پريده بادست هايلرزان به سوي قوطي رژگونه حمله برد و با حركتي سريع گونه هايش رارنگ كردباز صداي در بلند شد . پروانه خانم دهانش را به در چسبانده بود وسعي داشت فقط يلدا صدايش را بشنودگفت: يلدا جان زود باش آقا منتظرن اينپسره هماومده الان مي ره ها! يلدا غرغركنان جواب داد: خب خب اومدم ديگه وسريع خمشد و دست هايش را تا جايي كه ممكن بود دراز كرد تا از زير تختخوابش دمپاييهاي رو فرشي اش را در بياورد عاقبت آنها را يافت و با نگرانيبراي آخرينبار سراغ آيينه رفت روسري اش به رنگ صورتي صدفي بود كه با بلوزآستين بلندسفيد و دامن بلندي با گلهاي صورتي و سفيد هماهنگ شده بود.

    يلدارنگ صورتي را زياد دوست نداشت اما نمي دانست چرا براي آن شب بالاخرهتصميمگرفته بود آن لباس ها را بپوشد با اين كه اصلا از خودش راضي نبودامابالخره از آيينه دل كند و خود را به خدا سپرد.

    پروانهخانم پشت در ايستاده و منتظر بود گويي او هم مضطرب بود با ديدنيلدا نفسراحتي كشيد و سر تا پايش را برانداز كرد وگفت: ماشاءالله مثل ماهشدي. يلدادلش گرم شد و براي اين كه به خود اميد بيشتري بدهد دوبارهگفت:راست مي گيپروانه خانم؟ به نظر خودم كه خيلي بيريخت و بد قيافه شدهام. پروانه خانمدر حالي كه مجددا او را موشكافانه تماشا مي كرد سري تكانداد و گفت : وادختر زبانت را گاز بگير .. به اين خوشگلي . خيلي هم دلشبخواد.

    يلدابالاخره راهي شد و با پاهايي كه بي اختيار مي لرزيد از پله ها پايينآمدتوي دلش پر از تشويش و اضطاب و كنجكاوي بد روي پله چهارم نگاهش به چشمهاييكه مثل يك ببر زخمي به او خيره شده بودند ثابت ماند و نفسش حبس شد.احساسكرد ديگر قوايي براي پايين آمدن ندارد چنين حالتي را در خود بيسابقه ميديد چند لحظه ثابت ماند نردد بود كه پايين بياد و يا اصلا بازگردد كه صدايگرم و ملايم حاج رضا ترديد را از او گرفت كه مي گفت: دخترميلدا آمدي ؟يلدا خودش را جمع و جور كرد و سلامي داد حاج رضا از او دعوتكرد كه رويصندلي كنار او بنشيند يلدا به نرمي از كنار شهاب رد شد ومقابلش روي صندلينشست روي صورتش قطرات عرق درست مثل شبنم صبحگاهيخودنمايي مي كرد احساس ميكرد داغ شده است. پروانه خانم با سيني شربت واردشد و در سكوت مطلق شربت هارا تعارف كرد و سريع رفت.

    حاجرضا نيز مثل هميشه آرام و موقر بود شربت را از روي ميز برداشت و درحالي كهبا قاشق بلندي آن را هم مي زد گفت: همون طور كه خودتان مي دونيدقرار امروزرو طبق صحبت هايي كه با هردو شما داشتم گذاشته ام براي اينكهبا هم آشنابشين و اگه حرفي داريد باهم بزنيد تا بعدا دچار مشكل نشويد بازهم يادآوريمي كنم فقط بايد مطابق همان قراري كه با شما گذاشته ام عملكنيد. حاج رضاكمي شربت نوشيد و نفسي تازه كرد و ادامه داد: در غيراينصورت ...آه بلنديكشيد و بعد از لحظه اي به آرامي از جاي برخاست و گفت:من شما رو تنها ميگذارم تا راحت تر صحبت كنيد. همان طور كه به سمت درخروجي مي رفت گفت: امشبآسمان خيلي صاف و دلنشينه مي خوام مهتاب رو تماشاكنم.

    لحظاتي گذشته بود اما به سكوت نگاه پايين يلدا روي گل هاي قالي ماسيده بودو تكاننمي خورد و هنوز چهره ي دقيقي از شهاب در ذهن نداشت اما سعي نميكرد او رادوباره نگاه كند نمي دانست چرا بي دليل خجالت مي كشد.

    شهابراحتر ار يلدا نشان مي داد دست دراز كرد و شربت را برداشت وچرخي بهقاشقداد و بي معطلي آن را سر كشيد. نگاه يلدا به ليوان نيمه كه روي ميزنشستهبود خيره شد ناگهان احساس بدي در دلش پيدا شد رگه هايي از رنجشي كه تنهاخودش دليل آن را مي دانست به وجود آمده بود. شايد به خاطر آن بود كهدلش ميخواست شهاب را مثل خودش مضطرب و دستپاچه ببيند اما باديدن رفتارمعمولي وبيخيال شهاب با آن نگاه غضبناك و حق به جانبش از خودش به خاطر آنهمه هيجانو اضطراب و خيال بافي متنفر شد به همان سرعت كه در اعماق افكارشمي دويدچهره اش هم منقبض شد و دلش گرفت. شهاب از جا برخاست ويلدا به خودآمد ونگاه سريعي به قد و قامت شهاب انداخت وقد تقريبا بلندي داشت باهيكليتنومند و ورزيده شلوار جين و پيراهن چهار خانه ي سفيد و قرمز اسپرتيبه تنداشت معلوم بود اين ملاقات چندان برايش اهميتي نداشته كه .. بوي تلخيك عطرمردانه در فضا پيچيده بود كه علي رغم آن محيط براي يلدا آرام بخش ودوستداشني مي نمود. شهاب مثل كسي كه بخواهد به ناگاه مچش بگيرد چرخي زدونگاهشرا به يلدا دوخت و بعد از لحظه اي بدون اين كه نگاهش را از او بگيردرويصندلي اش نشست دل يلدا هوري ريخت شهاب دست ها را در هم قلاب كرد هنوزيلدارا نگاه مي كرد و عاقبت لب باز كرد و گفت: خب شروع كن.

    لحنشهاب سرد و خشن و عصبي بود يلدا حسابي جا خورده بود احساس مي كرد حالشبدتراز قبل شده است اعتماد به نفسش را از دست داده و دستپاچه شده بودخودش راجمع و جور كرد و به سختي گفت : بله؟! شهاب عصبي مي نمود گويي باموجود دستو پا چلفتي و احمقي رو به رو شده است با لحن توهين آميزش گفت :مثل اين ك هشما اصلا نمي دونيد براي چي اينجا نشسته ايد؟ يلدا داغ شده بوددلش ميخواست چيزي بگويد اما حس مي كرد صدايش در نمي آيد . شهاب پوزخندي زد و گفت: خب گويا شما حرفي براي گفتن نداريد و بدون اين كه منتظر شنيدنجوابي ازجانب يلدا باشد ادامه داد: ببين خانم محترم حالا كه شما حرفينداري پسبهتره خوب خوب به حرف هاي من گوش كني من اگه الان اينجام فقط بنابه درخواست حاج رضا است و قراري كه با هم گذاشتيم يعني راحتت كنم منبرايآينده ام برنامه ريزي كرده ام و براي خودم برنامه هايي دارم درسته كه فعلا به خاطر قول و قراري كه با پدرم گذاشته ام شش ماه را اون طوري كه اونميخواد بايد زندگي كنم اما دليل نمي شه كه حقيقت رو بهت نگم من از همين حالا دارم مي گم كه هيچ چيز نمي تونه برنامه هاي من رو تغيير بده مناينپيشنهاد رو قبول كردم به شرط اين كه مدتش همون شش ماه باشه و نه يك ثانيه بيشتر.

    شهابچند ثانيه مكث كرد لب هايش خشك شده بود بعد با لحن هشدار دهنده اي كهگويياز پشت پرده خبر دارد گفت: خلاصه اگر با پدر من نشسته ايد و قرارومداريگذاشته ايد به هر اميدي ! بايد بدونيد كه به هيچ عنوان نمي تونيدمن رو ازتصميمي كه گرفته ام منصرف كنيد و من هيچ تعهدي نسبت به تو ندارم.شهاب بعداز اين كه آخرين جمله اش را گفت چنگي در موهاي بلند و سياهش زدوآنها راعقب كشيد و به صندلي تكيه داد نگاهش هنوز روي نگاه مات زدهي يلدابود. يلدامتلاشي شده بود واز درون فرو مي ريخت هيچ گاه تا آن اندازهاحساس حقارتنكرده بود ذلس مي خواست همه چيز را روي سر شهاب خراب كند حالاعصبانيت خجالتش را كم رنگ كرده بود و تنمي دانست چه جوابي در برابر آن همه توهين وتحقير بايد بدهد؟!

    يلدابه دنبال بي رحمانه ترين كلمات مي گشت چهره اش رنگ پريده بود و بهسردي ميگراييد در حالي كه از جايش برمي خواست نگاهش را كه سعي داشت حقارتبار باشدبه شهاب دوخت و بعد از لحظه اي گفت : من هم فقط به درخواست پدرشما اينجاهستم حرف ديگري هم با شما ندارم چون بي لياقت تر از اون چيزي كه تصور ميكردم هستيد.

    يلدا محكم و آرام قدم برمي داشت و درمقابل چشمان بهت زدهي شهاب او را ترك كرد و از پله ها بالا رفت.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  9. #8
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    فصل 6

    ساعتي از رقتن شهاب گذشته بود يلدا هنوز روي تختخواب دراز كشيده بود و حال عجيبي داشت به نقطه ي نامعلومي روي سقف خيره شده بود و به شهاب فكر مي كرد به نظرش بسيارمغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چيزي بود كه فكرش را مي كرد كلافه بوداحساسات خوبي نداشت آيا تحقير شده بود؟ آيا جوابي در خور رفتار شهاب به اوداده بود؟ دلش مي خواست بداند شهاب چه فكر مي كند آيا او هم ار جواب يلدارنجيده يا نه اصلا برايش مهم نبود؟!


    يلدا با خود گفت: يعني چي شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . ودوباره گفت: به جهنم كه منصرف شده پسره ي پر رو اصلا من كه زودتر به حاجرضا مي گم منصرف شده ام مگه با همچين آدمي ميشه شش ماه زندگي كرد؟ پسره ياز خود راضي انگار از دماغ فيل افتاده

    يلدا حال عجيبي داشت نمي دانست چه كند هر قدر سعي مي كرد موقعيت خود راارزيابي كند گويي نمي توانست گويي كسي او را در مسيري نا معلوم هل مي دادنيروي عجيبي كه نمي توانست در برارش مقاومت كند.

    صداي زنگ تلفن سكوت اتاق را در هم شكست يلدا سراسيمه به گوشي حمله بردصداي پروانه خانم را كه با نرگس خوش و بش مي كرد شنيد و گفت: پروانه خانممن گوشي را برداشتم مرسي

    پپروانه خانم ار نرگس خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت. نرگس از همان ابتدامتوجه حالت صداي يلدا شده بود براي همين بدون حاشيه به سراغ اصل مطلب رفتو پرسيد: سلام يلدا چطوري؟ سلام بد نيستم. چي شد؟ ديديش؟ آره بابا لعنتيرو بالاخره ديدم. معلومه كه ديدار خوبي نبوده؟ خوبديگه از اين بهتر امكاننداشت. خب حالا مگه چي شده؟ هيچي هرچي دلش خواست به من گفت و من هم جوابشدادم. حرف حسابش چيه؟ هيچي منو نمي خواد مي گفت كه به زور پدرش قبول كردهو از اين چرنديات. خب غير اين هم نبايد ياشه تو چه انتظاري داري دختر؟هيچي ولي يك جورايي احاس حقارت مي كنم و اعصابم رو بهم ريخته. اين درصورتي درسته كه تو اون رو دوست داشتي اما تو هم كه دقيقا شرايط او روداري.پس براي چي اين طوري فكر مي كني ؟ شايد تو اين احساس رو نداري.منظورت چيه؟ هيچي مي گم كلك نكنه تو ازش خوشت اومده؟ من؟توي زندگي آدمي بهاين نفرت انگيزي نديده بودم. قيافه اش چه شكلي بود؟ نمي دونم راستش زيادبد نبود يعني اصلا ظاهرش بد نبود. آهان پس ظارش دلت رو برده؟ يلدا خنديد وگفت: نه بابا. شوخي مي كنم . خب خيلي هم بد نبود. اين طوري بهتر شد اگه ركو راست حرفاتون رو زده ايد پس مشكل خاصي هم پيدا نخواهيد كرد . يعني توميگي ادامه بدم؟ واقعا مي پرسي؟ آره به خدا . ولي يلدا به نظر من توتصميمت رو گرفته اي اما اگر نياز به تاييد داري مي گم ادامه بده خدا باتوست. يلدا خنديد و گفت : نرگس متشكرم احساس بهتري دارم. نرگس خنده اي كردو گفت: قابلي نداشت عزيزم حالا برو خوب خوب برنامه ريزي كن . يلدا متعجبپرسيد: برنامه ريزي؟ راجب به چي؟ نرگس با لحن خاصي كه خالي از شوخي نبودگفت: راجب زندگي مشترك با آقا شهاب. گويي چيزي در دل يلدا فروريخت احاسترس هيجان و اضطراب شيريني در وجودش جوشيد اما در پاسخ به نرگس فقط گفت:بس كن نرگس و سپس خنديد.

    ساعت يازده شب بود و يلدا نمي دانست چرا حاج رضا او را صدا نكرده و هيچچيز راجع به ملاقات با شهاب از او نپرسيده . خودش هم جرات پايين رفتن وسؤال كردن از وي را نداشت فكر مي كرد شايد شهاب موقع رفتن نظرش رو گفته و...

    يلدا آنشب تا دير وقت بيدار بود و منتظر كه حاج رضا صدايش كند اما خبرينشد فرداي آن روز سرحال تر از هميشه از خواب بيدار شد دلش مي خواست نرگس وفرناز را ببيند اما چند ضربه به در خورد يلدا در را باز كرد پروانه خانمبودكه گفت: يلدا جان بيداري؟آقا گفتند زودتر بيا پايين هم صبحانه حاضره وهم آريالا كارت دارن.

    يلدا نگران شد مي دانست حالا ديگر موقع شنيدن نظر شهابه حتما حاج رضا راجعبه شب گذشته حرف هايي با عجله روسري اش را برداشت و دامن بلندش را كميپايين كشيد تا مچ پايش و با عجله پله ها را پايين آمد.

    حاج رضا توي سالن بود پيراهن سفيدش از هميشه اطو كشيده تر و تميز تر مينمود گويي براي انجام كاري مدت هاست كه آماده است يلدا سلام كرد و لبخندزنان در حالي سعي مي كرد مثل هميشه عادي نشان بدهد گفت: حاج رضا مي خواينجايي برين. نگاه مهربان يلدا براي حاج رضا لذت بخش و نيرو دهنده بود .حاجرضا هم لبخندي زد و گفت: نه عزيزم صبحانه ات را بخور و بيا توي حياط ميخوام باهات صحبت كنم.

    يلدا به آشپزخانه رفت چايش را با عجله سر كشيد دلشوره گرفته بود شايد شهاباز او اصلا خوشش نيومده و حتي حاضر نيست پيشنهاد حاج رضا روبپذيره ميزصبحانه را ترك كرد وبه سرعت وارد حياط شد.

    حاج رضا متفكرانه قدم مي زد هوا ابري بود و خنك يلدا به حاج رضا پيوست وتاخواست سر حرف را باز كند حاج رض گفت: يلدا جان شهاب زنگ زد.. (يلدا احساسمي كرد متاشي مي شود و هر لحظه ممكن است به زمين بيفتد به هيچ عنوان دلشنمي خواست از جانب آن پسر از خود راضي كه او را رنجانده بود پس زده شوددلش مي خواست فرياد بزند و بگويد من هم او را نمي خوام ) اما حاج رضاادامه داد: شهاب قرار روز پنج شنبه رو گذاشت يعني پس فردا. يلدا كه هنوزدر افكار خودش دست و پا مي زد از حرف حاج رضا چيزي سر در نياورد. حاج رضاپرسيد: خوب نظرت چيه؟ يلدا با گيجي گفت: راجع به چي؟ راجه به روز پنج شنبهبه نظرت روز خوبي است؟ براي چي؟ حاج رضا خنده كنان گفت: اي بابا دخترم مثلاينكه اصلا حواست نيست ؟گفتم شهاب تماس گرفت و گفت كه پنج شنبه براي روزعقد بهتره حالا تو نظرت چيه؟ براي پنج شنبه آماده اي؟ زانوهاي يلدا سستشدند با اين كه باورش نمي شد شهاب قبول كرده باشد اما حالا آرزو مي كردكاش قبول نكرده بود. ايستاد با حالتي متحير و درمانده چشم هاي پر ازاضطابش را به حاج رضا دوخت انگار هنوز همه چيز برايش رويايي و غير واقعيشده اند گيج شده بود. حاج رضا كه نگراني را از چشم هاي يلدا شعله فشان ميديد گفت: ولي من فكر مي كردم تو فكرات رو كرده اي و تصميم خودت رو گرفتهاي. يلدا دستپاچه گفت: اما حاج رضا به اين زودي؟ من فكر مي كردم حالا حالاها وقت داريم. به كدوم زودي عزيزم چند روز بيشتر به باز شدن دانشگاهنمانده من نمي خوام اين كار به خاظر درس و دانشگاهت عقب بيافتد و يا برعكسنمي خوام به درس و دانشگاهت لطمه اي بزند مي خوام شروع سال تحصيلي را درمنزل جديد باشي .

    يلدا همچنان بهت زده مي نمود و نمي دانست چه بگويد بسيار هيجان زده بود ازيك زندگي جديد يك خاتمه ي جديد و يك فرد جديد كه بايد در كنارش زندگي ميكرد جرف مي زدند كه يلدا با آنها كاملا بيگانه بود و اين موضوع او را ميترساند به شهاب فكر كرد خيالش راحت شد كه شهاب او را پس نزده و پيش خودشگفت: با اون حرفهاي جالبي كه به همديگه زديم خوبه كه منصرف نشده.

    موضوع اين بود كه يلدا از چهره و جديت شهاب خوشش آمده بود اما از برخورددوباره با او به شدت هراس داشت وقتي دوباره پيش خودش قرار شش ماهه ي حاج رضا را يادآور شد احساس بهتري پيدا كرد و از اين كه تمام اينها فقط برايمدت كوتاهي او را مشغول خواهد كرد خوشحال شد و به حاج رضا كه هنوز منتظرايستاده بود گفت: باشه حاج رضا هر چي شما بگين.

    حاج رضا به آرامي و مهرباني در چشم هاي يلدا خيره شد گويي مي خواست به اوبگويد كه فقط خير و صلاح او را مي خواهد و برايش خوشبختي مي خواهد و دلشبراي او تنگ خواهد شد.

    يلدا براي اولين بار خود را در آغوش حاج رضا كه هميشه حامي او بود انداخت حاج رضا او را محكم بغل كرد و گونه هايش از اشك خيس شد...
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  10. #9
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    فصل 7

    شب پنج شنبه 29شهریور بود، یلدا که تلفنی تمام اتفاقات را به فرناز ونرگشگزارش داده بود، حالا احساس بهتریداشت. از آنها خواسته بود تا فردابرایمراسم عقدر در کنار او باشند، وقتیبه فردا فکر میکرد دلشوره سراپایوجودشرا فرار میگرفت.

    حاج رضا به اوگفته بود که لوازمش را جمع کند تا فردا صبح پروانه خانم ومشحسین آنها رابه خانه ی شهاب منتقل کنند. یلدا از آنهمه عجله حیران بودودلش میخواستحالا حالاها وقت داشت تا حسابی رویا پردازی و خیال بافیکند.وقتی چمدانشرا میبست لرزش دستهایش را به وضوح میدید، لحظه ای دستبرداشت وخیره بهدستهایش اندیشید، با خود گفت:« خدایا، چرا اینطوری میلرزم؟! چرانمیتونمخودم رو کنترل کنم؟ چرا نمیتونم به خودم مسلط باشم؟!یعنی فرداقراره عقدکنم؟ خدایا یعنی واقعاً این اتفاق می افتد؟ آخهچطوری؟! منکهاصلاً اون رونمیشناسم؟ اگه همه ی معادلات حاج رضا اشتباه ازآب در بیادچی؟! خدایا خودتکمکم کن...یعنی فردا شب بیاد تو ی خونه ی اونبرج زهرمارباشم؟! خدایا، چراخمه چیز توی زندگی من با بقیه فرق داره؟»
    یلدا هر چه بیشتر فکر میکرد،بیشتر غصه میخورد، به لباس عروسی، بهآرایشگاه،به عکاس، به فیلمبردار، بهمهمانها و به حلقه ای که خریدارینشده بود! ودوبارخ بلند گفت:« وای، یعنیدارم عروسی میکنم؟! پس چراهیچچیز درست نیست؟!»
    سپس یلدا دوباره خودش رادلداری داد که همه ی اینها یک بازی است، بازی ایکهپایان خوبی دارد، بازیای که شش ماه بعد تمام خواهد شد! به سهیل فکرکرد.سهیل یکی از هم کلاسیهایش بود که عاشقانه چندین باز از او خواستگاریکردهبود و با خود گفت:«اگر سهیل بفهمد عقد کرده ام!!!» از این فکر تهدلش مالشرفت، خوشش می آمددیگران را در حیرت ببیند، اما قرار بود کسینفهمد، زیرابعد از شش ماه ممکننبود دیگر کسی به خواستگاری اش نیاید!قرار بود فردا بایک نفر عقد بشود کهاو را نمی شناسد. دوباره از اینیادآوری مشوش شد و گفت:«اصلا فکرش رونمیکنم باید به خدا توکل کنم.خدایا، ازت خواهش میکنم کمکم کنیتا از کاریکه میکنم، پشیمون نشم، من همدر عوض قول میدهم از فردا شب تاپایان این ششماه قرآن رو یک بار ختم کنم.»
    و بعد دلش امیدوارتر شد، اما خوابش نبرد.ساعت 4بعد از ظهر، یلدا آمادهشدهبود و با دیدن فرناز و نرگس که دروناتومبیل ساسان، برادر فرنازنشستهبودند، خوشحال شد. سعی کرد رفتارش کنترلشده باشد و حداقل پیش برادرفرنازحفظ آبرو کند. همیشه حس میکرد که ساساننسبت به او بی تفاوت نیست،البتهدر این مورد به فرناز و نرگس چیزی نگفتهبود. آرام آرام قدم برمیداشتتابه اتومبیل ساسان نزدیک شد.
    ساسان با حرکتی سریع پیاده شد و خیلی گرم سلام و اخوالپرسی کرد.
    یلدابا خودش گفت:« وای، یعنی ساسان میدونه؟ فرناز حتماً به خانوادهاشگفته!»ته دلش خجالت کشید و ناراحت شد. دوست نداشت کسی فکر بکنه اوبهخاطر ثروتحاج رضا تن به این ازدواج داده است، هر چند که ظاهراً به جزاینچیزی بهنظر نمیرسید! در ثانی میترسید شهاب رفتار تحقییر آمیز واهانت بارش را باردیگر تکرار کند و او را جلوی دوستانش و مخصوصاً ساسان،خرابکند.»
    فرناز شیشه اتومبیل را پایین داد و با خنده گفت:« سلام، عروس خانم!»
    یلدا لبخند تلخ و غمگینی زد و نگاهش را پایین انداخت.
    نرگس گفت:« عروس خانم، چرا سوار نمیشی؟!»
    - آخه حاج رضا میخواد با اون برم.
    فرناز پرسید:« پس داماد کجاست؟!»
    - لعنتی! چه میدونم. مثل اینکه خودش میره اونجا!
    نرگس پرسید:« عاقد کجاست؟!»
    - توی تجریش یک جایی نزدیک امام زاده صالح!
    فرناز پرسید:« آشناست دیگه؟!»
    - آره، دوست حاج رضاستو
    نرگس پرسید:« این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟ امروز دیگه باید شاد باشی!»
    فرناز در تایید حرف نرگس گفت:« راست میگه، عروس نباید این همه ناراحت باشه.»
    - میترسم.
    فرناز پرسید:« از داماد؟!»
    - فرناز تو رو خدا این قدر عروس و داماد نگو! حالت تهوع گرفتم!
    نرگس توصیه کرد:« بی خودی میترسی، بهتره دیگه فکرهای بد به خودت راه ندی.»
    نگرانیو اضطراب از چهره های فرناز و نرگس مشهود بود و با این که هردوسعیمیکردند بسیار عادی جلوه کنند و با عث نگرانی بیشتر یلدانشوند،فرنازبا تبحر خاصی موضوع را عوض کرد و گفت:« ببین چی آوردم؟!»
    - اون چیه؟!
    - دوربین فیلمبرداری! مال ساسانه.
    - راستی ساسان میدونه؟
    - آره، یک کمی!
    - چرا گفتی؟!
    - به اون که ربطی نداره، نباید میگفتم؟!
    - نمیدونم، اصلاً ولش کن.
    - راستی، چقدر خوشگل شدی!
    نرگس هم گفت:« آره، من هم میخواستم بگم یک عروس تمام عیار شدی!»
    یلدا با وسواس خاصی که گویی از خودش مطمئن نیست، پرسید:« راست میگین؟!»
    نرگس جواب داد:«آره عزیزم، ماه شدی!»
    فرناز گفت:« داماد چه جوری میخواد به قول و قرار هاش پای بند بمونه، بیچاره!»
    و بعد موزیانه خندید.
    نرگس و یلدا اعتراض کنان توی سرو کله ی فرناز کوبیدند.
    یلدا دستهایش را داخل اتومبیل برد و به نرگس گفت:« دستم رو بگیر!»
    نرگس گفت:« وای چه یخ کردی، سردته؟!»
    سوال نرگس بی مورد بود، میدانست که یلدا هروقت مضطرب و هیجان زده است مثل گلوله ی برفی سرد میشود.
    یلدا جواب داد:« دارم میمیرم، نرگس! دلم شور میزنه...»
    فرناز گفت:« دیوونه ای بابا، به پولها فکر کن!»
    صدایسلام و علیک و احوالپرسی ساسان با حاج رضا که دم در ایستاده بود،آنهارابه خود آورد. یلدا در حالی که میگفت، بچه ها برایم دعا کنید، باعجلهآنهارا ترک کرد.
    یلدا و حاج رضا سوار شدند و راننده ی حاج رضا، آقای صبوری هم سوار شد.
    پروانهخانم اسفند دودکنان کنار شیشه ی اتومبیل ایستاده بود، حسین آقانیزغم زدهو مضطرب کنار در آمد و هر دویآنها با نگاههای مضطرب یلدا راکهگویی بهمسلخ میرود، نگاه میکردند. یلدا خداحافظی گرمی با آنها کرده بودودلشنمیخواست دوباره گریه کند، برای همین کمتر آنها را نگاه کرد.
    پروانهخانم سرش را نزدیک یلدا آورد و گفت:« دخترمف اتاقت رو یا مشحسینچیده ام،هر چی کم و کاست داشتی، زنگ بزن و بگو تا برات بیارم. بهاندازهدو سه روزهم غذا برات پخته ام و توی یخچال گذاشته ام. به ما سریبزن،دخترم! مواظبخودت باش. الهی که سفید بخت بشی، ماشاءالله...ماشاءالله.»ودوب اره صورتیلدا را بوسید و چشم هایش پر شدند.
    نگاه مهربان یلدا که حاکی ازقدردانی و تشکر برای همه ی روزهای خوبی کهباآنها گذرانده بود، روی صورتهای مهربان و غمدار پروانه خانم و مش حسینزومشده بود و بی اختیار دستهایشبالا رفتند و خداحافظی کنان از آنها دورشدند.
    اتومبیل ها پشت هم راهافتادند. یلدا خودش را در آیینه اتومبیلنگاهکرد.خوشگل شده بود. شال سفیدرنگی به سر داشت و یک مانتوی آبی بسیارروشنو شلوار جین به رنگ روشنپوشیده بود. آرایش دل انگیزی داشت و عطرملایمیاستفاده کرده بود که درانتخاب آن وسواس زیادی به خرج داده بود. آخربهسلامتی عروس شده بود! بهقول نرگس با اینکه همه چیز عجله ای و غیرقابلپیش بینی رخ داده بود، اماباز یلدا یک عروس تمام عیار زیبا شده بود.
    بالاخره بعد از دقایقی بهمحل مورد نظر رسیدند. حاج رضا از رانندهخواستاتومبیل را کنار یک ساختماندو طبقه ی ویلایی بسیار زیبا، متوقف کند.یلداپیاده شد و نگاهی به ساختمانو اطرافش انداخت. شهاب نیامده بود.اتومبیلساسان خاموش شد و فرناز و نرگسپیاده شدند. گویی یلدا تازه آنها رامیدید.حسابی تیپ زده بودند و بهخودشان رسیده بودند. ساسان و نرگس دسته گلهایزیبایی در دست داشتند.

    نرگس به سمت یلدا آمد و گفت:« آن قدر مضطرب نباش، بابا! رنگ خیلی پریده.»
    یلدا گویی جایی را نمیدید. فقط سعی میکرد زمین نخورد. مثل کودکی چادر نرگسرا از کنارش گرفته بود و آرام قدم برمیداشت. حاج رضا عصبی به نظر می آمد،یلدا دلیلش را نمیدانست، شایدبه خاطر نیامدن شهاب بود.
    سپس یلدا با خود فکر کرد:« وای اگر شهاب نیاد، چی؟! آبروم جلوی دوستانم میره..»
    صدای ترمز وحشتناک یک اتومبیل او را به خود آورد. یک پاترول مشکی جلویاتومبیل حاج رضا متوقف شد. لبخند پهنای صورت حاج رضا را فرا گرفت، پس حاجرضا هم نگران نیامدن شهاب بوده است!
    اتومبیل خاموش میشود و شهاب به همراه یکی از دوستانش به نام کامبیز پیادهشدند. پیراهن اسپرت و جین پوشیده بود. عینک آفتابی اش را از روی صورتبرداشت و اولین نفری که نگاهش با وی گره خورد و سریع دزدیده شد، یلدا بود.
    یلدا با خودش گفت:« امروز هم یک لباس رسمی نپوشیده، کاش جلوی دوستانم کمیحفظ آبرو میکرد.» نمیدانست چه طور آن همه اضطراب را پنهان کند و رفتاریمعمولی داشته باشد. شب قبل خیلی تمرین کرده بود که شهاب را که دید، مثل اوجدی و سر د برخورد کند. اما دوباره با دیدنش مضطرب شده بود و همه ی قول وقرارهایش را فراموش کرده بود. گویی خجالت میکشید که حتی نگاهی به اوبیاندازد، مخصوصاً که رفتار شهاب هم طورب بود که گویی اصلاً یلدا وجودندارد.
    کامبیز دوست صمیمی و شریک کاری شهاب هم بود، جلو آمد و سلتم و علیک واحوالپرسی کرد. نگاه آشنا و مهربانی به یلدا انداخت و جلوتر آمد و گفت:«سلام، فکر میکنم شما یلدا خانم باشید؟!»
    یلدا لبخندی زد و سر را به علامت تایید تکان داد و گفت:« بله، و...»
    - من کامبیزم.
    - خوشوقتم.
    ساسان و کامبیز هم به هم معرفی شدند و دست دادن. شهاب کنار ایستاده بود وبدون اینکه به شخص خاصی نگاه کند،سلامی به جمع داد و سر را پایین انداخت.نگاه ساسان روی چهره اخمو ی شهاب خیره بود. فرناز و نرگس هم به یلداچسبیده بودند. انگار آنها هم به نوعی مضطرب بودند و شور و هیجان اولیه شانرا فراموش کرده بودند.
    فرناز در گوشی به یلدا گفت:« دست راستت زیر سر من! چه شوهر جذابی پیدا کردی!» و ریز ریز خندید.
    نرگس که حال یلدا را بهتر می فهمید با آرنج به پهلوی فرناز زد و گفت:« هیس!»
    حاج رضا همه را دعوت به ورود به آپارتمان ویلایی سفید رنگی کرد. دفترازدواح واقع در طبقه دوم بود. حاج رضا و کامبیز جلوتر از همه داخل شدند.سامان و فرناز پشت سر آنها و بعد نرگس و یلدا.
    یلدا احساس میکرد پله ها را نمی بیند، دست نگرس را محکم گرفته بود و باتکیه بر او بالا میرفتو لحظه ای ایستاد و به چشم های نرگس که همیشه به اوآرامش میدادند خیره شد و گفت:« نرگس، حالم خوب نیست. نمیدانم چرا دلممیخواهد گریه کنم؟!»
    نرگس دست او را فشار داد و گفت:« اِ...، به خدا توکل کن. این همه مضطربنباش! از چی میترسی؟ مگه نگفتی به حاج رضا اطمینان کامل داری؟! پس به پسرشهم اعتماد کن! با همه ی اینها اگه به دلت بد افتاده و راضی نیستی، یلدا،نرو و همین حالا بگو که منصرف شده ای!»
    به ناگاه تردید سراپای وجود یلدا را تسخیر کرد. متفکر و مشوش، ثانیه ای بهنرگس چشم دوخت. صدای پایی از پشت سر او را به خود اورد. شهاب از پله هابالا می آمد. نگاهشان روی هم افتاد. یلدا دست نرگس را فشرد و پله ها رابالا رفت.
    حاج آقا عظیمی که از دوستان قدیمی حاج رضا بود که از دیدن آنها ابرازخوشنودی کرد و با استقبال گرمی از آنها دعوت کرد به اتاق عقد بروند.
    اتاق تقریباً بزرگی بود. بالای اتاق آیینه و شمعدان از مُد افتاده ای قرارداشت که رو به رویش دو عدد صندلی و یک دست خنچه ی عقد خاک گرفته، چیده شدهبود.
    آقای عظیمی از عروس و داماد درخواست کرد تا روی صندلی هایشان کنار همبنشینند. یلدا چادر نرگس را رها کرد و با تردید روی صندلی نشست. چهره ی هردو توی آیینه اقتاد و با نگاههایی که سریع دزدیده شدند. احساس عجیبی وجودیلدا را متزلزل کرده بود، نمیدانست چرا دلش میخواهد گریه کند. دوست داشتساعتها با صدای بلند گریه کند. آیا او خیلی بی کس نبود؟! مادر کجا بود؟پدر کجا بود؟ او در میان آن غریبه ها چه میکرد؟ با کسی که حتی او رانمیشناخت، چطور میتوانست محرم شود؟ چگونه میتوانست حتی دقیقه ای زیر یکسقف با او زندگی کند؟ گویی همه چیز و همه کس را از پشت پرده انبوه مِه وغبار نگاه میکرد و از آنچه میدید در حیرت و شگفتی ناگزیر از باور کردنبود.
    فرناز و نرگس به تکاپو افتاده بودند و از درون کیفهایشان چیزهایی بیرونآوردند که یلدا را لحظه به لحظه متحیرتر میساخت.نرگس یک ظرف کوچک محتویعسل را کنار آیینه و شمعدان قرار داد و بعد کیسه ی نقل و سکه را در دستگرفت و منتظر ایستاد.
    فرناز هم با عجله د رحالی که از ساسان کمک میخواست، مشغول باز کردن کیف فیلمبرداری شدو
    کامبیز که با دیدن تدارکات دوستان یلدا تازه متوجه ی قضایا شده بود به سویشهاب آمد و گفت:« حیف شد، کاش حداقل دوربین عکاسی ام رو آورده بودم!»
    شهاب به همان جدیت نگاهش، زیر لب گفت:« تیازی به این مسخره بازی ها نیست.»
    یلدا با اینکه سعی میکرد اصلاً شهاب را نگاه نکند، باشنیدن این جمله نگاهسرزنش بارش را نثار او کرد. دلش میخواست بگوید، من هم از برنامه هایدوستانم بی اطلاع بودم. من هم دلم نمیخواد که امروز رو به وسیله ی فیلم وعکس در گوشه ای از ذهنم ثبت کنم!
    فرناز میخواست فیلم بگیرد که کامبیز جلو رفت و از او درخواست کرد که کناریلدا و نرگس باشد و فیلمبرداری را به او بسپارد. فرناز با لبخند رضایتمندی درخواست او را پذیرفت.
    یلدا حس میکرد کامبیز پسر خوب و مهربانی است و هر بار که به او نگاه میکرد با لبخند کامبیز روبه رو میشد و او هم لبخند میزد.
    حاج آقای عظیمی عبای قهوه ای اش را کمی جا به جا کرد و بلند گفت:« برایسلامتی شان صلوات!» صدای صلوات در اتاق پیچید و او ابروها را بالا داد ونگاهی موشکافانه به یلدا و شهاب انداخت و بعد از ثانیه ای سکوت، خطاب بهجمع گفت:« ببینم عروس و داماد به این بد اخلاقی تا به حال دیده بودید؟!»
    همگی به ظاهر خندیدند، زیرا هر کدام میدانستند که این ازدواح با تمامازدواج هایی که تا به حال دیده اند ،فرق میکند. پس عروس و دامادشان همباید متفاوت باشد، اما حاج عظیمی دوباره گفت:« واقعاً نوبر است.» و خطاببه شهاب گفت:« کمی لبخند بد نیست، آقای داماد.»
    شهاب نگاهی به جمع انداخت و سری تکان داد و زهر خندی زد. آقای عظیمی ادامهداد:« این لحظه یکی از لحظات بسیار روحانی و الهی است، دلتان را صاف کنیدواز خدا بخواهید تا تمام لحظات زندگیتان را در کنار هم باشید و همراه بادلخوشی سپری کنید. پس شاد باشید و لبخند بزنید تا خداوند شادی و لبخند رابا زندگیتان عجین کند.»
    کامبیز برای اینکه حال و هوای مجلس را عوض کند از فرصت استفاده کرد و گفت:« به افتخار عروس و داماد اَخمو، یک کف مرتب!»
    بلافاصله صدای دست های سرد و لرزانی که صاحبان آنها هرکدام به نوعی مضطربو مردد بودند، سکوت وهم انگیز اتاق را شکست. پروانه خانم به یلدا سفارشکردخه بود که حتماً سوره الرحمن را قبل از شروع خطبه عقد بخواند و هرآرزویی دارد همانجا از خداوند درخاست کند. یلدا قرآن کوچکش را از کیفبیرونآورد و شروع به خواندن کرد.
    فرناز جستی زد و خود را به یلدا رساند و خنده کنان گفت:« یلدا برای من دعا کن. میگن دعای عروس میگیره!»
    شهاب نگاه معنی داری به فرناز انداخت و پوزخندی زد. حاج رضا شناسنامه هارا از جیب در اورد و به آقای عظیمی دارد. یلدا همانطور که در دل دعامیخواند سرش رابلند کرد و نرگس را دید که مثل همیشه ساکت ایستاده بود ونگاهش میکرد. با دیدن نرگس دل یلدا تندتر تپید. دلش میخواتست او را درآغوش بگیرد. نرگس به آرامی کنارش آمد و دست او را گرفت و گفت:« چیزیمیخوای؟!»
    یلدا سرش را به علامت منفی تکان داد و چشم هایش پر از اشک شدند. نرگسمیدانست یلدا چه احساسی دارد. آهسته گفت:« یلدا گریه میکنی؟! خجالت بکش،مگه بچه شدی؟!»
    نرگس با اخم نگاهی به شهاب انداخت و دستمال کاغذی را از روی میز برداشت وجلوی یلدا گرفت و گفت:« یلدا جان، از چی ناراحتی!؟ اگه راضی نیستی هنوزدیر نشده...»
    اینبار نگاه شهاب، یلدا و نرگس را غافلگیر کرد. یلدا دستمال برداشت واشکهایش را پاک کرد. کامبیز که فیلم میگرفت مثل یک برادر به سوی یلدا آمدو با نگرانی پرسید:« یلدا خانم، مشکلی هست؟!»
    یلدا سعی کرد لبخند بزند، گفت:« نه،نه، مشکلی نیست.»
    نرگس صورت یلدا را بوسید و در گوشش گفت:« من مطمئنم پسر خوبیه، نگران نباش!»
    فرناز هم پیش آنها آمد وگفت:« بچه ها چه خبره؟! راستی یلدا بار اول بلهنگی ها، باید زیر لفظی بگیری بعد!» و نگاه خنده داری به شهاب انداخت وشکلکی خنده دار تر در آورد.
    یلدابه آنهمه نشاط و آرامشی که فرناز داشت غبطه خورد و لبخند زد. بعد ازدقایقی صدها خط کج و مآوج توسط یلدا و شهاب روی دفترهای مختلف به عنوانامضا کشیده شد و بالاخره نوبت خواندن خطبه رسید. حاج آقا عظیمی از نرگس وفرناز خواهش کرد که با کله قند آماده ای که آنجا بود، روی سر عروس و دامادقند بسایند. نرگس هم به آرامی شروع به ساییدن قند کرد. حاج آقا عظیمی درحال خواندن خطبه بود . سکوت اتاق را پر کرده بود. تمام دل ها به نوعی درتپش بود. همه چیز فراموش شده بود و فقط هر چه بود، آن لحظه بود. لحظه ایکه دو زندگی مختف در هم ادغام میشد. لحظه ای که دو انسان با تمام گذشتهشان فراموش میشدند و دو انسان جدید متولد میشدند.
    کامبیز فیلم میگرفت. ساسان شمع ها را روشن کرد و عکس انداخت. نرگس و فرنازقند می ساییدند. حاج رضا نیز دعا میکرد حاح عظیمی خطبه میخواند. شهابمتفکرانه سر به زیر انداخته بود و به صدای حاج آقا گوش سپرده بود. یلداچشم هایش را بسته بود و دعا میکرد. خطبه تمام شد و همگی منتظر شنیدن(بله)عروس خانم شدند. فرناز و نرگس قند ساییدن را فراموش کردند و مدام به یلداسفراش میکردند (الان بله نگی..!) و بعد فرناز در حالی که میخندید بلندگفت:« عروس زیر لفظی میخواد» و اشاره به ساسان کرد تا کیفش را بیاورد. حاجرضا جلو آمد ودست در جیب کرد و دو عدد جعبه ات بیرون آود که هر دوشامل زنجیرهای بلند و نسبتاً ضیخمی بودند که یک آویز تقریباً بزرگ(الله)به آن زینت بخشیده بود. یکی را به گردن پسرش و دیگر را به گردن یلداآویخت.
    ساسان به اشاره فرناز و نرگس دست در کیف فرناز کرد و هدیه ای را که ازجانب نرگس و فرناز تهیه شده بود به دست نگرس داد. نرگس هم با طمانینه هدیهاش را باز کرد، یک دستبند زیبا و شیک بود که در دست زیبایی اش دو چندانشد.
    یلدا از دیدن آنهمه ابراز محبت از جانب دوستانش به هیجان آمده بود. کامبیزنیز با دیدن این صحنه ها دست به گردنش انداخت و زنجیر طلایش را باز کرد وبرای یلدا آورد و گفت:« ناقابله، از طرف من قبول کنید. انشاالله همیشهخوشبخت باشید.»
    شهاب با حیرت فراوان به کامی خیره شد و گفت:« کامی نیازی به این کار نیست!»
    یلدا سعی کرد در برابر رفتار متواضعانه کامبیز تعارف کند، اما ناگزیر ازدریافت هدیه ی کامی، تشکر فراوان کرد. ساسان دسته گلی که آورده بود رابرداشت و در حالی که آنرا جلوی آیینه قرار میداد، یکی از گل ها تازه تر راانتخاب کرد و چید و به دست یلدا دا و برایش آرزوی خوشبختی کرد. نگاهمعناداری بین کامبیز و شهاب رد و بدل شد. حاج عظییمی برای بار دوم خطبه راخواند.همه در سکوت منتظر شنیدن صدای یلدا بودند. یلدا نگاهی به آیینهانداختريال شهاب را دید که نگاهش میکند. سر به زیر انداخت و آهسته گفت:«بله!» و ناگهان صدای کف فضای اتاق را پر کرد.
    فرناز و کامبیز سوت میزدند وحسابی شلوغ شده بود. فرناز کیسه ی نقل را از دست نرگس گرفت، مشتهایش را پراز نقل و سکه کرد و روی سر عروس و داماد ریخت. نقل ها و سکه ها از سر وروی عروس و داماد سرازیر میشدندو پایین می آمدند. لا به لای موهای شهاب پراز نقل شده بود.

    برای لحظاتی یلدا از آن همه ولوله و شور و هیجان به وجود آمد و لبخندقشنگی روی چهره اش نمایان گشت. حتی نگاه عصبی و خشمناک شهاب هم نتوانستخنده را از او بگیرد. شهاب«بله» سردی گفت، اما حالا مجلس آنقدر گرم شدهوبود که سرمای «بله» شهاب را کسی حس نکرد. کامبیز جعبه ی شیرینی را بازکرد و یکی یکی تعارف کرد. تنها کسی که دهانش شیرین نشد شهاب بود. فرنازظرف عسل را جلوی شهاب گرفت.

    شهاب با چشمان گرد شده و نگاه حیرت زده اش به فرناز خیره شد و گفت:« چی کار کنم؟!»

    فرناز با لبخند گفت:« خب، یک انگشت بزنید وبذارید توی دهن عروس خانم.»

    یلدا خجالت کشید و وانمود کرد که چیزی نشنیده است. کامبیز جلو آمد و گفت:« آقا شهاب نگین که از مراسم عقد کنان چیزی نمیدونید!»

    شهاب نگاه تهدید آمیزی به کامبیز انداخت و انگشت به عسل زد و بدون اینکهنگاهی بیاندازد آنرا جلوی صورت یلدا گرفت.یلدا با اکراه دهانش را نزدیکبرد و کمی ازعسل را خورد. فرناز و نرگس و کامبیز دست زدند و فرناز عسل راجلوی یلدا گرفت و یلدا هم کمی ازعسل را به دهان شهاب گذاشت. بالاخره دهانشهاب نیز شیرین شد.

    مراسم رو به پایان بود که حاجرضا به آنها نزدیک شد و دستهای عروس و داماد را گرفت و گفت:« دراین مدتبرای هم احترام قایل شوید و همدیگر را آزار ندهید.»

    سپس رو به شهاب کرد و ادامه داد:« شهاب جان! این دختر از چشام برام عزیزتره، مواظبش باش!»

    شهاب در سکوت بود. انگار از اینکه بالاخره مراسم رو به پایان است، خیالشراحت شده بود، اما برنامه های حاج رضا تمام نشده بود. به پشنهاد او قرارشد ابندا همگی به زیارت امام زاده صالح بروند و بعد شام را هم میهمان حاجرضا باشندو یلدا و دوستانش هر چند یک بار به امام زاده صالح میرفتند، همدعا میکردند و هم تفریح و خنده بی بهانه. برای همین از پیشنهاد حاج رضا باروی باز استقبال کردند.

    حاج رضا در برابر مقاومت شهاب برای نیامدن و همراه نشدن با بقیه، گفت:« قرار گذاشتیم امروز رو اونجوری که من میخوام، برگزار کنیم.»

    با این که مسیر کوتاه بود، اما همگی به سوی اتومبیل ها شتافتند. یلدا کهسعی داشت موقعیت فعلی اش را هر چه سریعتر فراموش کند به فرناز و نرگسگفت:« بذارید به حاج رضا بگم که با اتومبیل شما میام!»

    حاج رضا در برابر خواسته ی یلدا، گفت:« یلدا جان، بهتر است از همسرت اجازه بگیری»

    با شنیدن این جمله دوباره سکوت زینت دهنده جمع گردید. شهاب وانمود کهاصلاً داخل بازی نیست و سرش را به صحبت با کامبیز گرم کرد. یلدا از سوالشپیشمان بود، برای اینکه مجبور نباشد تقاضایی از شهاب بکند، رو به دوستانشکرد و گفت:« بچه ها من با حاج رضا میام!»

    فرناز خنده ای کرد و گفت:« چرا منصرف شدی؟! میخوام من از آقا شهاب اجازهبگیرم؟!» و بعد بدون اینکه منتظر شنیدن جوابی از سوی یلدا باشد، به سویشهاب رفت و پرسید:« آقا شهاب، اجازه میدید یلدا با ما بیاد؟!»

    شهاب سعی کرد بی تفاوت نشان بدهد، چانه بالا انداخت و گفت:« هر طور خودش میدونه!»

    یلدا برای اینکه پاسخی به بی اعتنایی شهاب بدهد به سوی اتومبیل ساسان حرکتکرد و گفت:« حاج رضا، من با آقا ساسان اینا می آیم.» سپس سوار شد. نگاهیبه شهاب انداخت. شهاب عافلگیر شد و سرش را پایین گرفت. در امام زاده خانمها از یک در داخل شدند و آقایان از سمت دیگر.

    یلدا و دوستانش چادرهای سفید را از دست هم می قاپیدند تا چادر نوتری پیداکنند. نرگس چادر را به سر کرد که سوراخی روی سرش داشت و همین سوژه ای شدبرای خنده های غیر قابل کنترل! عاقبت خانمی که مسوول نگهداری از چادرهابود به آنها تذکر داد که سریعتر چادری را بردارند و بروند. یلدا چادرقشنگی سرش انداخت. دوست داشت خوشگل باشد. ابروها را بالا داد ودر حالی کهد رآیینه ی کوچکش صورتش را نگاه میکرد با حالتی اغراق آمیز گفت:«وای مثلماه شدم! نا سلامتی عروسم!» و در حالی که قیافه میگرفت از جلوی فرناز ونرگس رد شد.

    آن دو بدون معطلی به سرو کله س یلدا حمله بردند و فرناز خنده کنان گفت:« زهرمار، بدبخت عقده ای، جنبه داشته باش!»

    توی محوطه ی خارجی حرم که آمدند، ساسان را دیدند که با عجله به سوی شانمیدود. ساسان گفت:«چقدر معطل میکنید. آقای داخل حرم هستند. شما برید ولیزود برگردید. من همینجا منتظرتون هستم!:

    فرناز گفت:« بالاخره تو میری یا میمونی؟!»

    - من الان میرم، ولی زود میام همینجا.

    حال و هوای عرفانی، بوی عطرخاصی که مادر را به یاد یلدا می آورد، چهره هایی که داخل چادرهای سفیدمعصومیت خاصی پیدا کرده بودند، لوسترهای بزرگ و چشمگیر، آیینه کاری ها ودرهای چوبی بزرگ . همه و همه حال و هوای یلدا را عوض کرد. گویی حالا کسیرا یافته است که میتواند تمام اندوه و ترس و دلهره اش را برای او رویدایره بریزد و آرام بگیرد.

    فرناز و نرگس هم ساکت بودند. شاید آنها هم حال یلدا را داشتند. واقعاً چهنیرویی در اماکن متبرکه هست که انسان را ناخودآگاه از خودش بیرونمیکشد.گویی تنها تویی و او. گویی دنیا با تمام آنچه دارد به فراموشی میرودو فقط تو میمانی با نیازهای روحی و درونی ات. گویی در آن لحظات اشک راحتراز همیشه جاری میشود و نیازها راحتر عنوان میشوند و امید به گرفتن حاجت هابیشتر میگردد و شاید به همین دلیل است که وقتی از این اماکن خاص خارجمیشویم، احساس سبکی خاصی داریم.

    اشکهای یلدا هم سرازیر بودند.همانطرو که دور ضریخ میچرخیدند و از ته دلدعا میکردند، یلدا برای هر سه نفرشان دعا کرد و یک اسکناس از کیفش بیرونآورد، نیت کرد و داخل ضریح انداختو

    فرناز محکم به پهلویش زد و با لحنی خنده آور گفت:« بابا هنوز جیزی به نامت نشده، خوب داری ولخرجی میکنی.!»

    یلدا خندید و گفت:« برای شما دو تا خل و چل هم انداختم!»

    - شوخی کردم. آفرین بنداز! قربونت برم، برای ما هم دعا میکردی! دعا کن امسال دیگه محمد بیاد خواستگاری.

    محمد یکی از آشنایان دور فرنازاینا بود که وقتی فرناز به زادگاهش برای تفریح و تعطیلات میرود با دیدنمحمد برای خودش خیالبافیهایی میکند.فقط به دلیل این که محمد محبت زیادینسبت به خانواده فرناز ابراز داشته است.

    یلدا برای فرناز و نرگس هم دعا کرد. نرگس دوست مهربان اونیز مشکلات زیادیداشت، اما همیشه آرام بود و تنها سنگ صبورش یلدا بود.نرگس پسر عمویش رادوست داشت، اما به دلیل اختلافات و قهر چند ساله ی عمو و پدرش، سالی یکبار هم پسر عمویش را نمیدید.

    مورد پسند از :


    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  11. #10
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    بعد از راز و نیاز دور هم جمع شدند . یلدا آینه را از دست فرناز کشید و عجولانه چشم هایش را در آن کاوید و گفت:
    -ریمل لعنتی ، همش می ریزه !
    فرناز گفت :
    -اون طوری که تو زار می زدی خب معلومه دیگه ! بدبخت تو که شوهر گیرت اومد دیگه واسه چی زجه می زدی ؟
    دوباره شوخی آغاز شد و هر سه به دنیا با تمام زیبایی ها و جذبه هایش باز گشته بودند .
    نرگس گفت :
    -یلدا زیر چشمت را تمیز کن .
    فرناز هم در ادامه ی صحبت نرگس گفت :«کرم می خوای ؟»
    -آره ، زود باش .
    بعد از چند دقیقه دوباره هر سه تر گل و ورگل شدند .
    خوردن غذا در رستوران همیشه برای یلدا لذت بخش بود مخصوصا حالا که دوستانش هم کنارش بودند . یلدا و شهاب دور از هم نشسته بودند .
    فرناز گفت :«یلدا ! این شهاب که اصلا شبیه حاج رضا نیست . به کی رفته ؟»
    -فکر کنم شبیه مادرشه !
    -پس حتما مادر خوشگلی داشته .
    یلدا با حالتی معنی دار نگاه خندهداری به فرناز انداخت . حالا برنامه های حاج رضا تمام شده بود . شب بود وهمگی خسته . فقط مانده بود که یلدا را تا خانه ی شهاب بدرقه کنند . همگیبه دنبال اتومبیل شهاب به راه افتادند . همه سکوت کرده بودند و باز دلشورهبه جان یلدا افتاده بود . به آسمان نگاه کرد و در دل گفت :«خدایا ! بازیها تمام شد ؟ رویاست یا واقعیت ؟ یعنی دارم به خونه ی . . . می رم ؟ خدایاحتما شب سختی را پشت سر خواهم گذاشت . چطور می تونم با اون مرد غریبه توییک خونه باشم ؟» هر چند که قرار نبود یلدا و شهاب مثل عروس و دامادهایمعمولی باشند اما یلدا حتی از بودن با او در یک خانه هم وحشت داشت .
    بالاخره اتومبیل ها متوقف شدند .یلدا حس می کرد از شدت اضطراب حالت تهوع دارد . فرناز و نرگس هم خیلی ساکتبودند . نگرانی از چشم های یلدا کاملا مشهود بود . همگی جدی بودند . ساساناتومبیلش را خاموش کرد و سر برگرداند و رو به یلدا گفت :«یلدا خانوم اگهمشکلی براتون پیش اومد هر ساعت شب که بود فرقی نمی کنه با موبایل من تماسبگیرین !»
    فرناز چشماش رو گرد کرد و به ساسانگفت :«چی میگی ساسان ؟ مگه قراره چه مشکلی پیش بیاد ؟ این طورس میگی اینبیچاره پس میفته و فکر می کنه چه خبره ! رنگ و روش را ببین ! بابا اون کهدیگه جانی و قاتل نیست الان شوهرشه » و سپس رو به یلدا کرد و ادامه داد:«یلدا بیخودمیگه ! هیچ اتفاقی نمیفته بیخود نترس ، راحت میری اتاقت و میخوابی . فردا هم اول وقت به ما زنگ بزن »
    ساسان گفت :«چیه شلوغش کردی ؟ من که نمی گم اتفاقی می افتد . من میگم کار از محکم کاری عیب نمی کند »
    نرگس گفت :«یلدا جان آقا ساسان درستمیگه ، هر وقت کاری داشتی ما رو خبر کن . اصلا هم نترس . شهاب پسر حاجرضاست . این رو فراموش نکن . حاج رضا هم اونو تضمین کرده . در ثانی اونتحصیل کرده و با شعوره و از نگاهش نجابت پیداست . حتی یک ثانیه هم تردیدبه دلت راه نده .»
    ساسان دست در جیب کرد و کاغذی درآورد و شماره موبایل را روی آن یادداشت کرد و به دست یلدا داد .
    یلدا نگاه نگرانش را به ساسان و بچه ها دوخت و گفت :«آقا ساسان ، بچه ها ! از همتون متشکرم» و بعد دوباره بغض کرد .
    انگشت های کامبیز به شیشه خورد .ساسان شیشه را پایین داد . کامبیز سر را داخل اتومبیل کرد و گفت :«عروسخانم پیاده نمی شوند ؟ بابا این شاه داماد یک ساعته که منتظره »
    همگی با سختی و اکراه پیاده شدند .حاج رضا به دیوار تکیه زده بود . آسمان را نگاه می کرد . چقدر نگاهش آرامبود . گویی دیگر هیچ دغدغه ای ندارد . یلدا به سوی او دوید و دست هایش راگرفت و صدایش کرد و به گریه افتاد .
    حاج رضا عمق نگرانی یلدا را میفهمید ، برای همین نگاه پرآرامشش را به یلدا انداخت و گفت :«دخترم مطمئنباش که خوشبخت خواهی شد . نگران هیچ چیز نباش» و همان طور که دست های یلدارا در دست داشت شهاب را صدا زد . شهاب به آنها ملحق شد . بقیه هم نزدیکترآمدند گویی دل همه به نوعی خاص گرفته بود .نیاز به گریستن داشتند .
    حاج رضا دست راستش را دور شانه هایپهن شهاب انداخت و او را پیش کشید و گفت :«پسرم مواظب باش تا طراوت وتازگی اش را در خانه ی تو از دست ندهد . فکر کن خواهری داری که باید ششماه با او زندگی کنی و مراقبش باشی . مرد باش و روسفیدم کن . من در موردتو اشتباه نکرده ام»
    سپس او را در آغوش کشید . دست هایپیر مرد می لرزیدند و چشم هایش اشک آلود بودند . خیلی وقت بود که دل شهاببرای آغوش پدر تنگ آمده بود . برای همین با دست های قدرتمندش چنان پدر رامحکم در آغوش گرفته بود که پیرمرد مچاله شده بود . شهاب فکر کرد چقدر اورا دوست دارد و چقدر باعث آزارش بوده است . یلدا هم فرناز را در آغوش گرفتو اشک هایش در هم آمیخت و بعد خود را در آغوش نرگس انداخت . نرگس هم بغضشترکید و در حالی که خودش اشک می ریخت اشک های یلدا را پاک می کرد و سعیداشت او را آرام کند . هر دو برای یلدا آرزوی خوشبختی کردند و عاقبت سواراتومبیل ساسان شدند . اوضاع عجیبی بود، با اینکه تک تک این افراد میدانستند این ازدواج یک قرار و مدار شش ماهه است و اعتباری ندارد اما نمیدانستند چرا همه چیز به طرز مرموزی واقعی جلوه کرده بود و گویی همیشگی بهنظر می رسید . همه به نوعی مضطرب بودند . نرگس و فرناز اشک ریزان در حالیکه برای یلدا دست تکان می دادند لحظه به لحظه دورتر شدند .
    حاج رضا هم حرف آخرش را زد و گفت:«دلم برای هر دوی شما تنگ میشه ، اما نمی خوام توی این مدت هیچ کدومتونرا ببینم . یلدا جان فقط اگر کار ضروری داشتی با خونه تماس بگیر .»
    بالاخره اتومبیل حاج رضا هم دور شد . کامبیز هم جلو آمد و گفت :«خب شهاب جون دیگه کاری نداری ؟»
    -نه کامی به خاطر همه چیز مرسی . امروز خسته شدی .
    -خفه شو بابا ، من به خاطر تو نیومدم . به خاطر یلدا خانم اومدم !
    یلدا که کنار آن دو تنها مانده بودو علاوه بر اضطراب خجالت هم می کشید در میان اشک هایش لبخندی زیبا نشست وگفت :«آقا کامبیز لطف کردید .»
    کامبیز گفت :«عروس خانم دیگه اشکاتوپاک کن .» و بعد لحنش به شوخی گرایید و ادامه داد :«درسته که این داماد مایک خرده کج و کوله و وحشتناکه اما قلبش مهربونه .» و سپس خندید .
    یلدا بیشتر خجالت کشید و سرش راپایین انداخت . کامبیز هم شهاب را در آغوش گرفت و توی گوشش گفت :« اذیتشنکنی ها . سوئیچ را بده ماشین رو بذارم توی پارکینگ . تو بهتره درو بازکنی و یلدا خانم را ببری بالا .»
    شهاب سوئیچ را به کامبیز داد و گفت:«باشه پس فعلا خداحافظ . یادت نره درو ببندی .» نور اتومبیل که کج و کولهمی شد و به داخل پارکینگ می رفت چشم های یلدا را وادار به بستن کرد . وقتیچشم هایش را باز کرد شهاب کنارش ایستاده بود . بدون کلامی در ورودی را بازکرد و به یلدا خیره شد . یلدا مردد مانده بود شهاب نگاهی متعجب به اوانداخت و گفت :«برای چی وایستادی ؟» یلدا دستپاچه گفت :«برم تو ؟» شهاب کهگویی با یک دست و پا چلفتی به تمام معنا سر و کار دارد با لحن سرزنش باریگفت :«نکنه می خوای تا صبح همین جا وایستی ؟»
    یلدا آزرده از لحن شهاب اخم کرد وبه داخل خانه قدم گذاشت و راه پله ها را پیش گرفت . آپارتمان شهاب واقع درطبقه ی سوم بود اما چون یلدا این موضوع را نمی دانست روی پله ی پنجمایستاد . صدای شهاب را شنید که با کامی خداحافظی می کرد و بعد در بسته شد. چشم های شهاب که متعجب می نمود یلدا را کاوید و گفت :«هنوز که وایستادی!»
    یلدا که صبرش تمام شده بود باعصبانیت گفت :«اولا من نمی دونم طبقه ی چندم باید برم در ثانی کلید دستتوست !» شهاب که گویی مجاب شده بود نگاه خیره ای به یلدا انداخت و پله هارا دوتا یکی کرد و بالا رفت ، یلدا هم به دنبالش دوید . هر دو نفس نفس میزدند . شهاب که او هم کمی دستپاچه نشان می داد ، در را باز کرد . یلداکنارش ایستاده بود و با خودش فکر کرد که چقدر عطرش خوش بوست ! شهاب به اونگاه کرد و گفت :«برو داخل » یلدا کفش ها را در آورد و داخل شد . با روشنشدن چراغ ها خود را در خانه ای غریبه یافت . سالن تقریبا کوچکی روبروییلدا قرار گرفته بود با مبلمانی که روکش آلبالویی اش با رنگ پرده هاهماهنگ بود . گوشه ی چپ سالن تلویزیون بزرگی بود . گویی همه چیز از پشتغباری مه آلود خودنمایی می کردند و انگار هیچ چیز وجود خارجی نداشت . باخود گفت :«من اینجا چکار می کنم ؟ یعنی واقعا باید اینجا زندگی کنم ؟ آخهچطوری ؟» احساس خوبی نداشت مشوش و مضطرب می نمود . شهاب که گویی سعی درنمایش قدرت داشت یکی یکی چراغ ها را روشن کرد . دو اتاق خواب گوشه ی راستسالن قرار داشت . شهاب در یکی را باز کرد و گفت :«وسایلت اینجاست البتهفعلا!» یلدا با خود گفت :«یعنی اتاق من اون جاست و شاید منظورش اینه کهنباید از اونجا بیرون بیام . یعنی زندانی ؟!»
    روبروی اتاق های خواب راهروی باریکیقرار داشت داخل راهرو حمام و دستشویی بود و انتهای آن به آشپز خانه ختم میشد . یلدا نمی دانست حالا چه باید بکند . دوست داشت زودتر به اتاقش برود ودر را ببندد تا از دست شهاب با آن رفتار تحقیرآمیزش خلاص شود . شهاب نیزکلافه نشان می داد و پنجه ها را داخل موهایش کرد و گفت :«خب هنوز کهوایستادی ، بشین کارت دارم .»
    یلدا آهسته پیش آمد ، نگاهش به نگاهشهاب بود . شهاب روی کاناپه نشست و در حالی که خم می شد تا کنترل تلویزیونرا بردارد گفت :«راستش لازمه که یه چیزهایی بهت بگم ، چیزهایی که باعث میشود این شش ماه که مهمون مایی راحت تر باشی و به زندگی ات لطمه نخوره . .. خب درسته که من یا بهتره بگم هر دوی ما به خاطر منافع شخصیمون راضی شدهاین چند ماه را یک جا زندگی کنیم اما این را باید بدونی که این موضوع هیچتاثیری در روند زندگی خصوصی ما نباید بگذاره . تو زندگی خودت را داری منهم زندگی خودم را . دوست ندارم کسی توی کارم دخالت کنه . البته منم کاریبه کار تو ندارم . اینها را گفتم که نکند یک وقتی تحت تاثیر مسخره بازیهای امروز توی خونه ی دوست حاج رضا قرار بگیری و پیش خودت فکر کنی که حالاچه خبر شده ! یا تغییری توی زندگی ما رخ داده ! نه ! اصلا این طوری نیست .قبلا هم بهت گفتم من برای خودم برنامه هایی دارم . . . »
    ديگر حوصله ي يلدا رو به پايان بوددوست نداشت اين حرف هاي تقريبا تكراري را بشنود دلش مي خواست او هم چيزيبگويد اما چرا نمي توانست ؟ چرا آن همه احساس خجالت مي كرد ؟ چرا در برابراو اين طور خودش را باخته بود ؟ شهاب به مبل تكيه زد و گفت : در ضمن من ،من خودم يك نفر را دوست دارم يعني يك جورايي نامزد دارم.

    يلدا خسته بود سرش گيج مي رفت و تحمل تحقير شدن را نداشت نمي دانست چگونهبايد به او حالي كند كه برنامه هاي او برايش اصلا اهميت ندارد حال و حوصلهي بحث كردن هم نداشت اما با اين همه غرور زخم خورده اش نفرت را به همراهآورد و به ناگاه از روي مبل برخاست و در مقابل چشم هاي شگفت زده ي شهاب اورا ترك كرد و در اتاقش را محكم بست براي چند لحظه ايستاد و اتاقش را تماشاكرد تمام اثاثيه اش آن جا جمع شده بود كتاب هايش كه در قفسه اي طبقه بنديشده بود لباس هايش كه داخل كمد قرار گرفته بود عروسك مورد علاقه اش كهتنها يادگار پدر و مادر بود و بقيه ي چيزهايي كه به سليقه ي پروانه خانمتميز و مرتب چيده شده بود يلدا به تخت خواب و رو تختي جديدش نگاه كرد يكرو تختي به رنگ بنفش كم رنگ با گل هاي زرد تركيب زيبايي به نظرش آمد آيينهاي قدي رو به روي تخت خواب قرار گرفته بود جلوي آيينه رفت و روسري خود رابرداشت صورتش خسته به نظر مي رسيد به سوي تخت خواب رفت و روي آن نشست نميدانست چرا آن همه غمگين است احساس عجيبي داشت ترس و دلهره رفته بود و جايشتنهايي دلتنگي و ياس آمده بود هنوز نمي دانست چرا در يك لحظه آن همه دلتنگشده است.

    به حرف هاي شهاب فكر كرد و دوباره با خودش گفت: پس شهاب كسي را دوست دارهلعنتي چرا از اول چيزي نگفت؟ يعني حاج رضا اين رو مي دونه؟ و بعد فكر كرد: خب كه چي ؟ مگه براي من فرقي مي كنه ؟ در اين صورت نبايد نگران برخوردغير قابل پيش بيني از طرف شهاب باشم اصلا شابد اينطوري بهتر باشه. اماخودش مي دانست كه در دل به چيزهايي كه مي گويد اعتقادي ندارد و باز همغرورش را جريحه دار مي ديد خسته تر از هميشه بود اما خوابش نمي آمد يادشافتاد كه نماز نخوانده است نگاهي به ساعت انداخت يازده بود.بايد صورتش رامي شست و لباس هايش را عوض مي كرد. چه قدر برايش سخت بود در كنار يك غريبهزندگي كند حتي رفت و آمد در آن خانه برايش بسيار دشوار مي نمود بعيد ميدانست بتواند حتي كاره هاي معمول را با آرامش انجام بدهد با خود گفت تازهسختي هاي كار داره شروع ميشه . سپس از جا برخاست و روسري اش را برداشت ودر حالي كه آن را روي سرش مرتب مي كرد گفت: همه رو رها كن اين رو بچسب كهحالا مجبورم توي خونه هم روسري سرم كنم.

    البته او مي دانست يكي از دلايل عقدشدنشان همين مسئله ي حجاب بود كه يلدابتواند پيش شهاب راحت باشد اما هنوز خجالت مي كشيد به نظر او خيلي زود بودكه بتواند در حضور يك مرد بي حجاب باشد مخصوصا كه وقتي به حرف هاي شهابفكر مي كرد به اين كه دل او جاي ديگري است و همه ي اين بازي ها فقط برايشش ماه است.

    به محض اينكه يلدا در اتاقش را باز كرد شهاب كه هنوز روي مبل نشسته بود به سرعت برخاست و بدون نگاهيبه يلدا به اتاقش رفت.

    يلدا در دل گفت: از حالا به بعد همين قايم باشك بازي هم داريم يعني تا اونهست من نبايد باشم و تا من هستم او. البته شايد بهتر هم باشه چون اينطوريديگه نمي ترسم كه مبادا زير نگاه نكته بين و ايراد گير اين پسره ي از خودراضي زمين بخورم.

    يلدا وقتي صورتش را شست و وضو گرفت آرامش خاصي را احساس كرد گويي آب سردخستگي هايش را تسكين مي داد صورتش را در آيينه نگاه كرد چه زيبا و چه مليحشده بود به خودش لبخند زد بدون آنكه نگاهي به اطارف بياندازد با عجله وارداتاقش شد و سجاده اش را برداشت و آماده ي خواندن نماز شد چند ضربه به درخورد دلش هوري ريخت يك لحظه نمي دانست چه كند ولي وقتي صداي در را شنيد دررا باز كرد.

    شهاب يلدا را كه درون چادر و مقنعه ي سفيد مي ديد متعجب نگاه كرد و پرسيد: جايي مي ري؟

    يلدا خنده اش گرفت و گفت: نه مي خواستم نماز بخوانم.

    شهاب لحظه اي سكوت كرد و بعد انگار مي كوشيد به ياد بياورد براي چه در زدهاست سري تكان داد وگفت: آهان ، مي خواستم بگم كه از فردا مبلغي رو براي هرماهت روي ميز مي گذارم البته اين مبلغ براي خرج خودته . من انتظار ندارمچيزي براي اين خونه تهيه كني چون اين كار به عهده ي پروانه خانم و مشحسينه. همين.

    يلدا خجالت زده مي نمود سرش را پايين انداخت و گفت: مرسي

    شهاب بدون حرف ديگري رفت . يلدا بعد از نماز كلي دعا كرد و سجاده اش را جمع كرد و دفترش را آورد ديوان حافظ را باز كرد و تفال زد.:

    خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود به هر درش كه بخوانند بي خبر نروند

    يلدا فكرد كه( خوب حالا اين يعني چي؟ اين چه ربطي به من و موقعيت من داره؟) با اين كه ادبيات مي خواند و علاقه ي خاصي هم به شعر و متون ادبي داشتاما هيچگاه نمي توانست خودش را گول بزند و ادا در بياورد مثل خيلي ها كهمي ديد چيزي از حافظ نمي دانند و مدام فال حافظ مي گيرند و با ربط و بيربط به خودشان ربط مي دهند . برايش كمي دور از عقل بود او اعتقاد داشتحافظ موقعي جواب مي دهد كه واقعا با دل شكسته و از اعماق قلب به سويش برويو از خدا بخواهي تا به وسيله ي حافظ جوابي به تو بدهد.

    يلدا حافظ را بست چون اصلا شكسته دل نبود قلم را برداشت و به سراغ دفترخاطراتش رفت وقتي چيزي در دل داشت آن را مي نوشت چون با اين كار آرامش راحس مي كرد و براي مشكلات ريز و درشتش چندين راه حل پيدا مي كرد پس ازنوشتن خاطراتش واقعا نياز به يك نوشيدني مثل چاي داشت ساعت از دوازدهگذشتع بود و صدايي هم نمي آمد دوباره روسري اش را به سر انداخت و واردسالن شد تلويزيون روشن وبد اما شهاب نبود شايد شهاب هم خجالت مي كشيد توي سالن بنشينه
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  12. #11
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    يلدا با خود گفت: حاج رضا عجب دردسري براي ما دو تا درست كردي ها.
    سپس آرام به آشپزخانه رفت آنجا درهم و برهم بود و به هم ريخته فكر نمي كردبتواند قوري را پيدا كند يا حتي خود چاي را . از خوردن چاي منصرف شد دريخچال را باز كرد و كمي آب خورد و دوباره به اتاقش برگشت بايد نذرش را ادامي كرد و از همان شب اول شروع كرد و خواند تا بالاخره پلك هايش سنگين شدند.

    يلدا چند دقيقه بود كه بيدار شده بود و روي تخت نشسته بود نمي دانست شهابدر خانه است يا نه . احساس گرسنگي عجيبي مي كرد بايد چيزي مي خورد اماجرات بيرون رفتن از اتاقش را نداشت با اين همه از جا برخاست و لباس مناسبپوشيد و خود را در آيينه ورانداز كرد صورتش پف آلود بود از خودش بدش آمدمي ترسيد شهاب او را با اين قيافه ببيند نمي دانست چرا دوست ندارد دربرابرش زشت جلوه كند. به نرمي از جا بلند شد و از سوراخ كليد بيرون راتماشا كرد همه جا ساكت به نظر مي رسيد از سوراخ فقط در دستشويي معلوم بودبه هر حال تصميم گرفت بيرون برود به نرمي دستگيره را بيرون كشيد اما درباز نشد و يادش آمد كه شب قبل آن را قفل كرده است كليد را از روي ميزبرداشت و در را باز كرد و بيرون خزيد.


    نگاهش با سرعت در خانه چرخ خورد انگار كسي داخل خانه نبود از جلوي اتاقشهاب رد شد و موقع رد شدن سعي كرد داخل اتاقش را از لاي در نيمه بازش خوبببيند اما چيزي معلوم نبود چند ضربه به در دستشويي زد صدايي نشنيد جراتبيشتري پدا كرد و در حمام را هل داد و نگاهي به داخلش انداخت كسي نبود بهآشپزخانه رفت و با خود گفت : خوبه پروانه خانم هفته اي يكبار مياد اين جاوالا اين جا مي خواست چي بشه؟ دنبال قوري گشت بي فايده بود از چاي هم خبرينبود كابينت ها به هم ريخته و كثيف بودند . داخل يكي از كابينت ها مقداريبيسكويت پيدا كرد آنها را برداشت و تكه اي به دهان گذاشت مطمئن شد كه شهابدر منزل نيست براي همين بلند بلند شروع به غر زدن كرد: لعنتي من نمي دونمپروانه خانم ديروز اين جا چي كار مي كرد؟ چرا هيچ فكري براي من نكرده؟ بعديادش اومد كه پروانه خانم گفته بود برايش غذا پخته به سرعت در يخچال راباز كرد چند تا ظرف در بسته را ديد كه از قبل آنها را مي شناخت خيالش راحتشد كه ناهار دارد. از خوردن صبحانه منصرف شد و با حالتي عصبي آشپزخانه راترك كرد و با خودش گفت: آخه توي اين خونه كه نمي شد زندگي كرد من نمي دونماين پسره اين جا چطوري زندگي مي كنه.؟


    يلدا به سمت تلويزيون رفت و آن را روشن كرد و كمي با سي دي هاي اطراف آنسرش را گرم كرد بيشتر آنها آهنگ هاي انگليسي بود كه يلدا را زياد جذب نميكرد آنها را رها كرد و ناخودآگاه به سمت اتاق شهاب رفت و با ضربه اي به دررا باز كرد و خود را داخل اتاق شهاب يافت يك تخت خواب نا مرتب با لباس هايمتعددي كه رويش ريخته شده بود خودنمايي مي كرد يك كامپيوتر سمت چپ و يككمد در سمت راست آن قرار داشت يك ميز و ايينه در ضلع شرقي اتاقش قر ارگرفته بود كتابخانه ي كوچكي كه كتاب هاي آن بسيار نا مرتب بود معلوم بودكه با آمدن يلدا و اشغال اتاق كار شهاب توسط او جاي شهاب واقعا تنگ شدهاست يلدا جلوي آيينه رفت روي ميز پر از ادكلن هاي جور واجور بود همه رايكي يكي امتحان كرد اما بويي كه در اتاق پيچيده بود همان عطري بود كه شهاباستفاده مي كرد يلدا كوشيد تا آن را پيدا كند اما بي فايده بود با ديدنتلفن خوشحال شد مي خواست با نرگس و فرناز حسابي صحبت كند از اتاق خارج شدو در راهمانطور نيمه باز گذاشت و به سالن آمد و گوشي را برداشت و شماره ينرگس را گرفت . نرگس گوشي را برداشت.


    واي يلدا تويي ؟ خوبي؟ چرا از صبح زنگ نزدي از دلشوره مردم؟


    خوبم خوبم تو چطوري؟


    چي شد؟


    چي؟


    ديش رو مي گم ما كه دق كرديم!


    يلدا خنديد و گفت : هيچي بابا اصلا طوري كه فكر مي كرديم نشد.


    خدا رو شكر الته من كه مطمئن بودم اما اين فرناز بي شعور وقتي تو رفتي نميدوني چه جوري توي دل من رو خالي كرد امروز هم از صبح زود صدبار تلفن زدهتورو خدا يه زنگ بهش بزن تا اون هم از نگراني در بياد.


    باشه باشه اما چرا انقدر نگران بودي؟


    به خاطر حرف هاي فرناز مدام مي گفت كه اين شهاب اگه امشب يه بلايي سر يلدا بياره چي ؟


    يلدا خنديد و گفت: بابا اصلا همچين آدمي نيست


    خدا رو شكر راستي الان خونه است؟


    نه بابا من كه بيدار شدم نبود بدبخت رو از خونه و زندگيش فراري دادم


    اين طوري كه راحت تري. راستي حرف هم زديد؟


    نه زياد


    پيشش حجاب داري؟


    آره فعلا كه دارم

    خوب كاري مي كني هرچي باشه بالاخره مرد ديگه
    يلدا گفت:آهان از او لحاظ؟ وبعد خنديد و ادامه داد: نه من بيشتر وقتي به آخرش فكر مي كنم نمي تونم مخصوصا كه دلش جاي ديگه اي است.
    منظورت چيه؟
    آره ديشب مثلا مي خواست گربه رو دم حجله بكشه گفت كه يه جورايي نامزد داره
    پس چرا از اول چيزي نگفت؟
    نمي دونم البته شابد قصدش پنهان كردن از حاج رضا بوده.
    يعني حاج رضا هم نمي دونه؟
    مطمئنم كه نه چون در اينصورت اين پيشنهاداو چه مي دونم اين مسخره بازي ها براي چي بوده؟
    نمي دونم چي بگم فقط هر چي كه صلاحت هست انشاءالله همون طور بشه
    مرسي البته شايد اينجوري بهتر باشه يعني من راحت ترم كه كسي كاري به كارمنداره و بود و نبودم برايش مهم نيست و بالاخره اين شش ماه بدون اصطحكاكيبين من و اون تموم مي شه.
    آره درست مي گي خب خونه زندگيش چه طوره؟
    بد نيست يك تميزي كلي مي خواد با يك تغيير دكوراسيون اساسي
    راستي فردا يادت نره بايد بريم انتخاب واحد
    آره حتما ميام مخصوصا كه اينجا بد جور حوصله ام سر مي ره دلم مي خواد زودتر بيام دانشگاه
    فردا چه ساعتي كي؟
    ساعت يازده توي بوفه
    باشه به فرناز زنگ مي زني يا خودم بزنم
    فدات شم اگه زنگ بزني خيلي عالي ميشه چون خودت مي دوني الان فرناز مي خوادچي بگه. مي ترسن اين پسره هم بياد ناهار نخوردم و جلوي اون فعلا روم نميشه بيام توي آشپزخونه و...
    باشه باشه شكمو خداحافظ مواظب خودت باش
    يلدا گوشي را گذاشت احساس بهتري داشت نگاهي به سالن انداخت و گفت: چه بد مدلي چيده اين مبل هاي خوشگل اين طوري اصلا به چشم نمي ياد. ناگهان چيزي در ذهنش درخشيد و با خود گفت: اگه واقعا نامزد داره پس چرا خونه اش اين شكليه ؟ يعني تا به حال نامزدش توي اين خونه نياورده؟
    لبخندي زد و دوباره گفت : حتما دروغ مي گه فكر كرده لابد من اين طوري وبال گردنش نمي شم آره حتما دروغ گفته.
    يلدا به سمت آشپزخانه رفت و توجهش به ميز بزرگ وسط سالن جلب شد در كنار گلدان خالي از گل مبلغي پول گذاشته شده بود يلدا به ياد حرف ديشب شهاب افتاد پول ها را شمرد از آن چه فكر مي كرد خيلي بيشتر بود دوباره آنها را سرجايش گذاشت. گويي خجالت مي كشيد آنها را بردارد بالاخره بعد از ساعتي كمي غذا گرم كرد و خورد بد جوري حوصله اش شررفته بود خسته شده بود و حوصله ي انجام دادن هيچ كاري نداشت . انگار بلاتكليف بود تنهايي برايش واقعا غير قابل تحمل بود صداي زنگ تلفن سكوت را شكست گوشي را برداشت صداي تقريبا آشنايي آمد كه گفت: به به سلام عروس خانم مزاحم كه نشدم؟
    يلدا به خودش فشار آورد تا صاحب صدا را تشخيص بدهد اما صداي آشنا پيش دستي كرد و گفت: به جا نياورديد يلدا خانم ؟ كامبيزم
    يلدا كه دستپاچه شده بود خنديد و گفت: سلام آقا كامبيز حالتون چطوره ؟
    تشكر شما چه طوريد خوش مي گذره ؟
    يلدا باز خنديد و گفت: بد نيست
    شهاي خونه است
    نه نيست
    نمي دونيد كجا رفته؟
    نه راستش وقتي بيدار شدم رفته بود
    پس از صبح تنهاييد
    بله
    عجب حوصله تان هم سررفته
    راستش بله البته كمي كار دارم اما نمي دونم چرا حوصله ي انجامش را ندارم
    طبيعيه بالاخره منزل جديد و كارهاي جديد ممكنه در ابتدا خيلي غافلگير كننده باشه
    نمي دونم شايد
    راستي يلدا خانم شما دانشجوييد؟
    بله
    چه رشته اي مي خونيد؟
    ادبيات فارسي
    به به چه سالي هستيد؟
    ساب سوم
    به سلامتي. پس حسابي اهل شعر و شاعري هستيد
    نه اون قدر (سپس خنديد)
    چرا ديگه آدم ادبياتي باشه و اهل شعر و شاعري نباشه ؟ پس خيلي خوب شد
    از چه لحاظ؟
    از اين لحاظ كه شهاب ديوونه را مي تونيد حسابي آدم كنيد
    يلداخنده اي كرد و گفت: در اين مورد فكر نكنم كاري از دست من بربياد كار از كار گذشته
    با شنيدن اين جمله كامبيز خنده ي بلندي سر داد يلدا هم خنديد و از اين كه با كامبيز حرف مي زد خوشحال بود دوست داشت در مورد شهاب بيشتر بداند از كامبيز خيلي خوشش اومده بود به نظرش پسر مؤدب و با محبتي آمد. بعد از شوخي كردن كامبيز ادامه داد: ولي خارج از شوخي يلدا خانم اين شايد فرصت خوبي باشه تا بهتون بگم كه شهاب اون قدر كه وانمود مي كنه هم بد نيست
    يلدا سعي كرد لحن بي تفاوتي داشته باشد گفت: آقا كامبيز شايد شما جريان مارو كامل ندونيد به هر حال بد يا خوب بودن شهاب ارتباطي به من پيدا نمي كنه چون در واقع من براي مدتي اين جا فقط يك مهمونم وطبيعيه كه بعد از اين مدت به سراغ زندگي خودم مي رم

    ببينيد يلدا خانم شما از يه جهاتي درست مي گين اما به نظر من شما و شهاب بهترين شانس براي همديگر هستيد من كاري به قول و قرارتون ندارم اما نمي دونم هرچي كه هست حاج رضا از اين كار مقصود مهمي داشته كه در راس اون خوشبختي شما و شهابه براي همين سعي كنيد فقط به قول و قرارتون فكر نكنيد راستش من سالهاست كه شهاب را مي شناسم مثل برادرم شايد هم نزديك تر از برادر اون خيلي خوبه...


    يلدا سكوت كرده بود و گوش ميداد اما دوست مي داشت زودتر حقيقتي را كشف كند براي همين بالاخره گفت:آقا كامبيز حرف هاي شما كاملا درست اما مثل اينكه شكا اون قدر كه خودتون فكر مي كنيد به شهاب نزديك نيستيد


    كامبيز با تعجب گفت: چه طور؟


    آخه شهاب كه نامزد داره شما چطور از خوب بودن و شانس بزرگ بودن و زندگي مشترك و... حرف مي زنيد


    كامبيز متفكرانه جواب داد : خودش گفته كه نامزد داره؟


    بله


    عجب بي شعوريه


    چي؟


    هيچي هيچي اگه اجازه بدين بعدا توي يك فرصت مناسب در اين مورد با شما صحبت كنم


    يلدا كه يرخورده به مرادش نرسيده بود اصرار نكرد و سعي كرد هنوز خود را بي تفاوت نشان بدهد كاميز ادامه داد : به هر حال از صحبت با شما لذت بردم اگر كاري داشتيد با من تماس بگيريد شماره ي من رو يادداشت كنيد


    بله حتما


    يلدا شكاره ي كامبيز را يادداشت كرد و با او خداحافظي كرد پس از صحبت تلفني با كامبيز نمي دانست چرا دلش مي خواهد اتاقش را مرتب كند وبه سليقه ي خودش آنجا را تغيير بدهد براي همين به اتاق خودش رفت و چشمش به پنجره افتاد يك پرده ي تور قديمي اما تقريبا نو آن جا را زينت داده بود معلوم بود اين پرده را پروانه خانم از ميان لوازم خودش آورده چون آن قدر وقت براي تزيين اتاق عروس خانم نداشتند. يلدا با خود گفت : بايد پرده ي ضخيم تري براي اين جا تهيه كنم شب ها كه اتاقم از بيرون كاملا مشخصه.


    اما پنجر هي خوبي بود هم نورش كافي بودو هم بسيار دل انگيز مي نمود يلدا پرده را جمع كرد و پنجره را باز كرد چه هواي خنكي ديگر عصر شده بود و هوا سردتر از قبل بود. يلدا نفس عميقي كشيد و بلند گفت: ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ و بعد گفت: واي خدا نكنه با اجازه ي سهراب ريه هاي لذت پر اكسيژن زندگي


    دوباره نفس عميقي كشيد و روسري به سر كرد و دستمالي آورد تا شيشه را برق بياندازد همان طور كه مشغول تميز كردن بود پنجره ي آپارتمان رو به رو كه درست در مقابل اتاق يلدا بود باز شد وپسري با لباسي نامناسب خودنمايي كرد.


    يلدا وانمود كرد بي اهميت است اما ناخواسته دست را به سمت يقه ي لباسش برد تا مطمئن شود چيزي معلوم نيست و دوباره به كارش ادامه داد اما انگار همسايه قصد رفتن نداشت يلدا از ادامه ي كار منصرف شد و پنجره را بست و پرده را انداخت هرچند كه بود و نبودش براي او يكسان بود.


    ساعت از 9شب گذشته بود و خبري از شهاب نشده بود يلدا واقعا خسته بود به ساعت نگاهي انداخت و گفت : لعنتي يعني ممكنه اصلا نياد ؟ خدايا آخه تنهايي اينجا چطوري بخوابم ؟ كاش يكي پيشم بود


    وتازه به واقعيت هاي دردناك زندگي جديدش پي مي برد او حتي كليد خانه را نداشت كه اگر بيرون برود حداقل بتواند به بازگشتش فكر كند با خود انديشيد اگر شهاب به خانه اش برنگردد اصلا به خونه ي حاج رضا برمي گردم و به اون مي گم نمي خوام نمي تونم شما اين شرايط سخت را براي من توضيح نداده بودين. اما باز گفت: ولي حاج رضا به من مهلت داد تا خوب فكركنم خدايا كمكم كن ازت خواهش مي كنم


    يلدا مضطرب شده بود به حدي كه ميلي به خوردن شام نداشت از اين جور زندگي كردن متنفر بود دلش مي خواست شهاب مي آمد


    چراغ اتاقش را خاموش كرد و پشت پنجره ايستاد ساعت از 11 گذشته بود صداي خنده ي بلند زنانه اي را شنيد كه از طبقه ي بالا مي آمد چه قدر دلتنگ بود كاش او هم كسي را داشت چه قدر بي كس بود پنجره را باز كرد تا صداي خنده ها را بهتر بشنود از صداي خنده ديگران خشنود مي شد. اي كاش آن روزها زودتر تمام مي شد و مهرماه زودتر مي آمد تادوباره به دانشگاه برود دلش براي همه تنگ شده بود براي همه دوستانش همه ي استادانش و همه حتي سهيل چه قدر نياز داشت تا كسي اورا دوست بدارد به ياد كامبيز افتاد و با خود گفت: بهتره باهاش تماس بگيرم . اما مي ترسيد شايد هم خجالت ميكشيد.


    لحظات هم سريع مي گذشت هم خيلي كند به جز تيك تاك ساعت صدايي در خانه نبود رعب و وحشت عميقي دلش در دلش ريشه دوانده بود تلويزيون را روشن كرد تا صدايي در خانه باشد و دوباره پشت پنجره ايستاد اغلب چراغ ها خاموش شده بودند صداي خنده ها هم قطع شده بود ساعت از 12 گذشته بود يلدا تاب نياورد و به سراغ شماره ي كامبيز رفت و آن را گرفت.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  13. #12
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    الو سلام

    سلام شما؟

    آقا كامبيز من يلدام

    كامبيز كه متعجب شده بود دستپاچه جواب داد :يلدا خانم چي شده؟!

    آقا كامبيز ببخشيد تورو خدا اين موقع مزاحم شما شدم راستش شهاب هنوز نيومده من هم شماره اش رو ندارم مي خواستم شما اگه براتون زحمتي نيست يك تماس باهاش بگيرن اگه نمي خواد امشب بياد من به دوستانم زنگ بزنم كه بيان دنبالم چون راستش توي اين تنهايي خيلي مي ترسم تا حالا شب تنها نبوده ام اين جا هم براي من غريبه خلاصه..

    پسره ي احمق هنوز نيامده؟ آخه تلفنش خاموشه تا چند لحظه پيش من خودم باهاش كار داشتم هر چي شماره اش را گرفتم فايده نداشت دستگاهش خاموش بود حالا شما نگران نباشيد من دوباره سعي مي كنم باهاش تماس بگيرم و اگه جوب نداد ميام دنبال شما و هرجا خواستين مي برمتون

    ممنونم

    يلدا از اينكه بالاخره به كامبيز زنگ زده بود خوشحال مي نمود ته دلش اميدوار شده بود كه ديگر تنها نخواهد ماند ده دقيقه ي بعد تلفن زنگ زد كامبيز بود كه از يلدا مي خواست كه آماده شود و پايين بياد

    يلدا خانم زودتر آماده بشين و بيايين پايين با هم بريم يه جايي كه فكر مي كنم اونجا پيدايش كرد

    آقا كامبيز اگه لطف كنيد من رو تا خونه ي دوستم برسونيد ممنون مي شم

    يعني نمي خواين دنبال شهاب بگردين

    نمي دونم آخه دليلي نداره شايد دلش نمي خواد برگرده

    غلط كرده مگه با اونه بالاخره كه چي؟ شايد فردا هم نمي خواد بياد اون وقت تكليف شما چيه؟هرشب كه نميشه خونه ي دوستان بريد.

    يلدا كه كامبيز را طرفدار سفت و سخت خودش مي ديد احساس خوبي پيدا كرد و به سرعت آماده شدو پايين آمد و سوار اتومبيل كامبيز شد.
    سلام

    سلام شبتون بخير

    آقا كامبيز من كليد خونه رو ندارم در رو هم بستم

    يعني شهاب كليد به شما نداده؟

    نه چون امروز اصلا همديگر رو نديديم

    اشكال نداره اگر پيداش نكرديم مي رسنمتون خونه دوستتون

    بعد از دقايقي جستجو كامبيز به دومين مكاني كه احتمال يافت شهاب مي رفت سر زد و عاقبت مؤفق شد و نزد يلدا آمد و گفت: يلدا خانم شما توي ماشين باشيد تا من برگردم

    يلدا ساكن اما مشوش بود اتومبيل مقابل يك كافي شاپ توقف كرده بود اين كافي شاپ متعلق به يكي از دوستان و هم كلاسي هاي شهاب بود كامبيز و شهاب با دوستانشان اغلب آنجا يكديگر را ملاقات مي كردند نگاه يلدا كامبيز را كه به داخل كافي شاپ رفت بدرقه كرد بعد از چند لحظه كامبيز به سرعت بيرون آمد و به سوي اتومبيل دويد . يلدا پرسيد: چي شد؟

    اين جاست

    مي ياد؟

    آره اما ما زودتر مي ريم

    اما كليد نداريم

    كليد رو گرفتم آخه با يكي از بچه ها اين جاست كه قراره اون رو برسونه بعد مي ياد خونه البته شما خيالتون راحت باشه من توي ماشين مي مونم تا شهاب بياد .

    آقا كامبيز تو رو خدا ببخشيد كه من اين همه مزاحمتون شدم

    كامبيز خنده قشنگي كرد و گفت: يلدا خانم با من تعارف نكنيد چون در اين صورت معذب مي شم از حالا به بعد هر كاري داشتيد بايد با من تماس بگيرين باشه.

    يلدا هم لبخندي زد و گفت: چشم

    كامبيز در ادامه گفت: يلدا خانم از رفتارهاي شهاب دلگير نشين شايد آلان فرصت خوبي براي گفتن بعضي چيزها نباشه اما همين قدر بدونيد كه شهاب سالهاست كه دوست و رفيق منه و مثل يه برادر يا بهتر بگم نزديك تر از برادر منه اون پسر خوبيه ولي خب الان موقعيت زياد جالبي نداره شما به دل نگيرين اگه رفتارش سرد يا توهين آميزه
    صورت يلدا جدي شد و نگاهي به كامبيز انداخت و بعد از لحضه اي گفت: من از رفتارهاي اون ناراحت نمي شم چون اصلا رفتارش برام مهم نيست فقط انتظار دارم اون طوري كه حاج رضا ازش خواسته عمل كنه قرار نبود من توي اين خونه تك وتنها زندگي كنم.
    اتومبيل مقابل آپارتمان شهاب متوقف شد يلدا تشكر كنان از كامبيز خواست كه به منزلش برود اما كامبيز قبول نكرد و همان جا نشست يلدا او را ترك كرد وبه خانه رفت وارد اتاق شد و روي تخت رها شد از شدت خستگي سرش سنگين و پر از درد بود.
    دقايقي گذشته بود يلدا خوابش نمي برد از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداخت اتومبيل كامبيز هنوز آنجا بود تازه روي تخت دراز كشيده بود كه صداي بوق اتومبيلي را شنيد شايد شهاب بود صداي صحبت دو نفر مي آمد با عجله از جا برخواست و يواشكي از پنجره نگاه كرد خودش بود ناگهان دلش ريخت و دوباره مضطرب شد و تلفن زنگ خورد به سالن دويد و گوشي را برداشت كامبيز بود گفت: يلدا خانم بيداري؟
    بله
    شهاب اومد شما برو بخواب بازهم اگه كاري داشتين من در خدمت شما هستم شبتون بخير خوب بخوابيد.
    يلدا گوشي را گذاشت و به طرف اتاقش دويد و در را قفل كرد دلش نمي خواست با او روبه رو شود صداي به هم خوردن در نشان از آمدن شهاب داشت او يك راست پشت در اتاق يلدا آمد و آن را محكم كوبيد يلدا ترسيد صداي قلبش را مي شنيد سعي مي كرد بي اهميت باشد و بخوابد . صداي آمرانه اي از پشت در شنيد كه گفت : مي دونم بيداري در را باز كن
    يلدا بلند شد و به خود نهيب زد: ترس براي چي ؟ مگه اين لعنتي كيه ؟ تو چرا در برارش خودت را اينطور باخته اي؟ اصلا اشتباه و تقصير از اون بوده كه تا اين وقت شب تو را تنها گذاشته اون هم دربرار تو مسئووليتهايي داره فقط همين نبود كه يه عقد مصلحتي بگيرن و...
    صداي شهاب بلندتر و عصبي به گوش خورد: در رو باز مي كني يا نه؟
    يلدا در را باز كرد چهره ي به ريخته و عصباني و چشم هاي خيره ي شهاب را ديد قلبش تندتر از قبل مي زد موهاي صاف و پر پشت شهاب روي يك طرف صورتش ريخته شده بود براي چند لحظه پايين را نگاه مرد يلدا بي تاب و منتظر بود از او خجالت مي كشيد اما دلش مي خواست در اندك فرصتي كه به دست آمده او را حسابي ورانداز كند شهاب سرش را بالا گرفت و دوباره به يلدا نگاه كردو گفت: چرا به كامبيززنگ زدي؟
    اما تا يلدا لب باز كرد او دوباره بلندتر از قبل گفت: آره مي دونم ترسيده بودي تا به حال شب تنها نبوده اي دير وقت شده و از اين چرنديات . يلدا سكوت كرده بود و نگاهش را از شهاب گرفت و پايين دوخت.
    شهاب ادامه داد: ولي مگه تو قبلا فكر اين جا رو نكرده بودي؟ مگه من قراره توي تمام مدت توي خونه بنشينم و از تو مراقبت كنم ؟ مگه دوستهاي من چه گناهي كرده اند كه..
    يلدا ملتمسانه نگاهش كرد و گفت: من نمي خواستم مزاحم دوستت بشم نمي دونستم چي كار كنم؟ تازه من نمي دونستم اين جا بايد تنها زندگي كنم تو هم ، تو هم يك مسئوليت هايي داري.
    شهاب كه هنوز لحنش عصباني يود گفت: لازم نيست مسئوليت هاي من رو به من گوشزد كني.
    يلدا هم عصباني شده بود و نمي خواست در حضور او كم بياورد گفت: لازمه چون تو يادت رفته كه قول وقرارمون با حاج رضا چي بوده؟
    حاج رضا حاج رضا ديگه نمي خوام در مورد قول وقرار و حاج رضا چيزي بشنوم روشنه؟ ببين اينجا همينه من همينطوري ام دوست ندارم هر جا مي رم دوره بيافتي و دنبالم بگردي ديشب هم بهت گفتم من زندگي خودم را دارم و توهم زندگي خودت را داشته باش.
    يلدا احاس مي كرد لحظه به لحظه بيشتر تحقير مي شود و از درون تحليل مي رود مي ترسيد جلوي او گريه اش بگيرد ونتواند خود را كنترل كند سپس سعي كرد به حقارت نيانديشد و فقط جواب او را بدهد اما نمي دانست چه بگويد چگونه بگويد نمي دانست چرا در برابر او چنين دست و پا چلفتي جلوه مي كند؟ چرا حرفي برا گفتن نمي يابد؟
    شهاب بازهم مهلت نداد و گفت: ببين من اگه نخوام تو را ببينم بايد چه كار كنم؟.
    يلدا كه حالا عصبانيت را به حد نفرت در و جودش حس مي كرد فرياد زد : ولب مجبوري ! مجبوري همون طور كه من مجبورم .. لعنت به من.. لعنت به تو.. لعت به حاج رضا.. برو هر جا كه دلت مي خواد فقط كليد اين قبرستون و به من بده.
    سراپاي يلدا به لرزش افتاده بود بغضي در گلو داشت كه بسيار آزارش مي داد اما همه را با نگاه خشمناكش به شهاب هديه كرد و بعدانگار كه تازه اي در ذهنش درخشيد نگاهش رنگ تهديد به خود گرفت نگاهي كه پر از اعتماد به خود و تصميم جديدش بود. شهاب متحير از خروش يلدا غافلگيرانه نگاهش مي كرد گويي به نوعي او نيز مسخ شده بود.
    يلدا چشم هاي گربه اي اش را تنگ كرد و گفت :يا نه براي اينكه هر دومون راحت باشيم الآن مي ريم خونه ي حاج رضا و مي گيم كه نمي تونيم اصلا به حاج رضا چه مربوطه؟ من ديگه نمي تونم ادامه بدم اون هم بايد قبول كنه من هم مي رم دنبال زندگي خودم پول حاح رضا هم براي خودش
    دست ها بزرگ و قدرتمند شهاب كه در اتاق را گرفته بود آهسته سر خوردند و عقب كشيدند شهاب دندان ها را به هم فشرد و چنگي به موها زد و بدون كلامي او را ترك ا ترك كرد و به اتاقش رفت.
    يلدا نيلدانفس نفس مي زد در را بست و خود را در ايينه نگاه كرد بغضش تركيد و به هق هق افتاد و روي تخت نشست و آرام گريشت احساس مي كرد داغ داغ شده است نمي دانست چه خبر شده يا چه اتفاقي خواهد افتاد تنها اين را مي دانست كه خوب جلوي شهاب درآمده است آرام آرام با خودش حرف مي زد و مي گفت: بي شعور فكر كرده من محتاج ديدنش هستم
    چند لحظه بعد دوباره ضربه اي به در خورد يلدا خروشان و عصباني با چشم هاي اشكي در را بزا كرد شهاب قدمي به عقب گذاشت و با نگاهي كه خالي از خصم مي نمود به يلدا چشم دوخت و گفت: فردا قبل از اين كه برم شركت مي دم يك كليد برايت بسازند برو بخواب پنجره ي اتاقت رو هم ببند. وسپس بدون منتظر ماندن و ديدن عكس العملي از جانب يلدا او را ترك كرد.
    يلدا در را بست احساس عجيبي داشت احساس مي كرد گر گرفته است خودش را دوباره در آييننه نگاه كرد سرخ وملتهب بود احاس عجيبي در خودش مي ديد كه برايش غير ملموس وباور نكردني بود دلش مي خواست چيزي بنويسد خواب از چشمش پريده بود دفترچه ي خاطاتش را برداشت اما ناگهان چيزي به يادش آمد و با خود گفت : اه لعنتي يادم رفت ازش شماره ي اينج را بپرسم . حالا چي كار كنم؟ فردا هم كه ديگر فكر نكنم ببينمش. به هر حال تصميم گرفت كه بار ديگر او را ببيند روسري اش را برداشت و اتاق بيرون زد در اتاق شهاب نيمه باز بود و چراغ اتاق او روشن. يلدا نيم رخ او را ديد كه روي تخت دراز كشيده و دست ها را زير سر قلاب كردهو نگاه به سقف س1رده آهسته به در زد و خود را عقب كشيد و چون صدايي نشنيد دوباره محكم تر به در زد . در هم كمي باز شد شهاب را ديد كهمثل برق از جا جهيد و چنگي به پيراهنش كه روي زمين افتاده بود انداخت تا نيم تنه ي برهنه اش را بپوشاند يلدا عقب تر رفت و چشم به زمين دوخت شهاب سراسيمه جلوي در ظاهر شد و يلدا با شرمندگي خاصي گفت: ببخشيد راستش مي خواستم بپرسم مي تونم شماره ي اين جا رو داشته باشم؟
    شهاب كه گيج به نظر مي رسيد گفت: شماره اين جا رو؟ آهان آره
    پس لطف كن برام بنويس
    شهاب بدون معطلي شماره رو روي كاغذي كه يلدا آورده بود يادداشت كرد
    يلدا گفت: اگه به هركي از دوستانم اين شماره رو بدم اشكال نداره؟
    نه به هركي مي خواي بدي مي توني بدي
    خب ممنون ببخش كه مجبورت كردم دوباره من رو ببيني
    شهاب هم پوزخندي زد و چيزي نگفت و يلدا هم آران او را ترك كرد و به اتاقش رفت وبالاخره با يك دنيا افكار عجيب و غريب خوابش برد.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  14. #13
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    فصل 8
    يلدا لباس پوشيده و آماده بود. شادي و هيجان خاصي داشت. دوست داشت زود تر بيرون باشد. حس مي كرد ديگر تحمل نفس
    كشيدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برايش خيلي طولاني و سخت گذشته بود. با خوشحالي خودش را در آينه تماشا كردو مثل
    هميشه لبخندي زد و خانه را ترك كرد. هم زمان با باز كردن در و بيرون آمدن يلدا پسر همسايه رو برو كه يلدا او را قبلا از پنجره
    اتاقش ديده بود، در را باز كرد و بيرون آمد. به محض ديدن يلدا ابرو هارابالا انداخت و لبخندي آشنا زد. يلدا بدون اهميت به او در را
    بست و راهي شد. دلش مي خواست ساعت ها در خيابان قدم بزند. چه هواي فرحبخشي بود. با خود گفت(چقدر سخته كه
    آدم مجبور باشه مدام توي خونه باشه!))
    آن روز يلدا بعد از ديدن فرناز و نرگس توي دانشگاه،نشاط گذشته را به دست آورد و با وجود آنها تمام تلخي را كه روز گذشته
    پشت سر گذاشته بود،به طنز كشيده شد. آن قدر گفتند و خنديدند و اداي اين و آن را در آوردند كه عاقبت خسته شدند. يلدا از
    اين خوشحال بود كه باز ميتواند به دانشگاه برود و دوستانش را ببيند و باز آنقدر درس بخواند كه حالش از كتاب به هم بخورد. به
    نظر او دوران تحصيل در دانشگاه از بهترين دوران زندگيش بود و بايد از آن دوران لذت ميبرد.
    وقتي از بچه ها خدا حافظيكرد تا به خانه برگردد، دلش شور خاصي گرفت. فرناز و نرگس با او خيلي صحبت كرده بودندكه بايد
    راحت باشد و زندگي خودش را بكند و آنجا را متعلق به خودش بداندو نبايد خجالت بكشد و خلاصه كلي بايد ها و نبايد ها!
    اما يلدا با وجود دانستن تمام اينها ، چيزي، نيروييدر درونش مي جوشيد كه نمي توانست اعتماد به نفس داشته باشد و همين
    عدم اعتماد به نفس بود كه باعث ميشد او در خانه خود را هيچ كاره بداند. باز هم شب شد و باز هم شهاب آخر وقت آمد. آن
    شب اصلا شهاب را نديد. تقريبا دو هفته گذشت بود. يلدا دو باره درگير درس و دانشگاه بود.
    براي خانه شهاب لوازمي تهيه كرد تا بتواند براي خودش پخت و پز ساده اي راه بيندازد، اما هنوز هم بودن در آنجابرايش سخت
    بود. با اين كه در آن مدت فقط يك بار شهاب را ديده بود،اما اغلب نگران آمدن و نيامدن او بود. شهاب زود ميرفت و شب دير باز
    ميگشت. يلدا نيز متوجه آمدنش ميشدو به اتاق ميرفت و اصلا از آنجا خارج نمي شد و وقتي همكاري برايش پيش مي آمدو
    مجبور ميشد بيرون بيايد، شهاب به اتاقش ميرفت
    يلدا از اين وضعيت دلتنگ و خسته شده بود. هيچ چيز در خانه مطابق ميل وسليقه اش نبود. خانه همان طوري بود كه دوهفه
    پيش بود. پروانه خانم هم ديگر به آنجا نمي آمد. شايد حاج رضا مانع آمدن او شده بود. يلدا هر روز غذاي دانشگاه را مي خوردو
    شب ها را هم با كيك وشكلات و شير به صبح مي رساند. دلش براي غذا درست كردن به سليقه ي خودش تنگ شده بود. او
    دختر كد بانويي بود و دلش مي خواست خانه و زندگي تر و تميز و رو به راهي داشته باشد و دلش مي خواست فرناز و نرگس
    هم به آنجابيايند و مثل خانه ي حاج رضا ساعتي كنار هم باشند، اما با وجود اوضاع خانه امكانش نبود. چيز ديگري كه او را
    عصباني كرده بود، اين بود كه اغلب دختري به خانه شهاب زنگ ميزد. يلدا فكر ميكرد اين دختر شايد همان نامزد شهاب است
    و فقط براي فضولي با اين خانه تماس مي گيرد، چون خودش مي داند كه شهاب منزل نيست. در ضمن شهاب تلفن همراه
    داشت وبراي يلدا اين سوال بود كه چرا اين دختر احوال شهاب را از او مي پرسد وچرا به تلفن همراه ش زنگ نمي زند؟ يلدا هر
    دفعه سعي كرده بود مودبانه و بي غرض جواب بدهد و در اين مورد هيچ چيز به شهاب نگفته بود.دلش مي خواست مطمئن شود
    كه آيا واقعا شهاب كسي را دوست دارديا نه؟! دليلش را به وضوح نمي دانست ويا حتي نمي دانست تا چه حد برايش اهميت
    دارد؟
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  15. #14
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    فصل 9

    آن روز عصر بود كه يلدا به خانه رسيد پسر همسايه كه حالا براي يلدا چهرهاي آشنا شده بود از پشت پنجره نگاهش مي كرد يلدا وارد خانه شد .
    هواي ابري ياعث شده بود خانه تاريك بود از خانه ي تاريك و شلوغ متنفر بودچراغ را روشن كرد در اتاقش باز بود از پشت پرده ي توري پسر همسايه را ديدكه هنوز پشت پنجره بود و داخل آپارتمان را از دور مي كاويد يلدا ديگر تابنياورد و با عصبانيت به سوي پرده توري اتاقش رفت و پرده را غرغركنان كشيدو در حالي كه از اتاقش خارج مي شد در را بست و بلند گفت: لعنتي تو ديگه چياز جونم مي خواي؟ بايد اين پرده لعنتي را عوض كنم.
    دوباره روي مبل ولو شد خانه ساكت و دلگير كننده بود دلتنگ و بي انگيزه يود نمي دانست چه مي خواهد يا دلش براي چه كسي تنگ شده است؟
    كتاب مثنوي بزرگش را كنار كيف روي مبل رها شده بود او را برداشت و بي آنگه بفهمد چه مي كند مشغول ورق زدن شد و با خودش بلند حرف مي زد و مي گفت:بايد تكليفم را روشن كنم شش ماه خودش يك عمره بايد درست زندگي كنم تا كيتوي اين آت و آشغال ها دوام مي آرم؟ اصلا اينجوري كه نمي تونم درس بخونم .ناگهان چشمش به كاغذي افتاد كه درون يك نايلون مچاله شده بود كاغذ ساندويچبود و دوباره با خود گفت: پس شهاب خونه بوده حالا كه يلدا روزها خونه نيستشهاب راحت تر شده و حداقل در روز سري به خانه مي زند.يلدا كوشيد چهره اورا به ياد بياورد اما انگار سايه هاي مبهمي از تصوير شهاب در ذهنش ماندهبود كتاب را يك سو نهاد و ايستاد در سالن قدم مي زد و انگار مصمم شده بودتا كاري را انجام بدهد گويي مي خواست ديگر درست زندگي كند درست رفتار كندو در برابر شهاب بايستد و حرف هايش را بزند بايد به آن اوضاع خاتمه مي داد. تلفن زنگ زد گوشي را برداشت. الو. الو سلام . بفرمائيدو شهاب خونه اس؟نه نيست شما؟ اگه اومد بگو با ميترا تماس بگير. چرا شما با موبايلش تماسنمي گيرين ؟ اولا دستگاهش خاموشه در ثاني من هر وقت دلم بخواد با خونه اشتماس مي گيرم و به جناب عالي هم ربطي نداره.(گوشي را گذاشت)
    يلداكه گوشي به دست و حيران مانده بود با خودش گفت: بدبخت تو نمي تونيجواب اين لعنتي رو بدي و مي گذاري هرچي دلش مي خواد بگه اون وقت چه طوريمي خواي جلوي شهاب وايسي و حرفي بزني؟
    با گذاشتن گوشي مصمم تر شد و مي خواست تكليفش را بداند از اين قايم باشكبازي به تنگ آمده بود براي همين با خودش گفت: اينقدر اينجا مي شينم تابيادش واسه ي چي فرار كنم؟ اگه اون نامزد داره چرا من زندگي خودم رانداشته باشم ؟ مگه اون با سهيل چه فرقي ميكنه؟
    لحظه اي ساكت شد و به اين انديشيد كه آيا او واقعا براي يلدا فرقي با سهيلمي كند؟ نمي دانست مي تواند با خودش صادق با خير ؟ ولي باز ادامه داد :بره گم شه معلومه كه فرق نمي كنه . من همش دارم از اون فرار مي كنم امشبديگه بايد ببنمش. وناگهان دوباره از تصميم جديدش دلش ريخت. باز در دلشاضطراب سايه افكند چه طور مي توانست رو در روي شهاب بايستد و حرف بزند؟ چهطور از او بخواهد به حرفهايش گوش دهد؟اگر مثل هميشه بد رفتار كند و او راتحقير كندچه؟ و دوباره به خودش دلداري داد و گفت: اصال به جهنم مي خواد چيبگه؟ اصلا من مي خوام چي بگم كه اون بد رفتار كنه؟
    ساعت 6/30 بود و هوا رو به تاريكي مي رفت يلدا همان طور در فكر روي مبلنشسته بود حتي مانتو ومقنعه اش را عوض نكرده بود تمرين مي كرد كه اگر شهاباومد چه طوري شروع به صحبت بكنه بلند گفت: مي گم آقا شهاب باهاتون كاردارم آقا شهاب! ولش كن بابا اون چرا من رو تو صدا ميكنه منم بهش آقا نميگم حالا فكر مي كنه كي هست.
    صداي پاي كسي از توي پله ها مي آمد پشت در صدا قطع شد و صداي كليد آمديلدا نزديك بود قالب تهي كند فكر نمي كرد شهاب به آن زودي پيدايش شود.خواست فرار كند اما گويي كسي گفت: مگه دنبال فرصت نبودي ؟ مگه نمي خواستيتكليف خودت را روشن كني؟...
    كليد توي قفل چرخيد و در باز شد شهاب كه مشخص بود فكر نمي كرد يلدا درخانه باشد سرش پايين بود شلوار مشكي با يك پيراهن آلبالويي تيره كه دكمههايش سفيد رنگ بود پوشيده بود صورتش خسته بود و پوستش تيره به نظر مي رسيد.
    يلدا از طرز لباس پوشيدن شهاب خوشش مي آمد و به نظرش شهاب تيپ مردانه يقشنگي داشت كه توجه را خود جلب مي كرد دوباره بوي ادوكلن شهاب در خانهپيچيد و يلدا را مست كرد.
    شهاب سرش را بلند كردتا دسته كليدش را روي ميز پرت كند كه يلدا سلام بلنديداد و شهاب غافلگير شد چشم هايش درشت شدند و همراه با تكان دادن سر جوابسلام يلدا را داد گويي از نشستن يلدا در سالن بسيار متعجب بود.
    يلدا كه از غافلگير كردن شهاب لذت برده بود انگار نيروي تازه اي در و جودشمي ديد براي همين مصمم تر از قبل منتظر فرصت نشست شهاب با احتياط از كناريلدا گذشت انگار مي دانست يلدا با او كار دارد.
    عاقبت يلدا جملاتي را كه يك ساعت بود هزاران بار با خود گفته بود بلندبلند به زبان اورد: ببخشيد مي شه هروقت برات مقدور بود بياي ينشيني منباهات حرفهايي دارم.
    يلدا احساس مي كرد صدايش مي لرزد حتي يك لحظه گلويش گرفت و صدايش خش دارشد چه قدر از دست خودش حرص مي خورد شهاب كه معلوم بود حيرتش دو چندان شداست لحظه اي مردد ايستاد و يلدا را نگريست.
    يلدا مقنعه اش را كمي عقب كشيد و نگاهي به شهاب انداخت . شهاب با متانتخاصي در حالي كه سعي مي كرد خونسرد جلوه كند از كنار يلدا رد شد و روي مبلنزديك يلدا نشست و شانه ها را بالا انداخت و دست ها را قلاب كرد و سرش رابالا گرفت و با حالتي كه به نظر يلدا خيلي زيبا آمد نگاهش كرد و گفت : خببفرماييد من در خدمتم .
    يلدا نفس عميقي كشيد و آب دهانش را قورت داد و گفت : راستش نمي دونم چهجوري بگم اما بالاخره بايد بگم...و (لبخند قشنگي زد لبخندي كه او را بيشترمثل دختر بچه ها نشان مي داد) نگاه سريعي به شهاب انداخت و زود آن رادزديد و به دست هايش خيره شد و ادامه داد: ببين من الان دو هفته است كه مناينجام اين رو مي دونم كه من در حقيقت يك جورايي مزاحم توام و براي همينهكه تو از خونه و زندگيت فراري شدي!..
    شهاب قلاب دست ها را از هم باز كرد و مبل تكيه زد وميان كلام يلدا گفت:هيچ چيز نمي تونه من رو از خونه ام فراري بده من هميشه همينطوري زندگيكرده ام بيشتر وقتم را بيرون مي گذرونم چون كارم طول مي كشه در ثاني برايمن..
    اين بار يلدا پيش دستي كرد . پريد ميان كلام او و گفت: مي دونم مي دونمبراي تو بودن و نبودن من فرقي نمي كنه اين رو صد دفعه گفتي لطفا بذار حرفمرو بزنم ...
    شهاب كه واقعا متحير شده بود ساكت شد و دست ها را بالا برد و گفت: باشه تسليم
    ببين مي دونم كه دوست نداري من رو ببيني اما موضوع من وتو نيستيم يعنييلدا و شهاب را فراموش كن مهم اين كه من تو دو تا آدميم و قراره اين جا به مدت شش ماه با هم زندگي كنيم الان دوهفته است كه زندگي هردوي ما دچارتغييراتي شده كه خب براي هر دومون يه جورايي سخته البته من نمي خوام بهجاي تو نظر بدم از خودم مي گم من توي اين مدت حتي زندگي معمولي خودم رانداشته ام من دوست دارم جايي كه زندگي مي كنم را به سليقه ي خودم كاراشورو به راه كنم عادت به شلوغي و هرج و مرج و باري به هر جهت ندارم مي دونمحتما الان مي خواي بگي قرار نيست تا آخر عمرم رو اين جا باشم درسته اما ششماه هم خودش يك قسمتي از عمر ماست كه طولاني هم هست من اين طوري نمي تونمافكارم متمركز درس خواندن بكنم توي اين شلوغي دوست ندارم زندگي كنم تو ازوقتي گفتي به كارهاي هم هيچ كاري نداشته باشيم من نتيجه گرفتم كه توي خونهو زندگيت هم هيچ دخالتي نكنم اما حالا ميبينم نمي تونم شش ماه يعني نصفيكسال ... واقعا فكر مي كنم در توانم نباشه كه بقيه ي اين شش ماه را مثلاين دو هفته كه گذشت بگذرونيم. و سپس ساكت شد و چشم به شهاب دوخت.
    شهاب كه هنوزمنظ.ر يلدا را متوجه نشد بود لب ها را ورچيد و گفت: خب كه چي؟ منظورت چيه؟
    يلدا احساس مي كرد دهانش خشك شده است و ديگر قادر به حرف زدن نيست اما سعيكرد خود را نبازد وادامه داد: راستش من دوست دارم اين جا را كمي عوض كنم وجور ديگه اي اين خونه رو درست كنم دوست دارم نظم بيشتري داشته باشه دلم ميخواد اگر قراره توي اين خونه رو درست كنم دوست دارم نظم بيشتري داشته باشهدلم مي خواد اگر قراره توي اين خونه زندگي كنيم مثل دو تا آدم زندگي كنيممجبور نباشيم... مجبور نباشيم از هم فرار كنيم توكار خودت رو مي كني و منهم مار خودم رو اما در بعضبي موارد مي تونيم به هم كمك كنيم مثلا تو ميتوني چيزهايي رو كه توي خونه لازمه تهيه كني و من هم به اوضاع داخلي خونهبرسم مي تونم آشپزي كنم اين طوري مجبور نيستيم شش ماه ساندويچ بخوريم.(اشاره كر به كاغذ ساندويچي كه روي زمين افتاده بود)
    شهاب پوزخندي زد و گفت: ولي من شكايتي ندارم چون خيلي وقته كه به اين طورزندگي عادت كرده ام و اما در مورد خريد هرچي لازم داري يادداشت كن و شب هابذار روي ميزم منم برات تهيه مي كنم ولي بقيه اش كاري ندارم تو هم اگه سخته مشكل خودته شرايطي رو كه مي گي در اصل خودت قبلا پذيرفته ايبنابراين نبايد شكايتي داشته باشي در ثاني اگر شكايتي هم داري مسلمه نبايدبه من بگي .
    شهاب خواست از جايش برخيزد كه يلدا نگاهش كرد و گفت : ولي ما مي تونيم
    شهاب مهلت نداد و با لحن جدي گفت: ببين دختر جوان مايي وجود نداره من وتو!... كه هركدوم راهمون جداست من از اين زندگي راضيم به من هم ربطي ندارهكه تو چه طوري دوست داري زندگي كني خب؟
    شههاب دوباره سرجايش نشست و نگاه معني داري به يلدا انداخت. يلدا بعد ازلحظه اي سكوت گفت: خيلي خب پس من هركاري دلم بخواد ميكنم و از حالا به بعدعم هيچي به تو نمي گم و هيچ همكاري از تو نمي خوام آهان فقط يه چيز ديگه..دوست هاي من مي تونند گاهي به اينجا يبان.؟
    شهاب لب ها را هم فشرد و گفت: باشه مشكلي نيست. و دستي به موهايش برد.
    تلالو خاصي در گردنش يلدارا متوجه خود ساخت يلدا زنجير را شناخت همانزنجيري بود كه حاج رضا شب عقد به آنها هديه كرده بود با ديدن آن زنجير كههنوز شهاب به گردن داشت چيزي در دل يلدا فرو ريخت و ناخواسته دست به زيرمقنعه اش برد و آويز (الله) را در دستش فشرد نمي دانست چه نيرويي دوبارهدرونش را به جوششش و جريان انداخته است شهاب دست دراز كرد و كنترلتلويزيون را برداشت يلدا آهسته آهسته لوازمش را جمع مي كرد تا به اتاقشبرود اما گويي هر دو براي نشستن در انجا دنبال بهانه اي مي گشتنند. شهاب گفت: راستي كامبيز زنگ نزد؟
    يلدا از اين كه مي ديد شهاب سعي كرده است بهانه اي براي ادامه ي صحبتبتراشد خوشحال شد و گفت: نه فقط... كسي زنگ زده؟ يلدا با حالتي كه نشانبدهد كاملا بي طرف و بي غرض است پاسخ داد : بله يك خانمي به نام ميترا گفت باهاش تماس بگيري
    پره هاي بيني شهايب براي لحظه اي باز شد چره اش جدي و عصباني به نظر مي رسيد از جايش برخاست و به اتاقش رفت.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  16. #15
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,354
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,853
    مورد پسند
    6,682 بار در 3,372 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان همخونه | نویسنده : مریم ریاحی

    فصل 10

    بعد از آن شب كه يلدا تصميم خود را براي تغيير دادن اوضاع خانه گرفته بود دست به كار شد از وقتي گردنبند امزدي را در گردن شهاب ديده بود اشتياق خاصي براي انجام هركاري در خود حس مي كرد گويي عيد نزديك است خانه تكاني اي برپا كرده بود كه نظير نداشت تمام خانه را زير و رو كرد يك هفته ي تمام زحمت كشيد و دكوراسيون خانه را تغيير داد و همه چيز را تميز و مرتب كرد حتي اتاق شهاب براي آشپزخانه لوازم مورد نيازش را تهيه كرد و هزاران كار ديگر هر روز چند شاخه گل رز مي خريد و داخل گلدان مي گذاشت از ان آپارتمان خوشش آمده بود حالا ديگر جاي همه چيز را خوب مي دانست شهاب را خيلي كم مي ديد و اگر همديگر را مي ديدند بدون هيچ حرفي يا كلامي از كنار هم مي گذشتند.


    يلدا دلش مي خواست شبي شهاب زودتر بيايد تا يلدا آثار وجد و شگفتي را از اين همه تغيير در چهره و چشم هاي جذاب او بيابد اما فقط دل يلدا بود كه شب ها تند تر از روزها مي زد و وقتي شهاب بي اهميت به همه چيز از كنارش رد مي شد و جواب سلامش را زير لب زمزمه مي كرد دلش را مي ديد كه چگونه تكه تكه مي شود و اميدها را يكي پس از ديگري از دست مي دهد اما دوباره مي گفت : فردا حتما با امروز فرق مي كند.


    شهاب همچنان سرد مي آمد و مي رفت او مثل يك باد سرد پاييزي بود . يلدا شبي در دفترش نوشت:


    مانند گردبادي پر از شن و خاك


    و من آخرين برگ از يك درخت خشكيده


    به سويم آمدي چنان مرا در هم پيچيدي


    كه فرصت دست و پا زدن را نيز از من گرفتي


    به خود مي گويم اين گرد باد مثل نسيمي خنك


    بر تنهايي عميقم چه خوش نشسته است


    اما تو همان گرد بادي پر از شن و خاك


    (تك برگ رويايي)


    يلدا

    يلدا با نهايت دقت و سليقه غذا مي پخت بوي خوش غذا در آپارتمان تازه جان گرفته ي شهاب كه مثل نقره هاي قديمي و صيقل داده برق تميزي مي زد پيچيد و عطر زندگي و عشق از جاي جاي خانه به مشام مي رسيد و انسان را سرمست مي كرد.

    گلدان هاي حسن يوسف و پيچك و شمعداني كه به سليقه ي يلدا خريداري شده بود و شاخه هاي گل تازه كه هروز توسط او خريداري مي شد فضاي خانه را طرب انگيز و با نشاط كرده بود او هر روز صبح با يك دنيا و اميد و آرزو پنجره ي اتاقش را بر روي زندگي و آرزوهاي زيبايش باز مي كرد و شب ها موقع خوابيدن با غم بسيار و اميد به فردا پنجره را مي بست .

    ماه دوم از زندگي در خانه ي شهاب به نيمه رسيده و يلدا با خودانديشيد: ديدي اونقدر هم سخت نبود

    انگار حالا ديگه عادت كرده بود را دانشگاه را به خانه شهاب ختم كند گويي حالا آن جا واقعا خانه ي خودش شده بود ديگر در خانه دلتنگ نبود و ماندن در آنجا آزارش نمي داد استقلال دل چسبي را حس مي كرد روي صورتش هاله هاي گلگون نشسته بود كه زيبا ترش مي كرد بچه هاي دانشگاه و دوستانش مي گفتند: تازگي ها چقدر تغيير كرده اي

    يلدا خودش هم فكر مي كرد تغييراتي كرده است و نمي دانست چگونه توجيهش كند گويي يك غم شيرين در دل داشت كه گاه باعث شور و نشاطش مي شد و گاه افسرده اش مي ساخت....
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

متن کامل رمان همخونه

رمان همخونه مریم ریاحی

همخونه مریم ریاحی

متن رمان همخونه

رمان همخونهفصل 82 رمان همخونهفصل 74 رمان همخونهخواندن کامل رمان همخونهمتن کامل رمان هم خونهرمان همخونه کاملرمان همخونه اثر مریم ریاحیمطالعه آنلاین رمان همخونهداستان همخونه از مریم ریاحیمتن کامل کتاب همخونهرمان کامل همخونهکتاب همخونه مریم ریاحیشرح داستان رمان مریم ریاحیکتاب همخونهخواندن رمان همخونهفصل 15 رمان همخونهرمان همخونه ازمریم ریاحیتوضیح کامل ازرمان هم خونه می خواهم دارین؟فصل81رمان همخونهمیحوام رمان همحونه روبحونمفصل81 رمان همخونه

کاربران برچسب زده شده

کلمات کلیدی این موضوع

فصل 15به بعد رمان هم خونه، فصل هفتمرمان همخونه، كتاب همخونه فصل 3، كتاب همخونه از مريم رياحي، متن كامل وآنلاين رمان همخونه نوشته مريم رياحي، متن رمان همخونه، مريم رياحي نويسنده، مریم ریاحی، مریم ریاحی نویسنده، مریم ریاحی هم خونه، مریم ریاحی و رمان همخونه، مریم ریاحیهمخونه، مطالعه آنلاین رمان همخونه، مطالعه انلاین رایگان رمان هم خونه، نویسنده مریم ریاحی، نام رمان خانه مریم ریاحی، نادر ابراهیمی، هم‌خونه مريم رياحي خلاصه كتاب، همه چیز در مورد نویسنده ی رمان همخونه، همخونه مريم رياحي، همخونه مریم ریاحی، کتاب همخونه مریم ریاحی، کتاب همخونه اثر مریم ریاحی، کتاب همخونه از مریم ر یاحی، کتاب جدید مریم ریاحی، پيدا كردن دوست هم جنس بازپسر، آثار نویسنده مریم ریاحی، ایمیل مریم ریاحی نویسنده همخونه، اسم رمان جدیدمریم ریاحی، اطلعاتي از رمان همخونه از مريم رياحي، برترین رمان مریم ریاحی، تاریخ تولد مریم ریاحی نویسنده، جلد کتاب همخونه از مریم ریاحی، جمله ار نويسنده ها يبزرگ، خلاصه همخونه از مریم ریاحی، خواندن آنلاین رمان همخونه مریم ریاحی، خواندن انلاين رمان همخونه، خواندن انلاین کتاب همخونه، خواندن انلاین رمان هم خونه، خواندن انلاین رمان همخونه، خواندن رمان همخونه، خواندن رمان همخونه فصل12، خواندن رمان همخونه نویسنده مریم ریاحی، خواندن رمان همخونه انلاين، خواندن رمان همخونه از فقط فصل یازده و دوازده، خواندن رمان انلاین همخونه، خواندن رمان ايراني همخونه كامل به صورت انلاين، خدا باتوست، دانلود رمان نویسنده کتایون، دانلود رمان همخونه مريم رياحي، دانلود رمان همخونه از مریم ریاحی، دانلودرمان یلدابرای موبایل، داستان همخونه فصل24 نویسنده ریاحی، داستان همخونه از مریم ریاحی، داستان انلاین رمان همخونه فصل 82، داستان دل داده نویسنده مریم ریاحی، داستان رمان همخونه نويسنده مريم رياحي، درباره رمان همخونه مریم ریاحی، رمان مریم ریا حی، رمان مریم ریاحی، رمان مریم ریاحی همخونه، رمان نویسنده کتایون، رمان هم خونه مرىم رىاحی، رمان هم خونه مريم رياحي، رمان هم خونه مریم ریاحی، رمان هم خونه مریم ریاحی از فصل 28به بعد، رمان هم خونه از مریم ریاحی، رمان هم خونه.هز مریم ریاحی، رمان هم خانه مریم ریاحی، رمان همخونه، رمان همخونه فصل 15، رمان همخونه فصل 15 کامل، رمان همخونه فصل 23 24 25 26 27 28 نویسنده مریم ریاحی، رمان همخونه فصل 40 تا 45، رمان همخونه فصل12 13 14 15 نویسنده مریم ریاحی، رمان همخونه فصل15، رمان همخونه فصل36 نویسنده مریم ریاحی، رمان همخونه مريم رياحي، رمان همخونه مريم رياحي در سايت٩٨، رمان همخونه مریم ریاحی، رمان همخونه نویسنده مریم ریاحی، رمان همخونه نویسنده کتایون، رمان همخونه نوشته ی مریم ریاحی، رمان همخونه اثر مريم رياحي، رمان همخونه از مریم ریاحی، رمان همخونه از خانم مریم ریاحی، رمان همخونه ازمريم رياحي، رمان همخونه تمام فصل ها نویسنده مریم ریاحی، رمان هایی با موضوعات مشابه همخونه، رمان انلاین همخونه، رمان جديدمريم رياحي همخانه، رمانهمخونه مریم ریاحی، زیباترین رمان های مریم ریاحی، سایت مریم ریاحی نویسنده کتاب همخونه، شنو معناة چياز

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

خانواده کوچ فعالیت خود را از تاریـخ 06/10/1389 آغاز کرده است . از زمان تولد این مجموعه سعی شده تا محیطی صمیمی و دوستانه ایجاد شود تا در کنار این خصوصیت بارز سایت،کاربران به بحث و تبادل نظر درموضوعات مختلف بپردازند .

ارسال پیام به مدیر سایت
لینک های مفید
ابزار ها
بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
X بستن تبلیغات