مهمان گرامی به انجمن خانواده کوچ خوش امدید. لطفا برای دسترسی به تمام امکانات سایت اینجا کلیک کنید ثبت نام شما به سرعت انجام خواهد شد و شما میتوانید در جمع گرم خانواده کوچ فعالییت خود را اغاز کنید و از همه امکانات سایت که برای کاربران مهمان غیرفعال شده است استفاده کنید. منتظر حضور گرم شما در جمع بزرگ خانواده کوچ هستیم .
رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو - صفحه 5
تبلیغات
صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 61 به 75 از 89

موضوع: رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

  1.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #1 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹


    نام رمان : مهر و مهتاب

    نویسنده : تکین حمزه لو

    تعداد صفحات : 419

    2 نفر این پست را پسندیدند : mr.ehsan, nilufar_j0o0on
    ویرایش توسط Sonia : ۱۹-۱۰-۱۳۸۹ در ساعت 16:11
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  2.  

     

  3.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #61 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل سی و چهارم
    عاقبت صدای زنگ در خانه پیچید. با آنکه در ماههای تابستان به سر می بردیم، اما لرز عجیبی سر تا پای وجودم را در بر گرفته بود. دوباره شروع کردم به فرستادن صلوات، صدای پدرم را که خشک و رسمی با حسین تعارف می کرد، می شنیدم. دعا می کردم که مادرم حرفی نزند که دل حسین را بشکند. تمام وجودم گوش شده بود و چسبیده بود به در اتاق، منتظر مانده بودم.
    عاقبت صدای مادرم بلند شد:
    - خوب، آقای ایزدی بفرمائید.
    صدای حسین، جدی و مصمم به گوشم رسید:
    - عرض شود به خدمتتان که بنده با آقای مجد صحبت کردم و در خواستم رو با ایشون در میون گذاشتم. امروز هم به خدمت رسیدم تا اگر سوالی، حرفی، قراری باقی مونده بشنوم و پاسخگو باشم.
    مادرم با لحن تحقیر آمیزی گفت: شما انگار خیلی به خودتون مطمئن هستید، نه؟ معمولا ً قول و قرارها وقتی گذاشته می شه که خانوادۀ دختر پاسخ مثبت داده باشن، اما ما هنوز جوابی به شما ندادیم... یعنی بهتره بگم صد در صد مخالف هستیم.
    صدای آرام حسین پرسید: چرا خانم مجد؟ در من چه عیب و ایرادی هست؟
    مادرم عصبی جواب داد: بحث این چیزا نیست، اصولا ً ما طرز زندگی و عقایدمون با شما فرق داره، شما که نمی خوای خدایی نکرده باعث بدبختی مهتاب بشی؟ مهتاب به این طرز زندگی عادت داره، ولی شما تا جایی که من فهمیدم عقاید دیگه ای داری که البته برای خودتون محترمه، در ثانی شما چرا با بزرگتری، کسی نیامدی؟ فکر نمی کنی این کار یک آداب و و رسومی داشته باشه!؟
    قلبم تیر کشید. مادرم چه می دانست که حسین در این دنیای بزرگ، هیچ پشت و پناهی جز خدا ندارد. صدای پدرم بلند شد: در این مورد من بهتون توضیح دادم. گویا آقای ایزدی کسی را ندارن!
    صدای مادرم بی رحمانه گفت: چرا؟ خانواده طردتون کرده ان؟
    صدای حسین آرام و منطقی در گوشم نشست: خیر خانم، من در یک حادثه پدر و مادر و اکثر فامیل درجۀ یکم رو از دست داده ام.
    مادرم پوزخندی زد و گفت: حالا از ما انتظار داری دخترمون رو دست شما بدیم؟ اصلا ً شما کی هستی، چه کاره ای؟ خونه و زندگی ات کجاست؟ فکر نمی کنم پسر بی کس و کاری مثل شما بتونه از عهده خرج و مخارج خودش بربیاد، چه برسد به...
    صدای حسین دوباره بلند شد. موج بی قراری اش را فقط من می توانستم حس کنم:
    - ببینید خانم مجد، من برای همین خدمت رسیدم که اگر سوالی از من و سابقه و کار و زندگی من دارید، بپرسید. من همسایگان و همکارانی هم دارم که تا حدودی با زندگی و شخصیت من آشنایی دارن.
    پدرم با صدای گرفته ای پرسید: خوب از خودتون بگید...
    با شنیدن این سوال، تمام بدنم به لرزه افتاد. نکند حسین چیزی راجع به مجروح شدنش بگوید. صدای حسین گرم و آرام بلند شد: من، حسین ایزدی هستم. فارغ التحصیل رشته نرم افزار از دانشگاه آزاد، در حال حاضر هم در یک شرکت خصوصی با یک حقوق تقریبا ً خوب و مزایای عالی، مشغول کار هستم.
    تقریبا خیالم راحت شده بود که دوباره پس از یک مکث کوتاه، صدای حسین رشته افکارم را پاره کرد: از شانزده سالگی تا نوزده سالگی توی جبهه بودم. ضمن جنگ درس خوندم و دیپلم گرفتم. دوبار مجروح شدم. یک بار از ناحیه پا، یک بار هم شیمیایی شدم. سال 66، همه خوانواده ام رو که به مناسبت تولد پسر خاله ام دور هم جمع شده بودند، در موشک باران تهران از دست دادم. دو سال بعدش هم وارد دانشگاه شدم و به تنهایی این چند سال زندگی کردم. الان هم خونه پدری ام رو که طرفهای خیابون گرگان و میدون امام حسین بود، فروختم و یک آپارتمان 80 متری تو فاز 6 شهرک غرب خریده ام. حدود دو سه میلیونی هم از فروش خونه، دستم مونده، آدرس شرکت و خونه پدری و خونه جدید هم روی این کاغذ نوشتم. هر جوری هم که شما بخواید، عمل می کنم.
    چند لحظه ای صدایی نیامد. می دانستم که پدر و مادرم از شنیدن این اطلاعات جدید، نزدیک به سکته هستند. دعا کردم پدر و مادرم حرف نسنجیده ای نزنند. پس از چند دقیقه که به نظرم یک قرن آمد، صدای مادرم بلند شد:
    - من واقعا برای اتفاقی که برای خانواده تون افتاده، متأسفم. اما با این حرفهایی که زدید، موضوع کاملا فرق می کنه، مطمئنا از ما انتظار ندارید که... که... یعنی...
    حسین با خنده گفت: که دخترتون رو دست یک آدم علیل و مریض و بی خانواده بدید... نه؟
    صدای پدرم دستپاچه بلند شد: نه! اینطور نیست...
    دوباره سکوت شد. بعد از چند دقیقه، صدای حسین را شنیدم: خوب، ببخشید از اینکه وقتتون رو گرفتم. من دیگه مرخص می شم.
    و رفت. پنج دقیقه بعد از رفتن حسین، کوه آتشفشان منفجر شد. صدای مادرم تمام در و دیوار و بنیان خانه را لرزاند:
    - وای، وای امیر، دارم سکته می کنم. پسره فقط کور و کر نبود! تمام درد و مرض هاى دنيا رو با هم داره، آخه كدوم سرش رو بگيرم، از هر طرف مى گيرى یک ور ديگه اش در مى ره، مجروح، شيميايى! بگو مى خواد دختره رو بدبخت كنه و بره پى كار خودش!... دلم مى سوزه كه اين احمق ساده دل ما هم دلش سوخته مى خواد ايثار و فداكارى كنه! ديگه نمى دونه دوره اين حرفها گذشته، ديگه كسى دوزار هم براى اين كارا ارزش قايل نيست... آخه بدبخت! بيچاره تو كه از درد و مرض نداشته كوروش مى ترسى چه جورى حاضر مى شى با یک آدمى كه هر لحظه ممكنه بميره، زندگى كنى؟... اصلا نمى فهمه مى خواد چه كار كنه ها! همش از روى بچگى و نادونى اين دختره است، فكر كرده اين هم یک جور بازيه، اما نه هالو! اين بازى نيست، وقتى با يكى دو تا بچه، بيوه شدى، مجبور شدى برگردى كنج خونۀ پدرى ات، بهت مى گم دنيا دست كيه!
    تمام تنم گر گرفته و از شدت خشم مى لرزيدم. چرا مادرم فكر مى كرد من احمق و هالو هستم؟ چرا اين حرفها را مى زد؟ جورى از حسين حرف مى زد انگار در مورد یک جسد مجهول الهويه صحبت مى كند. بعد با صدای پدرم به خود آمدم:
    - مهناز جون، انقدر حرص نخور. خدای نکرده سکته می کنی ها! حالا که اتفاقی نیفتاده! این هم یک خواستگار مثل بقیه خواستگارها، ردش می کنیم بره پی زندگی اش، مهتاب هم حتما این چیزا رو در موردش نمی دونسته، تازه هنوز حرفی نزده که، نه گفته «نه» نه گفته «بله»، شاید اصلا خودش هم مخالف باشه...
    چند لحظه بعد، فقط صدای گریه مادرم سکوت خانه را می شکست. اما من، سنگ شده بودم. اصلا دلم نمی خواست از اتاقم بیرون بیایم و به مادرم دلداری بدهم و بگویم حق با اوست و من از ازدواج با حسین منصرف شدم. چند روز بعدی، همه ساکت بودند. سهیل و گلرخ هم انگار از جریان مطلع شده بودند و مشکوکانه به حرکات من دقت می کردند. ظاهرا زندگی عادی در جریان بود و انگار نه انگار که اصلا حسین به این خانه آمده و رفته است. نزدیک به امتحانهای آخر ترم بود که لیلا با خوشحالی به دانشگاه آمد. بعد از چند وقت که همیشه سگرمه هایش درهم بود، با تعجب پرسیدم:
    - چیه، امروز خیلی خوشحالی؟
    شادی با خنده گفت: حتما مهرداد زن گرفته، خیال لیلا راحت شده...
    لیلا با حرص جواب داد: نه خیر، ولی می خواد زن بگیره!
    با تعجب پرسیدم: حالا کی هست؟
    لیلا خندۀ فاتحانه ای کرد و گفت: بنده!
    شادی پوزخند زد: چی شده؟ مادرت فراموشی گرفته؟
    لیلا ابرویی بالا انداخت: نه خیر، ولی دید مخالفت فایده ای نداره، بنابراین موافقت کرد. قراره آخر شهریور عقد و عروسی بگیریم.
    با هیجان پرسیدم: چی شد که بالاخره راضی شد؟
    لیلا با آب و تاب گفت: دیشب مهرداد دوباره آمده بود. انقدر گفت و گفت تا مادرم تسلیم شد.
    متعجب پرسیدم: چی گفت که راضی شد؟
    لیلا پیروزمندانه خندید: هیچی، قرار شد مهرداد حق انتخاب محل سکونت رو به من بده، سند خونه اش رو هم به اسم من بزنه تا مادرم هم موافقت کنه...
    شادی فوری گفت: به به، پس اینطور که معلومه با کون افتادی تو فسنجون!
    لیلا عصبی برآشفت: بی تربیت!
    شادی قهقهه زد: خوب ببخشید با باسن!
    در دل برایش آرزوی سعادت و خوشبختی کردم. پنهانی از خدا خواستم که کار مرا هم درست کند. از آن روز تقریبا یک ماه گذشته بود و حسین هر بار که با من تلفنی صحبت می کرد، می گفت کسی برای تحقیق از او نیامده و پدرم با او تماس نگرفته است. در خانه هم طوری رفتار می کردند که انگار موضوع حسین خاتمه یافته است و تکلیفش معلوم شده است. آخرین امتحان را هم با سختی پشت سر گذاشتم، بعد از امتحان با بچه ها به سینما رفتیم تا خستگی یک ترم فشرده را از تن به در کنیم. تقریبا هوا تاریک شده بود که به خانه برگشتم. از همان بدو ورود، فهمیدم که اتفاقی افتاده، اخم های مادرم درهم بود و پدرم عصبی سیگار می کشید. سهیل و گلرخ هم خانۀ ما بودند. وقتی وارد اتاقم شدم، گلرخ فوری داخل شد و در را بست. صورتش از اضطراب و هیجان گل انداخته بود. با خنده پرسیدم:
    - چیه؟ جن دیدی؟
    عصبی جواب داد: اون پسره عصری اینجا بود.
    روی تخت وا رفتم: کی؟
    صدای گلرخ می لرزید: حسین...
    قبل از اینکه حرفی بزنم، سهیل وارد اتاقم شد و در را بست. گلرخ ادامه داد:
    - مامان خیلی عصبانی شده بود. تقریبا جیغ می زد...
    سهیل کنارم روی تخت نشست و گفت: مهتاب راسته که تو این پسره رو می خوای؟...
    گیج نگاهش کردم. دهنم خشک شده بود. به سختی پرسیدم: چی شد؟
    سهیل غمگین گفت: هیچی، ما تازه آمده بودیم که زنگ زدند، وقتی رفتم دم در، حسین با یک دسته گل منتظر بود. فوری داخل شد، یک راست رفت سر اصل مطلب، خیلی محکم با پدر دست داد و گفت: آمده ام برای گرفتن جواب.
    مامان هم به سردی جواب داد: ما جوابمون رو دفعه پیش دادیم. این قضیه رو تموم شده بدونید. بعد حسین خیلی خونسرد نشست و گفت: نظر مهتاب خانم چیه؟
    دیگه مامان داشت فریاد می کشید: نظر ما، نظر دخترمونه، دیگه هم مزاحم زندگی دخترم نشید.
    هر چی من و بابا سعی کردیم آرامش کنیم، نمی شد. راه می رفت و عصبی فریاد می زد. حسین آرام و ساکت نشست تا مامان آرام شد. بعد با ملایمت گفت: در هر حال من تا از زبون خود مهتاب جواب منفی نشنوم، قانع نمی شم. شما هم اگر دلیل منطقی دارید خوب به من هم بگید، اگر نه، خواهش می کنم حداقل به خاطر دخترتون کمی فکر کنید!
    مامان عصبی فریاد کشید: بس کن، دختر ما اگر وعده وعیدی به شما داده فقط و فقط از روی بچگی و سادگی اش بوده، حتی اگه اون بخواد من اجازه نمی دم. من فقط همین یک دخترو دارم و اصلا حاضر نیستم اینطوری سیاه بختش کنم. شما هم لطف کن انقدر زیر گوشش زمزمه نکن، این دختر خواستگارای خوب و آینده دار، زیاد داره. با زندگی اش بازی نکن. شما که به قول خودت جبهه رفتی و به خدا و اون دنیا اعتقاد داری، نباید راضی بشی یک دختر پاک و معصوم چند سال به پای شما بسوزه و جوانی اش فنا بشه...
    حسین با ملایمت جواب داد: همه این حرفها درسته، من هم کاملا با شما موافقم، من چند روزه مهمون هستم و باید برم، تا به حال هم چندین بار از مهتاب خواستم منو فراموش کنه و به زندگی عادی اش ادامه بده... اما دختر شما خودش بزرگ و عاقل است، اون خودش منو انتخاب کرده و اصرار داره، البته من هم به اندازه دنیا دوستش دارم، ولی بازم حاضرم اگه خودش بخواد، فراموشش کنم، فراموش که نه، از سر راهش کنار برم. ولی خانوم، شما نمی تونید منکر یک عشق بشید، می تونید؟
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  4.  

     

  5.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #62 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    قلبم وحشیانه می تپید، گیج و حیران به سهیل و گلرخ که نگران مرا نگاه می کردند، خیره شدم. ناگهان مادر در اتاق را باز کرد و وارد شد. صورتش برافروخته و چشمانش قرمز بود. با صدایی خش دار گفت:
    - مهتاب، این پسره دوباره آمد و اعصاب همه رو داغون کرد. امشب اگر آمد خودت بهش می گی بره پی کارش و دیگه این طرف ها پیداش نشه، این به خودش وعده داده که تو می خوای باهاش ازدواج کنی...
    تمام جرأت و جسارتم را جمع کردم و گفتم: دقیقا می خوام همین کارو بکنم.
    احساس کردم دنیا متوقف شد. همه خشکشان زده بود. لبهای کوچک مادرم می لرزید. ناگهان به خودش آمد و با پشت دست محکم توی صورتم زد. سهیل با عجله مادرم را گرفت و عقب کشید. صورتم می سوخت. ناباورانه به مادرم که داشت جیغ می زد، نگاه کردم. به گلرخ نگاه کردم که مظلومانه اشک می ریخت. از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم. مادرم هنوز داشت جیغ می زد و گریه می کرد. پدرم و سهیل داشتند با هم صحبت می کردند. به نظرم همه چیز درهم و آشفته می رسید. پرده اشک، جلوی چشمم، همه جا را تار کرده بود. مادرم تا چشمش به من افتاد، گفت: مهتاب، به خدای بالای سر، اگه این پسره رو رد نکنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
    پدرم فوری گفت: مهتاب خودش عقلش می رسه، مطمئن باش زن این آدم نمی شه...
    با حرص جواب دادم: یعنی اگه به دلخواه شما رفتار کنم، عاقلم؟
    سهیل نیم خیز شد: بس کن مهتاب، نمی بینی مامان حالش بده؟
    خشمگين سرم را برگرداندم: حال من هم بد است! ولی بهتره همین الان حرفهام رو بزنم، چون حوصله کش آمدن این ماجرا رو ندارم.
    پدرم در حالیکه دست در جیب، عصبی قدم می زد، ایستاد و گفت: خوب، حرف بزن، ما گوش می کنیم.
    دستانم را روی سینه ام گره کردم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    - من تصمیم خودم رو خیلی وقته که گرفتم. می خوام با حسین ازدواج کنم. مهم نیست چقدر باهام دعوا کنید، کتکم بزنید، حبسم کنید... انقدر صبر می کنم تا موفق بشم. من، دوستش دارم و به هيچ عنوان اجازه نمى دم پشت سرش حرف بزنيد و تحقيرش كنيد. خودم می دونستم حسين جبهه رفته و مجروح شده، عمر هم دست خداست. همين فردا، اصلا همين الان، ممكنه من بميرم، حسين هم همينطور، هيچ آيه اى نازل نشده كه حسين به اين زودى ها بميره... ولى اگر حتى بدونم فقط یک ماه ديگه زنده است، باز هم زنش مى شم تا همين یک ماه رو در كنارش باشم. براى من نه پول اهميت داره نه عنوان، فقط و فقط شخصيت و اخلاق برام مهمه، من در حسين صفاتى سراغ دارم كه تا به حال در هيچكدام از آدمهاى به ظاهر باكلاس و با شخصيت نديده ام. بهتون بگم كه اصلا مهم نيست كه طردم كنيد، برام مهم نيست كه بهم جهيزيه نديد، باهام قطع رابطه كنيد... هيچ اهميت نداره، حرف اول و آخر من اينه مى خوام به هر قيمتى شده با حسين ازدواج كنم. حالا يا آنقدر براى دخترتون ارزش قايل هستيد كه به خواستۀ دلش توجه كنيد و يا نه، براتون مهم نيست و فرض مى كنيد اصلا چنين دخترى نداشته و نداريد! حالا خود دانيد.
    سكوت عذاب آور خانه را صداى زنگ شكست. سهيل با عجله به طرف در دويد. مى دانستم حسين است و در كمال تعجب، دلم آرام گرفته بود. چند لحظه بعد سهيل همراه حسين وارد شدند حسين با متانت سلام كرد و گوشه اى ايستاد. پدر و سهيل زير لب جوابش را دادند. من به طرفش رفتم و با آرامش گفتم: سلام، خوش آمديد.
    مادرم هيچ تلاشى نمى كرد، اشكهايش را پنهان كند. حسين نگاهم كرد و شمرده گفت:
    - من آمدم اينجا كه نظر شما رو در مورد خودم بدونم، چون پدر و مادرتون انگار موافق خواسته من نيستند. امشب مزاحم شدم تا تكليفم روشن بشه...
    سهيل با صدايى گرفته گفت: حسين آقا، الان موقعيت مناسبى نيست...
    حسين ميان حرف سهيل رفت: آخه آقا سهيل، من تقريبا یک ماهه منتظر جواب هستم. خوب به من حق بديد بخوام در مورد آينده ام نگران باشم.
    مصمم و جدى گفتم: جواب همونى است كه چندين بار گفتم. من موافقم.
    مادرم شروع به داد و فرياد كرد و روى دست پدرم از حال رفت. خانه شلوغ شده بود و گلرخ بى صدا اشک مى ريخت. اما من فقط و فقط لبخند زيبا و چشمان معصوم حسين را مى ديدم كه مرا نگاه مى كرد.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  6.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #63 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل سی و پنجم
    بی توجه به صدای زنگ،مشغول خواندن دعا شدم.نمازم تمام شده بود،اما دلم نمی آمد از سر سجاده بلند شوم.از آن روز پرهیاهو،دو هفته گذشته بود.دو هفته ای که به نظرم چند سال می رسید.پدر و مادرم با من قهر کرده بودند و من هم در اعتصاب غذا بودم.البته چیزهایی می خوردم ولی بر سر میز شام و نهار حاضر نمی شدم.گلرخ و سهیل تقریبا روزی یک ساعت تلاش می کردند یا مرا از خر شیطان پیاده کنند یا پدر و مادرم را راضی کنند،اما در هر دو حال شکست خورده بودند.صدای ضرباتی به در اتاق،مرا از افکارم بیرون آورد.
    با صدایی خشک گفتم:بفرمایید.
    در باز شد و در میان بهت و تعجب من،پرهام وارد اتاق شد.او هم از دیدن من در چادر و در حال دعا خواندن،متعجب شده بود،اما حرفی نزد و روی تخت نشست.بی اعتنا به تعجبش گفتم:کارم داشتی؟
    پرهام از جا برخاست.صورتش رنگ پریده و چشمانش سرخ بود.با صدایی گرفته گفت:
    - شنیده ام هردو پا رو تو یک کفش کردی که زن این پسره بشی...
    جدی گفتم:گیرم که اینطور باشه،منظور؟
    چهره در هم کشید و گفت:مهتاب،از تو انتظار نداشتم...تو منو جواب کردی ولی به این پسره جواب مثبت دادی؟یعنی واقعا از من بهتره؟حالا من نه،شنیدم خواستگارای خوب،کم نداری،پس چرا؟چرا میخوای خودتو بدبخت کنی؟اون هم با علم و آگاهی...
    عصبی گفتم:اولا اون پسره اسم داره،اسمش هم حسینه،ثانیا من خوشبختی رو تو یه چیزهایی می بینم که توو امثال تو نمی فهمین...ثالثا به تو چه ارتباطی داره؟
    پرهام لحظه ای چیزی نگفت.بعد سری تکان داد و گفت:
    - دلم می خواست کمکت کنم، ولی تو انقدر لجوج و خیره سری که به همه لگد می اندازی!واقعا هم لیاقتت بیشترازاین حسین نیست. خداروشکر که به من جواب مثبت ندادی واقعا شانس آوردم.با این اخلاق و رفتار تو،بدبخت می شدم.
    با غیظ گفتم:پس برو دو سجده شکر به جا بیارکه شانس آوردی.دیگه هم در کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن.
    پشتم را به پرهام کردم و شروع به صلوات فرستادن کردم.پرهام همانطور که به طرف در می رفت گفت:تو به جای من هم سجده کن،مثل اینکه خیلی تو نقشت جا افتادی!
    جوابی ندادم.اهمیتی نداشت چه فکری درباره ام بکند.با حوصله چادرم را تا کردم و سجاده ام را گوشه ای گذاشتم.صدای مادرم به طور مبهمی به گوش می رسید،معلوم بود که پرهام دارد گزارش حرفها و حرکات مرا به مادرم می دهد.در خلال این دو هفته،مادرم هزار نفر را واسطه کرده بود،بلکه عقل رفته را به سر دخترش باز گرداند،خودش از روبه رو شدن با من پرهیز می کرد.پدرم هم به تبعیت از مادرمبا من صحبت نمی کرد.اما باز برایم مهم نبود.می دانستم که از غذا نخوردن من در رنجند،اما آنها هم مصر بودند تا مرا منصرف کنند.
    هفته بعد به عروسی لیلا دعوت داشتم،دعا می کردم تا آن روز،اوضاع تا حدودی تغییر کند.بدجوری بلاتکلیف مانده بودم،تا کی می خواستم به این وضع ادامه بدهم؟گاهی در نبود پدر و مادرم با حسین تماس می گرفتم.او هم صبورانه و نگران،منتظر بود.چند بار هم می خواست با پدرم صحبت کند که منصرفش کرده بودم.دلم گواهی می داد که در چند روز آینده،تغییری پدید می آید.به جای شام و نهار و صبحانه،تکه ای نان همراه آب می خوردم.روز به روز ضعیفتر می شدم ولی محکم سر قولی که به خودم داده بودمایستاده و پافشاری می کردم.یکی،دو روز مانده به عروسی لیلا،خودش تلفن زد.بی حال گوشی را برداشتم،تا صدایم را شنید،گفت:
    - تو کجایی دختر؟مثلا عروسی بهترین دوستته،باید همراه من بیای خرید،کمکم کنی...کجایی؟
    لیلا از قضیه باخبر بود و می دانستم این حرفها را از روی نگرانی می زند.بی حال گفتم:
    - ببخش لیلا جون،حسابی حال و روزم بهم ریخته،اما قول میدم عروسی بیام.صدای غمگین لیلا بلند شد:هنر می کنی...مگه می خواستی نیای؟
    وقتی حرفی نزدم،ادامه داد:مهتاب،بس کن،با خودت لج نکن،دیگه چرا غذا نمی خوری؟...از دست می ری ها!
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  7.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #64 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    افسرده گفتم:باید پدر و مادرم رو مجبور کنم رضایت بدن،این بهترین راهه!
    لیلا فوری گفت:خوب حالا چرا غذا نمی خوری؟اینطوری ضعیف می شی...
    خسته جواب دادم:چون اگه این کارو نکنم مادر و پدرم باز خودشون رو می زنن به اون راه،انگار نه انگار حسینی آمده و رفته،حالا که اینطوری شده باید تکلیفم روشن بشه،فوقش می میرم،راحت میشم.
    لیلا حرفی نزد.وقتی گوشی را گذاشتم احساس سرگیجه بدی داشتم.دهانم خشک شده بود و سرم درد می کرد.به سختی بلند شدم و به طرف حمام رفتم.کسی در هال نبود،جرعه ای آب از شیر دستشویی خوردم و دوباره به اتاقم بازگشتم و به کارت عروسی لیلا زل زدم.همه خانواده را دعوت کرده بود.سهیل و گلرخ می آمدند،اما پدر و مادرم را مطمئن نبودم.چشمانم را بستم و در رویاهای طلایی ام غرق شدم.
    صدای گلرخ بلند شد:مهتاب جون،آماده شدی؟
    با ضعف و سستی بلند شدم و در آینه نگاهی به خود انداختم.پیراهنی که برای عروسی سهیل به تنم اندازه بود،حالا انگار به چوب لباسی آویزان شده به تنم زار می زد. موهایم را روی شانه هایم رها کرده بودم.آرایش هم نتوانسته بود گودی زیر چشمانم را بپوشاند.روی هم رفته قیافه افسرده و بی رمقی داشتم،اما باید می رفتم.لیلا بهترین دوستم بود،برای عقدش نتوانسته بودم از رختخواب بلند شوم،اما حالا باید می رفتم.در اتاق را باز کردم،سهیل و گلرخ لباس پوشیده،منتظر من بودند.مادرم روی کاناپه دراز کشیده و دستش را روی چشمانش گذاشته بود.سهیل دلجویانه گفت:مامان شما هم بیایید،بهتون خوش می گذره...
    صدای خشک مادرم بلند شد:باید روحیه اش رو هم داشته باشم؟...این چشم سفید برای من حال و روزی نذاشته که پاشم بیام عروسی...
    بی اعتنا به حرف های مادرم از در بیرون آمدم و سوار ماشین سهیل شدم.چند لحظه بعد گلرخ و سهیل هم سوار شدند و حرکت کردیم.عروسی در یک هتل بزرگ و معروف برگزار می شد.سهیل به طرف اتوبان راه افتاد.چند لحظه ای سکوت حکم فرما شد،از پنجره به خیابان زل زده بودم.صدای سهیل مثل یک زمزمه بلند شد:
    - مهتاب تا کی میخوای با مامان لجبازی کنی؟
    به زحمت گفتم:تا وقتی به خواسته ام برسم.
    - آخه خواسته تو چیه؟واقعا ارزش این همه رنج و زحمت رو داره...
    قاطعانه گفتم:ارزش این خواسته بیشتر از تمام این به قول تو رنج هاست.
    گلرخ به آرامی گفت:مهتاب جون،این راهش نیست،داری خودتو از بین می بری،بشین منطقی با مامان صحبت کن،مطمئن باش نتیجه می گیری.
    با پوزخند گفتم:منطقی؟...منطق من با مامان،زمین تا آسمون فرق می کنه.اون نمی تونه هیچ نقطه مثبتی در حسین ببینه،من هم نمی تونم هیچ نقطه منفی در حسین پیدا کنم.چطور به نتیجه می رسیم؟
    سهیل دوباره گفت:
    - مهتاب،به مامان و بابا حق بده که نگران آینده تو باشن،حسین پسر خیلی خوبیه،من هم قبول دارم،ولی مریضه،می دونی چی میخوام بگم...ممکنه خیلی کم بتونید با هم زندگی کنید،اون وقت تکلیف تو چیه؟
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  8.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #65 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فوری گفتم:سهیل،عشق و محبت حدومرز نداره. باور کن من وقتی گفتم حتی اگه بدونم حسین فقط یک روز زنده است زنش می شم،راست گفتم.همین خود تو،یادت نیست سر گلرخ چقدر با مامان و بابا جرو بحث کردی؟...حالا چون تیپ خونه وزندگی و خانواده گلرخ مثل خود ما بود،مامان و بابا راضی شدند،ولی اگه گلرخ مثل ما نبود،چی؟فقط به خاطر اینکه طرز فکرش یا پول و موقعیت خانواده اش با ما فرق می کرد،ازش می گذشتی؟...هان؟
    سهیل جوابی نداد و بقیه راه در سکوت طی شد.سالن زنانه از مردانه جدا شده بود و من و گلرخ جلوی در از سهیل جدا شدیم.سالن غرق نور و روشنایی بود.میزهای گرد با چند صندلی اطرافش،در گوشه و کنار سالن به چشم می خورد.
    روی میزها انواع میوه و شیرینی در دیس های چینی و طلایی چیده شده بود.بی حال روی اولین صندلی خالی ولو شدم و گلرخ هم کنارم نشست.چند دقیقه به دور و برم خیره شدم.زنها غرق آرایش و ،با موهای درست کرده و لباسهای فاخر،مشغول صحبت کردن و برانداز یکدیگر بودند.ناگهان شادی را دیدم که برایم دست تکان می دهد.لباس مشکی و بلندی از جنس ابریشم به تن داشت.موهایش را روی شانه رها و آرایش اندکی هم کرده بود.قیافه اش خیلی با شادی دانشگاه فرق داشت.آمد و بعد از سلام و احوالپرسی با من وگلرخ کنار ما نشست و گفت:
    - تو چرا برای عقد نیامدی؟
    بدون اینکه منتظر جواب من باشد،ادامه داد:جات خالی بود!چه کادوهایی به این لیلا چسونه دادن...
    بعد با لیخند پوزش خواهانه ای به گلرخ که می خندید،زد و گفت:انقدر خوشگل شده که غیرممکنه بشناسیش.
    بی حال پرسیدم:لباسش قشنگه یا نه؟
    شادی با آب و تاب شروع کرد:قشنگه؟محشره...مهرداد لباسش رو از امریکا آورده،می گن نزدیک دو میلیون تومن پولشه،ساعت رولکس تمام برلیان،سرویس طلای چهار میلیونی،حلقه اش رو ندیدی!به قدری شیک و خوشگله که نگو!خودش می گفت سفارش کارتیه است.
    گلرخ مشتاق پرسید:چقدر شده؟
    شادی ابرویی بالا انداخت و گفت:یک میلیون و چهارصد تومن!
    با لبخندی بی رمق گفتم:دخترتو در یک ساعت مراسم عقد،تمام جیک و پوک لیلا رو در آوردی؟
    شادی خنده ای کرد و گفت:من ذاتا فضول هستم،اگه نفهمم دق می کنم.حالا اینو بهت بگم...
    بعد روی صندلی به جلو خم شد:فقط غذاش نفری بیست هزارتومن تموم شده...
    گلرخ با تعجب پرسید:راست میگی؟مگه منوش چیه؟
    شادی آب دهانی قورت داد و گفت:اینو دیگه نفهمیدم!
    سرم گیج می رفت و حرفهای شادی برایم مهم نبود.چند دقیقه بعد جلوی در سالن شلوغ شد.شادی با هیجان گفت:لیلا آمد.
    با سستی بلند شدم و به طرف در رفتم.مادر لیلا در یک کت و شلوار زرشکی،کنار در ایستاده بود و اخم هایش در هم بود.بعد لیلا وارد شد.مثل یک ملکه زیبا شده بود.صورتش مثل یک عروسک زیبا و رویایی شده بود.موهایش را دور یک تاج زیبا و درخشان جمع کرده بودند و چند حلقه تابدار در صورتش رها شده بود.لباسش واقعا زیبا بود.بالاتنه سنگ دوزی شده،کمر تنگ و یک دامن پف داربا دنباله بلندی که در دست چند دختر کوچک و زیبا،حمل می شد.دسته گلی از گلهای رز لیمویی و نرگس و زنبق که به زیبایی کنار هم قرار داشتند،در دست داشت.با دیدن من وشادی،لبخند زیبایی زد و به طرف من آمد.جلو رفتم و گفتم:لیلا،این واقعا تویی؟...چقدر خوشگل شدی.
    خنده ای کرد و گفت:راست میگی؟خوب شدم؟
    سرو صدای دست زدن و هلهله،نگذاشت تا جوابش را بدهم.لحظه ای بعد،مهرداد هم وارد شدتا به مهمانان خوش آمد بگوید.اولین بار بود که از نزدیک می دیدمش،البته عکسش را دیده بودم ولی خودش با عکسش تفاوت بسیار داشت.با دقت نگاهش کردم.کاملا مشخص بود که خیلی پرسن و سال تر از لیلا است.موهای کنار شقیقه اش کاملا سفید شده بود و موهای جلوی سرش هم کم پشت بود.چشم و ابرویی مشکی داشت،با بینی استخوانی و عقابی،سبیل کم پشتی هم پشت لبش به چشم می خورد.کنار چشمهایش هنگام لبخند زدن پر از چین های ریزمی شد،صورت لاغر و گونه های فرورفته ای داشت.رویهمرفته،قیافه اش حسابی توی ذوقم زد.گلرخ آهسته کنار گوشم گفت:
    - حیف از لیلا!
    بیشتر از آن،تحمل سرپا ایستادن را نداشتم.عروس و داماد خرامان و دست در دست به طرف مهمانان می رفتند تا خوش آمد بگویند.خسته روی صندلی ام افتادم و به مادر لیلا که دور از چشم بقیه،اشک هایش را پاک می کرد،خیره شدم.بقیه مراسم را فقط نظاره می کردم.تمام گرسنگی ها و نخوردن ها،انگار امشب در من اثر کرده بود.سالن درو سرم می چرخید.سرو صداها انگار از دوردست می آمد.چشمانم سیاهی می رفت و قیافه آدمها را درهم و تاریک می دیدم.هرچه گلرخ و شادی با من صحبت می کردند متوجه حرفشان نمی شدم و فقط سرم را تکان می دادم.چند بار لیلا کنارم آمدو نشست.به سختی تمرکز کرده بودم تا بفهمم چه می گوید.صدایش گنگ بود.مهتاب،چرا انقدر لاغر شدی؟زیر چشات گود افتاده،چی به روزت آوردی؟
    دهانم را بدون اینکه بتوانم جواب بدهم،باز و بسته می کردم.دوباره صدایش را شنیدم:
    - تورو خدا یک شیرینی بزار دهنت،انگار داری می میری...
    بعد صدای گلرخ بلند شد:اینجا که مامان نیست ببینه داری می خوری،یک چیزی بخور،رنگ و روت خیلی پریده...
    بعد سر و صداها قاطی شد.دوباره صدای بلندی شنیدم.انگار مادر لیلا بود.
    - خانمها،بفرمایید.شام سرد شد.
    به میز شام نگاه کردم.لیلا و مهرداد هنوز جلوی دوربین در حال غذا خوردن بودند.گلرخ دستش را زیر بازویم انداخت:مهتاب جون،پاشو بریم سر میز شام.
    با سستی بلند شدم.سرم گیج می رفت و پاهایم می لرزید.لحظه ای به میز شام رنگین خیره شدم و بعد در بغل گلرخ از حال رفتم.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  9.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #66 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل سی و ششم
    چشم باز كردم اطرافم سكوت بود. لحظه اي فكر كردم در اتاقم و در ميان رختخوابم هستم. اما بعد با ديدن زن سفيد پوشي كه بالاي سرم آمد و چيزهايي در دفتر درون دستش يادداشت كرد فهميدم كه در بيمارستان هستم. سرم سنگين و دهانم خشك بود. به سختي سرم را چرخاندم و به اطرافم نگاه كردم. مبل كوچكي با رويه چرم كنار تختم خالي بود. روي ميز يك گلدان پر از گل مريم و رز بود. يك سبد گل بزرگ هم روي يخچال كوچك اتاق به چشم مي خورد. بعد در اتاق باز شد و پدرم وارد اتاق شد. با ديدن چشم باز من لبخند زد و با بغض گفت :
    - الهي شكرت .
    بعد سرش را از در بيرون برد و گفت : بياييد چشمانش بازه ...
    و لحظه اي بعد اتاقم پر از سر و صدا و هياهو شد. مادرم سهيل گلرخ ليلا شادي عموفرخ و زن دايي ام همه با هم داخل شدند و شروع به حرف زدن با من و با يكديگر كردند. خسته و بيحال چشمانم را دوباره بستم.
    وقتي دوباره چشم گشودم سر و صدايي نبود. تشنه بودم . سرم را به كندي چرخاندم چشمم به مادرم افتاد كه منتظر روي مبل نشسته بود مادرم هم لاغر و تكيده شده بود. چشمانش سرخ بود. با ديدنم بلند شد و كنار تختم ايستاد. آهسته گفت :
    - مهتاب جون درد و بلات تو سر مادرت بخوره نزديك بود بميري از ضعف و كم خوني آخه چرا اينكاو مي كني ؟
    حوصله بحث مجدد با مادرم را نداشتم. بنابراين چشمانم را دوباره بستم تا مجبور نباشم جوابي بدهم. بعد صداي پدرم را شنيدم:
    - مهتاب ما صلاح تو رو مي خوايم اما حالا كه تو داري با زندگي خودت بازي مي كني حرفي ديگر است ... ما ديگه كاسه داغتر از آش نيستيم. انگار همه جوونها خودشون شخصا بايد سرشون به سنگ بخوره حرفي نيست ...
    بارقه اي از اميد در دلم روشن شد. شايد پدر و مادرم راضي شده اند. از شدت ضعف بي حال بودم و زود خسته مي شدم. به بازويم سرم وصل بود و براي ناهار و شام برايم كباب يا جوجه مي آوردند كه با اشتها مي خوردم. آخر شب وقتي همه رفتند به فكر فرو رفتم. مادرم مي خواست شب پيش من بماند كه به اصرار خودم رفت. رفتارش خيلي نرم و ملايم شده بود به گمانم حسابي ترسيده بود و مي ترسيد باز هم كار دست خودم بدهم. احتمال مي دادم سهيل و گلرخ حسابي پخته بودنش و از آينده و جنون من و رفتار بچه گانه ام ترسانده بودنش. در فكر بودم كه در اتاق آهسته باز شد فكر كردم پرستار باشد سرم را برگرداندم در ميان تعجب من حسين داخل شد. دسته گلي در دست داشت. به نظرم او هم لاغرتر شده بود. با ديدن چشمان باز من جلو آمد و سلام كرد . با لبخند گفتم : تو چطور آمدي ؟ .... وقت ملاقات خيلي وقته تموم شده ...
    حسين خنديد : انقدر پايين منتظر شدم تا پدر و مادرت رفتند. بعد سبيل نگهبان دم در را چرب كردم و آمدم خانم خودم را ببينم.
    با ضعف دستم را جلو آوردم وگفتم : لطف كردي .
    حسين روي مبل نشست صدايش غمگين بود همه اش تقصير منه تو به خاطر من اينهمه مدت به خودت سخت گرفتي و روزه دار بودي...
    متعجب پرسيدم : كي بهت گفت ؟
    حسين سرش را تكان داد : ليلا اومده بود برات ثبت نام كنه منهم آمده بودم تورو ببينم. اونجا بهم گفت آوردنت بيمارستان چون دو هفته است كه به جز نون و آب هيچي نخوردي. الهي من بميرم كه به خاطر من روسياه تو اين گرفتاري گير كردي ....
    حرفي نزدم. دوباره صداي بغض آلود حسين بلند شد :
    - مهتاب تصميم گرفتم همين الان برم پيش پدر و مادرت و بگم حاضرم خودمو از زندگي دخترشون بكشم كنار من راضي به رنج تو نيستم.
    عصبي گفتم : دوباره شروع كردي حسين ؟ تو همينطوري مي جنگيدي ؟ اگه يك كم رنج و زحمت مي كشيدي حاضر بودي خودتو تسليم كني ؟
    حسين دماغش را بالا كشيد : مهتاب من براي تو ناراحتم وگرنه خودم حاضرم هر بدبختي رو تحمل كنم به خدا حاضرم از گرسنگي بميرم تو دست دشمن اسير باشم چه مي دونم ... ولي تو اذيت نشي .
    خنديدم و گفتم : لازم نكرده من هم ديگه اذيت نمي شم فكر كنم پدر و مادرم كمي نرم شدن فردا از بيمارستان مرخص ميشم. تو بعد از ظهر يك زنگ به بابام بزن و دوباره باهاش حرف بزن احتمالا اين بار جوابش فرق مي كنه.
    حسين از جا پريد : راست مي گي ؟ از كجا فهميدي ؟
    دستم را بالا آوردم : مادر و پدرم حرفهايي مي زدن كه معني اش رضايت بود. مي ترسن اينبار ديگه من بميرم و داغم به دلشون بمونه .
    حسين دستم را در هوا گرفت دستش گرم بود و دست سرد مرا گرم مي كرد آهسته دستم را به طرف صورتش برد و بوسه اي كوچك بر پشت دستم زد. صدايش مي لرزيد :
    - خدا نكنه از خدا مي خوام هيچ روزي رو بدون تو نبينم.
    ديگه احساس ضعف و بي حالي نداشتم از عشق حسين سرشار بودم و دلم مي خواست زودتر از بيمارستان مرخص شوم و تكليفم مشخص شود.
    صبح فردا پدرم دنبالم آمد و پس از پرداخت صورتحساب بيمارستان با كمك سهيل مرا سوار ماشين كرد و به طرف خانه راه افتاد. در ميان راه سهيل با ملايمت گفت :
    - خدا خيلي رحم كرد مهتاب تو رو خدا بچه بازي رو كنار بذار.
    بي حال گفتم : وقتي به حرفهاي منطقي ام كسي گوش نمي ده مجبورم با اين كارهاي بچگانه توجه بقيه رو به خودم و خواسته هاي معقولم جلب كنم.
    صداي پدرم غمگين و گرفته بلند شد : مهتاب انقدر حرف بيخود نزن من و مادرت اگه حرفي ميزنيم چون آينده رو مي بينيم نه مثل تو كه از روي احساس فقط همين امروزت رو مي بيني اين پسر بچه خوبيه حرفي نيست ولي مهتاب مريضه مي فهمي ؟ هيچ معلوم نيست تا كي زنده بماند.
    عصبي گفتم : عمر دست خداست از كجا معلوم شايد من زودتر بميرم شايد دارويي براي امثال حسين كشف بشه و نجات پيدا كنن.
    پدرم پوزخندي زد : شايد اما اگر ! با اين حرفها نمي شه زندگي كرد. بايد واقعيت رو درك كني .
    به ميان حرف پدرم دويدم : واقعيت اينه كه من انتخاب خودم رو كردم و پاي همه چيز هم وايستادم اينو بدونيد اگه موافقت نكنيد باز هم من سر حرفم هستم انقدر صبر مي كنم تا بميرم يا شما راضي بشيد !
    پدرم نگاهي به سهيل انداخت و حرفي نزد . وقتي به خانه رسيديم عمو فرخم گوسفندي را ميان كوچه كشيد و قصاب سر زبان بسته را جلوي ماشين پدرم بريد با اشمئزاز روي خون رفتم و وارد خانه شدم. حوصله صحبت كردن با كسي را نداشتم به اتاقم رفتم و در رو قفل كردم. چند دقيقه بعد صداي گلرخ بلند شد :
    - مهتاب تلفن رو بردار ...
    گوشي را برداشتم : بله ؟
    صداي ليلا بلند شد : چطوري دختر ؟
    - تو چطوري عروس خانم ؟
    - همه اش نگران تو بودم اون شب سر ميز شام غش كردي انقدر ترسيدم كه نگو راستي برات ثبت نام هم كردم.
    - خيلي ممنون چند واحد برداشتي ؟
    - مثل هميشه بيست تا .
    با تعجب پرسيدم : معدلم بالاي دوازده شده بود ؟
    ليلا خنديد : حواس جمع ترم تابستون مهم نيست معدلت چند بشه ولي ترم قبل معدلت نزديك چهارده شده بود. واحدهاي تابستان را هم پاس كردي ولي نمره هات خيلي درخشان نيست .
    منهم خنديدم : به جهنم همين كه پاس شده كافيه . شادي چطوره ؟
    - خوبه اونهم نگرانت بود. احتمالا بهت زنگ مي زنه .
    گوشي را گذاشتم و دوباره روي تخت دراز كشيدم. مطمئن بودم حسين به حرفم گوش مي كند و بعد از ظهر با پدرم تماس مي گيرد. تمام سلول هاي بدنم انتظار مي كشيد. نمي دانم كي خواب چشمانم را در ربود. اما وقتي بيدار شدم شب شده بود. بي اختيار به ياد حسين افتادم و ذهنم پر از سوال شد ‹ آيا زنگ زده بود ؟ پدرم چه جواي داده بود ؟ چه اتفاقي افتاده ؟› بي توجه به ساعت گوشي را برداشتم و شماره خانه حسين را گرفتم . بوق ممتد و كشداري خط را پر كرد .
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  10.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #67 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    چند بوق و بعد صداي خسته و خواب آلود حسين : بفرماييد ...
    بي صبرانه گفتم : حسين چي شد ؟
    صدايش پر از عطوفت و مهرباني شد : حالت چطوره عزيزم ؟ هنوز نخوابيدي ؟
    با خنده گفتم : من تازه بيدار شدم . زنگ زدي ؟
    - آره ...
    - خوب چي شد ؟
    - هيچي قرار شد آخر هفته بيام صحبت كنم .
    از شادي جيغ كوتاهي كشيدم : راست مي گي ! واي حسين چقدر خوشحالم.
    حسين هم خنديد : خدا كنه جواب مثبت بدن راستي من فردا خونه جديد هستم بايد كليد اينجا رو تحويل بدم.
    - اسباب كشي كردي ؟
    - تقريبا اما هنوز چيزي ن
    چيدم مي خوام تو اينكارو بكني با سليقه خودت.
    تمام وجودم لبريز از شادي شد. وقتي گوشي را گذاشتم دلم مي خواست زودتر روزها بگذرد . اطمينان داشتم همه چيز رو به راه شده مادرم و پدرم دل نازكي داشتند و طاقت ديدن رنج و ناراحتي تنها دخترشان را نداشتند.
    كم كم حالم بهتر مي شد و مي توانستم راحت راه بروم و حركت كنم. مادرم نگران غذاهاي مقوي برايم مي آورد و انقدر كنارم مي نشست تا غذايم را تمام كنم. منهم اطاعت مي كردم. دلم نمي خواست فضاي مساعد به وجود آمده را خراب كنم. عاقبت روزي كه منتظرش بودم رسيد . اين بار عمو فرخ و دايي علي هم آمده بودند. مجلس تقريبا مثل يك بله بران معمولي بود. به حسين گفته بودم تا لباس رسمي بپوشد و با سبد گل وارد شود. حسين هم سنگ تمام گذاشته بود. از پنجره اتاقم ناظرش بودم . يك سبد گل بزرگ پر از گلهاي سفيد شيپوري در دست داشت. موهاي اصلاح شده ريش و سبيل مرتب و كوتاه و كت و شلوار مرتب و دودي رنگ همه چيز عالي و كامل بود. حسين داخل شد و من شش دانگ حواسم را جمع كرده بودم تا كلمه اي را هم نشنيده نگذارم. حسين با همه سلام و احوالپرسي كرد و بعد صداي عمو فرخم آمد كه درباره كار و تحصيلات حسين مي پرسيد. بعد هم جوابهاي حسين نزديك يك ساعت صحبت هاي پراكنده و راجع به موضوعات مختلف بود. صداي مادرم اصلا نمي آمد و معلوم نبود اصلا حضور دارد يا نه ؟ مي دانستم از حسين دل خوشي ندارد و فكر مي كند او با حيله و نيرنگ و به خاطر پول خانواده ما مرا فريب داده و من ساده و هالو هم گول او را خورده ام. هيچ امكان ديگري را در نظر نمي گرفت و منهم از متقاعد كردنش خسته شده بودم.
    عاقبت صحبت به جايي رسيد كه انتظارش را داشتم. صداي خسته پدرم را شنيدم :
    - خوب آقاي ايزدي اينطور كه معلومه شما موفق شديد. ما فقط و فقط به خاطر حفظ سلامتي مهتاب با اين وصلت موافقت مي كنيم. چون جون دخترمون برامون خيلي مهمتر از هر چيز ديگه اي است. فوقش مهتاب يك مدت با شما زندگي مي كنه و سرش به سنگ مي خوره كه من اطمينان دارم همينطوره چون تفاوتهاي تربيتي و فكري شما دوتا خيلي زياده اما حالا كه مهتاب اينقدر پا فشاري مي كنه وقصد كرده حتما خودش به تجربه ما برسه و حرف گوش نمي ده ما هم حرفي نداريم اما بدون كه اين رضايت قلبي نيست ...
    چند لحظه سكوت حكم فرما شد و بعد صداي رنجيده حسين بلند شد :
    - من خيلي متاسفم جناب مجد . هميشه فكر مي كردم رعايت اخلاقيات و شرعيات از من يك آدم نه ايده آل ولي حداقل قابل قبول ساخته . مي دونم كه طرز فكر و تربيتمون با هم فرق داره اما يك عشق حقيقي و بزرگ بينمون بوجود آمده كه قابل چشم پوشي نيست وگرنه منهم خودم رو تا اين حد كوچك نمي كردم و اين همه تحقير و توهين رو به خاطر عقايدي كه هنوزم برام مقدسه به جان نمي خريدم. من اينجا هستم فقط و فقط به خاطر وجود عزيزي كه بهش قول دادم بر سر پيمان باقي بمانم و او هم همين قول را به من داده بنابراين تمام اين حرفها و پيش بيني هاي توهين آميز شما رو نديده مي گيرم و ازتون مي خوام زودتر به اين وضع خاتمه بديد. هر طور بفرماييد بنده آماده هستم تا مراسمي در خور و شايسته بگيرم ...
    پدرم با لحن عصبي و خشك به ميان حرف حسين رفت : مثل اينكه تنها كسي كه از اين وضع ناراحت نيست خود مهتاب است. آخر هفته بعد تولد يكي از اومه است. همان روز تو يك محضر عقد كنيد و بريد سر زندگي تون ....
    عمو فرخ غمگين گفت : آخه داداش همينطوري بي سر و صدا كه نميشه ...
    پدرم جواب داد : مهناز اصلا راضي نيست و نمي خوام دلش رو بيشتر از اين خون كنم. ولي باز هم ميل خود بچه هاست. اگه آقاي ايزدي بخوان فاميل و دوستاشون رو دعوت كنن ...
    حسين با آرامش جواب داد : من كه يكبار خدمتتون عرض كردم كسي رو ندارم ولي باز هم شما با خانم و بچه ها صحبت كنيد اگر خواستيد مراسم بگيريد من در خدمت هستم. اگر هم نه ميل خودتونه ...
    بعد صداي دايي ام به گوشم خورد : صحبت سر مهريه و شير بها چي ميشه ؟...
    حسين جواب داد : هر چي بفرماييد بنده قبول دارم.
    پدرم با خستگي جواب داد : خيلي خوب پس شما فردا تشريف بياريد من سر اين مسايل يك مشورتي با بچه ها داشته باشم. بعد خبرش رو به شما هم مي دم.
    چند لحظه بعد حسين رفته بود و دل من بي قرار در سينه مي طپيد . اهسته در را باز كردم و وارد سالن شدمم. عمو و دايي ام سر به زير انداخته بودند. سهيل خيره به گلهاي قالي مانده بود و پدرم عصبي به سيگارش پك مي زد. لحظه اي دلم گرفت. چرا همه عزا گرفته بودند ؟ انگار قرار بود همين فردا حسين بميرد و دخترشان بيوه شود! صداي مادرم افكارم را بر هم زد :
    - خوب مهتاب خانم راضي شدي ؟
    سري تكان دادم و گفتم : بله راضي شدم .
    مادرم دندان هايش را رويهم فشار داد : روتو برم !
    بعد صداي عمو فرخم بلند شد : زن داداش انقدر حرص نخور . اين پسره بچه بدي به نظر نمي رسه. داداش ميگه خونه خونه و زنگي هم داره ... خوب توكل به خدا انشا الله خوشبخت بشن. چه بهتر كه زن و شوهر همديگرو دوست داشته باشن. تا اونجايي كه سهيل به من گفته و از در و همسايه و محل كار اين بابا تحقيق كرده هيچ نقطه سياهي تو زندگي اين پسر نيست. همه رو اسمش قسم مي خورن و بچه با مرام و سالمي هم هست. حالا اگه يك كم مذهبي هم هست به ما چه ؟ خود مهتاب بهش سخت مي گذره كه اون هم خودش قبول كرده ...
    صداي بغض آلود مادرم بلند شد : فرخ خان اين پسر تو جبهه مجروح شده شيميايي يه مي فهميد ؟ اين دختر چشم سفيد ما مي خواد زندگي شو آتيش بزنه تا حالا من نشنيدم يكي از اين مجروح هاي شيميايي حالشون خوب بشه همه محكوم به مرگ هستن. آخه چرا مهتاب بايد با چشم باز اين راه رو انتخاب كنه كه فردا پس فردا دايم يك پاش بيمارستان باشه يك پاش تو صف مرغ و گوشت چند وقت بعد هم با يكي دو تا بچه بي گناه بيوه و بي پناه دست از پا درازتر برگرده بيخ ريش خودمون ؟ مگه خواستگار آينده روشن و سرو پا دار كم داره ؟ باز اگه اين پسر مجروح و مريض نبود من حرفي نداشتم به قول شما تعصب داره به خود مهتاب سخت مي گذره خانواده نداره باز به خود مهتاب سخت مي گذره ... اما ...
    با غيظ گفتم : اگه بميره هم باز به خود مهتاب سخت مي گذره نترسيد من در هيچ شرايطي دست از پا درازتر بيخ ريش شما بر نمي گردم. خودم انقدر عرضه دارم كه روي دو تا پاي خودم وايستم. اين همه انسانيت و رحم و عطوفت شما واقعا ستودني است. حسين يك آدمه هنوز هم زنده است اميدوارم تا صد سال ديگه هم زنده باشه اون به خاطر آدمهايي مثل ما جونش رو كف دستش گذاشت و سينه سپر كرد حالا كه مريض و مجروح شده طردش مي كنيد ؟ واقعا جاي تاسف داره ... اينو بهتون بگم كه من نه از روي ترحم كه از روي عشق حسين رو انتخاب كردم. توكلم هم به خداست . ممكنه من زودتر از حسين بميرم آن وقت شما بايد جوابگوي پسر مردم باشيد كه بدبختش كرديد!!
    بدون اينكه منتظر جواب باشم به اتاقم رفتم و روي تختم افتادم اجازه دادم اشك هايم سرازير شود تا كمي آرام بگيرم.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  11.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #68 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل سی و هفتم
    خیره به قرآن کوچک حسین گوش به خطبه زیبا و آشنای عقد داشتم.
    - دوشیزه خانم، مهتاب مجد. آیا وکیلم شما را به مهریه و صداق معلوم، یک جلد کلام الله مجید، چهارده شاخه گل مریم، یک شاخه نبات،...
    ناخودآگاه خنده ام گرفت. شب قبل با حسین مهریه ام را تعیین کرده بودیم، مادر و پدرم اصرار داشتند خانه را به نام من کند و من نمی خواستم اصلا حرفش را بزنند. عاقبت حسین مظلومانه پرسید: خانم مجد، خوب شما بفرمایید، مهریه دخترتون چیه؟
    قبل از اينكه فرصت كنم جلوى حرف زدن مادرم را بگيرم، با لحنى طلبكارانه گفت:
    - والله، از دست اين دختر مى ترسيم حرف بزنيم!... ولى من فكر كردم شما به جاى مهريه، خونه اى كه تازه خريديد پشت قبالۀ مهتاب بندازيد، اينطورى...
    حسين مهلت ادامه صحبت را از مادرم گرفت، در حالبكه پاكت سفيد رنگ و بزرگى را از داخل كيفش بيرون مى آورد، گفت: من خونه رو به اسم مهتاب خريدم... ملاحظه بفرماييد...
    آه از نهاد پدر و مادرم بلند شد، چند لحظه اى كسى حرفى نزد، بعد سهيل متعجب پرسيد:
    - جدى؟ تو قبل از اينكه مطمئن بشى با مهتاب ازدواج مى كنى، رفتى خونه رو به اسمش كردى؟
    حسين لبخند زد: من مطمئن بودم. فقط مونده امضاى مهتاب پاى قبالۀ خونه!
    دوباره به روحانى كه داشت خطبه را مى خواند، خيره شدم.
    - وكيلم؟
    دفعه سوم بود و مادر شوهرى هم در كار نبود تا زير لفظى عروسش را بدهد، حسين آهسته دستم را ميان دستانش گرفت. احساس كردم چيزى در دستانم گذاشت، زير چادر سپيد به كف دستم نگاه كردم. یک جفت گوشواره ظريف و زيبا از طلا و سنگ زمرد، با عشق خالص و حقيقى سر بلند كردم: بله...
    هيچكس كل نكشيد و هلهله نكرد. صداى پدرم از گوشه اى بلند شد:
    - مبارک باشه.
    بعد گلرخ جلو آمد و ضمن بوسيدن صورتم، گردنبند زيبا و سنگينى به دور گردنم بست. پدرم هم جلو آمد و كيسۀ كوچكى به دستم داد. مادرم نيامده بود و در آن لحظه اصلا برايم اهميتى نداشت. سرانجام به خواست دلم رسيده بودم. ليلا و شادى هم در گوشۀ سالن محضر ايستاده بودند. نوبت به امضا كردن دفتر رسيده بود، بوى اسفند فضا را پر كرده بود. در كنارى، على دوست صميمى حسين به همراه پدرش ايستاده بودند، شاهدان حسين! پدر و سهيل هم شاهدان من بودند. تصميم گرفته بوديم هيچ جشنى برگزار نكنيم. حوصله اخم و تخم مادر و پدرم را نداشتم. حسين هم كسى را نداشت كه به عروسى دعوت كند، مى ماند فاميل پرمدعاى من، كه همان بهتر اصلا به جشنى دعوت نمى شدند كه تا ماهها پشت سرمان حرف بزنند و ايراد بنى اسرائيلى بگيرند. شب قبل وقتى حسين مى خواست برود، به دنبالش تا حياط رفتم. موقع خداحافظى گفتم:
    - آخرش مهر من رو معلوم نكردى...
    حسين دستپاچه گفت: راست مى گى، خوب خودت بگو، هر چى تو بگى.
    كمى فكر كردم و كنار استخر نشستم. حسين هم كنارم نشست. دستم را بلند كردم و گفتم:
    - یک جلد قرآن...
    حسين سرى تكان داد: خوب، ديگه؟
    - چهارده شاخه گل مريم...
    - خوب؟
    انگشت سومم را بلند كردم: یک شاخه نبات...
    حسين منتظر نگاهم كرد. كمى فكر كردم و با خنده گفتم: صد و بيست و چهار هزار...
    حسين متعجب گفت: سكه؟
    قهقهه زدم: نه، بوسه!
    حسين نگاه عجيبى به من انداخت و گفت: بوسه؟ اون هم صد و بيست و چهار هزار تا؟
    با لبخند گفتم: بله، اگر یک موقع خواستى طلاقم بدى بايد مهريه ام رو تمام و كمال بپردازى، اون موقع صد و بيست و چهار هزار بوسه به نيت صد و بيست و چهار پيغمبر، شايد تو رو از تصميمت منصرف كنه، بعد از صد هزارمين بوسه، با من آشتى می كنى و از طلاقم منصرف مى شى...
    حسين به خنده افتاد و دستم را گرفت: قبوله، ولى اين آخرى بين خودمون مى مونه، باشه؟
    سرى تكان دادم: باشه، ولى يادت نره.
    دوباره به اطراف نگاه كردم. پدر و سهيل داشتند دفتر را امضا مى كردند. پدر على، كه مرد مسن و جا افتاده اى بود، جلو آمد ريش و سبيل سفيدى داشت با ابرويى پرپشت و چشمان نافذى كه ناخودآگاه مى ترساندت. دستش را دراز كرد و دست حسين را گرفت. بعد خم شد و سر حسين را بوسيد: مباركت باشه، پسرم. الهى به حق على (ع)، خوشبخت بشى.
    بعد رو به من كرد: به شما هم تبریک مى گم دخترم...
    جعبه اى به طرفم دراز كرد: قابلى نداره.
    گرفتم و آهسته تشكر كردم. بعد ليلا جلو آمد. دستبند پهن و زيبايى با نگين هاى درشت برليان دور دستم بست و گفت: انشاءالله خوشبخت باشيد. اميدوارم سالهاى سال زير سايه حضرت على (ع)، كنار هم خوشبخت و سعادتمند باشيد...
    با بغض گفتم: شرمنده كردى ليلا جون...
    شادى هم گردن آويز زيبايى به گردنم انداخت و تبريک گفت. قرار بود بعد از محضر، يكسره به فرودگاه برويم. حسين براى مشهد بليط گرفته بود و اصرار داشت اول به پابوس امام رضا (ع) برويم و بعد وارد خانه شويم. پدرم یک چک با رقم بالا به من داده بود تا به انتخاب خودم، جهيزيه بخرم. كمى دلم گرفت ولى حرفى نزدم. عاقبت كارها به پايان رسيد و با همه خداحافظى كرديم. سهيل و گلرخ تا فرودگاه همراهى مان كردند، اما پدرم و بقيه همراهان از جلوى محضر خداحافظى كردند و رفتند. نمى دانم چرا انتظار داشتم مادرم، حداقل در آخرين لحظه ها براى خداحافظى با تنها دخترش به فرودگاه بيايد، تا موقع سوار شدن به هواپيما، چشم انتظار بودم، اما بيهوده بود، چون مادرم نيامد. ساک كوچكى همراهم آورده بودم. به دنبال حسين، سوار هواپيما شدم. وقتى هواپيما از زمين بلند شد، حسين چشمانش را بست و زير لب شروع به دعا خواندن كرد. بعد از چند دقيقه چشم گشود و با لبخند به من خيره شد. منهم لبخند زدم. خم شد و در گوشم گفت: تو ديگه مال من شدى، از امروز تا آخر دنيا بايد بدوم تا بتونم نذرهايم را ادا كنم.
    با تعجب پرسيدم: چه نذرى؟
    حسين خنديد: هزار جور نذر و نياز كردم تا تو رو به دست بيارم، حالا بايد اداش كنم.
    از خستگى چشم رويهم گذاشتم. نفهميدم چقدر گذشته بود كه با صداى حسين به خود آمدم:
    - مهتاب، بلند شو عزيزم، رسيديم.
    با عجله بلند شدم و ساكم را برداشتم، خواب آلود گفتم: چقدر زود...
    - يكساعته خوابيدى خانوم!
    باورم نمى شد، به نظرم فقط لحظه اى چشم هايم را بسته بودم. با خيال راحت در تاكسى نشستم و گذاشتم تا حسين به جاى منهم تصميم بگيرد. هتلى كه تاكسى جلويش ايستاد، نزدیک به حرم، و تر و تميز بود. یک اتاق دو تخته گرفتيم، هتل آنچنان لوكسى نبود، اما بد هم نبود. یک اتاق بزرگ و آفتابگير با حمام و دستشويى، یک تلويزيون بيست و یک اينچ هم روى ميز به چشم مى خورد. دو ليوان و یک پارچ كوچک كه در سينى وارونه شده بودند، روى يخچال كوچک اتاق به چشم مى خورد. رو تختى رنگى شاد و زيبا داشت. كفش هايم را جلوى در درآوردم و روى تخت ولو شدم. هنوز خوابم مى آمد، اما با صداى حسين به خود آمدم.
    - مهتاب، بيا اول بريم حرم زيارت، بعد ناهار بخور و بخواب.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  12.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #69 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    بى حال گفتم: من خيلى خسته ام!
    حسين كنارم نشست و دستانم را در دست گرفت: پاشو عزيزم، مى دونم خسته اى، اما بهتر نيست حالا كه آمدى مشهد، اول بريم خدمت آقا، یک سلام كوچولو بديم؟
    نمى دانستم چه بگويم؟ چشمان معصوم حسين، خيره نگاهم مى كرد. ناگزير بلند شدم و گفتم:
    - خيلى خوب.
    هر دو وضو گرفتيم و به طرف حرم راه افتاديم. از هتل تا حرم، پياده راهى نبود. هوا، آفتابى، ولى سرد بود. اواسط مهر ماه بود و من هنوز سر كلاس نرفته بودم، اما اهميتى نداشت، چون شادى و ليلا مرتب جزوه برمى داشتند و مى دانستم سر امتحان كمكم مى كنند. وقتى به صحن حرم رسيديم، حسين خم شد و كفش و جورابش را در آورد و در كيسه اى كه همراهش آورده بود، انداخت. متعجب به حركاتش خيره شدم. انگار از خود بى خود شده و از ياد برده كه من همراهش هستم. اما لحظه اى بعد، گفت: خوب مهتاب تو بايد برى قسمت خانمها، نيم ساعت ديگر همين جا، خوب؟
    سرى تكان دادم و به طرف حرم حركت كردم. به اطرافم نگاه كردم. عده اى در گوشه و كنار صحن، فرش انداخته و ناهار مى خوردند. چند نفرى در حال نماز خواندن و تعدادى مشغول دانه دادن به كفترهاى حرم بودند. جلو رفتم و كفش هايم را به مسئول كفش كن، سپردم. چادر نمازى كه به دستم دادند، روى سرم انداختم و با احترام وارد شدم. جمعيت موج مى زد، اطراف ضريح از شلوغى، غلغله بود. مشغول خواندن زيارتنامه بودم كه ناگهان مقابل ديدگانم، راه باز شد. بى خود از خود، جلو رفتم. انگار كسى راه را برايم باز مى كرد. زنها از سر راهم كنار می رفتند، مثل یک خواب! به آسانى دستم را دراز كردم و ضريح را گرفتم. بعد خم شدم و سرم را روى ميله هايى كه از تماس مداوم دست و صورت زوار، گرم بود، گذاشتم. زير لب گفتم: خدايا شكرت، از تو مى خواهم در كنار حسين، مرا خوشبخت و سعادتمند کنى...
    بعد سرم را بالا گرفتم، هوا خفه و دم كرده بود. فشار جمعيت وادارم مى كرد، ضريح را رها كنم، قبل از آنكه انگشتانم از دور ميله ها باز شود، فرياد زدم:
    - اى امام رضا، به حسين شفاى عاجل عنايت بفرما!
    زنى از كنارم با لهجه غليظ آذرى گفت: آمين، قبول اوستون!
    بعد با موج جمعيت، به عقب رانده شدم. راضى و خوشحال، بيرون آمدم و كفش هايم را تحويل گرفتم. لحظه اى بعد، همراه حسين به طرف هتل برگشتم. ناهار را در رستوران هتل خورديم، در تمام مدت حسين نگاهم مى كرد. خسته وبى رمق از جا بلند شدم. حسين با صدايى آهسته گفت:
    - تو برو، من الان مى آم.
    وارد اتاق شدم و با عجله لباس هايم را عوض كردم. از حسين خجالت مى كشيدم و نمى توانستم راحت لباس عوض كنم، دست و صورتم را شستم و خشک كردم. سر حال آمده بودم. آهسته روی تخت دراز كشيدم و دستانم را زير سرم گذاشتم. «خدايا، يعنى همه چيز درست شده بود؟ حالا من زن حسين بودم، بعد از دو سال، به آرزويم رسيده بودم.» قلبم پر از شادی شد. چشمانم را بستم و در روياى خوشم غرق شدم. نمى دانم چقدر گذشته بود كه چشم گشودم. هوا تاريک شده بود. سرم را برگرداندم، حسين كنارم دراز كشيده و خوابيده بود. روى آرنج بلند شدم و با دقت به صورتش خيره شدم. مژه هايش بلند و برگشته بود. ريش و سبيل سياهش مثل هميشه مرتب بود. لبهايش كبود و كوچک، رويهم چفت شده بود. ابروهاى پرپشت و كمانى اش به طرف شقيقه هايش متمايل بود. پيشانى صاف و كوتاهى داشت. شايد هم موهايش زيادى در پيشانى پيش رفته بود. دستانش را روى سينه، در هم قفل كرده و در آرامش نفس مى كشید. ناخودآگاه لبخند زدم. چقدر اين پسر را دوست داشتم. دستم را دراز كردم و روى موهايش كشيدم. موهايش كمى جعد داشت و زير دستم شكل موج مى گرفت. بعد روى صورتش خم شدم. نفس هايش، موهايم را مى لرزاند. با اينكه خواب بود ولى خجالت مى كشيدم. خواستم عقب بروم كه ناگهان دستش را بلند کرد و مرا به طرف خودش كشيد. چشمانش را باز كرد و خنديد:
    - كجا؟
    با خجالت گفتم: حسين... تو بيدار بودى؟
    حسين حسين روى دستانش بلند شد و به صورتم خيره شد: عاقبت روزى كه آرزويش را داشتم، رسيد.
    در سكوت نگاهش كردم. خم شد و با ملايمت، پيشانی ام را بوسيد. با اينكه ديگر محرم هم بوديم، اما باز از خجالت بدنم گر گرفته بود. چشمانم را بستم، حسين در گوشم زمزمه كرد:
    - ناراحتى؟
    سرم را تكان دادم، به سختى گفتم: ازت خجالت مى كشم...
    دستان مشتاق حسين، دستانم را گرفت، صدايش نجواگون بود.
    - مهتاب... تو پاداش كدوم كار خوب منى؟... خيلى دوستت دارم.
    با لكنت گفتم: منهم دوستت دارم.
    صداى حسين گرم و پرشور بلند شد: من مجبورم از همين حالا شروع كنم تا بتونم مهريه ات رو بدم...
    بعد، سراپا شور و هيجان شروع كرد به بوسيدنم. چشمانم، بينى ام، لبهايم...
    ناخودآگاه چشمانم را بستم، طاقت آنهمه اشتياق حسين را نداشتم. لحظه اى بعد در ميان بازوان و آغوش گرمش، پا به دنياى ناشناخته اى گذاشتم كه سراسر عشق و شور بود. چشمانم را محكم رويهم فشار مى دادم كه اگر خواب هستم، بیدار نشوم.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  13.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #70 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل سی و هشتم
    براى چندمين بار بلند شدم و به طرف پنجره رفتم. حسين هنوز نيامده بود. به اطرافم نگاه كردم. یک دست مبل راحتى، یک قاليچۀ كوچک و دستبافت، تلويزيون بيست و یک اينچ كه تازه از جعبه در آورده بوديم، یک ضبط صوت بزرگ و یک بوفۀ كوچک اما زيبا وسايل هال كوچكمان را تشكيل مى داد. تقريبا دو ماه از زندگى مشتركمان مى گذشت، حسين تمام اثاثیۀ قديمى خانۀ پدرى اش را بخشيده بود. به آشپزخانه نگاه كردم، كوچک اما دعوت كننده بود. یک اجاق گاز استيل، یک يخچال فريزر بزرگ و یک حصير زيبا كف آشپزخانه، روى پيشخوان چند ظرف سراميک و رنگارنگ پر از قند و شكر و چاى قرار داشت، پشت پيشخوان هم چهار صندلى بلند و چوبى گذاشته بودم. فضاى خانه كوچكمان گرم و صميمى بود و من تک تک وسايلمان را دوست داشتم. روى عسلى هاى كوچک ظروف سفالى و آباژورهاى پايه كوتاه و رنگين قرار داشت. يكى از اتاق خوابها خالى بود و وسايل اندكش تشكيل شده بود از يک قاليچۀ كوچک ماشينى و يک كتابخانه، اتاق خواب بزرگتر، شامل سرويس خواب و يک صندلى گهواره اى بود كه با وجود قيمت بالايش، نتوانسته بودم از آن چشم بپوشم. رو تختى سفيد با گلهاى ريز بنفش و آبى و زرد، اتاق را رنگى از شادى مى بخشيد. پرده ها هم تركيبى از اين چند رنگ بود. بالاى تختمان عكس بزرگ، قاب شدۀ من، قرار داشت. حسين اصرار داشت عكس را آنجا بزند و من هم حرفى نزدم. ولى دوست داشتم عكسى از هر دو نفرمان آنجا قرار مى گرفت. روى پاتختى هاى كنار تخت، دو آباژور كوچک و فانتزى، یک قاب عكس از خانوادۀ حسين و یک جلد قرآن قرار داشت. اتاق خوابمان یک كمد سرتاسرى و ديوارى هم داشت كه تقريبا برايمان حكم یک انبارى بزرگ را داشت. چند هفته پيش به اتفاق گلرخ به خانه پدرى ام رفته بودم تا لباس ها و وسايلم را جمع كنم، مادرم با اينكه مى دانست من به آنجا مى روم از خانه بيرون رفته بود. در سكوت، لباسها، كتاب ها و وسايل مورد نياز و مربوط به خودم را جمع كردم، هر چقدر كار بسته بندى وسايلم را آهسته و كند انجام دادم، مادرم به خانه برنگشت، ناچار كارتن ها و چمدان هايم را در صندوق عقب ماشين سهيل گذاشتم و كامپيوترم را هم روى صندلى عقب جاى دادم و با دلتنگى خانه پدرى ام را ترک كردم. حالا كامپيوتر روى يک ميز كوچک در گوشه اى از اتاق خوابمان قرار داشت. اواخر ترم پنجم بودم ولى هنوز لاى كتاب ها و جزواتم را باز نكرده بودم، كمى به پشتگرمى كمک هاى حسين، تنبلى مى كردم. صداى چرخش كليد در قفل، مرا از افكارم بيرون كشيد. یک نگاه كوتاه در آينه انداختم، آرايش كامل و لباس تميز، موهايم را روى شانه ها آزاد گذاشته بودم، چون حسين اينطورى دوست داشت. هنوز از اتاق خواب خارج نشده بودم، كه صداى مهربانش بلند شد:
    - مهتاب سلام!
    با شادى جلو رفتم: سلام، نمى شه يک بار هم كه شده مهلت بدى من اول سلام كنم؟
    حسين خنديد: چه فرقى مى كنه، خوشگلم؟
    پاكت هاى ميوه را روى پيشخوان آشپزخانه گذاشت. نگاهى كوتاه به داخل آشپزخانه انداخت و با خنده پرسيد: از شام خبرى نيست؟
    آه از نهادم بلند شد، باز يادم رفته بود. انگار به جز من كس ديگرى خانه بود كه بايد به فكر پختن شام و ناهار بيفتد!! با شرمندگى گفتم: يادم رفت، الان درست مى كنم.
    حسين جلو آمد و صورتم را بوسيد: غصه نخور، خودم درست مى كنم.
    قبل از اينكه فرصت اعتراض پيدا كنم، داخل آشپزخانه، مشغول پوست كندن پياز شد. از خدا خواسته، روى مبل نشستم و تلويزيون را روشن كردم. صداى حسين از آشپزخانه بلند شد: امروز چه كارا كردى، خانوم خانما؟
    بلند شدم و به طرفش رفتم، روى یک صندلى نشستم و گفتم:
    - هيچى، رفتم دانشگاه، كلاس داشتم. ولى پدرم درآمد، مگه ماشين گير مى اومد؟ حالا باز خدا پدر ليلا رو بيامرزه برگشتنى منو رسوند.
    حسين همانطور كه پيازها را درون روغن، هم مى زد، گفت: انشاءالله همين روزا یک پاداش حسابى مى گيرم و یک ماشين كوچولو برات مى خرم.
    با تعجب پرسيدم: مگه چقدر بهت پاداش مى دن؟
    حسين نگاهم كرد: اونقدرها نيست، ولى یک مقدار از پول فروش خونه دستم مونده...، پول پاداشم رو هم بذارم روش شايد بشه یک رنویی، چيزى خريد.
    با خوشحالى گفتم: تقريبا دو ميليون از چک بابا هم مونده... بذاريم رو هم، بلكه يک پرايد خريديم،... هان؟
    حسين سرى تكان داد: آخه، اون پولو بابات براى خريد وسايل خونه به تو داده...
    فورى گفتم: چه فرقى مى كنه؟ ما كه وسايل خونه رو خريده ايم...
    - هر چى تو بگى، حرفى نيست.
    دوباره به فكر فرو رفتم. هر چه زندگى مان جلوتر مى رفت مى فهميدم چقدر حسين پسر مهربان و دست و دلبازى است. در تمام مدتى كه از زندگى مان مى گذشت، حسين در تمام كارها كمكم مى كرد. اغلب غذا مى پخت و در نبود من، خانه را تميز مى كرد. گاهى كه از كلاس برمى گشتم مى ديدم وسايل شام را چيده و منتظر من است. در تمام اين دو ماه، هرگز نتوانسته بودم در سلام كردن، پيش دستى كنم، اگر از بيرون وارد خانه مى شدم، به محض باز شدن در، صداى حسين بلند مى شد، سلام عزيزم، خسته نباشيد.
    و هر وقت خودش از بيرون مى آمد، به محض باز كردن در، سلام مى كرد. صبحها، بعد از نماز صبح ديگر نمى خوابيد. بنابراين هر وقت چشم مى گشودم، مى ديدمش كه كنارم روى تخت مشغول مطالعه است و با دیدن چشمان باز من، با لبخند سلام می کرد. در تمام این مدت، تنها کسی که گاهی سری به ما می زد سهیل و گلرخ بودند. پدر و مادرم، حتی با تلفن احوالی از ما نمی پرسیدند، هر وقت هم من به خانه مان، زنگ می زدم، پیام گیر تلفنی جوابم را می داد. البته چندین بار برای پدر و مادرم روی پیام گیر، حرف زده و سلام رسانده بودم اما جوابی به تماس هایم نمی دادند. گاهگاهی سهيل چک هايى را در حساب من، مى خواباند كه مى دانستم از طرف پدر است و از نگرانى اين كار را مى كند. ليلا و شادى هم يكى دوبارى در نبود حسين به خانه ام آمده بودند، اما خانه كوچكمان مهمان ديگرى نداشت. مى دانستم على، دوست حسين هم در شرف ازدواج است، دخترى از همكلاسهايش را عقد كرده بود و منتظر جور شدن اوضاع و شرايطش بود تا عروسى بگيرد و زندگى تشكيل بدهد. چند بار از حسين خواسته بودم، دوستش را دعوت كند اما جوابش اين بود:
    - على تا وقتى مجردى مى گردد نمى آد اينجا، دوست نداره تو معذب بشى! هر وقت خانمش رو آورد خونه اش، مى آن.
    گاهى وقتها خيلى دلم مى گرفت. ياد عروس و دامادهاى خانواده مان مى افتادم كه بعد از عروسى تا چند ماه به مهمانى هاى پاگشا دعوت مى شدند، خاله، عمه، عمو، دايى، همه دعوتشان مى كردند، ياد سهيل و گلرخ افتادم كه تا دو، سه ماه بعد از جشن عروسى شان، افراد فاميل به ترتيب سن و سال و نسبت خويشى، به خانه هايشان دعوتشان مى كردند و چقدر بهشان خوش مى گذشت. بعد از عروسى، جشن بزرگ پاتختى در خانۀ مادر شوهر برگزار مى شد و همۀ مدعيون عروسى، با هداياى متعدد به مهمانى مى آمدند. اما براى من، تمام اينها فقط يک رويا بود. نه جشن عروسى در كار بود و نه مهمانى پاگشا و پاتختى! نه جهيز برونى و نه حنابندونى! هيچى و هيچى! گاهى درخلوت، بغضم مى تركيد و براى دل خودم و غريبى و بى پناهى ام گريه مى كردم، اما با به ياد آوردن عشق و علاقه ام به حسين، دلتنگى از وجودم پر مى كشيد و پر از اميد و شادى مى شدم. در افكارم غرق بودم كه تماس دستان حسين روى صورتم، از جا پراندم.
    - كجايى عروسک؟ شام آماده است.
    مثل دختر بچه ها لب برچيدم و خودم را لوس كردم:
    - بازم ماكارونى؟
    حسين خنديد: ببخشيد آقا، بنده خونۀ مامان جونم فقط همين غذا رو ياد گرفتم، البته صد مدل هم تخم مرغ بلدم بپزم كه فكر نكنم تو خيلى خوشت بياد.
    بعد با ادايى زنانه دستانش را در هوا چرخاند: تو رو خدا بداخلاقی نكن عزيزم، قول مى دم از فردا هر چى تو بگى درست كنم.
    خنده ام گرفت، چقدر من پررو بودم، به جاى اينكه حسين گله مند باشد من اعتراض مى كردم. خم شدم و صورتش را بوسيدم: دستت درد نكنه، قول مى دم از فردا خودم غذا درست كنم.
    بعد از شام، جلوى تلويزيون دراز كشيدم. حسين چاى آورد و كنارم نشست. دستش را روى موهايم كشيد و با مهربانى پرسيد: تو درسات اشكال ندارى؟
    بلند شدم و خودم را در ميان بازوانش جا دادم: چرا، نظريه زبانها و معمارى كامپيوتر... اين دو تا برام شده كابوس!
    حسين با كنترل تلويزيون را خاموش كرد و گفت: تا امتحانهات چيزى نمونده، بيا همين امشب با هم بخونيم تا خداى نكرده نيفتى...
    دستم را دور گردنش حلقه كردم: خيلى ممنون مى شم!
    بلند شديم و به اتاق خواب رفتيم، جزوه هايم را آوردم و روى تخت پهن كردم. حسين بلوزش را در آورد و كنارم نشست. شروع كرد از فصل اول نظريه زبانها، شمرده شمرده توضيح دادن، اما من ديگر تمركزم را از دست داده بودم. نگاهم به بالا تنۀ برهنه اش بود. پشت شانه هايش آثار سوختگى وجود داشت. سینه اش را انبوه موهای سیاه می پوشاند، روی بازوهایش پر از جای سوختگی و زخم بود. هر کاری می کردم نمی توانستم نگاهم را از حسین برگیرم. سرانجام خودش متوجه شد و خودکار را روی کاغذ رها کرد:
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  14.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #71 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    ببخشید، خانم مجد، حواس شما کجاست؟
    با لبخند جواب دادم: تمام حواسم به شماست آقای ایزدی!
    خنده ای صورت حسین را پر کرد: مهم اینه که حواست به کجای منه؟ دهنم یا ...
    سرم را روی سینه اش گذاشتم و با ناز گفتم: اینش مهم نیست، مهم اینه که حواسم به توست، مگه نه؟
    حسین محکم در آغوشش فشارم داد، با یک دست مرا نگه داشت و با دست دیگر چراغ را خاموش کرد، با خجالت گفتم: حسین جزوه هام خراب شد...
    صدای نجواگونش را شنیدم: فدای سرت! حواست به من باشه.
    در تمام مدتی که با حسین آشنا شده بودم، هرگز فکرش را هم نمی کردم که این پسر مظلوم و مقید به دین و ایمان، این همه پرشور و هیجان باشد. کاغذهای جزوه ام، سر و صدا می کرد و حسین بی توجه به فریادهای جزوات بی زبانم، مرا در آغوش گرفته بود. تمام دلتنگی هایم را از یاد بردم، مادر و پدرم و تمام فامیلم از یاد رفته بودند. تمام ذهن و فکر و وجودم فقط حسین بود و عشق زیادی که به او داشتم.
    صبح وقتی بیدار شدم، حسین کنارم نبود. می دانستم صبح زود سر کار می رود. بی حوصله از جا بلند شدم. لباسهایم را که کف اتاق پراکنده بود، پوشیدم. کاغذی روی مانیتور توجه ام را جلب کرد. جلوتر رفتم و کاغذ را برداشتم. خط آشنای حسین بود.
    « مهتاب خانم، سلام. جزوه ات یک کمی مچاله شده، ببخشید. تا جایی که می توانستم مرتبشان کردم، اما ناراحت نباش، من جزوه کاملش را با همین استاد دارم. صبح، خواب بودی، دلم نیامد برای نماز بیدارت کنم، بساط صبحانه روی میز چیده شده، نوش جان. حسین »
    صبحانه ام را هنوز تمام نکرده بودم که صدای زنگ در بلند شد. کمی تعجب کردم. امروز کلاس نداشتم و امکان نداشت لیلا دنبالم آمده باشد. پس کی بود؟ گوشی آیفون را برداشتم.
    - کیه؟
    صدای گلرخ در گوشی پیچید: مهتاب، منم...
    خوشحال در را باز کردم. لحظه ای بعد، گلرخ داخل شد. پالتوی مشکی و کوتاهی به تن و روسری پشمی و سرمه ای به سر داشت. صورتش از سرما قرمز شده بود. با خنده پرسیدم:
    - پیاده آمدی؟
    گلرخ روسری اش را برداشت: آره، از خونه ما تا خونۀ شما راهی نیست. تا سهیل رفت منهم آمدم پیش تو...
    لیوانی چای برایش ریختم و جلویش روی میز گذاشتم: خوب کاری کردی، چه خبر؟
    گلرخ نفس عمیقی کشید: هیچی، دیشب خونه مامان اینا بودیم.
    با هیجان پرسیدم: مامان من؟
    - آره، حالشون خوب بود. اتفاقا موقعی که ما اونجا بودیم خاله طناز زنگ زد.
    - جدی؟ چطور بودن؟
    گلرخ جرعه ای از چایش را نوشید: خوب بودن، همه جا افتادن، خاله ات هم توی یک فروشگاه کار پیدا کرده، مثل اینکه داره کار مامانت اینا هم درست می شه.
    از جایم نیم خیز شدم: چی؟
    گلرخ فوری گفت: هنوز که معلوم نشده...
    ملتمسانه گفتم: گلرخ تو رو خدا اگه چیزی می دونی به منم بگو، مامان که اصلا باهام حرف نمی زنه، بابا هم که به یک سلام و احوالپرسی مختصر بسنده می کند، سهیل هم که چیزی نمی گه، آخه منم حق دارم بدونم پدر و مادرم در چه حالی هستن.
    گلرخ لیوان چای را روی میز گذاشت و گفت: اینطور که مامان می گفت از همون موقع که طناز رفته برای شما هم اقدام کرده، بعد از اینکه تو ازدواج کردی انگار کار راحت تر شده، چون به یک دختر مجرد سخت ویزا و اقامت می دن، ولی اینجوری که معلومه پدر و مادرت می خوان برن.
    با دلتنگی گفتم: برای همیشه؟
    گلرخ روی مبل جا به جا شد: نمی دونم والله، ولی هر کس می ره یا انقدر بهش خوش می گذره که دیگه برنمی گرده یا از خجالت جرات نمی کنه برگرده، حالا هم غصه نخور، هنوز چیزی معلوم نشده، ما هم که هستیم.
    بعد از آنکه گلرخ رفت، دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را که منتظر تلنگری از جانبم بودند، بگیرم. در حال گریه بودم که حسین در را باز کرد. صدای شادش در خانه پیچید:
    - سلام! خونه ای؟
    همانطور دمر روی تخت باقی ماندم، اصلا حوصله نداشتم. چند لحظه بعد حسین وارد اتاق خواب شد و با دیدن من در آن حال با عجله جلو آمد.
    - چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟
    وقتی من جوابی ندادم، خم شد و مرا به طرف خودش کشید:
    - بیا ببینم، چی شده؟ نگرانم کردی...
    با هق هق جواب دادم: مامان و بابام می خوان برای همیشه برن خارج...
    و دوباره در آغوش حسین به گریه افتادم. حسین بی حرف، نوازشم کرد. عاقبت من آرام گرفتم و حسین پرسید: حالا تو مطمئنی؟ دیگه قطعی شده؟
    دماغم را بالا کشیدم: گلرخ می گفت خاله ام از وقتی رفته دنبال کاراشون هست.
    حسین، موهایم را از صورتم کنار زد: خوب چرا غصه می خوری؟ اولا هنوز معلوم نیست برن، ثانیا هر کسی زندگی خودشو داره، اونا هم حق دارن برای زندگی خودشون تصمیم بگیرن.
    با غیظ گفتم: بله دیگه، من هم اینجا تنها و بی کس و کار بمونم!
    حسین صورتم را بوسید: عزیزم، پشت و پناه همه خداس، انقدر ناراحت نشو، حالا راه حلی داری؟
    سرم را به علامت منفی، تکان دادم. حسین دلجویانه گفت:
    - خوب پس انقدر حرص نخور. سهیل هم اینجا می مونه، اونقدرها هم تنها نیستی، بعدش هم من بهت قول می دم مادر و پدرت طاقت نمی آرن بدون شماها، اونجا بمونن، برمی گردن!
    با ناراحتی گفتم: مامان من عاشق خارج رفتنه، اگه بره، دیگه محاله برگرده. اصلا برای همین هم می خواست من زن پسر دوستش بشم، که راحت بتونه بیاد خارج زندگی کنه.
    حسین سری تکان داد و گفت: حالا پشیمونی؟
    یک بالش برداشتم و به طرفش انداختم: چرت و پرت نگو، دیوانه! من اگه دوست داشتم برم خارج که واسه خاطر تو انقدر مصیبت نمی کشیدم. حالا هم همه باهام قهرن!
    حسین بالش را به طرفی انداخت و محکم در آغوشم گرفت. صدای آرامش کنار گوشم پیچید:
    - الهی قربونت برم که به خاطر من، اینقدر سختی کشیدی.
    فوری گفتم: با این حرفها نمی تونی منو گول بزنی و از زیر شام درست کردن در بری.
    صدای قهقهۀ حسین بلند شد: چشم، اطاعت می شه.
    وقتی حسین به آشپزخانه رفت، با خودم فکر کردم اصلا از انتخابم پشیمان نیستم و دلم آرام گرفت.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  15.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #72 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل سی و نهم
    به ليلا و شادي كه روي مبلها نشسته بودند لبخند زدم. بشقابها را جلويشان گذاشتم و ظرف پر از شيريني را روي ميز قرار دادم و گفتم : بچه ها خودتون برداريد تعارف نكنيد .
    ليلا با لبخندي معني دار گفت : نكنه خبري شده كه زياد خم و راست نمي شي ؟
    فوري جواب دادم : نه خير هيچ خبري نيست به جز ...
    شادي بقيه جمله ام را ادامه داد : تنبلي !
    من به كمك حسين كه علي رغم تمام شيطنت ها و بازيگوشي هاي من تمام دروس را برايم توضيح داده و مسايلش را حل كرده بود امتحانهايم را با موفقيت پشت سر گذاشته بودم . شادي و ليلا را دعوت كرده بودم تا كمي بگو و بخند داشته باشيم و خستگي امتحانات را از تن بدر كنيم.
    سيني چاي زا مقابل دوستانم گرفتم و رو به ليلا گفتم : راستي تو چرا هيچوقت با مهرداد خونه ما نمي آي ؟ حسين هر دفعه مي گه دعوت كن يك شب شام بيان پيش ما من هم هي مي گم بهشون مي گم .
    ليلا شانه اي بالا انداخت و گفت : راستش خودم هم خيلي دلم مي خواد با دوستانم رفت و آمد داشته باشم اما خيلي از رفت و آمد خوشش نمي آد.
    شادي متعجب پرسيد : آخه چرا ؟ صورت ليلا در هم رفت : چه مي دونم ؟ مي گه دوست نداره ه جا مي ره همه با ترحم به من نگاه كنن و در گوش هم پچ پچ كنن زنه چقدر جوون تر از مرده است !
    سري تكان دادم و براي اينكه موضوع صحبت رو عوض كنم گفتم : خوب بچه ها ثبت نام كيه ؟
    شادي ابرو بالا انداخت : معلومه خيلي بهت خوش مي گذره ها اصلا به در و ديوار دانشگاه نگاه نمي كني ببيني دنيا دست كيه !
    ليلا جرعه اي از چاي نوشيد : فردا ساعت ده صبح نوبت ثبت نام ماست. شادي خنديد : البته ده صبح اگه بياي همه كدها طبق معمول پر شده اين پيش ثبت نام و قرتي بازي ها به درد عمه شون مي خوره .
    وقتي بچه ها رفتند هوا رو به تاريكي مي رفت . ناهار خيلي خوبي از كار درآمده بود و من راضي مشغول شستن ظرفها بودم. كم كم به كارهاي خانه عادت و در آشپزي مهارت كسب مي كردم. آخرين ظرف را آب مي كشيدم كه زنگ زدند. دستكش ها را در آوردم و گوشي آيفون را برداشتم :
    - كيه ؟
    صداي سهيل بلند شد : آقا گرگه !
    با خنده گفتم : سهيل خوش آمدي .
    لحظه اي بعد سهيل و گلرخ روي مبلها نشسته بودند . چاي و شيريني آوردم و نشستم. سهيل با خنده پرسيد : حسين كجاست؟
    - مدتيه عصرها دير مي آد . مي مونه اضافه كاري ولي الان سر و كله اش پيدا مي شه .
    سهيل شيريني برداشت : بگو انقدر پول پارو نكنه خسته مي شه .
    به گلرخ نگاه كردم و گفتم : گلرخ جون شيريني هاش تازه است بردار .
    بعد از سهيل پرسيدم : از مامان اينا چه خبر ؟
    سهيل با دهان پر از شيريني گفت : هيچي ديشب اونجا بوديم مامان زانوي غم بغل كرده بود.
    هراسان پرسيدم : چرا ؟
    گلرخ پنهان از من اشاره اي به سهيل كرد يعني حرف نزن اما من متوجه اشاره اش شدم و سهيل نشد با بي قيدي گفت : چه مي دونم انگار پسر دوستش در تصادف مرده ...
    گلرخ با صداي بلند گفت : راستي مهتاب امتحانات خوب شد ؟
    مي دانستم كه مي خواهد حواس من را پرت كند بي توجه به سوالش پرسيدم:
    - كدوم دوستش ؟
    سهيل شانه اي بالا انداخت : چه مي دونم همون كه تو عروسي ما هم آمده بود. نازي ...
    ناباورانه پرسيدم : نازي ؟...
    اصلا برايم قابل هضم نبود . دوباره پرسيدم : نازي ؟ ... يعني كوروش مرده ؟
    سهيل دستش را تكان داد : آهان ! خودشه !
    اشك در چشمانم جمع شد : آخه چرا ؟
    سهيل خرده شيريني را از لباسش تكاند : انگار تصادف كرده و سر ضرب زحمتو كم كرده ...
    گلرخ غريد : سهيل بس كن !
    رو به گلرخ كردم : گلي راست مي گه ؟
    گلرخ غمگين سرش را تكان داد : آره طفلك خيلي جوون بود . امريكا تصادف كرده و به بيمارستان هم نرسيده بين راه فوت شده حالا قراره نازي خانوم برگرده ايران.
    با پشت دست اشك هايم را پاك كردم . چقدر ناراحت بودم . دلم براي كوروش خيلي سوخت در همان چند ديدار متوجه شده بودم كه پسر مودب و متيني است و با اينكه پيشنهاد ازدواجش را رد كردم برايم محترم بود. بي اختيار گفتم :
    - كار دنيا رو ببينيد مامان اصرار داشت من زن كوروش بشم. مي گفت حسين رفتني است و حوصله نداره چند سال ديگه با دوتا بچه بيوه و بي سرپرست برگردم خونه حالا ببين كه داماد منتخب مامان چه زود همراه جناب عزرائيل رفته اگه من زن كوروش بودم چه مي كرد ؟ خودم چه خاكي بر س مي كردم ؟ تو مملكت غريب يك زن تنها و بيوه !
    سهيل خيره خيره نگاهم كرد. گلرخ با بغض گفت : هيچكس از تقدير خبر نداره به قول تو اين كوروش سالم و سلامت بود اينطوري از بين رفت. انشااله كه حسين آقا عمر درازي داشته باشه و تو و بچه هاي آيندتون سالهاي سال زير سايه اش زندگي كنيد.
    چند لحظه اي ساكت بوديم بعد سهيل با خنده گفت : گلي تو سخنراني هم بلد بودي من خبر نداشتم ؟
    همه در حال خنده بوديم كه حسين در را باز كرد. وقتي چشمش به كفش هاي جديد افتاد با صداي بلند گفت : سلام يا الله .
    سهيل بلند شد و به طرفش رفت : سلام از ماست .
    مشغول سلام و احوالپرسي بودند كه گلرخ با خنده گفت ك
    - سلام حسين آقا ‹ يا الله › در من تاثير نداره من نمي تونم روسري رو سرم نگه دارم . شما خودتون ببخشيد.
    حسين لبخندي زد و سر به زير گفت : سلام گلرخ خانم خيلي خوش آمديد اين حرفها رو نزنيد شما جاي خواهر من هستيد براي راحتي خودتون عرض كردم وگرنه قصد جسارت نداشتم.
    به اصرار حسين سهيل و گلرخ شام ماندند. خود حسين به آشپزخانه آمد و شروع به تكه تكه كردن گوشت مرغها كرد. با خنده گفتم : مي خوا چي درست كني ؟ حسين سري تكان داد : جوجه كباب بده ؟
    - نه خيلي هم خوبه ولي خودم درست مي كنم.
    حسين خيلي جدي جواب داد : نه تو از صبح كار كردي خسته شدي حالا نوبت منه .
    - خوب تو هم از صبح سركار بودي ...
    - نه فرق مي كنه كمك به تو براي من تفريحه تو برو بشين بده مهمون تنها بمونه .
    آخر شب موقع خداحافظي سهيل با خنده رو به حسين كرد :
    - حسين انقدر زن ذليل نباش بايد گربه رو دم بكشي !
    بعد به گلرخ اشاره كرد و گفت : ببين اين الان كشته شده ...
    حسين خنديد : بس كن سهيل جرات داشته باش و بگو زن ذليلي من حداقل جراتشو دارم.
    گلرخ فوري گفت ك احسنت !
    وقتي مهمانها رفتند خسته روي كاناپه ولو شدم . حسين تند تند شروع به شستن ظرفها كرد. خجالت زده گفتم : حسين بذار فردا خودم مي شورم.
    صدايش از آشپزخانه بلند شد : نه عزيزم معلومه حسابي خسته شدي دستت درد نكنه !
    نفهميدم كي خوابم برد. وقتي بيدار شدم آفتاب از لاي پرده روي ملافه ها افتاده بود. بلند شدم و روي تختخواب نشستم. حسين رفته بود. اصلا يادم نبود ديشب چطور به رختوخاب آمده ام. حتما حسين مرا از روي كاناپه بلند كرده بود. به ساعت بالاي ميز توالت نگاه كردم . نزديك نه صبح بود. ناگهان يادم افتا امروز ثبت نام دارم. آه از نهادم بلند شد. هيچ فكري براي پرداختن شهريه ام نكده بودم. تا قبل از آن هميشه يك شب قبل از ثبت نام از پدرم پول مي گرفتم. اما حالا خجالت مي كشيدم به حسين بگويم براي شهريه دانشگاه من پول بدهد . لباس پوشيدم و رختخواب را مرتب كردم. دوباره كاغذي روي مانيتور نظرم را جلب كرد. جلو رفتم برش داشتم.
    ‹ مهتاب جون روي پيشخوان آشپزخانه پول گذاشتم. اگر كم آمد بهم زنگ بزن موفق باشي ›
    با عجله به طرف آشپزخانه رفتم . با خودم فكر كردم حتما براي خرج خانه پول گذاشته چون هر چند روز يك بار برايم مقداري پول مي گذاشت. هنوز خرج خانه مان منظم نشده بود وقسمت اعظم حقوقش صرف خورد و خوراك و پول آب و برق و گاز و تلفن مي شد. اما روي پيشخوان يك بسته پانصدي و يك بسته دويستي گذاشته بود. پولها را با عجله درون كيفم گذاشتم و به طرف در هجوم بردم تا جلوي دانشگاه در اين فكر بودم كه حسين ز كجا خبر داشت كه من امروز ثبت نام دارم؟ خودم هم تا همين ديروز خبر نداشتم. وقتي رسيدم طبق معمول غلغله بود. شادي با ديدنم جلو آمد و گفت ك خسته نباشيد شازده خانوم !
    با خنده گفتم : خواب موندم.
    شادي با حرص جواب داد : خواب به خواب بري ! بيا من و ليلا برت واحد برداشتيم شما فقط زحمت بكشيد پول بريزيد به حساب .
    با زحمات حسين نمرات خوبي گرفته بودم و معدلم تقريبا به چهارده مي رسيد. اما شادي ترم پيش مشروط شده بود و نمي توانست به اندازه من و ليلا واحد بردارد. ليلا براي من هم بيست واحد برداشته بود. دوباره دو آزمايشگاه داشتم كه از ديدنشان تنم به لرزه مي افتاد. آزمايشگاههايمان در محل دوري برگزار مي شد كه رفت و آمدش بدون ماشين برايم سخت بود. پول را به حساب واريز كردم و بعد از دادن فيش به دانشگاه و گرفتن برنامه كلاسها به طرف خانه راه افتادم. ليلا زودتر رفته بود. براي شام مهمان داشت وبايد براي پخت و پز و خريد زودتر مي رفت. شادي هم ماشين نياورده بود رفت و آمد بدون وسيله شخصي برايم عذاب اليم بود. مني كه هميشه يا پدرم يا مادرم مرا اين ور و آن ور مي بردند يا ماشين زير پاي خودم بود حالا برايم سخت بود كه براي هر مسير چند ماشين سوار و پياده شوم. تا به خانه رسيدم گوشي تلفن را برداشتم و شماره شركت حسين را گرفتم. بايد ازش تشكر مي كردم. منشي شركت جواب داد :
    - بفرماييد .
    سلام كردم و گفتم : با آقاي ايزدي كار دارم .
    صداي نازكش در گوشم پيچيد : شما ؟
    هر دفعه همين سوال مسخره را مي پرسيد انگار به جاي مغز پنير در سرش ود كه نمي توانست صداي مرا به ياد بسپارد بي حوصله گفتم : من خانمش هستم.
    صدايش لرزيد : وشي ....
    چند لحظه به دنگ دنگ موسيقي انتظارشان گوش دادم تا عاقبت كسي گوشي را برداشت با عجله گفتم : حسين؟ ...
    صداي غريبه اي بلند شد : لام عرض شد خانم من اعتمادي هستم همكار قاي ايزدي ...
    دلم در سينه فرو ريخت : خودشون نيستند ؟
    - عرض شود كمي حالشون بد شد بردنشون بيمارستان البته نگران نباشيد ...
    هراسان حرفش را قطع كردم : كجا ؟
    - بيمارستان ...
    به محض شنيدن نام بيمارستان خداحافظي كردم و گوشي را گذاشتم. ‹ واي خداي من يعني چه شده ›
    وقتي رسيدم حسين زير ماسك اكسيژن بود. پسر جواني نگران در سالن بيمارستان بالا و پايين مي رفت. به محض اينكه متوجه شد من زن حسين هستم جلو آمد و با لحني سوزناك گفت :
    - به خدا شرمنده ام همش تقصير من احمق شد .
    پرسشگر نگاهش كردم ادامه داد : از صبح اعصابم خرد بود سيگار به سيگار روشن كردم و پشت سر هم دود كردم . خودم هم مكتوجه نبودم كه اتاق رو دود گرفته آقاي ايزدي هم بنده خدا انقدر كم رو و انسان هستند كه هيچ اعتراضي به من نكردند وقتي هم مشغول كار هستن زياد متوجه اطرافشون نيستند. يكو به سرفه افتادند و رنگ و روشون كبود شد. ما هم سريع رسونديمشون اينجا به خدا خيلي شرمنده ام .
    چه بايد مي گفتم ؟ همه كه از وضع حسين خبر نداشتند ... سري تكان دادم و زير لب چيزي من من كردم. چند لحظه بعد دكتر احدي كه حالا مي دانستم دكتر حسين است. از اتاق خارج شد . بلند شدم و جلو رفتم: آقاي دكتر چي شده ؟
    نگاهي به من انداخت : شما خواهرش هستيد ؟
    - نه من زنش هستم.
    دكتر نگاهي غگين به من كرد و گفت : اين پسر وضع عادي نداري كه عادي زندگي كنه خانم شما بايد نذاري انقدر فعاليت كنه اون هم تو محيط هاي كثيف و آلوده اين پسر نصف بيشتر ريه اش داچار فيبرز شده از بين رفته ديسترس تنفسي داره يعني نمي تونه به راحتي نفس بكشه . تو اكسيژن خالص هم دچار تنگي نفس مي شه چه برسه به محيطهايي كه پر از دود سيگار و انواع و اقسام محرك هاي شيمياييه !!
    دكتر احدي هشدار دهنده ادامه داد :
    - خانم شما بايد در مورد مشكل شوهرتون اطلاعات دقيق داشته باشيد. تشريف بياريد اتاق من تا بنده خدمتتون عرض كنم.
    گيج و ناراحت دنبالش رفتم . دكتر وارد اتاق ساده اي با يك ميز و دو صندلي ساده شد بي حال روي يك صندلي نشستم و با نگراني به صورت جدي دكتر خيره شم . دكتر نفس عميقي كشيد و آهسته گفت : حسين جزو شيميايي هايي است كه با گاز خردل آلوده شدن. گاز خردل به دليل ماهيت خاص خود و مكانيسم اثر بر dna سلولي عوارض شناخته شده اي داره يكي از اين عوارض از بين رفتن ريه هاي شخص است. متاسفانه تا به حال هيچ درمان قطعي براي اين ضايعه پيدا نشده تنها كاري كه ما مي توانيم بكنيم به كارگيري روشهاي درماني براي متوقف كردن يا كند كردن و جلوگيري از پيشرفت اين بيماري است. ولي در هيچ كجاي دنيا درمان قطعي براي بيماران شيميايي وجود نداره البته در كشورهاي پيشرفته اي مثل آلمان و انگليس باز امكانات بيشتري در اختيار افراد قرار مي گيرد.
    با نگراني پرسيدم : يعني هيچ دارويي وجود نداره كه حسين به اين حال نيفته ؟
    دكتر احدي سري تكان داد و غمگين گفت : اسپري ‹ بكوتايد› يا ‹ بكومتازون› براي اين افراد تجويز مي شه كه بيشتر براي پيشگيري از آن حالت خفقان تنفسي استفاده مي شه كه استفاده دراز مدتش عوارض جانبي هم داره ولي ناچارا تجويز مي كنيم چون موثرتر از بقيه داروهاست. البته در موارد پيشرفته از كورتن هم استفاده مي شه ...
    دكتر ساكت شد . وقتي ديد منهم ساكتم آهسته گفت :
    - شما بايد مراقب حسين باشيد نبايد زياد فعاليت كنه نبايد در محيطهاي آلوده و با هواي كثيف تنفس كنه حتي الامكان بايد كاري كرد كه خسته نشود و به سرفه نيفتد.
    با بغض پرسيدم : حالا بايد چه كار كرد ؟
    دكتر به طرف در اتاق مي رفت گفت : من چند ماه پيش هم به خودش گفتم بايد بره خارج از كشور آلمان انگليس چه مي دونم يك جايي كه از پيشرفت ضايعات جلوگيري كنن !
    با گيجي به دكتر خيره ماندم. آنقدر نگاهش كردم كه در پشت در ناپديد شد.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  16.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #73 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل چهلم
    از بحث با حسين خسته شده بودم. بغض گلويم را فشار مى داد. چند هفته از مرخص شدنش مى گذشت. روزهاى پايانى سال بود و دل من حسابى گرفته بود. هر چه به حسين اصرار مى كردم، پولهايى كه پس انداز كرده صرف مخارج خارج رفتن و ادامه معالجاتش كند، گوش به حرفم نمى داد. هر دو پايش را در یک كفش كرده بود كه نمى خواد برود و مرا تنها بگذارد. گندم هايى را كه جوانه زده بود، خشک و تشنه گوشه اى رها كرده بودم. حوصله هيچ كارى را نداشتم. كلاس هايم تعطيل شده و قرار بود بعد از تعطيلات عيد از سر گرفته شود. پدر و مادرم قرار بود همراه سهيل و گلرخ به شمال بروند. عيد، تنها مى ماندم و از حالا زانوى غم به بغل گرفته بودم. آخرين سه شنبه سال بود. شب چهارشنبه سورى، سر و صداى ترقه و بمب لحظه اى آرامم نمى گذاشت. صداى زنگ تلفن بلند شد. بى توجه به زنگ، سرم را زير بالش كردم، اما صداى زنگ قطع نمى شد. عاقبت دستم را دراز كردم و گوشى را برداشتم، صداى سهيل بلند شد: چه عجب گوشى رو برداشتى!
    كسل گفتم: چطورى؟ گلرخ خوبه؟
    - آره، همه خوبن، حسين آمده؟
    - نه هنوز نيامده، كارش داشتى؟
    - مى خواستم بيام دنبالتون، بريم از روى آتيش بپريم.
    بى حوصله گفتم: خيلى ممنون شما بريد. خونه مامان اينا نمى ريد؟
    سهيل فكرى كرد و گفت: شايد شام بريم اونجا، خوب شما هم بياين.
    پوزخند زدم: مامان جواب تلفن منو نمى ده، حالا بى دعوت برم اونجا؟
    سهيل حرفى نزد. خداحافظى كرديم و من دوباره روى تخت چمباتمه زدم. هوا تاریک شده بود اما دلم نمى خواست چراغ روشن كنم. دلم خيلى گرفته بود و براى حسين و آينده اش شور مى زد. نمى دانم چقدر گذشته بود که در آپارتمان باز شد. صدای حسین بلند شد: سلام، کسی خونه نیست؟
    جواب ندادم. از دستش ناراحت بودم. لحظه اى بعد، چراغ اتاق روشن شد. حسين از آستانۀ در نگاهم كرد: چرا چراغو روشن نكردى؟
    ناراحت جواب دادم: دلم نمى خواست.
    كيفش را گوشه اى گذاشت و روى تخت كنارم نشست: بداخلاق خانوم، چرا ناراحتى؟
    اشک هايم بى اختيار روى گونه هايم روان شد: همه اش تقصير توست! لجباز، یک دنده... اصلا به حرف گوش نمى دى!
    حسين خنديد. روى گونه هايش موقع خنده، چال مى افتاد و دل مرا مى لرزاند. صدايش مهربان بلند شد:
    - تو هنوز درگير حرفهاى دكتر احدى هستى؟ بابا نگران نباش، اگه من به حرف اون گوش مى دادم، الان تو بيمارستان بودم، از همون موقع كه متوجه شدم آلوده مواد شيميايى هستم، اين دكتر احدى هى مى گفت تو بايد بسترى بشى، بايد اعزام بشى خارج، بايد بخوابى عملت كنن،... ول كن مهتاب، انقدر ناراحت نباش، هيچى نمى شه، من هم هيچ جا نمى روم.
    با گريه گفتم: تمام طلاهام رو مى فروشم...
    حسين دستش را زير چانه ام گذاشت و وادارم كرد نگاهش كنم.
    - عروسک! بحث پولش نيست، من بيمه هستم، هزينه اعزام به خارج و بيمارستان و همه چيز رو هم بنياد تامين مى كنه، موضوع اينه كه به نظر خودم حالم خوبه، تو كنارم هستى و همين بهترين دارو براى منه، دلم نمى خواد از كنار تو جنب بخورم، فهميدى؟
    بعد لباسش را در آورد و با خنده ادامه داد: اگه بداخلاقى كنى خبر خوب رو بهت نمى دم ها!
    با دستمال اشک هايم را پاک كردم: چه خبرى؟
    حسين كيفش را باز كرد و پاكت سفيد رنگى به طرفم دراز كرد. پاكت را گرفتم، كارت زيبايى درونش بود. داخل كارت چند جمله زيبا نوشته بودند. كارت دعوت به عروسى على و سحر بود. كارت را بستم و بى حوصله روى تخت انداختم: اين خبر خوبت بود؟
    - آره، اگه مى دونستى چقدر نگران ازدواج نكردن على بودم، درک مى كردى.
    صحبتمان را صداى ممتد زنگ در، قطع كرد. حسين به طرف آيفون دويد. صدايش را مى شنيدم كه با كسى صحبت مى كرد.
    - سلام، قربونت، آره تازه آمدم. خوب بيا بالا، باشه بهش مى گم. يا على!
    بعد به اتاق برگشت: مهتاب، برادرت بود. آمده دنبالمون بريم آتيش بازى.
    با حرص گفتم: من نمى آم.
    حسين خم شد و گونه هايم را بوسيد: پاشو، عزيزم. از زندگى ات بايد استفاده كنى، قدر اين فرصت ها را بايد دونست.
    متعجب نگاهش كردم: مگه تو مى خواى برى پايين؟
    حسين بلوزش را پوشيد: خوب آره، مگه تو نمى آى؟
    مثل گرگ زخمى به طرفش هجوم بردم: تو بى خود مى كنى، يادت رفته دكتر احدى چى گفت؟ حالا مى خواى برى توى بوى دود و هوايى كه پر از خاكستره؟ ال يادت رفت به چه حالى افتادى؟
    حسين دستانم را گرفت و به طرف لبانش برد:
    - تبارک الله احسن الخالقين، اين چشمها چه رنگى ان آخر؟ تو مى دونى كه با اين قيافه منو ديوونه مى كنى؟ ابروهاتو انگار با قلم مو نقاشى كردن، ولى چشماى درشتتو با چه رنگى، رنگ زدن؟ كدوم دستى گوشه هاى چشمات رو به طرف بالا كشيده؟ اون لبهاى كوچولو و سرخ رو كى قرمز كرده؟ اون دماغ خوشگلت رو كى انقدر ظريف و متناسب، طراحى كرده؟ هان؟
    چشمانم پر از اشک شد: حسين، به همون خدايى كه مى پرستى قسم، اگه برى پايين... اگه برى پايين...
    حسين خنديد: ببين خدا چه قدر بخشنده است؟ يادت نمى آد چه تهديدى مى خواستى بكنى!
    دوباره اشک هايم سرازير شد. صداى زنگ پى در پى بلند شد. حسين با عجله رفت، صدايش را مى شنيدم: الان مى آييم، مهتاب هنوز آماده نيست، خوب بفرمائيد تو، باشه، چشم!
    صداى دلجويانه اش را شنيدم: عزيزم، حيف اون چشمها نيست؟ باشه، من قول مى دم فقط يک گوشه وايستم و نگاه كنم، قول مردونه! سهيل اينا پايين منتظرن، زشته.
    با بى ميلى لباس پوشيدم و روسرى ام را محكم گره زدم. حسين دم در ورودى منتظر ايستاده بود. تهديد گرانه گفتم: قول دادى ها! زود هم برمى گرديم.
    حسين دستش را بالا برد و محكم گفت: اطاعت!
    توى كوچه قيامت بود. گله به گله آتش روشن كرده بودند، جوانها دور توده های آتش گرد آمده و از رويش مى پريدند. پسر بچه ها، گاهى ترقه اى داخل آتش مى انداختند و فورى در مى رفتند. سر و صداى انفجار بمب هاى دست سازشان به راه بود. صورت گلرخ قرمز شده بود، با ديدنم گفت:
    - بابا تو كجايى، سرخى آتيش تموم شد.
    به سهيل اشاره كردم نزديک بيايد وقتى جلويم ايستاد گفتم:
    - سهيل، حسين دستت سپرده، نذارى بياد جلوى آتيش ها! دكتر قدغن كرده...
    سهيل سرى تكان داد: خيالت راحت باشه، تو با گلى برين از رو آتيش بپرين. شب هم شام بريم رستوران.
    متعجب پرسيدم: مگه نمى رى خونه مامان؟
    سهيل خنديد: دلم نيامد تو رو تنها بذارم.
    روى پا بلند شدم و صورتش را بوسيدم. صداى حسين از پشت سر بلند شد:
    - به به، برادر و خواهر، چه توطئه اى كردين؟
    برگشتم به طرفش، آهسته گفتم: تو پيش سهيل بمون...
    حسين ابرويى بالا انداخت: آهان! پس بنده رو دست داداشتون سپرديد، بله؟
    دستش را گرفتم، با خنده گفتم: من تو رو آسون به دست نیاوردم که راحت از دست بدم.
    صدای حسین کنار گوشم بلند شد:
    عاشـــقتم!
    - پس حرفمو گوش کن...
    بعد به دنبال گلرخ به طرف آتش ها راه افتادم. دست هم را گرفتیم و با صدای بلند شمردیم: یک، دو، سه.
    همزمان از روی سه تودۀ آتش پریدیم، در همان حال فریاد زدیم:
    - سرخی تو از من، زردی من از تو.
    وقتی به آخرین بوتۀ آتش گرفته رسیدیم، گلرخ به کناری رفت تا سنگ کوچکی که در کفشش رفته بود، درآورد. کنار آتش ایستادم و دستانم را به طرف شعله هایش دراز کردم. پسر کوچکی کنارم آمد و یک قوطی اسپری مانند درون آتش انداخت و با عجله رفت. سر و صداها کنار گوشم قاطی شده بود:
    - عجب خریه ها، گاز فندک انداخت.
    - خانوم خانوم بیا اینطرف...
    - ول کن بابا، بذار بخندیم.
    بعد صدای فریاد سهیل را شنیدم: مهتاب برو عقب!
    نگاهش کردم. دستم را بلند کردم: چرا؟
    لحظه ای بعد، همزمان با فریاد سهیل، حسین را دیدم که خودش را به طرف من انداخت و مثل کودک خردسالی در آغوشم گرفت و محکم خودش را به طرف پیاده رو پرت کرد. فریاد یا زهرای حسین با صدای مهیب انفجار درهم پیچید. کنار صورتم سنگ ریزه و شن و ماسه به هوا برخواست. با تعجب به حسین که اشک می ریخت، نگاه کردم. سهیل با صدای بلند فریاد می کشید و ناسزا می گفت. حسین برخاست و دست مرا هم گرفت تا بلند شوم. گلرخ با رنگ پریده و لبانی لرزان جلو دوید:
    - چیزی تون نشد؟
    مات و مبهوت سر تکان دادم. سهیل با پسری که قوطی گاز فندک را درون آتش انداخته بود، دعوا می کرد. به اطرافم نگاه کردم، حسین روی پله های خانه ای نشسته بود و سرش را در میان دستانش گرفته بود. جلو رفتم و دستم را روی صورتش گذاشتم: حسین، من حالم خوبه...
    سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. صورتش خیس اشک بود. با صدایی گرفته گفت:
    - خدا رو شکر.
    کنارش روی زمین نشستم: تو چرا انقدر ترسیدی، هان؟
    حسین با هق هق آشکار گفت: اگه یکی از سنگ ریزه ها به چشمت می خورد، خدای نکرده کور می شدی.
    فوری گفتم: حالا که طوری نشده، چرا انقدر ناراحتی؟
    حسین با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و با صدایی که به سختی شنیده می شد، گفت:
    - یک لحظه یاد رضا افتادم، فکر کردم تو جبهه ام.
    « آه! طفلک من! چقدر بهش سخت گذشته بود. » می دانستم که رضا یکی از دوستان صمیمی اش بوده که در یک انفجار جلوی چشمانش جان داده بود. دستش را میان دستم گرفتم و گفتم: گریه کن عزیزم، بذار سبک بشی.
    لحظه ای بعد، بدون خجالت از نگاه خیره دیگران سرش را روی سینه ام گذاشت و سیل اشک از دیدگانش روان شد.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  17.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #74 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل چهل و یکم
    به سفره هفت سین کوچکمان نگاه کردم . همه چیز سر جای خودش بود به جز دل بی قرار من که در خانه پدری ام سر می کرد . به حسیننگاه کردم که مشغول خواندن قرآن بود. دلم عجیب گرفته بود سهیل همراه پدر و مادرم شب قبل به طرف ویلا حرکت کرده بودند . بر عکس سالهای ÷یش که دلم می خواست هر چه زودتر تحویل شود هیچ عجله ای نداشتم چون می دانستم بعد از تحویل سال جایی نیست برویم و باید خانه بمانیم. باسر انگشت سبزه کوچکی که حسین خریده بود نوازش می کردم. نگاهم متوجه ظرف شیرینی شد. اینهمه شیرینی برای کی خریده بودم جایی نبود برویم که کسی بازدیدمان بیاید. در افکار ناراحتم غرق بودم که تلویزیون حلول سال نو را اعلام کرد. حسین قرآن را بست و محکم در آغوشم گرفت. منهم صورتش را بوسیدم . حسین با مهربانی گفت :
    - عیدت مبارک باشه عزیزم .
    با بغض گفتم : عید تو هم مبارک .
    بعد خنده ام گرفت . رو به حسین گفتم : هیچ ا نداریم بریم .
    حسین اما نخندید . جعبه کوچک و کادو شده ای را به دستم داد و گفت :
    - عجله نکن شاید جایی ÷یدا شد .
    منهم برایش یک کیف زیبا خریده بودم تا به جای آن کیف کهنه دستش بگیرد. اما آنقدر بزرگ بود که نتوانسته بودم کاغذ کادو دورش ب÷یچم . خم شدم و از ÷شت صندلی کیف را برداشتم و به طرف حسین گرفتم : اینهم عیدی تو !
    صصصورتش ÷ر از شادی شد. جعبه کوچک را باز کردم. یک زنجیر ظریف طلا با یک گردن آویز حکاکی شده خیلی زیبا کهخ رویش آیه و ان یکاد حک شده بود. با هیجان گفتم ک
    - وای .. چقدر خوشگله !
    حسین با مهربانی جواب داد : چقدر خوشحالم که خوشت آمده بذار برات ببندمش .
    وقتی زنجیر را بست صورتم را بوسید و گفت : از کیف شیکت هم ممنون اتفاقا خودم می خواستم یکی بخرم اون یکی دیگه خیلی کهنه شده بود.
    چند لحظه بعد به برنامه تلویزیون نگاه کردم بعد با صدای حسین به خودم آمدم :
    - مهتاب نمی خوای به پدر و مادرت زنگ بزنی ؟
    - برای چی ؟
    - خوب عید رو تبریک بگی بالاخره اونها بزرگتر تو هستن .
    با بغض گفتم : مادرم که با من حرف نمی زنه .
    حسین دستم را نوازش کرد : عیبی نداره عزیزم تو باید وظیفه خودتو انجام بدی . به سهیل و گلرخ هم تبریک بگو زشته اگه زنگ نزنی .
    تردید را کنار گذاشتم و شماره ویلا را گرفتم. چند لحظه ای گذشت تا سهیل گوشی را برداشت . با شنیدن صدایم با خوشحالی گفت : سلام عزیزم عیدت مبارک .
    بعد صدایش بلند شد : بیایید مهتاب است !
    چند دقیقه با سهیل صحبت کردم بعد حسین با سهیل صحبت کرد چند لحظه ای هم با گلرخ صحبت کرد و گوشی را به من داد به گلرخ عید را تبریک گفتم و پرسیدم : بابا هست ؟
    گلرخ من من کرد : آره ... گوشی دستت !...
    صدای ÷درم مثل همیشه مقتدر و مهربان در گوشم پیچید : مهتاب عیدت مبارک
    به حسین که روی مبل نشسته بود نگاه کردم چند لحظه با پدرم صحبت کردم بعد از او خواستم گوشی را به مامان بدهد چند لحظه ای سکوت شد بعد پدرم گفت :
    - مهناز رفته حمام
    با بغض گفتم : رفته حمام یا نمی خواد با من صحبت کنه ؟
    وقتی پدرم حرفی نزد گفتم : از قول من بهش تبریک بگید و بگید خدا رو شکر کنه که من زن کوروش نشدم وگرنه الان با لباس سیاه زخم دلش بودم.
    بدون اینکه منتظر جواب پدرم باشم گفتم : خداحافظ .
    و گوشی را محکم روی تلفن کوبیدم. بی طاقت گریه افتادم . حسین جلو آمد و بغلم کرد حرفی نزد. من هم حسابی گریه کردم. وقتی آرام گرفتم حسین ناراحت گفت :
    - من باعث شدم تو از خونواده ات جدا بشی وقتی اینطوری اشک می ریزی قلبم پاره پاره می شه . کاش اصلا نمی دیدمت تا باعث این همه رنج و عذاب برات نشم.
    دماغم را بالا کشیدم و گفتم : خیلی خوب فیلم هندی تموم شد پاشو خودو جمع و جور کن بریم بیرون یک قدمی بزنیم.
    حسین به خنده افتاد : چشم.
    چند روزی از سال جدید گذشته بود که برای شرکت در مراسم عروسی علی دوباره به محله کودکی های حسین ÷ا گذاشتم. خیلی دلم نمی خواست به عروسی بروم چون هیچکس را نمی شناختم اما حسین اصرار داشت من هم بیایم تاب ا مادران علی و رضا آشنا شوم و زن علی را بشناسم . سرانجام تصمیم گرفتم علی رغم میلم همراه حسین برم چون در غیر اینصورت تا ÷اسی از شب گذشته باید تنها می ماندم. همسایه هایمان همه مسافرت رفته بودند و من در آن خانه از تنهایی ترسیدم
    به حسین که داشت جلوی آینه دستشویی ریش و سبیلش را مرتب می کرد. نگاه کردم و مستاصل پرسیدم : آخه من چی بپوشم؟
    حسین در آینه نگاهی به من انداخت و گفت : هرچی دوست داری بپوش مثلا اون لباس سفیده که خیلی بهت می آد .
    چهره در هم کشیدم : ولی اون که خیلی یقه بازه !
    حسین لبخند زد : چه اشکالی داره عزیزم ؟
    ناباورانه گفتم : یعنی از نظر تو اشکالی نداره ؟
    سری تکان داد : نه مجلس زنانه از مردانه جداست.
    وقتی دید من حرفی نمی زنم ادامه داد : بهت بگم که زنهای محجبه خیلی هم طبق مد و شیک و پیک هستن
    ناباورانهذ نگاهش کردم : خیلی خوب همون سفیده رو می پوشم که نه آستین داره نه یقه ولی فردا اگر همه ÷شت سرم صفحه گذاشتن گله نکنی ها !
    بعد لباس ÷وشیدم و موهایم را که هنوز خیس بود روی شانه هایم ریختم. وقتی موهایم خیس بود حسابی فرفری می شد. کمی کتیرا به موهایم زدم تا همانطوری فر فری خشک شود. بعد روی صندلی کوچک میز توالتم نشستم و شروع کردم با صبر و حوصله آرایش کردن این اولین جایی بود که بعد از ازدواج می رفتم. میان ابروهایم را برداشته بودم حالت بچگانه صورتم به یک زن جوان تغییر کرده بود. وقتی کارم تمام شد به حسین که از استانه در نگاه می کرد لبخند زدم : خوبه ؟
    حسین با دقت سر تا پایم نگاه کرد و با تحسین گفت عالی شدی تو با این صورت و هیکل عروس بدبخت رو از سکه می اندازی !
    وقتی هردو آماده شدیم حسین با تلفن تاکسی خواست تا مار ا به خانه دوستش ببرد. در میان راه حسین ساکت یود . می دانستم با دیدن آن کوچه های به یاد خاطراتش افتاده است. و نخواستم با حرف زدن او را از افکارش بیرون آورم.سرانجام حسین به راننده تاکسی گفت نگه دارد و کرایه اش را ÷رداخت. با نگرانی ÷یاده شدم و به خانه قدیمی و دو طبقه ای که جلویش ایستاده بودیم خیره شدم. جلوی در قهوه ای که باز بود ریسه ای از چراغهای رنگی کشیدده بودند. حیاط کوچک پر از صندلی های کنار هم میزها ی کوچک جلویشان بود. خانه دو طبقه ای بود که از هم مجزا نشده بود . حسین اشاره ی به من کرد و گفت :
    - خانمها بالا هستند
    بعد به سمت پدر علی که در هنگام عقد خودمان در محضر دیده بودمش گام برداشت. دو دل و هراسان از ÷له ها بالا رفتم . دو اتاق تو در تو و بزرگ از جمعیت موج می زد. زن به نسبت جوانی جلوی در ایستاده بود. قد بلند و صورت کشیده ای داشت موهایش درست کرده و صورتش آرایش غلیظی داشت. با لبخند به من نگاه کرد و گفت : خوش امدید.
    به زور لبخند زدم : تبریک می گم من مهتاب هستم زن حسین آقا !
    نگاه زن رنگی از مهربانی گرت جلو آمد و دو طرف صورت مرا بوسید :
    - وای هزار الله اکبر به حسین آقا نمی آمد انقدر خوش سلیقه باشن. من مرجان هستم خواهر علی ...
    بعد سرش را داخل برد و داد زد : حاج خانوم حاج خانوم ... بیایید خانم حسین آقا آمدن.
    بعد رو به من گفت : قدم بر چشم گذاشتید بفرمایید.
    داخل شدم و به زنان مهمان نگاه انداختم همه لباسهایی کوتاه و یقه باز پوشیده بودند. از تعجب خشکم زد طلا و زیادی به گوش و دست و گردن داشتند. صورتها همه بهدقت آرایش شده و موهای رنگ و مش شده درست کرده و مرتب بود. چیزی که می دیدم با تصوراتم دنیایی فرق می کرد. به دنبال مرجان داخل یک اتاق کوچک شدم و مانتو و روسری ام را گوشه ای گذاشتم. در آینه نگاهی به خودم انداختم تا مطمئن شوم مرتب هستم. وقتی از اتاق خارج شدم خانم قد بلندی که پیراهن مشکی و پر از پولکی به تن داشت جلو آمد و بی مقدمه مرا در آغوش پر گوشتش فشرد. یک ریز ان و صدقه ام می رفت : ماشا الله ماشا الله قربون قدمات برم عروس خانوم مجلس ما رو نور افشان کردی ... زری اسفند رو بیار دور سر این عروس خانوم خوشگل بگردون .

    وقتی دید من مات و متعجب نگاهش می کنم خنده ای کرد و گفت :
    - حق هم داری ما رو نشناسی ما عذر تقصیر داریم باید می آمدیم خدمتتون من مادر علی هستم.
    به صورت پر از چین و چروک و موهای قرمز از حنایش نگاه کردم چقدر به نظرم مهربان می آمد . بعد زن کوتاه قدی با چشمانی غمگین و صورتی تکیده و موهایی سفید جلو آمد . لباس ساده و مرتبی از پارچه سبز به تن داشت. مرا بدون هیچ حرفی در آغوش گرفت و گفت :
    - دخترم الهی به حق علی خوشبخت بشید . چقدر خوشحالم هم برای تو و هم برای حسین جانم.
    چند لحظه ای نگاهش کردم با بغض گفت : من مادر رضا هستم دوست صمیمی حسین آقا و علی آقا ...
    بعد بی توجه به من اشک هایش را که روی گونه هایش سرازیر شده بودند را پاک کرد . هنوز چند دقیقه ا ی از نشستنم نگذشته بود که صدای کل و هلهله فضا را پر کرد . بلند شدم و سرپا ایستادم تا عروس وارد شد. اسکناس های هزار تومنی و پانصد تومانی در هوا روی سر عروس پر شده بود. بچه های کوچک با شوق پولها را از زیر دست و پا جمع می کردند. به چهره عروس خیره شدم. چادر سفیدش را برداشته بود. صورت گرد و تپلی داشت . ابروهای نازک و کمانی با چشمان درشت به رنگ جنگل مژه های بلند و مشکی که در تضاد با رنگ چشمانش حالت عجیبی به آنها می بخشید. بینی کوتاه و گوشتی داشت با لبهای پهن و دهان بزرگ رویهم رفته صورتش مهربان و نمکین بود. قدش خیلی بلند نبود و هیکلش چهار شانه و درشت بود. چند لحظه بعد دستش را برای دست دادن به من دراز کرده بود و با لبخند نگاهم می کرد. دستش را فشردم و گفتم :
    - مبارک باشه خوشبخت باشید.
    با لبخندی نمکین گفت : شما هم خوشبخت باشید شنیدم تازه عروس هستید.
    سرم را تکان دادم و سرجایم نشستم. دوساعت بعد شاهد خوشحالی ساده و از ته دل کسانی بودم که سالها درباره شان فکر دیگری داشتم. بعد از شام مهمانان کم کم آماده رفتن می شدند. من هم منتظر فرمان حسین بوم تا بلند شوم. اقبت زنی با چادر مشکی که رویش را محکم گرفته بود و از صورتش فقط دو چشم درشتش پیدا بود از لای در صدایم زد :
    - مهتاب خانوم آقاتون صداتون کردن !
    با عجله لباس پوشیدم و از مادر رضا و علی و عروس و چند خانم دیگر که باهاشان آشنا شده بودم خداحافظی کردم. بعد جلوی پله ها رفتم. زن چادری با خنده گفت : باز هم تشریف بیاورید زحمت کشیدید.
    تازه متوجه شدم که مرجان خواهر علی است. خداحافظی کردم و ناخودآگاه گره روسری ام را محکم تر کردم. حسین جلوی در ایستاده بود. کنارش علی در ت و شلوار مشکی و موهای اصلاح شده و ریش و سبیل مرتب ایستاده بود. با دیدن من چند قدمی از حسین فاصله گرفت و سر به زیر انداخت.
    - سلام علیکم مهتاب خانم قدم رنجه فرمودید .
    با صدایی که می لرزید جواب دادم: سلام از ماست . انشاءالله به پای هم پیر شید . خوشبخت باشید.
    حسین دستی به پشت دوستش زد و گفت : خوب علی جان خیلی خوش گذشت. با سحر خانوم خونه ما تشریف بیارید. خداحافظ.
    علی سری تکان داد و گفت : زحمت کشیدی حسین آقا خانم دستتون درد نکنه چشم مزاحم می شیم. یا علی .
    تقریبا یک ساعت بعد در خانه خودمان بودیم. حسین بعد از عوض کردن لباسهایش روی تخت ولو شد و پرسید : خوب بهت خوش گذشت.؟
    همانطور که با برس محکم موهایم را شانه می زدم گفتم : ای بد نبود به نظرم این سحر دختر مهربونیه دانشجوست؟
    حسین روی تخت نشست : نه تازه درسش تموم شده همکلاسی خود علی بوده البته یکسال از علی عقب تر بوده و سه سال هم ازش کوچکتره .
    پرسیدم : چی خونده ؟
    - مثل علی الترونیک .
    کنارش نشستم : چه رشته سختی ولی خوب دیگه تموم شده منو بگو که هنوز یکسال کار دارم.
    حسین دستش را دور گردنم انداخت و گفت : چشم رو هم بذاری تموم می شه .
    با ردید پرسیدم : مادر رضا چرا انقدر غمگین بودد بچه ای دیگه ای جز رضا نداشته ؟
    حسین ناراحت گفت : خوب طفلک حق داره اگه رضا شهید نشده بود اون هم الان مثل وقت دامادی اش بود... ولی مادر رضا دو دختر و یک پسر دیگه هم داره که همه ازدواج کردن و سر زندگی شون هستن. رضا ته تغاری بود.
    دوباره چشمان درشت و سیاه حسین پر از اشک شد. هر وقت یاد رضا یا خانواده اش می افتاد چشمانش ابری می شد. رجیح دادم تنهایش بگذارم تا آسوده با خاطراتش خش باشد. جلوی تلویزیون نشستم و ه فیلم سینمایی آخر شب خیره شدم. وقتی تلویزیون را خاموش کردم و به اتاق خواب برگشتم. حسین خواب بود. پتویی نازک به رویش کشیدم و خودم هم کنارش دراز کشیدم. در تاریکی به همسرم خیره شدم. طرح صورتش در تاریکی مثل یک سایه بود سایه ای با ابرو درهم کشیده و انگار خواب بدی می دید.
    زیر لب گفتم : خدایا شکرت که مرا به آرزویم رساندی .
    واقعا از اینکه زن حسین شده بوم جدا از همه دردسرها و قهر والدینم خوشحال و راضی بودم. حسین از همه جهات مرد ایده آلی بود. خوش اخلاق و مهربان دست و دلباز غیرتمند همه چیز تمام بود. انقدر در فکر غرق شدم تا خواب چشمانم را پر کرد . نمی دانم چند ساعت از نیمه شب گذشته بود که با صدای حسین بیدار شدم. و در رختخواب نشستم. سر و صور حسین غرق عرق بود. موهایش آشفته و صورش درهم بود. به خود می پیچید و زیر لب چیزهایی می گفت. سرم را جلو بردم با خودم فکر کردم شاید بیدار است و چیزی می خواهد. در میان کلماتی که برایم بی معنا بود چند بار اسم مرضیه و مامان را تشخیص دادم. حسین داشت خواب می دید با ملایمت دستم را روی صورتش کشیدم ولی وقتی بیدارنشد چند بار آهسته تکانش دادم عاقبت چشم گشود. صورتش نگران و ترسیده بود . دلجویانه گفتم : عزیزم خواب می دیدی ...
    بلند شد و در جایش نشست. صدایش می لرزید : آره ... خواب می دیدم و چه خواب عجیبی بود.
    پرسیدم : چه خوای ؟
    حسین نفس عمیقی کشید : توی جبهه و در حال جنگ بودم. یکهو اطرافم خالی شد ولی هنوز در جبهه بودم. بعد پدر و مادرم و مرضیه و زهرا به دیدنم آمدند . رضا و امیر هم بودند. مامانم می گفت : دلش برایم تنگ شده و مرضیه می پرسید چرا به دیدنشان نمی روم ؟ ... در حال صحبت بودم که تیر اندازی شروع شد. دستپاچه سعی می کردم خانواده ام را از گزند گلوله ها دور کنم اما بی فایده بود. همه شان تیر خوردند و کنارم به زمین افتادند رضا و امیر هم ناپدید شدند. ...
    به حسین که اشک از چشمانش سرازیر بود نگاه کردم . وای چقدر این پسر زجر کشیده و مصیبت دیده بود. بلند شدم تا لیوانی آب از آشپزخانه برایش بیاورم. در فکر این بودم که خواب حسین چه معنی داشت؟
    وقتی لیوان آب را به دستش دادم گفتم :
    - حسین فکر کنم معنی خوابت این باشه که باید برای رفتگانت خیرا کنی یا بری بهشت زهرا فاتحه ای برایشان بخوانی هان ؟
    حسین سری تکان داد و گفت : نمی دونم شاید...
    ان روز صبح بعد از اینکه حسین رفت به لیلا زنگ زدم و ازش خواستم پیشم بیاید . می خواستم حلوا درست کنم و بلد نبودم. وقتی لیلا رسید فوری موضوع را برایش گفتم . سری تکان داد و گفت :
    - من بلدم درست کنم. ولی آرد می خواهد داری ؟
    با خنده گفتم : خدا پدرتو بیامرزه آردم کجا بود ؟
    وقتی لیلا رفت آرد بخرد کتاب آشپزی که سهیل برایم خریده بود جلویم از و شروع به خواندن طرز تهیه حلوا کردم. گلاب و شکر و زعفران داشتم. روغن هم بود. برای تزیین رویش پودر نارگیل نداشتم اما مهم نبود. وقتی لیلا برگشت هردو مشغول شدیم . تقریا دو کیلو آرد خریده بود و خودش با قیافه ای گرفته داشت سرخش می کرد. ازدیدنش خنده ام گرفت. درست مثل خانم بزرگها شده بود.لیلا با دیدن لبخند من گفت : زهر مار باید صلواتت و فاتحه بفرستی زودباش .
    وقتی حسین به خانه برگشت لیلا رفته بود. و من در میان بشقابهای حلوا ایستاده بودم. تا صدای حسین بلند شد گفتم : سلام حسین جون لباساتو درنیار بیا اینارو پخش کن بین در و همسایه ...
    حسین جلوی پیشخوان آشپرخانه آمد و با شادی پرسید :
    - تو چی کار کردی ؟
    با خنده گفتم : هیچی با لیلا حلوا درست کردیم برای آرامش روح رفتگان تو و من !
    حسین جلو آمد و پیشانی ام را بوسید : تو چقدر مهربونی عروسک ؟
    بعد از بشقاب جلویش قاشقی حلا به دهان گذاشت. منتظر نگاهش کردم. چشمانش را درشت کرد و گفت : هوووم خیلی خوشمزه شده ....
    آن شب وقتی می خوابیدم از خدا خواستم تعبیر خواب حسین را از جانب من قبول کند و خواب حسین معنای دیگری نداشته باشد.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  18.  

    Sonia آنلاین نیست.
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,318
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,205
    مورد پسند
    6,542 بار در 3,341 پست

    پاسخ : رمان مهر و مهتاب | نویسنده : تکین حمزه لو

    #75 ۱۹-۱۰-۱۳۸۹
    فصل چهل و دوم
    دو ماه از شروع كلاسها در سال جديد مى گذشت و من با جديت درس مى خواندم. تقريبا زندگى ام نظم پيدا كرده بود و كارهاى خانه ودرس خواندنم در كنار هم و به طور مرتب انجام مى شد. كم كم به نديدن پدر و مادرم هم عادت كرده بودم و اخبار فاميل و خانواده ام را از طريق گلرخ پيگيرى مى كردم. ديگر عادت كرده بودم كه حسين در طول شبانه روز، كلى قرص و شربت و اسپرى و آمپول مصرف كند و من هميشه نگران، بدون اينكه كارى از دستم برآيد، نظاره گرش باشم. بعدازظهر بود و من هيجان زده بين آشپزخانه و سالن در رفت و آمد بودم. پاكت هاى ميوه كنار هم روى زمين منتظر توجه من بودند. بستۀ شيرينى روى پيشخوان نگاهم مى كرد. ديگهاى در حال جوشيدن، محتواى آب و خورشت قرمه سبزى، مرا به مبارزه مى طلبيدند. انگار همه با هم مى گفتند: تو مى توانى؟
    حسين براى شام، على و سحر را دعوت كرده بود. بعد از سهيل و گلرخ اين اولين مهمانهاى رسمى اين خانه به حساب مى آمدند. با عجله گردگيرى كردم، مشغول شستن ميوه ها بودم كه حسين آمد. وقتى وارد خانه مى شد احساس آرامش و امنيت مى كردم. فورى لباسهايش را عوض كرد و داخل آشپزخانه شد:
    - مهتاب، من ميوه ها رو مى شورم. ديگه چه كار دارى؟
    عصبى گفتم: بگو چه كار ندارى! هنوز برنج ام آماده نيست، خورشت مثل آش شده... خودمم مثل كولى هام!
    حسين با مهربانى نگاهم كرد: به نظر من كه اصلا شبيه كولى ها نيستى! تو برو آماده شو، منهم بقيه كارها رو مى كنم.
    از خدا خواسته از آشپزخانه بيرون آمدم. وارد اتاق خواب شدم و روى تختم نشستم. چه بايد می پوشیدم؟ مطمئن بودم سحر از آن دسته زنهايى است كه در مهمانى هاى مختلط، حجاب دارد. پس خيلى بد مى شد اگر من بدون روسرى جلو مى رفتم. با شناختى كه از على داشتم مى دانستم اگر روسرى سرم نكنم تا آخرين لحظه، سرش را از روى زانوانش بلند نمى كند. بلند شدم و مقابل آينه، موهايم را بافتم بعد یک بلوز و شلوار ساده و زيبا به تن و یک روسرى سفيد به سر كردم. صندل هاى سفيدم را پوشيدم كه زنگ زدند. لحظه اى بعد، حسين وارد اتاق شد: مهتاب دارن مى آن بالا، آماده شدى؟
    برگشتم به طرفش، هراسان پرسيدم: ميوه ها رو چيدى؟
    حسين خنديد: آره، ميوه و شيرينى روى ميزه، برنج رو هم دم كردم.
    بوسه اى شتابان بر صورتش نشاندم: الهى قربونت برم.
    حسين دستم را گرفت: اين حرفو نزن عزيزم، خدا نكنه.
    سرم را كمى كج كردم و پرسيدم: اين طورى خوبم؟
    حسين به دقت نگاهم كرد، همانطور كه به طرف در ورودى مى رفت، گفت:
    - عالى هستى! مثل هميشه.
    آخرين نگاه را در آينه انداختم و به طرف در آپارتمان رفتم تا با مهمانها سلام و تعارف بكنم. همانطور كه حدس مى زدم سحر با چادر و روسرى وارد شد. البته چادرش را با دقت تا كرد و گوشه اى گذاشت. بلوز مشكى با گلهاى ريز قرمز و زرد، با یک شلوار مشكى و جوراب هاى كلفت مشكى به پا داشت. چند دقيقه اى در سكوت نشستيم، حسين چاى تعارف كرد و نشست كنار على، كم كم صحبت گل انداخت و من متوجه نشدم چطور یک ساعتى از آمدن مهمانان سپرى شده، نگاهم لحظه اى به ساعت افتاد، شتابان به آشپزخانه رفتم و بساط شام را آماده كردم. وقتى همه مشغول كشيدن غذا بودند، ديگر حسابى با هم آشنا و دوست شده بوديم. سحر دختر فهميده و مهربانى بود. تقريبا یک سال از من بزرگتر بود و مى توانست دوست خوب و مناسبى - با توجه به اخلاق حسين - براى من باشد. آن شب، فهميدم درس سحر تازه تموم شده و قرار است به زودى در همان شركتى كه على كار مى كند، مشغول شود. برايم تعريف كرد كه قرار شده چند وقتى در طبقه بالاى خانه پدرى على، زندگى كنند تا بتوانند پولى پس انداز كنند و خانه بخرند. آن شب فهميدم موقعيت ساده اى كه از نظر خودم در زندگى دارم براى بسيارى از زوج هاى جوان، یک روياى دست نيافتنى بود.
    وقتى مهمانها رفتند از خستگى روى مبل ولو شدم. حسين با خوش اخلاقى، ظرفهاى پر از پوست ميوه را جمع كرد و در ظرفشويى گذاشت. بى حال گفتم: حسين جون، ظرفها رو بذار فردا مى شورم، بيا بريم بخوابيم.
    وقتى در رختخواب دراز كشيدم ساعتى از نيمه شب گذشته بود، از خستگى بيهوش شدم. مدتى بعد با صداى سرفه هاى حسين از خواب پريدم. هوا گرگ و ميش و رو به روشنى بود. هراسان به جاى خالى حسين خيره شدم، با صداى سرفه هاى بلندش از جا پريدم. در دستشويى را با شدت باز كردم. حسين روى كاسۀ دستشويى خم شده بود و سرفه مى كرد. به سراميک سفيد خيره شدم كه پر از لكه هاى قرمز و لخته شدۀ خون بود. از شدت ترس، فلج شده بودم. بدن نحيف حسين از شدت سرفه مى لرزيد. با بغض گفتم: حسين چى شده؟
    سرفه امان حرف زدن را ازش گرفته بود، دستش را بالا آورد و تكان داد. مى دانستم بى خود مطمئنم مى كند و حالش خراب است. به طرف تلفن دويدم و شماره آمبولانس را از داخل دفتر تلفن پيدا كرده و گرفتم. با عجله و صدايى كه از فرط ترس و نگرانى مثل جيغ شده بود، آدرس را دادم. حسين همانطور که سرفه مى كرد از دستشويى بيرون آمد. اسپرى را از روى ميز برداشت و داخل دهانش فشار داد، لرزان و دستپاچه كنارش ايستاده بودم. نمى دانستم چه كار بايد بكنم! لحظه اى بعد حسين روى مبل از حال رفت. پرده هاى بينى اش تند تند بهم مى خورد. شكم و قفسه سينه اش پايين مى رفت و به سختى بالا مى آمد. نفسهايش خرخرهاى نامنظمى بود كه با كف خون آلودى كه از گوشه لبانش سرازير شده بود، در هم مى آميخت. چشمانش را بسته بود و سرش مظلومانه به طرفى خم شده بود، جيغ كشيدم: حسين... حسين...
    جلو رفتم، سرم را روى سينه اش گذاشتم، خس خس جانكاهى گوشم را پر كرد. هق هق گريه امانم نمى داد. مستاصل و بيچاره، روپوش و روسرى ام را پوشيدم. پا برهنه از در خانه بيرون زدم. دوان، دوان به طبقه اول رفتم و محكم با كف دست به در ورودى آقاى محمدى، همسايه طبقه پايين كوبيدم. همانطور هم جيغ مى زدم: كمک... كمک...
    همزمان با گشوده شدن در، شنيدم كه ماشينى جلوى در آپارتمان پارک كرد. گريه كنان دويدم و در را باز كردم. به مرد سفيد پوشى كه جلوى در ايستاده بود التماس كردم:
    - آقا شوهرم از دست رفت... زود باشيد.
    مرد با عجله داخل شد. آقاى محمدى كه با پيژامه و موهاى آشفته داخل راهرو ايستاده بود. با ديدنم خواب آلود گفت: چى شده خانم ايزدى؟
    ناليدم: حسين، از هوش رفته.
    چند دقيقه بعد همسايه ها نگران جلوى در خانه ام ايستاده بودند. بهيارانى كه با آمبولانس آمده براى حسين ماسک اكسيژن گذاشتند و او را به درون آمبولانس بردند. وقتى آمبولانس حركت كرد، بى اختيار شروع به دعا خواندن كردم. با صداى بلند، از خدا كمک خواستم. آدرس بيمارستانى كه هميشه حسين را آنجا مى بردند به آمبولانس داده بودم و حالا با دستانى لرزان سعى مى كردم با تلفن همراه دكتر احدى تماس بگيرم. بعد از نيم ساعت كلنجار با تلفن، سرانجام موفق شدم و با گريه و اضطراب، ماجرا را براى دكتر احدى تعريف كردم، وقتى دكتر مطمئنم كرد كه همان لحظه بالاى سر حسين مى رود، تازه نفس راحتى كشيدم. همسايه ها به خانه هايشان برگشته بودند و من تنها روى مبلى كه لحظه اى پيش حسين رويش بيهوش افتاده بود، نشستم. چشمان خسته ام را رويهم گذاشتم و زير لب شروع به دعا خواندن كردم. نمى دانم چه مدت گذشته بود كه با صداى زنگ تلفن از جا پريدم. نور آفتاب داخل اتاق پهن شده بود. خوابم برده بود. هراسان تلفن را برداشتم:
    - الو؟
    صداى ظريف سحر بلند شد: سلام مهتاب جون، سحر هستم.
    با صدايى گرفته جواب دادم: سلام، حالت چطوره؟
    - مرسى، با زحمتهاى ما چطورى؟
    بغضم گرفت. ياد شب قبل افتادم كه حسين سالم و سرحال با على حرف مى زد. چقدر كمكم كرده بود. دوباره اشک روى صورتم راه گرفت. آهسته گفتم: چه زحمتى؟...
    صداى سحر رنگى از نگرانى گرفت: خدا بد نده؟ چى شده؟
    ناگهان بغضم با صدا تركيد. با گريه براى سحر تعريف كردم كه چه شده است. بعد از تمام شدن حرفهايم، سحر با ناراحتى گفت: ناراحت نباش، خدا بزرگه. من و على مى آييم بيمارستان، چيزى لازم ندارى؟
    به سختى جواب دادم: نه، ممنون.
    وقتى گوشى را گذاشتم، كمى آرام گرفته بودم. لباسهايم را عوض كردم، بعد به سهيل زنگ زدم و گفتم حسين را به كدام بيمارستان برده اند و چه شده، قرار شد سهيل مقدارى پول همراهش بياورد. روسرى ام را مرتب كردم و در را پشت سرم قفل كردم. وقتى به بيمارستان رسيدم تقريبا ظهر شده بود. حسين در بخش مراقبتهاى ويژه بيمارستان بسترى و حالش تقريبا بهتر شده بود. با ديدن من، لبخند كم رنگى صورتش را باز كرد. لوله هاى اكسيژن در سوراخ هاى بينى اش جا خوش كرده بود. سرم به دستش وصل بود و هنوز نفس كشيدنش با خس خس همراه بود. چشمانش بى حال رويهم افتاد. دوباره بغض گلويم را فشرد. چرا حسين من انقدر رنج مى كشيد؟ چرا اين بلا سرش آمده بود؟ هزاران هزار چرا در مغزم مى چرخيدند. مدتى در سالن بيمارستان نشستم و اشک ريختم. وقتى على و سحر رسيدند، چشمانم از شدت گريه باز نمى شد. سحر جلو دويد و مهربانانه در آغوشم گرفت. على فورا ً وارد اتاق حسين شد. صداى سحر از دور دست ها مى آمد: مهتاب جون، چيزى خوردى؟
    مات و مبهوت نگاهش كردم، عشق و زندگى ام در حال مرگ بود، من چطور به فكر خوردن باشم؟!
    سحر بدون اينكه منتظر جواب باشد، برخواست و به طرف پله ها رفت. چند دقيقه بعد، با یک سينى محتوى شير كاكائو و كيک برگشت. همان موقع، سهيل و گلرخ هم رسيدند، با ديدنشان بلند شدم و به طرفشان رفتم. سهيل بى حرف، بغلم كرد و گلرخ شروع به دلدارى كرد. آنقدر همان جا ايستاديم تا سرانجام دكتر احدى آمد. با ديدنش جلو رفتم و نگران گفتم:
    - سلام دكتر، حال حسين چطوره؟
    سرى تكان داد و با بدخلقى گفت: وقتى مريض و اطرافيانش به حرف پزشک گوش نمى دن، چه فايده اى داره بهشون بگم چى شده؟
    على و سهيل، دكتر را به گوشه اى كشاندند و با صدايى آهسته مشغول صحبت شدند. نگران به آن سمت خيره شدم. گلرخ و سحر كنارم ايستاده بودند و سعى مى كردند حواسم را پرت كنند. حواس من اما، پيش حسين بود. صداى جدى دكتر را مى شنيدم: من بارها به خودش هم گفته ام، اگه برن آلمان شايد نتيجه بگيرن، اين ريه حالت اسفنجى اش رو از دست داده، من به طور ساده دارم مى گم، حسين به سختى مى تونه نفس بكشه، چون بافتهاى ريه اش آسيب ديدن و از دست رفتن، مى فهميد؟ به عقيدۀ من بايد دوباره قسمتى از ريه برداشته بشه، حالا خود دانيد.
    آنقدر پشت در اتاق حسين نشستم تا همه رفتند. بعد شروع كردم از ته دل دعا خواندن، در نمازخانه بيمارستان نماز خواندم، احساس آرامش عجيبى مى كردم. چند بار به حسين سر زدم، هنوز تحت تاثير داروهاى آرام بخش و مورفين خواب بود. آخرين بار، پيشانى اش را بوسيدم و تسبيح مورد علاقه اش را در دستان گره كرده اش گذاشتم. سهيل دنبالم آمده بود تا به خانه شان بروم. در راه، هر دو ساكت بوديم. سهيل نگران نگاهم مى كرد و من حرفى براى گفتن نداشتم. مى دانستم پدر و مادرم هم در جريان هستند و از مبلغى كه توسط سهيل برايم فرستاده بودند، پيدا بود كه خيلى نگرانند. گلرخ ميز شام را چيده و منتظر ما بود. چقدر اين دختر مهربان را دوست داشتم. دست و صورتم را شستم و پشت ميز نشستم. گلرخ مدام حرف مى زد، مى دانستم براى اينكه مرا از فكر درآورد پرحرفى مى كند. كفگيرى برنج در بشقابم ريختم. گلرخ با خنده گفت:
    - واى، چقدر زياد كشيدى!
    گفتم: اشتها ندارم.
    سهيل يک تكه بزرگ گوشت مرغ در بشقابم گذاشت: بخور مهتاب، از صبح دارى مى دوى!
    سر ميز شام هم ساكت بودم. گلرخ همانطور كه مى خورد گفت:
    - راستى خبر جديد رو شنيدى؟
    پرسشگر نگاهش كردم. ادامه داد: پرهام داره زن مى گيره...
    سهيل زير لب گفت: حالا چه وقت اين حرفهاست.
    با صدايى گرفته پرسيدم: طرف كى هست؟
    گلرخ خنديد: یک باربى!
    نگاهش كردم، گفت: اسمش هليا است. انقدر ناز و ادا داره كه همه خندشون مى گيره. با عشوه و ناز حرف مى زنه و دايم سر و دستش را تكون مى ده و مى گه نه... مرسى!
    ناخودآگاه از قيافه و اداى گلرخ خنده ام گرفت. گلرخ هم خنديد:
    - هى... موفق شدم بخندونمت!
    سهيل با مهربانى گفت: تو در هر كارى بخواى مى تونى موفق باشى.
    با كنجكاوى از سهيل پرسيدم: زن پرهام چه كاره هست؟ آشناست يا غريبه؟
    سهيل سرى تكان داد و گفت: انگار خواهر يكى از دوستاشه، دانشجوى زبان انگليسى است و فكر مى كنه هاليوود هر لحظه ممكنه ازش دعوت به كار كنه، البته قيافه اش بد نيست ولى نه اونطورى كه خودش فكر مى كنه.
    ناخودآگاه ذهنم مشغول به اين قضيه شد. آخر شب از سهيل خواستم مرا به خانه برساند، هر چه گلرخ و سهيل اصرار كردند كه شب همان جا بخوابم، قبول نكردم. فقط در خانه خودم احساس راحتى و آرامش مى كردم. وقتى در خانه را باز كردم، انگار همه چيز جاى خالى حسين را فرياد مى زد. جلوى تلويزيون نشستم و سعى كردم خودم را مشغول كنم، اما بيهوده، صورت مظلوم حسين پيش چشمم بود و كنار نمى رفت. تلويزيون را خاموش كردم، با حوصله وضو گرفتم و سر سجاده ام نشستم. آهسته شروع به خواندن دعا از داخل كتاب كهنه و قديمى حسين، كردم. قلبم پر از آرامش شده بود. با زارى و التماس از خدا خواستم حسين را شفا بدهد. كارى كند تا دوباره در كنار هم زندگى كنيم. انقدر دعا خواندم و راز و نياز كردم تا روى همان سجاده از حال رفتم.
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

رمان مهر و مهتاب

رمان مهر و مهتاب از تکین حمزه لو

رمان تکین حمزه لو مهرومهتاب

رمان مهرومهتاب تکین حمزه لو

دانلود کتاب مهر و مهتاب تکین حمزه لو

رمانهای تکین حمزه لو

دانلود رمان جدید تکین حمزه لو

فصل سی و پنجم مهرو مهتاب

تایپ شده رمان مهر و مهتاب

متن رمان مهر ومهتاب از تكين حمزه لورمان مهر و محبت تکین حمزه لورمان مهر ومهتاب نویسند تکین حمزه لودانلود رمان مهر و مهتاب دانلود رایگان رمان همینه حمزه لورمان مهر و مهتاب از حمزه تکین لورمان مهرومهتاب اثرتکین حمزه لورمان تکین حمزه لودانلود رمان تکین حمزه لودانلود رمان راه طولانی تکین حمزه لودانلودرمان مهرومهتاب ازتکین حمزه لو برای گوشیرمان مهر ومهتاب از تكين حمزه لودانلود رمان یک بار نگاهم کن pdfمهر و مهتاب تکین حمزه لورمانی از نگین حمزه لورمان مهر ومهتاب

کاربران برچسب زده شده

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
X بستن تبلیغات