مهمان گرامی به انجمن خانواده کوچ خوش امدید. لطفا برای دسترسی به تمام امکانات سایت اینجا کلیک کنید ثبت نام شما به سرعت انجام خواهد شد و شما میتوانید در جمع گرم خانواده کوچ فعالییت خود را اغاز کنید و از همه امکانات سایت که برای کاربران مهمان غیرفعال شده است استفاده کنید. منتظر حضور گرم شما در جمع بزرگ خانواده کوچ هستیم .
رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی - صفحه 4
کاربری
کاربر گرامی به مجموعه تالارهای خانواده کوچ | koooch خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از 46 به 52 از 52

موضوع: رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی

  1. #1
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,356
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,970
    مورد پسند
    6,702 بار در 3,375 پست

    پیش فرض رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی



    نام رمان : غوغای همیشه

    نویسنده : ساناز فرجی

    تعداد صفحات : 613

    مورد پسند از :


    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  2.  

     

  3. #46
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,356
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,970
    مورد پسند
    6,702 بار در 3,375 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی

    فصل چهل و ششم
    فرودگاه غلغله بود،با پشت دست اشکهام رو پاك کردم و براي آخرین بار صورت تارا رو بوسیدم،رو کردم به مامان و
    ». تو رو خدا نگذار زیاد گریه کنه »: گفتم
    ». خیالت راحت باشه،یه کم که بگذره آروم می گیره »: صورتم رو بوسید
    دختر »: خواستم تارا رو زمین بگذارم ولی چنان خودش رو به من چسبونده بود که بند دلم پاره شد،در گوشش گفتم
    خوبی باش مامان جان،زود برمی گردم،الان مامی پیش خودش میگه این دختره چقدر کوچولوئه،شما که بزرگ شدي
    ». چرا گریه می کنی؟دیگه بسه
    ». دلم برات تنگ میشه »: با بغض گفت
    -من هم دلم برات تنگ میشه عزیزم،مامی پیشت می مونه تا من برگردم، حالا مثل دختراي خوب بیا پایین،باید
    برم،قول میدم برات یه عالمه سوغاتی بیارم.
    با بی میلی ازم جدا شد و اومد پایین.براي صدمین بار سفارشهاي لازم رو کردم و همراه هانس و پیتر رفتم توي سالن
    انتظار،اضطراب داشتم، نمی دونم چرا،به هر قسمتی از ذهنم که رجوع می کردم اضطرابم بیشتر می شد. پیتر رفت
    ».؟ چطوره »: برامون نوشیدنی بخره.خواستم از فکر بیام بیرون،روسري ام رو از کیفم درآوردم و سر کردم
    !». خیلی بی ریخت شدي »: هانس یه نگاه کوچولو به صورتم انداخت
    بگو حسودي می کنم خیال خودت رو راحت کن!دلت هم بخواد،کلی »: یه دسته از موهام رو ریختم بیرون و گفتم
    ». خوشگل شدم
    از شوخی ام نخندید،گرفته تر از من به نظر می رسید،کنارش نشستم و دست انداختم دور گردنش و سرم رو گذاشتم
    چشمهام رو بستم،هانس دستم رو .« چقدر خوشحالم که تو همراهمون اومدي »: روي شونه اش،توي دلم بهش گفتم
    ».؟ خوشحالی مایا »: فشار داد
    ». بیشتر می ترسم »: همون طور که چشمهام بسته بود گفتم
    ». نترس،من از کنارت تکون نمی خورم »: سرم رو بوسید
    نیگاه تو رو خدا،خجالت هم نمی کشند،همچین چسبیده به یارو که هر »: صداي یک خانوم ایرانی توجهم رو جلب کرد
    !». کی ندونه خیال می کنه الانه که از دستش بقاپن
    آهسته چشم باز کردم،دو تا خانوم چهل،پنجاه ساله رو به روي ما نشسته
    بودند و سر تا پام رو تماشا می کردند.نگاهشون که به من افتاد دو تایی لبخند زدند و سر تکون دادند که سلام،لبخند
    زدم و دوباره چشمهام رو
    بستم.
    -ارواح سرش مانتو تنش کرده؟
    -نه خانوم،کت و شلوار پوشیده،خیال می کنه داره میره شانزه لیزه... تو رو خدا کفشهاشو ببین!یه جفت دمپایی
    پوشیده،خیال می کنه داره میرخ لب دریا!
    -دوست پسرش رو چرا نمیگی؟قیافه اش رو ببین!کم مونده آرایش کنه و بره لاي جمعیت.
    ». فکر نکنم ابرو برداشته باشه،این خارجی ها همه شون کم مو هستند »: اون یکی با دلخوري گفت
    ». نه خواهر من!قشنگ معلومه،نگاه کن، قشنگ یه خط انداخته زیر ابروش »: اون یکی اصرار داشت
    -اوا،اون جوري نگاش نکن،یه موقع می فهمه ها،مگه توي تلویزیون ندیدي؟این ها یه تخته شون کمه،یه موقع بلند
    میشه می افته به جونمون و بلا ملایی سرمون میاره ها!
    خدا مرگم بده،شرم رو خورده اند،حیا رو قی »: هانس سرش رو گذاشت روي سرم،یکی از زنها هیجانی شد
    کردند.خجالت هم خوب چیزیه والا،همین بی حیاها میان چیز میز یاد جوون هاي ما میدن دیگه.یه نیگا بنداز،دست
    !». دختره رو ول نمی کنه،اخه بگو هر کاري یه جایی داره
    ».؟! شاید زن و شوهر باشند »: اون یکی انگار دلش به رحم اومد
    -زن و شوهر کدومه؟اینا تازه با چهار تا بچه عروسی می کنند،شما بار اولت بود این چیزها رو ندید،من تا حالا چهار
    بار اومدم و رفتم،باور کن الانم تو فکر سگ و گربه هاشونن،آخه با حیونهاشون سفره یکی اند!
    -خدا به دور!چه جوري چندششون نمیشه؟
    -کجاي کاري؟!سگه نصف شب میره تو رختخوابشون می خوابه،کثیفن دیگه،دست خودشون نیست.
    این »: با صداي پیتر سرم رو از روي شونۀ هانس برداشتم،آب میوه ها رو داد دستمون،زنها انگار دست بردار نبودند
    !». دیگه کیه؟چقدر درازه
    -فکر کنم باباي یکی شون باشه.
    -این ها که ننه بابا ندارند،همه شون خیلی منت سر ننه باباهه بگذارند تا هیجده سالگی می مونند توي خونه،بعدش هم
    خداحافظ،رفت حاجی حاجی مکه،کی بشه وقت کنند و برن یه سري بهشون بزنند.
    هانس و پیتر شروع کردن به حرف زدن ولی من تمام حواسم پیش اون زنها بود:
    -نیگاه چه به خوشون هم می رسند!
    -اون رو ول کن،لاکهاي دختره رو بچسب،انگار داره میره دانسینگ!
    خیال نکنی خوشگله ها!هفتاد قلم خودش رو آرایش »: زیر چشمی به ناخونهام نگاه کردم،صورتی کمرنگ،ادامه دادند
    ». کرده،اینا بلدند چی کار کنند،همچین خودشون رو گریم می کنند که معلوم نمیشه چقدر مالیدند
    -ولی چه موهاي خوشگلی داره!؟
    -چقدر ساده اي؟!هیچ کدوم موهاي طبیعی شون نیست،همه شون مش می کنند.
    -وا!نه بابا،فکر کنم طبیعی باشه،همچین سایه روشنه.
    -نه به جان شما،همه اش رنگه،موهاي خودشون فقط بلونده،اونایی که می بینی سایه روشنه بدون که مش کردند.
    ». بهتره بریم مایا جان،پرواز رو اعلام کردند »: پیتر دستم رو گرفت
    :«Hello! ». بلند شدم و دوباره نگاهم به زنها افتاد.دو تایی لبخند زدند
    کشور شما،عالی... همه »: جواب سلامشون رو به آلمانی دادم،اونی که می گفت چند ساله میاد و میره به سختی گفت
    ». چی،قشنگ... آدما، مهربون
    !». از تعریف و تمجید هاتون کاملاً پیدا بود »: پیتر تشکر کرد،لبخند زدم و به فارسی گفتم
    بهتره اول براي خودتون یکی یه آیینه » : دو تایی خشک شدند.دست هانس رو گرفتم و با خونسردي بهشون گفتم
    !». بخرید
    راه افتادم،پیتر از جا بی خبر خیلی گرم باهاشون خداحافظی کرد،ولی اون ها همون طوري زل زده بودند به من،از
    !». خدا مرگم بده،آبرمون رفت!خاك به سرم،فارسی می فهمید »: کنارشون که رد شدیم، زدند به صورتهاشون
    !». ایران،ایران،سرم روي تن من،نباشه گر که بیگانه بشه هموطن من »: به تلخی توي دلم خوندم
    مهماندارها خیلی گرم از ما استقبال کردند،نگاهم همش به هانس بود تا عکس العملش رو ببینم،بعد به خودم
    تا زمان پرواز چشمهام رو .« حالا چرا نگرانی؟ اگه قرار باشه که از ایران خوشش بیاد،میاد،بیخود دلت شور نزنه »: توپیدم
    ».؟ یعنی برمی گردیم »: بستم و به تارا فکر کردم،هواپیما که از روي زمین بلند شد با نگرانی رو به پیتر پرسیدم
    مال ایران »: لبخند زد و سرش رو تکون داد،چرخیدم طرف هانس که داشت بروشور مطالعه می کرد،گفت
    ». گردیه،مهماندار بهم داد
    خوشحال شدم،بعد از شام فیلم گذاشتند،دختر ایرونی،دهن باز کردم به پیتر بگم که نگاه کنه،دیدم خودش محو فیلم
    ».؟ فیلم نمی بینی »: شده،هانس هنوز داشت مطالعه می کرد،بروشور رو ازش گرفتم
    -من که چیزي نمی فهمم.
    !». زیر نویس داره،تو که اون فیلمها رو می بینی،بد نیست اینا رو هم ببینی »: هدفون رو براش وصل کردم
    با بی حوصلگی هدفون رو گذاشت روي گوشش و به صندلی تکیه داد.پلاك گردنم رو باز کردم و به علی و تارا لبخند
    پلاك رو بستم و به حرکت بی صداي لبهاي هنر پیشه ها خیره شدم. .« دوستتون دارم »: زدم،توي دلم گفتم

    -بیدار شو مایا،ده دقیقه دیگه می رسیم.
    ». خواب نبودم پیتر،صداي مهماندار رو شنیدم »: چشمهام رو باز کردم و گفتم
    ». ساعتت رو تنظیم کن،ده و ربعه »: مچ دستش رو چرخوند
    نه، دوست دارم به وقت آلمان باشه تا هر لحظه بدونم »: به ساعتم نگاه کردم،یک ربع به هشت بود،با لذت زیادي گفتم
    ». تارا کجاست... یه ربع دیگه می خوابه
    دستم رو گرفت و با مهربونی فشار کوچکی داد.موهاش بهم ریخته بود،کمر راست کردم با دست به موهاش حالت
    ». ناهید گفته که نمی گذارند بریم هتل »: دادم و گفتم
    ».؟ فکر می کنی هانس مخالفت کنه »: دوباره لم دادم به صندلی
    ». ما که نمی تونیم یک ماه خونۀ دوست تو بمونیم »: یه ابروش رفت بالا،یعنی نمی دونم.دست برد به گره کراواتش
    خونه شون دو طبقه »: نگاهم به دستش بود و به تقلاي بی حاصلش،دست بردم جلو،کراواتش رو آورد جلوتر،گفتم
    است،یه طبقه رو که خودشون می نشینند،یه طبقه هم قبلاً اجاره داده بودند که ظاهراً یکی دو ماهه که خالیه،می گفت
    ». اونجا رو براي ما آماده کردند
    ». البته من بهش قول صد در صد ندادم ها!... گمونم هانس اونجا معذبه »: روي کراواتش دست کشیدم و دوباره لم دادم
    مسافرین محترم،تا لحظاتی »: صداي مهماندار توي هواپیما پیچید
    ...». دیگر
    ». بیدار شو،رسیدیم ...»: دست گذاشتم رو بازوي هانس
    ».؟ چقدر خوابیدم »: کسل از خواب بیدار شد و دست کرد لاي موهاش
    -نمی دونم،من اصلاً توي این دنیا نبودم.
    -تو هیچ وقت توي این دنیا نیستی.
    !». فرشته اي دیگه »: یه اخم مصنوعی کردم،خندید
    با نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم،چشمم به کله هایی بود که ردیف به ردیف تا جلوي هواپیما کشیده شده بود،یکی
    طاس،یکی با روسري،یکی با موهاي پرپشت،یکی... چندشم شد،پر از شوره!چشم ازش گرفتم و مثل هانس به بیرون
    کاش هوا آلوده »: خیره شدم... آسمون تهران... شهري که مثل نگین از اون بالا می درخشید،پیش خودم فکر کردم
    نباشه وگرنه هانس یه بهانۀ جدید واسۀ غر زدن پیدا می کنه... یعنی من یه روزي توي همین شهر اون همه بدبختی
    کشیدم؟... حتماً توي این چند سال خیلی چیزها عوض شده،آدمها چی؟... اون هایی که هر کدوم به نوعی یه زخم روي
    زندگی ام گذاشتند هم عوض شدند؟... کاش علی زنده بود... کاش هیچ وقت اون اتفاقها نمی افتاد... کاش لااقل شهرام
    مردونگی می کرد و تنهام نمی گذاشت،... خدا مادرش رو بیامرزد،چه زن نازي بود،حتماً میرم سر خاکش... مراد حتماً
    تا حالا هفت تا کفن پوسونده... توي این چند سالی که نبودم،کی رفته سر خاك بابا؟... شاید یه غریبه که براي فاتحه
    خوندن یکی دیگه رفته باشه اون جا... مراد رو بخشیدم،خدا کنه خدا هم بخشیده باشد... کاش همۀ زندگی ام مثل
    روزهاي بچگی بی دردسر بود، دورانی که هیچ چیزي از دور و بر نمی فهمیدم،با خاله سوري اینا می رفتیم
    بیرون،مسافرت،سالار مردمون می شد و من و شقایق رو می گردوند... خدا کنه از زندگی اش راضی باشه... ناهید
    !».؟ چقدر به خاطرش سرکوفتم می زد!؟... یعنی اگه باهاش عروسی می کردم خوشبخت می شدم
    !» خدایا به خیر بگذرون،هر چی صلاحه همون رو پیش بیار،توکلم فقط به توست »: هواپیما روي زمین نشست.دعا کردم :خدایا به خیر بگذرون،هر چی صلاحه همون رو پیش بیار،توکلم فقط به توست »:
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  4.  

     

  5. #47
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,356
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,970
    مورد پسند
    6,702 بار در 3,375 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی

    فصل چهل و هفتم
    پیتر و هانس رو فراموش کرده بودم،اون قدرهیجان داشتم که اگه هانس دستمرو نمی گرفت شاید توي شلوغی
    گمشون می کردم،نمی دونم ترسیده بود یا نگران بود؟!ازشنیدن صداي آدما لذت می بردم،لبخندهاشون رو دوست
    داشتم،نگاههاشون به دلم می نشست... به در شیشه اي که نزدیک شدیم بهمون یکی یه شاخه گل رو دادند،پیتر
    تشکر کرد،هانس لبخند زد و دستش از دستم جدا شد... احساس غرور کردم!
    -مایا؟!
    تو چقد عوض شدي ناهید!کلی با عکسات »: برگشتم،خودش بود،با عجله از لاي جمعیت رد شدم و سفت بغلش کردم
    ». فرق داري
    من عوض شدم یا تو؟اومدي اینجا هر چی رشته ام پنبه کنی و پسرها رو »: من رو از خودش جدا کرد و با شیطنت گفت
    !».؟ بدزدي
    !».؟ چقد ر آب رفتی تو »: خندیدم،حس شوخ طبعی اش به من هم سرایت کرد
    ». گمشو!من از اولش هم رشید بودم »: اخم کرد
    -رشید نبودي،رعنا بودي جون خودت،یادت رفته؟
    مایا،تو ور خدا بیا توي تیم بسکتبال »: سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم و با لحن خاصی اداش رو در آوردم
    ». ما،آخه همه مون کوتوله ایم نمی تونیم گل بزنیم
    ».؟ هنوز یادته؟... جوون بودم و جاهل،یه چیزي گفتم،تو چرا باور کردي »: زد زیر خنده
    صورتش رو بوسیدم و دوباره بغلش کردم،مهشید هم اومده بود،خواهر ناهید،اگه معرفی اش نمی کرد محال بود
    بشناسمش،یه قیافۀ کاملاً شرقی و زیبا داشت،بیشتر شبیه محترم خانوم بود،مادرش،درست برعکس ناهید که فتوکپی
    پدر خدا بیامرزش بود.پیتر و هانس رو بهشون معرفی کردم و راه افتادیم طرف ماشین، دست تو دست ناهید جلو جلو
    ». دلم خیلی برات تنگ شده بود »: می رفتیم،گفتم
    -غلط کردي!این همه سال ایران بودي،نکردي یه حالی از ما بپرسی، یه دفعه همه تون آب شدید زیرزمین،بعد از
    شش هفت سال باید توي اینترنت پیدات می کردم،باز خدا پدر مادر هر کی که این دم و دستگاه رو اختراع کرده
    بیامرزه،والله من رو که از عزا درآورد.
    -به خدا شرمنده ام ناهید،صد دفعه که بهت گفتم،بعد از اینکه بابا ورشکسته شد مامان اینا رفتن سوئد،زندگی منم
    آشوب شد،وگرنه به خدا می اومدم سراغت.
    -بابام این آخري ها خیلی سراغ تون رو می گرفت،طفلی خیلی دوست داشت یه بار دیگه تورو ببینه،مثل دخترش
    بودي دیگه!
    -خدا بیامرزدش،خیلی ناراحت شدم وقتی گفتی که فوت کرده.مرد خوبی بود.
    -خدا پدر تورو هم بیامرزه... دنیاست دیگه!
    ».؟! از حال و هواي گله بیایم بیرون... داداشت عجب تیکه ایه »: چشماش رو ریز کرد
    ». آره،چشمم کف پاش »: خندیدم
    !». وا!؟چه غلطا!؟اصطلاحات فضایی به کار می بري »: اخم کرد
    -رویا همیشه میگه،یعنی چشم نخوره.
    -فکر کنم این رویا باید آدم جالبی باشه.
    -آره،خیلی بامزه است.
    -راستی تارا چطوره؟بی شرف خیلی شیرینه.
    -آره،الهی که من قربونش برم،دلم براش تنگ شده.
    !». خوبه خوبه،دیگه خودت رو لوس نکن »: زد به پهلوم
    -به جان ناهید راست میگم،اگه بدونی چقدر دلم براش تنگ شده،صبر کن بچه دار بشی،اون وقت بهت میگم.
    -تو اول بگرد اصل کاري رو پیدا کن.
    -چرا شوهر نکردي تا حالا؟
    !». کو؟تو پیدا کن،رو چشمم »: پیچید طرف یه ماشین
    شنیدم پسرها خیلی زرنگ شدن،تا زندگی دختره رو زیر رو »: در صندوق عقب رو باز کرد و کنار من ایستاد.گفتم
    ». نکنند زن نمی گیرند
    -حق دارند والا،اون قدر دخترها همچین که عقد کردند مهریه گذاشتند اجرا و هزار و یک کلک دیگه سوار کردند که
    پسرها از زن گرفتن گریزونند.
    !». پس پسرها هم گوشی اومده دستشون »: خندیدم و گفتم
    ».؟ تو اینارو از کی یاد می گیري »: خندة با مزه اي کرد
    !». دنیا دنیاي ارتباطاته »: نگاهم به پیتر که داشت نزدیک می شد گفتم
    چمدونها رو گذاشتیم صندوق عقب و سوار شدیم.دسته گلی که مهشید بهم داده بود گذاشتم روي پام و چرخیدم
    » .؟ امشب میریم خونۀ ناهید اینا،اشکال نداره »: طرف هانس
    ». نه،عیبی نداره،اتفاقاً دختراي خوبی اند »: سرش رو چرخوند طرف پنجره و عوضش پیتر جواب داد
    !». بابا زبان آلمانی »: ناهید حرکت کرد و با شیطنت گفت
    !». ما اینیم دیگه »: خندیدم
    -خدا وکیلی وقتی توي فرودگاه بین این دو تا دیدمت نشناختم،انگار تو هم یکی از اونایی
    -مگه اونا چشونه؟
    -بابا خارجی ها!
    ...». اینجا میدون آزادیه، یکی از قدیمی ترین »: رسیدیم میدون آزادي،دوباره چرخیدم طرف هانس
    پیتر حرفم رو قطع کرد و ظرف یک دقیقه تمام تاریخچۀ میدون آزادي رو توضیح داد.کی ساخته شده؟!توسط کی
    !».؟ حوصله ات سر نره مهشید جون »: ساخته شده؟!کی بازسازي شده؟!وغیره.خندون به مهشید نگاه کردم و گفتم
    -خواهش می کنم،اصلاً،اتفاقاً برام جالبه که هیچی از حرفهاتون نمی فهمم،منظورم اینه که همه مون انسانیم ولی وقتی
    ». زبان،ما رو از هم جدا می کنه حتی از احساسات همدیگه سر در نمیاریم
    ».؟ مهشید جون الان چند سالته »: پرسیدم .«! همون اولی درست بود،ما خنگ بودیم »: لبخند زدم و توي دلم گفتم
    -بیست و یک سال.
    -به به،ناهید می گفت درس می خونی.
    -بله،تئاتر می خونم،تهران.
    -پس همین روزها ممکنه توي تلویزیون هم ببینمت!موفق باشی.
    رو به .«؟! هوا چقدر عالیه »: خندید و تشکر کرد.چرخیدم طرف ناهید،پیتر به انگلیسی سر حرف رو با مهشید باز کرد
    ».؟ گفتی دیگه کار نمی کنی،نه »: ناهید گفتم
    -نه بابا،هفت،هشت ماه هست که توي خونه ام.
    -چرا؟
    -محیط جالبی نداشت.
    -خب می رفتی یه جاي دیگه.
    -حوصله اش رو نداشتم،مامان این اواخر بیماري قلبی اش زیاد اذیتش می کنه،مهشید هم که اکثراً خونه نیست،گفتم
    پیش مامان باشم بهتره.خدارو شکر از اجارة طبقه پایین و مغازه ها خرجی مون در میاد.
    ». حالا امشب هر چی پیکانه ریخته توي خیابون »: چشمم به خیابون گفتم
    ». جمعش کردند،دیگه نمی سازند،عوضش تا دلت بخواد پراید و پژو داریم »: خندید
    -بهتر،لااقل یه قیافه اي داره.
    ».؟ چی شده »: به صورت ناهید دقیق شدم،خوشگل شده بود،ریزه میزه و گندمگون،نیم نگاه بهم گفت
    -هیچی،داشتم فکر می کردم خوشگل شدي.
    به خومون رسیدیم دیگه!... چی بود بابا؟دوران دبیرستان با اون همه سبیل و ابرو،بهش دست می زدي خانوم »: خندید
    خانوم عزیزي؟!یک هفته خونه میشینی تا سبیلهات در بیاد... به مش غضنفر بگم »: ادا درآورد .« صانعی می پرید بهمون
    ». از اون کودها که پایگلدونها می ریزه پاي ابروي شمام بریزه که همیشه خالیه
    ».؟! چه خوب یادت مونده »: با یادآوري اون صحنه ها با صداي بلند خندیدم
    -خونم رو توي شیشه کرد،می خواي یادم بره؟
    -خدایی اش چقدر شیطون بودیم ها!؟
    -یادش بخیر!یادته فرستادنمون توي کتابخونه تا یه کم روي کارهاي بدمون فکر کنیم؟
    آره،اون قدر توي کتابخونه سر و صدا کردیم که انداختنمون بیرون... چه روزهایی بود؟!از مروارید چه »: خندیدم
    ».؟ خبر
    ». هیچی،خوبه »: لبخند از روي لبهاش محو شد
    ».؟ از سالار خبر داري »: دوباره خندید
    -آره،یه بار همین چند سال پیش با خاله سوري صحبت کردم،گفت ازدواج کرده.
    -تورو خدا؟
    -دو تا بچه داره.
    -مرگ من؟
    -شقایق هم ازدواج کرده،اونم یه پسر داره.
    -ا؟... هیچی دیگه،یک کاره بگو همه رفتند فقط من ترشیدم.
    !». همچین »: خندیدم
    ».؟ حیف سالار نبود که از دستش دادي »: لبهاش رو جمع کرد
    نه بابا،از اولم دلم باهاش نبود... مروارید و پدرام چطورند؟هنوز نامزدن یا عروسی »: حلقه مو توي دستم چرخوندم
    ».؟ کردن
    ».؟ خبریه »: به حلقه ام اشاره کرد و پرسید .«!؟ نامزدند،حالا کو تا عروسی »: دوباره خنده اش قطع شد
    -نه بابا،یادگاریه.
    -از کی؟
    -حالا بعداً برات تعریف می کنم.
    -اي آب زیر کاه!
    خدا »: نگاهی به پشت سرم انداختم و دیدیم که پیتر و هانس مشغول صحبت کردن با مهشید هستند.رو به ناهید گفتم
    ». رو شکر که شماها انگلیسی بلدین وگرنه این دو تا حوصله شون سر می رفت
    -آدماي خوبی اند،رابطه ات باهاشون چطوره؟
    -خیلی خوب،عالی،واقعاً به من محبت می کنند.
    -من که هنوز هم توي شوکم،چطور سیمین جون مادرت نبود و نفهمیدي؟... سینا و سروش چطورند؟بالاخره تونستی
    خبري ازشون بگیري؟
    -نه،دایی اینا آخرش هم شماره بهم ندادند... دیگه بی خیال شدم،همیشه به یادشونم،همین برام کافیه.
    !». نگاه کن مایا،همه بیدارند »: از اتوبان پیچیدیم توي محله هاي شلوغ،هانس دهنش باز مونده بود
    ». چی خیال کردي پس؟اینجا آلمان نیست که همه رأس ساعت هشت برن خونه،نگاه کن!شهر زنده است »: خندیدم
    -بافت شهر یه جوریه،مثل یونان.
    !». قشنگ تر از یونان »: مغرورانه سرم رو بالا گرفتم

    محترم خانم پیر شده بود،بغلش که کردم ناخودآگاه گریه ام گرفت.
    -خوش اومدي دخترم،صفا آوردي.
    ». هزار ماشالله »: صورتش رو بوسیدم یه نگاه به سر تا پام کرد و اسفند ریخت توي آتیش
    هانس جلو اومد و به فارسی سلام کرد،معرفی اش کردم،محترم خانوم دست انداخت گردنش و سرش رو
    ». خوش اومدي پسرم،قدم رنجه کردي »: بوسید
    هانس مثل وقتهایی که خجالت می کشید رنگ لبو شد.زیر لب تشکر کرد و رفت طرف چمدونها.برخورد پیتر و
    محترم خانوم دیدنی بود،مرده بودیم از خنده،پیتر به انگلیسی حرف می زد و محترم خانوم به فارسی، ول کن هم
    نبودند،همچین سلام علیک می کردند که انگار حرفهاي همدیگه رو می فهمند.
    اون جور که ناهید اینا خونه رو براي ما آماده کرده بودند کاملاً مشخص بود که براي کل سفرمون برنامه ریزي
    کردند.یه اتاق من و هانس،یکی هم پیتر.به محض اینکه رسیدیم با مامان تماس گرفتم و حال تارا رو پرسیدم،وقتی
    گفت که بی بهانه خوابیده خیالم راحت شد.دو سه ساعتی همه دور هم بودیم و از هر دري صحبت می کردیم،حدوداً
    سه صبح بود که هانس خوابید،محترم خانوم رفت بالا،پیتر خواست توي شهر بچرخه، چون مثل بچه ها طاقت نداشت
    تا صبح تحمل کنه،مهشید سویچ ماشین رو برداشت و همراهش رفت.من و ناهید هم نشستیم به غیبت!
    خوشگله،دستت درد نکنه »: ناهید براي پنجاهمین بار دونه دونۀ لباسها رو گرفت جلوش و رو به روي آیینه ایستاد
    ». مایا،مهشید بیخود کرده،اون پیرهن سبزه رو عمراً بهش نمیدم
    سوغاتی ها رو دوباره ریخت توي چمدون و براي پننجاهمین بار زیپ چمدون رو کشید.نشست کنارم و چشم و ابرو
    !». شرمنده مون کردید خانوم »: نازك کرد
    این کار تفریحمون بود.قدیما که به هم می رسیدیم یکی دو ساعتی با ادا و اصول نقش خانومهایی رو بازي می کردیم
    که واسه هم کلاس می گذارند.به یاد اون روزها خندة بلندي کردم و مثل خودش ادا در آوردم:
    !». خواهش می کنم عزیزم،سوغات اروپاست دیگه «
    !». البته اصلاً این چیزها به چشم من نمیاد،خودتون که در جریانید،هر سال شش ماه فرنگستونم »: عشوه کرد
    فکر می کردم مروارید هم بیاد فرودگاه،بی معرفت خیلی وقته که »: خندیدم و یه خوشه گذاشتم توي پیش دستی،گفتم
    ». جواب ایمیل هام رو نمیده
    تو چته ناهید؟ چرا حرف مروارید میشه این ریختی میشی؟با »: قیافۀ ناهید رفت توي هم،یه حبه انگور گذاشتم دهنم
    ».؟ هم حرفتون شده
    ». حالا باشه فردا درباره اش حرف می زنیم »: چشماش پر از اشک شد
    ».؟ چی شده ناهید »: با دهن باز پیش دستی رو گذاشتم روي میز
    ». هیچی بابا،بحث رو عوض کن »: یه قطره اشک چکید روي گونه اش و با دست سریع پاکش کرد
    ».؟ اتفاقی افتاده »: دستهاش رو گرفتم و پرسیدم
    ». مروارید... مرد مایا!سکته کرد »: دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه،با بغض سنگینی گفت
    ».؟ چی »: تمام تنم یخ زد
    -تقریباً چهار ماه پیش.
    -چهار ماه؟... پس چرا به من چیزي نگفتی؟
    -می گفتم که چی بشه؟تو هم غصه بخوري؟اون سر دنیا!؟
    اون که چیزیش نبود... سکته کرد؟... آخه چرا؟... تو سن »: صورت مروارید توي ذهنم نقش بست،ناباورانه بغض کردم
    ». بیست و هشت سالگی؟... مگه میشه؟... مشکلی نداشت
    ».؟ طفلی پدرام،چی کشیده »: سرش رو انداخت پایین،اشکهام سرازیر شد و نالیدم
    ». بره بمیره مرتیکۀ عوضی،همه ش زیر سر اون نامرده »: براق شد
    -چی میگی ناهید؟... اونا که... مروارید همش از پدرام تعریف می کرد، می گفت که بالاخره عقد کردند.
    -آره،عقد کردند،منتها خودت می دونی که،خونواده ها ناراضی بودند، پسرة بی همه چیز اون همه سگ دو زد مروارید
    رو به دست بیاره بعد یه دفعه از این رو به اون رو شد،دو سه ماه بعد از عقد رفت زن صیغه کرد.
    ». مروارید بدبخت هم وقتی شنید طاقت نیاورد،دق کرد »: گریه اش شدت گرفت
    ».؟ خداي من!مگه همچین چیزي ممکنه »: ناباورانه سرم رو به مبل تکیه دادم
    اون ها که واسه هم می مردند،پدرام نبود که بالا و پایین می پرید و می گفت یا »: بغض داشت خفه ام می کرد،گفتم
    !».؟ مروارید یا هیچ کس؟پس چی شد یه دفعه
    -خدا ازش نمی گذره،مطمئنم.
    ».؟ زري خانوم چی شد »: توي چشمهاي ناهید نگاه کردم که شناور بود،گفتم
    داره دق می کنه بیچاره،می دونی که، مروارید بچۀ اولش بود.تصور کن... خودت با »: به سختی لا به لاي گریه گفت
    دست خودت دسته گلت رو خاك کنی،توي این چند ماهه ده سال پیر شده... اون پدرام بی همه چیز هم خیلی
    وقیحه،اومده بود توي مراسم مروارید،به خدا اگه من جاي پدر و مادر مروارید بودم تف می انداختم توي صورتش...
    البته،تا چهلم مروارید
    کسی قضیۀ زن گرفتن پدرام رو نمی دونست،یه دفعه رو شد،همه یه بوهایی برده بودند،آخه اون اواخر خیلی مروارید
    رو اذیت می کرد،... ولی هیچ کس به این نمی تونست فکر کنه که ممکنه پدرام زن گرفته باشه،اونم روي
    ». مروارید،خودت که می شناختیش... چه دختر گلی بود.خدا بیامرزه
    بیا!... این هم آخر و عاقبت عشق و عاشقی،آدم دیگه به دو تا چشمهاش هم ...»: دست کشیدم روي گونه هام و نالیدم
    !». نمی تونه اعتماد کنه،... اون دو تا که آوازة عشقشون همه جا رو گرفته بود این شدند،دیگه واي به حال بقیه
    برام سخت بود،نمی تونستم باور کنم،تا خود صبح با ناهید نشستیم و دربارة مروارید حرف زدیم،از خاطرات گذشته
    گفتیم و گریه کردیم، ناهید از اتفاقهایی می گفت که در نبود من افتاده بود،از بلاهایی که سر مروارید آوردند... صبح
    بود که ناهید رفت بالا،با هزار جور فکر و خیال رفتم روي تخت و دراز کشیدم،علی کنارم نشسته بود و بی خیال نسبت
    به اشکهام،لبخند می زد،ملافه کشیدم روي صورتم و به هق هق افتادم، ساعت هفت صبح بود که با صداي در فهمیدم
    پیتر برگشته،چشم روي هم گذاشتم و خوابیدم .
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  6. #48
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,356
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,970
    مورد پسند
    6,702 بار در 3,375 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی

    فصل چهل و هشتم
    ».؟ ناهید جون یه لیوان شیر برام می ریزي »: با صداي گرفته اي گفتم
    خدا بیامرزدش، تو هم غصه نخور مادر،هر چی بود »: از پشت میز بلند شد،محترم خانوم سر تکون داد و گفت
    ». گذشت
    مامان راست میگه مایا جون،می دونم که سخته،ولی شما اومدین »: مهشید لیوان شیر رو از ناهید گرفت و گذاشت جلوم
    ». مسافرت،لا اقل به پدر و برادرتون فکر کنید
    ».؟ برنامۀ امروز چیه »: دستم رو گذشاتم روي دست پیتر و لبخند کمرنگی زدم،هانس یه قلپ چاي خورد
    ».؟ می خواي امروز بري سر خاك دوستت »: پیتر رو به من گفت
    تو همراه مایا باش،من میرم خونۀ میشائل،میاد دنبالم،یک هفته »: با سر جواب مثبت دادم،رو کرد به هانس و گفت
    ». تهران می مونیم بعدش میریم می گردیم
    ».؟ امروز هم اینجا می مونیم »: هانس ازم پرسید
    ». اگه اشکالی نداشته باشه ما میرم هتل »: رو کردم با ناهید
    ».؟ بهتون بد می گذره »: نفس جمع کردم حرفی بزنه که مادرش مهلت نداد
    ». نه محترم خانوم،این چه حرفیه؟می خوایم مزاحم شما نباشیم »: گفتم
    چه زحمتی مایا جان>خونۀ خودتونه،ما تهران باشیم و شماها برین هتل؟من رو مهشید کلی »: ناهید روي صندلی نشست
    ». براتون برنامه ریزي کردیم
    ». راستش من از خدا می خوام که پیش شماها باشم،ولی هانس کمی معذبه »: لبخند زدم
    ».؟ شما اینجا ارحت نیستید »: مهشید رو کرد به هانس و به انگلیسی پرسید
    ».؟ چرا... خوبه،چطور مگه »: هانس هول شد،صورتش گل انداخت و گفت
    -آخه مایا جون میگن که شما توي هتل راحت ترین.
    ». نه،اینجا خوبه... عالی »: هانس لبخند زد و به فارسی گفت
    !». مختغم خانوم مهربون... مث مامان »: به محترم خانوم اشاره کرد و ادامه داد
    خب »: همه خندیدیم،محترم خانوم دوباره دست انداخت گردن هانس و سرش رو بوسید،مهشید رو به من گفت
    ». دیگه،پس مشکلی نیست
    ». همین جا می مونیم »: به پیتر نگاه کردم و گفتم
    پیتر رفت،محترم خانوم مشغول غذا پخت شد،ما چهار تا رفتیم خونۀ مروارید اینا،زري خانوم هنوز سیاه تنش بود،من
    رو که دید داغ دلش تازه شد و ساعتها اشک ریخت.غروب بود که دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا. اسم مروارید روي
    تخته سنگ سفیدي حک شده بود،می دیدم ولی باورم نمی شد.مروارید؟!با اون همه شور و هیجان؟!کسی که تمام
    مدرسه از شیطونی هاش کلافه بودند!
    تو خودت اینجا »: ناهید زیر بازوم رو گرفت،صورتم رو پاك کردم و بلند شدم،بقیه هنوز نشسته بودند،غمزده پرسیدم
    ».؟ دیدیش ناهید
    -آره،دیدمش،وگرنه منم مثل تو باورم نمی شد.
    عجب دنیاي بی »: قدم زنان رفتیم سر خاك پدر ناهید که کمی اون طرف تر بود.فاتحه خوندم و زیر لب گفتم
    ». وفائیه؟!امان از دست آدمها
    -آدمها تقاص کارهاشون رو میدن مایا،هیچی بی جواب نمی مونه.
    به حرفش شک داشتم،با اینکه امثال این جملات رو همیشه براي دلداري خودم به کار می بردم.نگاهی به دوروبرم
    ».؟ بهشت زهرا رو دوست ندارم... میاي بریم سر خاك خانوم پیرزاد »: کردم و گفتم
    بلند شد و با هم راهی شدیم،وقتی رسیدیم از دور سرك کشیدم که کسی نباشه،وقتی مطمئن شدم رفتیم جلو،سنگ
    !».؟ مگه نگفتی شهرام رفته خارج »: قبرش تمیز بود،با گلهاي پر پر، ناهید تعجب کرد
    ». اون قدر قلب پاکی داشت که هزار نفر دوستش داشتند »: روي زانوهام خم شدم
    ».؟ چه جوریه که شهرام یه کوچولو هم اخلاقش به مامانش نرفته »: فاتحه خوندیم،ناهید گفت
    چه می دونم؟... اون ج.ر که خانوم پیرزاد از شوهرش تعریف می کرد فکر نکنم به پدرش »: گوشۀ لبم رو کشیدم پایین
    ». هم رفته باشه
    ». اول بریم سر خاك مراد،همین نزدیکی هاست،بعدش مامان پري »: ناهید زیر دستم رو گرفت و راه افتادیم،گفتم
    -مامان پري دیگه کیه؟می شناختمش؟!
    -نه،ازش چیزي برات نگفتم،یه پیرزن مهربون بود که... حالا بعداً برات تعریف می کنم،داستانش خیلی مفصله.
    -مطمئنی که م یخواي بري سر خاك مراد؟... از دست شهرام تونستی در بري،از دست اونا هم می تونی؟
    -آره بابا،مگه چی کار می تونن بکنند؟
    اینجا چی کار می »: صداي منظم قدمهایی که از پشت می اومد نظرمون رو جلب کرد،دو تایی برگشتیم،هانس بود،گفتم
    ».؟ کنی
    گفتن تنها نباشید!... زود باش مایا،اون ها می خوان برگردند،منتظر شما هستند،هوا داره »: رو به ناهید نیم خنده اي کرد
    ».؟ تاریک میشه،مگه نمی خواي بري سر خاك پدرت
    ».؟ چی میگه؟... تعقیبمون کرده،نه »: ناهید با خنده زد به پهلوم
    لبخند زدم و سریع تر راه افتادیم،سر خاك مراد هم کسی نبود،سنگ قبرش انگار ماهها بود که شسته نشده بود،دلم
    به حالش سوخت،یه قوطی پیدا کردم و سنگ قبرش رو شستم.
    ». خدا بیامرزه »: ناهید بلند شد
    !». امیدوارم »: نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم
    هوا داشت کاملاً تاریک می شد،باید می رفتیم کرج سر خاك بابا ولی دلم نمی اومد از مامان پري چشم پوشی کنم.با
    عجله رفتیم سر خاکش،فاتحه خوندیم و برگشتیم،خونوادة مروارید خیلی وقت بود که منتظرمون بودند. از همون
    بهشت زهرا ازشون خداحافظی کردیم و راهی کرج شدیم.
    وقتی رسیدیم هوا تاریک بود ولی اون قبرستون کوچک با فانوسهایی که تک و توك سر قبرها گذاشته بودند تقریباً
    کنار سنگ .« من اومدم بابا »: روشن بود.وارد که شدیم بی اختیار سرعت قدمهام زیاد شد،بغض کردم و زیر لب گفتم
    ناهید سنگ رو شست و هانس گلها رو روش پخش .«؟ خیلی تنها بودي،نه »: قبرش نشستم و روي اسمش دست کشیدم
    کرد، سرم رو به ابزوش تکیه دادم و توي دلم با بابا حرف زدم.
    ». این هم از روز اول سفرت »: موقع برگشتن تا تهران کسی حرف نمی زد،اولین نفري که سکوت رو شکست ناهید بود
    ».؟ خواهر وریا گفت کی میاد »: دوست داشتم از اون حال و هوا بیام بیرون.باید ذهنم رو منحرف می کردم،پرسیدم
    -پس فردا،سه شنبه.
    -کاش امشب دسته جمعی می رفتیم دربند.
    -خب میریم.
    -هنوز همون جوریه؟
    -نه بابا،خیلی قشنگ تر شده،ساختنش.
    -خنده داره،من آخرش هم کیش رو ندیم... حتماً میریم،فکر کنم خیلی بهمون خوش بگذره،ولی اول باید بریم سمت
    کرمان،پیتر با میشائل قرار گذاشته که اول از همه برن اونجا،با اینکه خیلی وقته که از زلزله می گذره ولی دوست دارند
    اگه بشه یه کمکی بکنند... تو تا حالا کرمان رو دیدي؟بم رو؟
    -نه،ندیدم... شاید باهاتون اومدم،البته...
    شاید؟... معلومه که میاي،همه تون میاین،بدون شماها که لطفی نداره،فکر کنم براي روحیۀ »: حرفش رو قطع کردم
    ». محترم خانوم هم بد نباشه
    -نمیشه که،شماها این همه راه اومدین که با هم...
    -اصلاً حرفش رو نزن،همین که گفتم،همه با هم میریم .
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  7. #49
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,356
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,970
    مورد پسند
    6,702 بار در 3,375 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی

    فصل چهل و نهم
    ». همین دوتاست رودابه جون »: چمدونها رو گذاشتم وسط اتاق
    ». دستتون درد نکنه،زحمت کشیدید »: استکان چاي رو گذاشت روي میز
    -وظیفه ام بود.
    ». خیلی مشتاق دیدارتون بودم »: کنارش نشستم،گفت
    -شما لطف دارید،... شنیدم چند وقت دیگه عروسی پسرتونه.
    ».؟ بله،ان شاالله،ماه آینده، تشریف میارید دیگه »: لبخند تلخی زد که معنی اش رو خوب می فهمیدم
    -اگه تا اون موقع ایران باشم حتماً میام.
    دلم به حالش سوخت،می دونستم که وضع مادي بدي داره و براي عروسی پسرش عزا گرفته،از سر و وضع خودش و
    وشوهرش هم کاملاً پیدا بود،فکر کردم اگه بشه ویزام رو تمدید کنم و عوض رویا توي عروسی شرکت کنم،شاید می
    ». اگه اجازه بدین رفع زحمت می کنیم »: تونستم اون جوري یه کم از محبت هاش رو جبران کنم.آقاي موسوي خم شد
    ».؟ حالا تشریف داشتید چرا این قدر زود »: ناهید زودتر از من جواب داد
    ». تو رو خدا منزل ما تشریف بیارید، خوشحال میشیم »: رودابه جون مطیعانه بلند شد
    ». حتماً،یکی دو هفته تهران نیستیم ولی وقتی برگردیم حتماً خدمت می رسم »: لبخند زدم
    ».؟ وسیله دارید »: تا جلوي در همراهشون رفتیم،آقاي موسوي چمدونها رو برد بیرون، پرسیدم
    ». بله،یه تاکسی قراضه دارم »: لبخند زد
    خندیدم،تا رودابه با ناهید و محترم خانوم خداحافظی کنه با عجله رفتم توي اتاق دو تا صد اویرویی برداشتم،توي
    !».؟ رودابه جون » : دستم جمع کردم و برگشتم دم در،ناهید داشت در رو می بست،در رو باز کردم و رفتم توي راهرو
    ». از طرف من و رویا،براي عروسی پسرتون »: برگشت،رفتم جلو و آهسته پولها رو گذاشتم کف دستش
    ». برامون دعا کنید،فقط همین »: نیم نگاهی به دستش کرد و خواست حرفی بزنه که گفتم
    ».؟ چند تا بچه داره »: صورتم رو بوسید و رفت،در آپارتمان رو که بستم ناهید با صداي بلندي گفت
    -پنج تا.
    بمیرم الهی!بهشون نمی اومد پول و پله اي داشته باشند،چه جوري خرجشون رو »: فنجونها رو گذاشت توي سینی
    ».؟ میدن
    -به سختی.
    آخه بگو وقتی نمی تونی خرجی بدي مگه مجبوري پنج تا بچه بیاري؟! »: انگار داشت با خودش حرف می زد
    ».؟ مایا جان با تارا حرف زدي »: محترم خانوم اومد توي پذیرایی
    -بله،شما که بالا بودین زنگ زدن.
    ». کیه؟... ا، سلام... گوشی... گوشی »: صداي زنگ در بلند شد،محترم خانوم اف اف رو برداشت
    ». هول شدم مادر،بیا،پدرته »: رو کرد به من،خودش هم از (گوشی،گوشی)گفتن خودش خنده ش گرفته بود
    چه عجب آقاي مولر؟!بالاخره اومدین؟!... حالا »: با خنده رفتم طرفش و گوشی اف اف رو گرفتم،با لحن شوخی گفتم
    ».؟ چرا بالا نمیایی
    -بیا پایین دم در،هانس رو هم بیار.
    -سه چهار روزه که نیستی،حالا هم که توي خونه نمیاي،جریان چیه؟ نمی خواي از میشائل دل بکنی؟ما تنهایی همه جا
    ». خیالت راحت،به ما هم خیلی خوش گذشت... حالا هم بیا دم در »: رو گشتیم،لطفش به اینه که... حرفم رو قطع کرد
    رفتم جلوي در. .« الان بر می گردم »: اف اف رو گذاشتم و رو به ناهید که داشت نگاهم می کرد گفتم
    -سلام مایا خانوم.
    سلام »: این دیگه از کجا پیداش شد؟رو به البرز که کنار پیتر ایتاده بود یه لبخند مصنوعی زدم و دستم رو جلو بردم
    ».؟ آقاي ارشادي،این ورا
    -افتخاري بود که امروز آقاي مولر با شرکت تماس گرفتند و اطلاع دادند که تشریف آوردید.
    ».؟ شما تشریف نمیارین تو »: دستم رو پس کشیدم
    -اگه افتخار بدین شام در خدمتتون باشم.
    راستش برادرم حمومه،منم با دوستهام هستم،شما می تونین برین،توي یه فرصت دیگه ما هم »: دنبال بهانه گشتم
    ». میایم
    -خب می تونین با دوستهاتون بیاین.
    ». من از این پسره خیلی خوشم میاد »: مردد به پیتر نگاه کردم که حتی چشماش هم می خندید،گفت
    !». ممکنه آلمانی بلد باشه ها »: با یه لبخند مصنوعی گفتم
    ».؟ خب بلد باشه،مگه چی گفتم »: لبهاش رو جمع کرد
    ». هیچی،سند بدبختی من رو امضا کردي »: در حالی که می چرخیدم طرف در،گفتم
    -واسۀ چی؟
    ». اگه فهمیده باشه که ازش خوشت اومده دیگه کارم زاره »: نرسیده به در آپارتمان با صداي بلندي گفتم
    ». ناهید پاشو حاضر شو »: رفتم توي خونه
    ».؟ کجا »: چیزي که توي دهنش بود به زحمت قورت داد
    یکی از مشتري هاي پیتر همراهشه،البرز ارشادي،همه مون رو شام دعوت »: با بی میلی مانتو و روسري ام رو برداشتم
    ». کرده بیرون
    ». من بالا شام پختم مایا جان »: محترم خانوم از توي آشپزخونه سرك کشید
    -دستتون درد نکنه محترم خانوم ولی اگه بهش بگم که شام حاضره یه موقع ممکنه بیاد تو،غذا رو می گذاریم براي
    فردا ناهار،تو رو خدا حاضر شید.
    -من دیگه کجا بیام؟
    ». شما هم بیاین دیگه »: شالم رو انداختم روي سرم
    نه مادر،من خونه م یمونم،پسرم از حموم میاد تنهاست،شاید من و مهشید رو برداشت و »: چشمهاش رو بست و باز کرد
    ». برد پیاده روي،شام هم داریم
    خندیدم،از پت در حموم به هانس جریان رو گفتم،گفت که خونه می مونه و همراهمون نمیاد.چرخیدم طرف
    ».؟ کجا رفت »: ناهید،جاش خالی بود،رو به محترم خانوم پرسیدم
    -رفت بالا حاضر بشه.
    !». وا،تو که هیچی نمالیدي »: پاي پله ها منتظر شدم،تند تند اومد پایین و گفت
    -همین جوري خوبه.
    ».؟ طرف جوونه »: ذوق زده گفت
    -آره،سی و دو،سه.
    -اي ول!چی کاره است؟چرا ازش بدت میاد؟
    -شرکت بین المللی داره،ازش بدم نمیاد،ولی همچین خوشم هم نمیاد،اخلاقهاي خاصی دراه.
    -مجرده دیگه؟
    ». آره »: با خنده در ور باز کردم
    !».؟ شما هم اینجایی عمو »: چشمک زد و رفتیم بیرون،با دیدن میشائل گل از گلم شکفت و بغلش کردم
    ».؟ پس چرا هانس نیومد؟باید تا کی منتظرش بمونیم »: صورتم رو بوسید
    -حمومه،گفت نمیاد،نمی دونست که شما هم هستید.
    خب »: پیتر سوار ماشین میشائل شد،ما هم با اصرار سوار ماشین البرز شدیم و راه افتادیم.البرز سر حرف رو باز کرد
    ».؟ خوش می گذره
    ».؟ بد نیست،ژامک خانوم و آقا آرمان چطورند »: چشم به خیابون گفتم
    -خوب،سلام دارند خدمتتون.
    -سلامت باشند.
    ». از آشنایی تون خیلی خوشحالم »: از آیینه نگاهی به ناهید کرد و گفت
    ». ممنونم،من هم همین طور »: به نظرم صداي ناهید ظریف تر شده بود
    ».؟ دوست دارید شام رو کجا میل کنید »: البرز رو به من پرسید
    -فرقی نداره،هر جا که شد.
    -خانومهاي متشخصی مثل شما رو که نمیشه هر جایی برد!
    چشم و ابرویی نازك کردم و بی حوصله به خیابون خیره شدم،البرز می رفت توي اعصابم،حتی لحن حرف زدنش
    وقتی آقاي مولر باهام تماس گرفتند خیلی خوشحال شدم،بعد از ماجراي اون روز فکر نمی کردم »: آزارم می داد.گفت
    ».؟ دیگه ببینمتون،راستی،دخترتون چطوره
    ». خوبه،مرسی »: جوابش رو سرد و کوتاه دادم چون فهمیدم از اون آدمهاي بی جنبه است که نمیشه به روش خندید
    -حتماً دلتون براش تنگ شده؟!
    -بله،طبیعتاً.
    -کلاس پیانو در چه حاله؟هنوز ادامه میدن؟
    ».؟ مگه اونجا کلاس گذاشتی مایا »: ناهید بلافاصله پرسید
    ». نه »: چرخیدم طرفش
    ». کاش یه روز بریم محلۀ قدیمی »: بحث رو عوض کردم
    ». اگه دوست داشته باشید می برمتون »: البرز قبل از ناهید جواب داد
    ». مزاحم شما نمیشیم، ترجیحاً خودمون دو تایی میریم »: چرخیدم طرف خیابون و اجباراً لبخند کمرنگی زدم
    -خیلی وقته که با هم دوستید؟
    ». از دوم راهنمایی »: عوض من ناهید جواب داد
    ». اوه،چه زیاد؟من قدیمی ترین دوستهام نهایتاً مال دو سال پیش هستند »: البرز خندید
    ».؟ جداً؟مگه میشه »: ناهید ذوق کرد
    باور کنید جدي میگم،همین الانشم دوست زیادي ندارم،یکی دو تا از مدیرهاي »: البرز از توي آیینه بهش نگاه کرد
    شرکتهاي دیگه که با هم کار می کنیم... آخه می دونید،آدم باید با دوستهاش رابطه داشته باشه که من نمی
    ». تونم،زیادي درگیر کارم هستم
    !».؟ پس براي همین تا حالا ازدواج نکردید »: ناهید به شوخی گفت
    ». بله،تقریباً »: لبخند البرز تمام صورتش رو گرفت
    !». ملت چقدر براي عروسی ذوق دارند »: توي دلم گفتم
    البرز و ناهید سرگرم شدند،از جوون ها گرفته تا دانشگاه و تورم و انرژي هسته اي،بی توجه به حرفهاشون سرم رو به
    الان خوشگل مامان خوابیده... آخ،یادم رفت ازش بپرسم که براي تولد »: پشتی صندلی تکیه دادم و به تارا فکر کردم
    دوستش چی کادو برد!... کتاب داستان هاش رو یادم رفت ببرم خونۀ مامان،... یعنی توي این چند روز بهانه شون رو
    ...». نگرفته؟... کاش مامان خودش یادش بیفته و بره بیاردشون،فردا بهش سفارش می کنم
    البرز جلوي یک برج پارك کرد.پیاده شدیم،دست پیتر رو گرفتم و همه با هم رفتیم تو.رستوران طبقۀ آخر بود،توي
    ».؟ به چی می خندي »: آسانسور ناخودآگاه خنده ام گرفت.پیتر سرشو آورد زیر گوشم
    -هیچی،یاد برج میلاد افتادم،یادته توي روزنامه ها نوشته بودند کج شده؟
    -اتفاقاً با میشائل رفتیم اونجا،سالم بود.
    !».؟ آریا برادر دوم برج پیزا زنده خواد ماند »: -خدا رو شکر... اخبار می گفت روزنامه هاي ایتالیا نوشتن
    خندید.
    البرز براي من و ناهید صندلی .«!؟ مگه نمیگن مردم دارن از گشنگی می میرند »: رستوران شلوغ بود.توي دلم گفتم
    منو رو از البرز گرفت،پیتر .«؟ تو چی می خوري »: بیرون کشید و نشستیم،منوي غذا رو گرفت روبروم.از ناهید پرسیدم
    من »: دست گذاشتم روي باقالی پلو با ماهیچه.رو کرد به میشائل و گفت .«؟ کدومش خوشمزه تره »: خم شد طرف من
    ». شمارة سی و دو رو سفارش میدم
    همه شون خوشمزه است،ببین! توي این مدت که ایران بودم دوازده کیلو چاق »: میشائل با دو تا دست زد روي شکمش
    ». شدم
    ».؟ شما چی میل دارید »: خندیدیم.گارسون براي سفارش گرفتن اومد سر میزمون،البرز رو کرد به من
    سه »: البرز رو کرد به گارسون .« دو پرس سلطانی »: ناهید خندید و به البرز گفت .« هر چی تو بخوري »: رو به ناهید گفتم
    !». پرس سلطانی
    ».؟ چطوره »: تا بقیه سفارش غذا بدن زیر گوش ناهید پرسیدم
    !». با مزه است »: خندة ریزي کرد
    !». ببینم چی کار می کنی »: زدم به پهلوش
    ». من؟... فعلاً که آقا هوش و حواسش پیش توئه »: صداش رو آورد پایین تر
    -نه بابا،طفلی فقط می خواد بهمون خوش بگذره.
    انتظارش رو داشتم،تا اتمام غذا فقط بحثهاي اداري کردند نصف واژه هاي قلنبه سلنبۀ انگلیسی شون رو نمی
    فهمیدم،فکر کردم می تونم حداقل خودمو با ناهید سرگرم کنم ولی مثل اینکه اون بیشتر از مردها مشتاق شنیدن
    بود،چنان با دقت گوش می کرد و گاهی وقتها هم اظهار نظر، که انگار مادرزاد تاجر بین المللی بوده!
    معمولاً قیمتها رو میاریم پایین،وقتی بقیۀ رقبا از پا در اومدن یکمرتبه قیمت رو می کشیم »: البرز لبخند مرموزي داشت
    بالا،در نتیجه همه مجبور میشن از ما خرید کنند،با هر قیمتی که ما بخوایم،البته چون ما جنسها رو از خارج از کشور
    ». وارد می کنیم یه مزیت دیگه هم داریم،بازار تشنۀ این جور کالاهاست
    !». مردم بدبخت »: زیر لب گفتم
    ».؟ شما چیزي گفتید »: چرخید طرف من
    بله،گفتم با این اوصاف شما سود می کنید و مردم »: به صندلی ام تکیه دادم و مثل خودش به انگلیسی جواب دادم
    ». بیچاره ضرر میدن
    -خب تجارت یعنی همین!
    -بله،تجارت یعنی همین،مردم فداي پول!
    ». آقاي ارشادي حق دارند،این هم نوعی از تجارته »: پیتر دخالت کرد
    ».؟ تو هم همین طور تجارت می کنی »: نگران پرسیدم
    -نه به این شکل.
    معذرت می خوام،من میرم روي تراس یه کمی هوا »: که دقیقاً منظورش(به همین شکل)بود!از پشت میز بلند شدم
    ». بخورم
    ».؟ می خواي من هم بیام »: ناهید گفت
    -نه،نه،تو بنشین،زود بر می گردم.
    می اومد.نمی Ronan Keating رفتم توي تراس و پشت یک میز دو نفره نشستم و به شهر تهران زل زدم.صداي
    دونم از کجا؟از توي رستوران؟!یه خونه یا جاي دیگري؟!... همیشه بحث هاي تجاري اعصابم رو به می ریخت.چشمهام
    رو بستم و اجازه دادم که موسیقی بهم آرامش بده.
    -معذرت می خوام خانوم!
    ».؟ با من بودید »: چشمهام رو باز کردم و به صورتش دقیق شدم،(خداي من این مرد رو کجا دیدم؟!)پرسیدم
    ».؟ مایا »: لبخند زد
    ».؟ برزو... خودتی »: ذهنم جرقه زد و خندون از صندلی بلند شدم
    ».؟ اینجا چی کار می کنی »: دستش رو جلو آورد
    ». باورم نمیشه »: دستش رو فشار دادم و هیجانزده گفتم
    ستارة سهیل شدي!یکمرتبه کجا غیبت زد؟اگه بدونی چقدر دنبالت گشتم؟! با دست به صندلی اشاره
    خیلی خوشحالم »: دو تایی نشستیم،ناباورانه به همدیگه نگاه می کردیم،دست گذاشتم روي قلبم .« بنشین،بنشین »: کردم
    ». که می بینمت
    -من هم همینطور،مدتها بود که از پیدا کردنت ناامید شده بودم.
    ». خیلی ازت دلگیر بودم ولی حالا که دیدمت انگار همه چی یادم رفته »: با یه اخم مصنوعی،شیطنت آمیز گفتم
    ». حق داري »: چشم انداخت به میز و سر تکون داد
    ». تو که عینکی نبودي »: ذوق داشتم
    -شدیم دیگه.
    ».؟ تنهایی اومدي اینجا »: به دور و برم نگاه کردم و پرسیدم
    نه،با چند تا از همکارهام اومدم،یکی شون امروز بچه دار شد،آوردمون اینجا که »: به چند تا میز اون طرف تر اشاره کرد
    مثلاً شیرینی بده... چه شانسی آوردم که اومدم... خیال می کردم خواب می بینم،گفتم حتماً شباهته،اصلاً فکر نمی کردم
    ». که بعد از نه سال اینجا ببینمت،اصلاً عوض نشدي،هیچ تعییر نکردي
    -دروغ نگو!کلی پیر شدم.
    !».؟ شوخی می کنی »: با صدا خندید
    ».؟ چی میل دارید »: گارسون اومد کنار میز
    ». چی می خوري »: برزو نگاهم کرد
    -هیچی ممنون،همین الان شام خوردم،اومده بودم روي تراس که یه کمی هوا بخورم.
    !». ممنونم آقا،دو پرس هوا می خوریم »: خندون رو کرد به گارسون
    سه تایی خندیدم و گارسون رفت.هیجان زده بودم،برزو من رو یاد روزهاي خوب میانداخت،یاد علی.از نگاه کردن
    ».؟ اجازه دارم مایا خانوم »: بهش سیر نمی شدم.با صداي البرز یه متر پریدم
    ». بله،بله،حتماً... ایشون آقاي برزو... نشاط هستند،از دوستان قدیمم »: بلند شدم
    ». ایشون هم آقا البرز ارشادي هستند،از همکارهاي اداري پدرم »: رو به برزو گفتم
    ».؟ پدرت »: برزو با تعجب اخم کرد
    حتماً اومده بود »: متوجه نشدم بیشتر حواسم پیش البرز بود که قیافه اش خیلی خنده دار شده بود،توي دلم گفتم
    ».؟ داریم میریم،تشریف نمیارید » : رو به من گفت .«؟! سیگار بشکه
    ».؟ به برزو گفتم می خواي با پدرم آشنا بشی
    -حتماً.
    ما دیگه داریم می »: وارد سالن شدیم،همه آمادة رفتن بودند،برزو رو به همه معرفی کردم و در نهایت بهش گفتم
    ». ریم،خوشحال میشم دوباره ببینمت
    -اگه برنامۀ خاصی نداري یه قهوه با هم بخوریم،بعدش خودم می رسونمت.
    ». می تونم یه ساعت دیگه بیام خونه؟برزو من رو می رسونه »: رو کردم به پیتر
    -جایی که می خواي بري مطمئنه؟
    ». جایی نمیرم،همین جا یه قهوه می خوریم و بعدش میام خونه »: خندیدم
    -می خواي ناهید همراهت باشه؟
    -نه،خیالت جمع باشه،آدم بدي نیست.
    -موبایلت همراهته؟
    -آره.
    ناهید یواشکی بارم چشم و ابرو نازك کزد و خندید،البرز با حرص به سر تا پام نگاه کرد و عاقبت رفتند.برزو نگاهش
    مهربون بود،مثل گذشته ها،صندلی یه میز دو نفره رو بیرون کشید و نشستم.به گارسون سفارش قهوه داد و نشست.از
    توي جیبش سیگار در آورد و روشن کرد.زیر لب
    !» جاي... جاي دوستهاي قدیمی خالی »: گفت
    ». آره،واقعاً جاش خالیه »: از زیر میز روي حلقه ام دست کشیدم و گفتم
    ». از بابت پدرت متأسفم،باید بهت تسلیت بگم »: انگار ناراحت چیزي بود،پک عمیقی به سیگارش زد و گفت
    ».؟ مرسی،ولی تو از کجا می دونی که فوت کرده »: تعجب کردم
    -گفتم که... خیلی جاها دنبالت گشتم.
    ».؟ آخه چه جوري می تونستی بابامو پیدا کنی »: کمی مکث کردم و بعدش بازم متعجب پرسیدم
    -علی یه چیزهایی بهم گفته بود... این آقا که گفتی پدرمه...
    -شوهر مادرمه.
    ».؟ از خودت بگو،چی کارها می کنی »: سر تکون داد و گفت
    ». هیچی،زندگی می کنم »: یه نفس عمیق کشیدم و به صندلی ام تکیه دادم
    ».؟ چه جوري مادرت با یه آلمانی ازدواج کرده »: گارسون قهوه ها رو گذاشت روي میز و رفت،پرسید
    -مادر واقعی ام هم آلمانیه.
    ». جداً؟ نمی دونستم »: با تعجب نگاهم کرد و با نوك انگشت عینکش رو سر داد بالا
    -غیر از علی و مامان پري هیچ کدومتون نمی دونستید.
    تو از چیزي ناراحتی؟نگران »: کلافه بود،انگار که نگران چیزي باشه.گفتم شاید بتونم کمکش کنم،براي همین گفتم
    ».؟ چیزي هستی
    نه، چیزي نیست... یه کم تعریف کن مایا،بعد از اون »: دوباره با نوك انگشت عینکش رو روي بینی اش جا به جا کرد
    ».؟ جریان کجا رفتی؟چی کار کردي
    هیچی... کمتر از ده روز بعد از مرگ علی مجبور شدم با مراد ازدواج کنم،... »: شیر و شکر ریختم توي فنجون قهوه ام
    !».؟ می شناختیش که
    همون قاچاقچیه!... چراش رو نپرس،اگه مجبور نمی شدم »: جواب نداد،قاشق رو چرخوندم توي فنجون و به طعنه گفتم
    ». این کار رو نمی کردم،خودت که می دونی... من عاشق علی بودم
    ».؟ بعدش »: سرش رو با تأسف تکون داد .« هنوز هم هستم »: قاشق رو کنار گذاشتم و توي دلم گفتم
    -بعد از دو سال و نیم مراد مرد.
    ». دو سال ونیم زجر »: فنجون رو کشید جلوش
    -آره،دو سال و نیم سختی.
    ». بعد از یه مدت با یکی ازدواج کردم که خیال می کردم خوشبختم می کنه »: با فنجونم بازي کردم
    -کرد؟
    -نه،با من ازدواج کرد تا از مادرش ارث بگیره،فقط چند ماه صیغه بودیم... یه دفعه غیبش زد،بعدش یه پیغام کوتاه
    که دنبالم نگرد... زندگی ام رو جمع کردم و با یه بچه رفتم آلمان.
    ».؟ بچه داري »: نیم خیز شد
    ». اسمش تاراست،شش سالشه »: لبخند زدم
    -اینجاست؟
    نه،آلمانه،پیش مادرم... چون بعد از پدرش هیچ مدرکی نداشتم که ثابت کنم صیغه »: لبخند از روي لبام محو شد
    ». بودم.شناسنامۀ ایرانی نداره، نمی تونه بیاد،البته توي فکرم که هر طور شده براش بگیرم
    -پس آلمان زندگی می کنی!؟
    -آره،تقریباً هفت ساله،بعد از این مدت اولین باره که میام ایران،همین چهار پنج روز پیش اومدم.
    ». تو اون جا بودي و ما اینجا دنبالت می گشتیم »: سر تکون داد و لبخند تلخی زد
    ».؟ ما »: دقیق شدم
    -آره،من و خونوادة علی
    ».؟ اونا دیگه واسۀ چی »: تعجب کردم
    -پشیمونند،هنوز یک سال از رفتنت نگذشته بود که افتادیم دنبالت.
    یک سال!... زحمت کشیدن،یه سال بعد از اون ماجرا من توي خونۀ مراد بودم و مادرش حسابی »: به تمسخر لبخند زدم
    ». ازم پذیرایی می کرد
    ». من در حق تو خیلی کوتاهی کردم مایا »: شرمنده سرش رو پایین انداخت
    ». فراموشش کن »: لبخند تلخی زدم
    -بازم بگو مایا،اونجا چی کار می کنی؟ازدواج کردي؟
    دیگه نه!همون دو تا تجربه براي هفتاد و هفت پشتم کافیه،الان با دخترم زندگی می کنم،درس خوندم و رفتم »: خندیدم
    دانشگاه،عکاسی می خونم،یه سال دیگه تموم میشه،البته اگه شانس بیارم!... در کنارش کار هم می کنم، پیش
    ». پیتر،شرکت واردات و صادرات لوازم کامپیوتر داره
    -خدا رو شکر،پس زندگی خوبی داري؟!
    -آره،خیلی راضی ام،آرامش دارم.
    ». برزو،دوستهات »: چند تا مرد بهمون نزدیک شدند،زیر لب گفتم
    سرش رو بالا آورد و از صندلی بلند شد،من هم بلند شدم،برزو دوستهاش رو به من معرفی کرد،هر سه تاشون با دهن
    باز نگاهم می کردند،خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین.برزو دست به سرشون کرد و رفتند.دوباره
    ».؟ کجا کار می کنی برزو »: نشستیم،گفتم
    -اون کارگاه رو که همون موقع ها فروختم،عوضش یکی دیگه خریدم، هم اون جا کار می کنم هم دانشکدة هنرهاي
    زیبا تدریس می کنم.
    -ا؟!چه خوب.
    ».؟ تو الان کجایی مایا »: تلفنم زنگ زد،گوشی رو برداشتم،هانس ود گه صداي نگرانش توي گوشی پیچید
    چی شده هانس؟من هنوز توي »: خودم ور جمع و جور کردم و نیم نگاه به برزو که داشت نگاهم می کرد گفتم
    ». رستورانم
    -چرا با بقیه برنگشتی خونه؟
    -من با یکی از دوستهاي قدیمم هستم،پیتر بهت نگفت؟... آدم خوبیه.
    -تو نمی فهمی که داري چی میگی،بابا هم که عین خیالش نیست، ت ورو داده دست یارو،با خیال راحت برگشته
    خونه،اصلاً تو چرا بدون اینکه یکی همراهت باشه اونجا موندي؟قرارمون این بود؟پس من واسۀ چی اومدم
    ایران؟جواب مامان رو چی بدم؟
    -نگران نباش،گفتم که آدم خوبیه.
    -آدم خوب اصلاً توس زندگی تو بوده؟تو همه رو خوب می بینی، واسه همین هم زندگی ات رو به باد دادي،من الان
    میام اونجا.
    -صبر کن هانس،خواهش می کنم خودت رو کنترل کن،من همین الان برمی گردم خونه،تا یه ربع دیگه اونجا
    هستم،قول میدم.
    -خیلی خب،تا یه ربع دیگه خونه باش وگرنه من میام اونجا.
    ».؟ ممکنه بریم برزو »: گوشی رو قطع کردم و انداختم توي کیفم
    -چیزي شده؟
    -برادرم بود،نگران شده،خواهش می کنم زودتر بریم خونه.
    ».؟ راه خونه دوره »: با اشارة دست از گارسون صورتحساب خواست و رو به من پرسید
    -نه،اتفاقاً همین نزدیکی هاست،اگه عجله کنی یه ربع دیگه خونه ایم.
    ». فکر می کردم امشب می تونم باهات صحبت کنم »: صورتحساب رو پرداخت کرد و بلند شدیم،توي آسانسور گفت
    ». نشد دیگه،حالا فرصت هست یه روز دیگه »: لبخند زدم
    -من خیلی به تو مدیونم مایا،باید جبران کنم.
    نیازي نیست برزو،من تو رو می فهمم،اصولاً اهل گله گذاري نیستم،حتماً تقدیر من اون طوري »: قیافه ام مهربون شد
    ». بوده دیگه
    اگه من باهات اون جوري نمی کردم محکوم نبودي دو سال و نیم زجر بکشی و »: آسانسور ایستاد و پیاده شدیم،گفت
    ...». بعدش هم یکی از راه برسه
    ». گذشت برزو،فراموش کن »: حرفش رو قطع کردم
    ».؟ فردا می تونم باز هم ببینمت »: سوار ماشین شدیم،آدرس رو گفتم و حرکت کرد،پرسید
    -فردا؟... فکر نکنم برنامه اي داشته باشیم،حالا با هم در تماسیم،اگه برنامه اي نبود می تونیم با بچه ها بریم بیرون و
    یه دور بزنیم،چطوره؟
    -خیلی خوبه،ولی باید یه بار تنها ببینمت.
    ».؟ چطور »: ناخودآگاه یه ابروم رفت بالا
    ». هیچی... می خوام باهات حرف بزنم »: هول شد
    ».؟ دربارة »: جدي شدم
    -می دونی مایا... حرفهاي من به کنار،مرجان خیلی دلش می خواد تو رو ببینه.
    !». عجب »: پوزخند زدم
    -مثل سگ پشیمونه،نه فقط اون،همه شون همین طورند،یکهو از این رو به اون رو شدند،اگه بهشون بگم که پیدات
    کردم همین امشب میان دیدنت.
    ». پس لطفاً بهشون نگو،اصلاً دلم نمی خواد ببینمشون »: به سردي گفتم
    اونا فقط می خوان ازتون عذر خواهی کنند.
    -من بخشیدمشون،نیازي به عذرخواهی لفظی نیست،از طرف من بهشون بگو
    -گریه هاي تو شده کابوس شبونه،بگذار تو رو ببینند.
    -اصرار نکن برزو،اصلاً نمی تونم.
    حالا چرا برزو وکیل مدافع خواهرهاي علی شده!؟... حرف »: نفس عمیقی کشید و دیگه چیزي نگفت،توي دلم گفتم
    خودش چیه؟... خدا رو شکر که خواهرهاي علی متوجه اشتباهشون شدند.آیا واقعاً بخشیدمشون یا الکی گفتم؟... خدا
    ». کنه واقعاً بخشیده باشمشون
    برزو جلوي در پیاده ام کرد،شماره تلفن ها رو رد و بدل کردیم و رفت.هانس خیالش راخت شد و با مهشید و محترم
    خانوم رفتند پیاده روي.پیتر هم دوباره همراه میشائل رفت.لباس عوض کردم و رفتم بالا پیش ناهید،با یه ظرف میوه و
    ».؟ خوش گذشت »: دو تا چاي اومد توي پذیرایی
    -جاي شما خالی.
    ».؟ طرف کی بود »: هیجانزده پرسید
    ». من حدوداً ده سال پیش با یه پسري آشنا شدم به اسم علی »: نشست،لبخند زدم و گفتم
    ». یادگاري از اونه »: یه اشاره به حلقه ام کردم
    !». خب،خب »: مشتاقانه منتظر بقیه حرفم بود
    متأسفانه تصادف کرد... برزو،همین که امشب دیدي، صمیمی ترین دوستش بود،بعد از علی دیگه »: لبخندم تلخ شد
    ندیدمش... بعد از این همه سال... اونم توي رستورانی که البرز ما رو برد...!!!... تقدیر آدمها چقدر پیچیده است؟!...
    ». حتماً خدا می خواست که البرز ما رو امشب ببره اون جا
    ».؟ چه شکلی بود؟خوشگل بود »: غمزده پرسید
    -کی؟... علی؟
    ». ایناهاش »: خودم رو سر دادم کنارش و پلاك گردنم رو باز کردم
    !». الهی بمیرم... چه نازه... آخی... چه چشم ابرو مشکی »: با حالتی از غم و شادي لبهاش رو جمع کرد و گفت
    ».؟ خیلی غصه خوردي ..»: چشم از عکس گرفت
    ». آره،داشتم دیوونه می شدم »: پلاك رو از دستش گرفتم و به چشمهاي علی خیره شدم
    ». امروز که برزو رو دیدم دوباره قلبم یه جوري شد »: پلاك رو بستم و یه استکان چاي برداشتم
    -یعنی دوباره عاشق شدي؟!
    ». نه دیوونه.دوباره یاد اون روزها افتادم که با علی بودیم »: به زحمت جلوي خنده ام رو گرفتم
    !». آها »: چشم بست و باز کرد
    ». البرز داشت می ترکید »: شیطنت آمیز طرفم خم شد
    -چطور مگه؟
    ».؟ شما این آقا رو می شناختید »: -وقتی برگشتیم،توي راه ازم پرسید
    -تو چی گفتی؟
    ».؟ می تونم فردا هم ببینمتون »: -گفتم،نه.تا حالا ندیده بودمش بعد یکهو گفت
    -خب؟
    -گفتم نه،گفتم فردا کار دارم.
    -چرا خنگ خدا؟!خب می رفتی.
    ». برو بابا،طرف واسه اینکه جلوي تو کم نیاره این رو گفت »: دلخور گفت
    -از کجا معلوم؟شاید ازت خوشش اومده!
    -تو که میگی آدم خوبی نیست.
    -من نگفتم آدم خوبی نیست،گفتم که من ازش خوشم نیومده،خدا رو چه دیدي؟شاید به دل تو نشست.
    ».؟ یعنی میگی برم »: نفس عمیقی کشید و تکیه داد
    -به نظر من آره،پیتر و مامان که خیلی ازش خوششون اومده... اصلاً به نظر من کاري به کار مردم نداشته باش،چند بار
    برو،ببینش،بالا پایین کن،سبک سنگین کن... شاید مرد زندگی بود!
    -تو ازش چی می دونی؟
    -من فقط می دونم که یه بار عقد کرده و جدا شده،راستش پشت سر زنش حرف زد من خوشم نیومد.
    -خب شاید زنه واقعاً بد بوده؟
    -به نظر من حتی اگه بد بوده نباید ازش بد می گفت،اون که من رو نمی شناخت،داشت درد دل می کرد و خصوصی
    ترین چیزهاي...
    وا!چه بی ربط حرف می زنی مایا،بنده خدا دلش گرفته بوده خب! »: حرفم رو قطع کرد
    ».؟ خود دانی،حالا باهاش میري بیرون یا نه »: بحث رو جمع کردم
    -شماره اش رو داد،گفت هر موقع وقت داشتی تماس بگیر.
    -خب،به سلامتی.
    ».؟ تو با برزو چی کار می کنی »: چاي رو یه سره خوردم و استکان رو گذاشتم روي میز،پرسید
    -قراره چی کارش کنم؟
    -به نظر آدم خوبیه.
    -آره،پسر خوبیه،چطور مگه؟
    ».؟ زن داره »: چشمک زد
    ». نمی دونم،باور کن اصلاً فرصت نشد ازش بپرسم »: خندیدم
    -اگه داشت که هیچی،اگه نداشت باید یه فکري بکنیم... خوش قیافه است، مثل پرفسورها می مونه... با اون
    عینکش!... تیپش هم خوبه... ببینم،چی کاره است؟
    -نقاش و مجسمه ساز.
    -اي ول!تو هم کشته و مردة هنري.
    !». اصلاً فکرش رو نکن »: ناباورانه توي صورتش زل زدم
    -ا،واسه چی؟
    -من دارم میگم یه عمر عاشق دوست صمیمی اش بودم... چه حرفی می زنی!؟
    من اگه بخوام با برزو ازدواج کنم دیوونه میشم... همه اش علی جلوي چشمهامه،همین الانش که برزویی توي زندگی
    ام نیست هر روز به علی فکر می کنم،دیگه با وجود برزو زندگی ام واویلا میشه... واي،نمیشه ناهید... برادر برزو هم
    خواستگارم بود...
    چرت و پرت نگو مایا جان،اتفاقاً وقتی برزو دوست صمیمی علی بوده حتماً خیلی از اخلاقهاشون »: وسط حرفم پرید
    ». شبیه همدیگه است
    -نه اتفاقاً!من آدم مثل علی تو زندگی ام ندیدم.
    -نظر برزو چیه؟... خودش بهت حرفی نزد؟
    ». نه،چیزي نگفت،فقط گفت می خواد باهام خصوصی صحبت کنه »: متفکرانه گفتم
    -اي ول!مگه امروز تنها نبودید؟
    -نشد،هانس زنگ زد مجبور شدم زود برگردم خونه.
    -خب شاید می خواسته بهت پیشنهاد ازدواج بده!؟
    -فکر نکنم،اون جور آدمی نیست... یعنی... خدا کنه همچین حرفی نزنه.
    -چرا خب؟
    -دوست دارم دوستی مون همین ج.ري بمونه.
    -خري دیگه،میگم نره میگی بدوش،میگم برو تو کار یارو بگیردت، میگی خدا کنه پیشنهاد نده.
    ». ممکنه زن داشته باشه،ما نشستیم اینجا داریم روده درازي می کنیم »: بلند شدم
    من میگم فردا دو تایی خونه رو دودره کنیم،من میرم پیش البرز تو هم رو »: با عجله بلند شد و دنبالم اومد طرف پله ها
    ». سراغ برزو
    رفتم توي اتاق خواب و چشمم به تارا افتاد که وسط گلها می خندید،عکس رو از روي میز توالت برداشتم و گذاشتم
    آره،اتفاقاً فکر بدي نیست،می تونم با برزو یه بار دیگه برم سر خاك مامان پري، ماشالله اون قدر »: کنار قاب آیینه
    ». کشته مرده توي بهشت زهرا دارم که اون روز اصلاً وقت نشد ده دقیقه سر خاکش بنشینم
    -همون مامان پري که قرار بود داستانش رو برام بگی؟
    -آره،مادر بزرگ علی بود.
    !». اي ول »: خودش رو انداخت روي تخت و لبخند شیرینی زد
    متأسفانه عکس مامان پري رو همراهم ندارم که بهت نشون »: لباس خوابم رو از روي تخت برداشتم و خندیدم
    بدم،آخ،اگه می دیدیش... حتی توي عکس هم محبت از نگاهش می باره... یه عکس کوچک ازش داشتم که بزرگ
    ...». کردم و زدم به دیوار اتاق تارا،آخه خیال می کنه
    با صداي تلفن ناهید دوید طرف پذیرایی و حرف من نصفه موند،لباس خواب پوشیدم و دراز کشیدم.توي دلم
    یه .« برزو »: با عجله اومد توي اتاق و گوشی رو داد دستم،با لب و دهن گفت .«! من و ناهید چقدر با هم فرق داریم »: گفتم
    ابرو دادم بالا و به ساعت دیواري نگاه کردم،دوازده و نیم!
    -بله؟
    -سلام مایا،خواب که نبودي؟
    -سلام،نه،بیدار بودم،خوبی؟
    -ببخشید که دیر وقت مزاحم شدم.
    -خواهش می کنم،گفتم که بیدار بودیم،اتفاقی افتاده؟
    -راستش... اول از همه زنگ زدم ببینم واقعاً خودتی یا امشب رو خواب دیدم... بعد،تازه رسیدم خونه،بهاره...
    زنم،وقتی جریان امشب رو براش تعریف کردم اون قدر خوشحال شد که وادارم کرد همین الان با تو تماس بگیرم.
    ازدواج کردي!؟تبریک میگم،اصلاً یادم رفته بود ازت »: لبخند زدم و در حالی که براي ناهید شکلک در می آوردم گفتم
    ».؟ بپرسم،خب،خانومت چطوره
    خوبه،اتفاقاً می خواد باهات »: ناهید یخ زده بود و همون طور وا رفته به دهنم نگاه می کرد.برزو خندة بی ربطی کرد
    ». صحبت کنه
    -حتماً،خوشحال میشم.
    -گوشی...
    -سلام مایا جان.
    ».؟ سلم بهاره خانوم،حالتون چطوره »: صداش مهربون بود و به دلم نشست
    -ممنونم،مشتاق دیدار!من آرزوي دیدن شما رو داشتم.
    -لطف دارید،من هم خوشحال میشم ببینمتون.
    -خدا شاهده وقتی امشب برزو برگشت خونه و گفت که شما رو دیده یه دنیا خوشحال شدم،من دورادور وصف شما
    رو زیاد شنیدم،ذکر خیرتون همیشه هست،اگه افتخار بدین فردا ناهار در خدمتتون باشیم.
    -اختیار دارید،خدمت از ماست،حتماً مزاحمتون میشم.
    -پس برزو رو می فرستم دنبالتون.
    نه،نه،شما آدرس بدین،دوستم من رو می رسونه، اتفاقاً ما فردا صبح جایی کار داریم،از همون طرف میام »: هول شدم
    ». منزل شما
    -آخه این جوري که بده!؟
    -نه،مزاحم برزو نمیشم،ناهید وسیله داره من رو می رسونه.
    -پس آدرس رو یاداشت کنید.
    ». خیلی به اینجا نزدیکه تا بوستان نهم فکر کنم یه چهارراه فاصله است »: آدرس رو گفت و حفظ کردم و گفتم
    -بله،برزو هم می گفت که منزل دوستتون همین نزدیکی هاست.
    -باشه،من فردا خدمت می رسم.
    -به امید دیدار.
    -خدا حافظ.
    !». پروژة شما به گل نشست ناهید جان »: تلفن رو قطع کردم و گوشی رو انداختم توي بغل ناهید
    !». چه زن مهربونی بود »: لبخند به لب رفتم زیر ملافه
    ».؟ گندت بزنند،حالا برنامه چیه »: از جاش بلند شد
    -هیچی،شما صبح زود مثل دخترهاي گل از خواب بیدار میشی و با البرز تماس می گیري،قرار که گذاشتید با هم از در
    میریم بیرون،من رو می بري گل فروشی،بعدش هم خونۀ برزو،خودت هم میري پیش البرز. برگشتنی هم میاي
    دنبالم،اگه حل داشتیم میریم دوتایی می چرخیم، اگه نه هم که میایم خونه.
    -امري باشه؟
    -خیر،دیگه امري نیست،می تونی بري،می خوام بخوابم.
    !». تو هم که همش می خوابی »: غر زد
    پس بگو چرا دوستهاي برزو من رو که دیدند ماتشون برد،طرف زن »: کلید برق رو زد و رفت،با لبخند زیر لب گفتم
    داره!... چرا برزو شراره رو نگرفت؟... علی حق داشت که دربارة برزو اون جوري می گفت... یعنی ممکنه فردا بهادر
    هم اونجا باشه؟... یعنی اون هم زن گرفته؟یه بار آدرس رو توي ذهنم مرور کردم و خوشحال و خندون خوابیدم .
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  8. #50
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,356
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,970
    مورد پسند
    6,702 بار در 3,375 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی

    فصل پنجاهم
    دسته گل و جعبۀ شکلات رو دادم دست برزو و با بهاره روبوسی کردم. یک خانوم تپل مپل و سبزه رو بود که با
    خوشرویی ازم استقبال کرد و تند تند خوش آمد می گفت.هر بار که بغلم می کرد دوباره زل می زد توي چشمهام،یه
    لبخند کوتاه،دوباره بغل.رفتارش برام عجیب بود.
    رفتیم تو،یه هال بزرگ بود که از دو طرف پله داشت،رو به رو آشپزخونه بود،از پله هاي دست راست رفتیم توي
    پذیرایی،حدس زدم که پله هاي دسته چپی به اتاق خوابها راه داره.خونه با سلیقه چیده شده بود، مبلمان از چوب
    بامبوس بود با روکشهاي سنتی،گمونم دست بافت بود.چندین تابلو و مجسمه که چند تایی شون رو قبلاً توي کارگاه
    برزو دیده بودم نماي قشنگی به سالن داده بودند.
    تو رو خدا بفرمایید بنشینید مایا جان... واي،چه افتخاري!... قدم رنجه کردید... مشتاق دیدارتون »: بهاره هول بود
    ...». بودم... بفرمایید... بفرمایید
    چه خانوم ماهی »: تشکر کردم و نشستم،بهاره دوید توي آشپزخونه.با نگاه بدرقه اش کردم و چرخیدم طرف برزو
    ».؟! داري
    ». ممنونم »: خندید
    -سلام خاله!
    ».؟ دخترته »: برگشتم طرف پله ها،یه دختر کوچولوي با مزه،با خنده سلام کردم،رو به برزو پرسیدم
    ».؟ اسم شما چیه »: سر تکون داد که آره،دخترك رسید جلوي پام،صورتش رو بوسیدم و گفتم
    -کی ناز.
    -به به،چه اسم قشنگی،چند سالته؟
    -پنج سال،مهد کودك هم میرم.
    ». آفرین دختر گلم،بیا بنشین کنار من »: خنده ام گرفت
    خدا مرگم بده،چرا لباسهاتون رو در »: دستش رو گرفتم و کنار خودم نشوندم،بهاره با سینی شربت اومد توي اتاق
    ».؟ نیاوردید
    ».؟ پس پرناز کو »: بلند شدم،مانتو و شالمو دادم دستش.لبخند زنان رو به برزو گفت
    ».؟ دو تا دختر دارید »: خندیدم
    ». بله،کوچولوست یه کم خجالتیه »: شربت تعارف کرد
    ». زحمت کشیدي »: برزو بلند شد،مانتو و شالم رو بهاره گرفت و رفت،لیوان شربتم رو گذاشتم روي میز و گفتم
    -خواهش می کنم،شما زحمت کشیدي،چه گلهاي قشنگی!
    ». خاله مایا شکلات آورده،توي آشپزخونه است »: رو کرد به کی ناز
    کی ناز مثل برق رفت و من یاد تارا افتادم.دلم براش پر کشید.بهاره کنارم نشست،همچین زل زده بود که انگار می
    کی ناز بیشتر شبیه برزو »: خواست چیزي از ظاهرم پیدا کنه، زیر نگاهش معذب بودم و دستپاچه،به همین خاطر گفتم
    ». است
    ». بله،بله،همه همین رو میگن »: به خودش اومد
    ». برزو می گفت یه دختر دارید »: یه پیش دستی برداشت و چند تا میوه گذاشت توش
    -بله،اسمش تاراست،شش سالشه.
    -هزار ماشالله،اصلاً بهتون نمیاد.
    -ممنونم.
    ». الان خدمت می رسم »: بلند شد
    با عجله از اتاق بیرون رفت،متعجب از رفتارش یه ابروم دادم بالا و گوشۀ لبم رو کشیدم پایین،بلند شدم و رفتم طرف
    یکی از تابلو ها که قبلاً دیده بودمش.
    -بعد از اینکه از کیش برگشتم کشیدمش،یادته؟
    لبخند زنان چرخیدم طرف پله ها،برزو در حالی که پرناز بغلش بود از پله ها پایین اومد.دست بردم جلو که پرناز رو
    ». آره،یادمه »: بغل کنم
    بچه غریبی کرد،پرسیدم:
    -چند سالشه؟
    -دو سال و نیم.
    -خیلی با مزه است.
    ». به باباش رفته »: رو به پرناز گفت
    !». اتفاقاً من فکر می کنم این یکی به مامانش رفته باشه »: خندیدم
    ».؟! تعریف کن مایا،چه خبر »: نشستیم،گفت
    -از دیشب تا حالا می خواي چه خبرهایی شده باشه؟
    -از زندگی ات بگو،چطور این همه سال یادي از ایران نکردي؟- در مورد ادمها کسی رو نداشتم که ازش یادي
    بکنم،ولی در مورد ایران... چطور میشه آدم با وطنش غریبه باشه؟خصوصاً اتفاقهایی که می افته.
    -مثلاً چه اتفاقهایی؟
    -سیاسی یا اجتماعی،هر کدوم به نوعی ذهنم رو مشغول می کنند، دانشجوها،فقر،زلزله زده ها،داستان هایی که در
    مورد دبی میگن، گروههایی که فعال هستند...
    -حرف کدومشون رو قبول داري؟
    -راستش رو بخواي هیچ کدوم،من ترجیح میدم همه چیز رو با چشم خودم ببینم،به نظر من این خصلت آدمهاست که
    یه چیزهایی رو زیادي گنده می کنند و از سرِ یه سري مسائل به راحتی می گذرند.
    ». خیی عوض شدي »: لبخند محوي زد
    ...». نه اتفاقاً،آدمی عوض میشه که بتونه عوض کنه، متأسفانه فکر می کنم »: بعد از کمی مکث گفتم
    خیلی خوش اومدین مایا جان،کاش یه »: بهاره با سر و صدا اومد توي اتاق و من باقی حرفم رو خوردم
    ». گاوي،گوسفندي،چیزي جلوي پاتون می کشتیم
    رو به برزو گفتم: .« به خدا من راحتم بهاره،این قدر تعارف نکن »: لبخند زدم و تو دلم گفتم
    -چند ساله ازدواج کردید؟
    بهاره جواب داد:
    -هشت سال.
    ». بهاره از فامیلهاي خیلی دور پدرمه »: برزو ادامه داد
    مرجان خانوم اینا نمی دونند اینجا «: تبریک گفتم و براشون آرزوي خوشبختی کردم.بهاره کنار برزو نشست و گفت
    ». هستید وگرنه حتماً می اومدند دیدنتون
    ».؟ هنوز باهاشون ارتباط داري »: از برزو پرسیدم
    -کما بیش،مادرش پوکی استخون گرفته.همیشه مریض احواله.
    -خدا شفا بده.
    -مینو و مارال هم ازدواج کردن،مینو رفته آمریکا ولی مارال همین جاست... شوهرش... آقا ملائک...
    ».؟ با ملائک ازدواج کرده »: با دهن باز حرفش رو قطع کردم
    ».؟ می شناسیش »: تعجب کرد
    ». بله،افتخار آشنایی شون رو دارم »: خندة تلخی کردم
    -زیادي پولداره.
    ». می دونم،پول،ماشین،خونه... تمام معیارهاي ازدواج رو داشت »: به طعنه گفتم
    ». سنش بالاست »: لبخند معنی داري زد
    -فکر می کنی براي مارال مهمه؟
    -اگه مهم بود که زنش نمی شد،از زندگی اش خیلی راضیه،سالی دو سه بار مسافرت اروپا و آمریکا،میلیونها تومن پول
    که براش مثل پول خرد می مونه،ده جور کلفت و نوکر... هر روز خودش رو به یه ریخت و قیافه در میاره.
    -مطمئن باش از نظر خودش خوشبخته،تا اون جایی که من می شناسمش چیز دیگه اي از زندگی نمی خواست...
    بیچاره علی... اگه بود حتماً نمی گذاشت که...
    ».؟ خونواده ات چطورند برزو »: حرفم رو ادامه ندادم و بحثم رو عوض کردم
    -همه خوبن،بابا که تقریباً بازنشسته شده و دیگه کار نمی کنه،مامان هنوز هم خونه اش مثل دسته گل می مونه و راه
    به راه مهمونی می گیره، بهادر هم درسش رو تموم کرد،فوق لیسانس گرفت،هنوز ازدواج نکرده ولی از مامان اینا جدا
    شده،اتفاقاً خونه اش نزدیکی هاي ماست،صبح بهش خبر دادم که پیدات کردم،اگه بدونی چقدر خوشحال شد؟!خیلی
    دلش می خواد تو رو ببینه.
    آها... پس این همه می خوام تنها ببینمت ها و باهات حرف دارم ها همین »: قضیه برام روشن شد،توي دلم گفتم
    !». بود،قضیۀ بهادر در میونه
    بهادر حق داره که تا حالا زن نگرفته،توي این دوره و »: بهاره پیش دستی میوه هایی که پوست کنده بود داد دستم
    ». زمونه آدم به دو تا چشمهاش هم نمی تونه اعتماد کنه،دخترها خیلی زرنگ شدن
    بگذارید یه کم هم این چرخ به نفع دخترها بچرخه،چطور اون موقع ها که مردها دو تا دو تا زن می »: لبخند زدم
    گرفتند یا تن و بدن زنهاشون رو سیاه و کبود می کردند کسی نمی گفت که مردها زرنگند؟!... نگران نباشید،کم کم به
    ». یه جایی می رسیم که تعادل برقرار بشه
    ».؟ یعنی شما میگی خانوم ها هم سر وگوششون بجنبه »: بهاره با چشمهاي باز پرسید
    نه،نه،منظورم این نیست،منظورم اینه که اگه یک »: نمی دونم چرا از اینکه منظورم رو اشتباه متوجه شده بود هول شدم
    زن باید بعد از ازدواج سرش به زندگی اش گرم باشه پس مرد هم همین طوره،مطمئن باشید اگه یه مرد از رابطۀ
    زنش با یکی دیگه ضربه می خوره همون قدر هم یا شاید هم صد درجه بدتر به زن لطمه می خوره،خودتون که می
    دونید خانوم ها چقدر احساساتی هستند... من فکر می کنم قشنگ تر اینه که اگه زن و مردي از ادامۀ زندگی خسته
    شدند،البته با دلایل منطقی نه همین جوري سر هیچ و پوچ،بهتره قبل از هر کاري به همدیگه بگن... با هم این مشکل
    ». رو حل کنند
    بهاره لبخند تلخی زد و طوري که ناراحت نشم گفت:
    -ببخشیدا،ولی شما زیادي اروپایی فکر می کنید.
    شاید شما درست »: از اینکه بیخودي فکرم رو درد آورده بودم و آخرش نتونسته بودم متوجهش کنم ناراحت دشم
    ». بگین،ولی فکر درستی به نظر میاد،حالا چه اروپایی،چه ایرانی،براي من قابل قبوله
    ». میز رو می چینم »: انگار از ادامۀ بحث خوشش نمی اومد
    خوشحال شدم و بهش .«! دارم عروس میشم »: ساعت چهار و نیم ود که ناهید زنگ زد،ذوق زده بود و مدام می گفت
    ». با اجازه تون من دیگه میرم »: تبریک گفتم.با لبخند تلفن رو قطع کردم و بلند شدم
    ».؟ کجا »: بهاره هول شد
    ».؟ چقدر زود »: برزو سریع از جاش بلند شد
    -باور کنید خیلی دلم می خواد بیشتر بمونم ولی ناهید تا یکربع دیگه می رسه،بازم میام دیدنتون.
    ...». بیشتر بمونید مایا جان، ما هنوز »: بهاره رو کرد به برزو ولی طرف صحبتش من بودم
    ». باید باهات حرف بزنم مایا »: برزو حرفش رو قطع کرد
    ».؟ جریان چیه؟... چرا شماها همچین می کنید ..»: متعجب لبخند زدم
    راستش... می دونی چیه... نمی خوام یکهو بهت بگم... ببین مایا... خواهش می کنم عصبانی نشو... ..»: من و من کرد
    ...». البته حق داري
    ». چیه برزو؟از چی عصبانی نشم »: اعصابم بهم ریخت
    !». علی زنده است »: نگاه مرددش بین من و بهاره گشتو یکهو روي من ثابت موند
    ...». چی؟... علی »: خشکم زد،فکر کردم اشتباهی شنیدم
    -آره،علی زنده است،راستش...
    ».؟ بهش بگو دیگه،چرا دل دل می کنی »: بهاره عصبی شد
    ».؟ زنده است »: ناباورانه به بهاره نگاه کردم
    ». آره،علی زنده است »: نفس عمیقی کشید و دستم رو گرفت
    ».؟... اون که... مگه تو نگفتی »: به برزو نگاه کردم،تمام تنم داغ شده بود،با صداي ضعیفی گفتم
    ». شرمنده ام مایا... به خدا مجبور شدم بهت دروغ بگم ...»: نگاهش رو ازم گرفت
    دروغ؟... من خودم دیدم که... من و تو » : میون پردة اشکی که لحظه به لحظه کلفت تر می شد،درست نمی دیدمش
    ...». خودمون دیدیم که... مگه اون جا،توي اون مراسم
    از نگاه کردن به من خجالت می کشید یا نمی دونست چی بگه؟بعد از سکوت مرگباري بالاخره حرف زد.انگار داشت
    علی واقعاً تصادف کرد مایا... ولی فقط هشت ماه توي کما بود... مرجان مجبورم کرد این کار رو بکنم... »: جون می کند
    من عاشق مینو بودم... مینو بهم زنگ زد و التماسم کرد... باورت میشه؟... مینو!... به خدا نمی خواستم این کار رو بکنم
    ...». مایا،ولی عشق مینو کورم کرده بود... به خدا
    نفهمیدم چی شد،دستم رو از دست بهاره بیرون کشیدم و با تمام قوا زدم توي صورت برزو،دلم می خواست خفه اش
    کنم،دوست داشتم هر چی از دهنم در میاد بهش بگم،منتها هق و هق گریه ام نگذاشت،دنیا آواري شده بود که یک
    دفعه روي سرم خراب شد،حتی قدرت ایستادن نداشتم،روي مبل ولو شدم،بهاره کنارم نشست و شونه هام رو
    ». آروم باش عزیزم،آروم باش »: مالید
    نمی تونستم... علی من؟!... دلم می خواست فریاد بکشم،اون همه بدبختی؟!... اون همه آوارگی!... در حالی که علی
    شوخی می کنید،نه؟... »: زنده بوده!با صداي بلند اشک می ریختم،یعنی واقعاً علی زنده بود؟... نگران به بهاره نگاه کردم
    ». همچین چیزي امکان نداره
    قاطعانه گفت:
    -نه عزیزم،علی،زنده است.
    ». تا نبینمش باور نمی کنم »: با عجله بلند شدم
    بلند شد و در حالی که دوباره من رو روي مبلی می نشاند گفت:
    -یه کم صبر داشته باش.
    اشکم بند نمی اومد،بور نمی کردم،ولی دوست داشتم که باور کنم، دوست داشتم احساس کنم که دوباره
    خدایا »: خوشبختم،بند بند وجودم می لرزید،صداي زنگ در بلند شد.بهاره از کنارم تکون نخورد،توي مغزم غوغا بود
    خواب نباشه... التماست می کنم... آخه چطور ممکنه؟من خودم حجلۀ عزاش رو دیدم... خودم... یعنی علی من واقعاً
    زنده است؟نفس مس کشه؟... پس اون آدمهاي سیاه پوش کی بودند؟خدایا،حالا که میگن زنده است دیگه ازم
    نگیرش،نگذار با رویاهاش خوش باشم،دیگه کافیه... الهی که من قربونش برم،یعنی باز صداي پر از مهرش رو می
    ». شنوم؟... یعنی میشه که دوباهر ببینمش؟... اي خدا شکرت
    نمی تونستم بنشینم،بی قرار بودم،بلند شدم و با هیجان شروع کردم به راه رفتن،نمی دونستم اشکهام از سرِ دردهایی
    الهی بمیرم »: است که با وجود زنده بودن علی کشیده بودم یا خوشحالی اینکه زنده است؟!ناهید من رو به خودم آورد
    ».؟ مایا... چرا گریه می کنی
    بغلش کردم و میون هق و هق گریه ام گفتم:
    -زنده است ناهید،علی زنده است.
    ».؟ چی »: وحشتزده من رو از خودش جدا کرد
    بهاره به جاي من جواب داد:
    -راست میگه ناهید خانوم،به مایا جان دروغ گفته بودند.
    ناهید انگار که تازه متوجه حضور بهاره شده باشه سلام کرد،بعد همون طور که هاج و واج مونده بود پرسید:
    -شما از کجا می دونید که زنده است؟
    -چند وقت یه بار می بینمش،علی فقط چند ماه توي کما بوده،همون موقع به این طفلک میگن که مرده.
    !».؟ تو رو قرآن »: ناهید من رو نگاه کرد
    ». پس معطل چی هستی؟... بریم سراغش »: میون گریه لبخند زدم و سر تکون دادم،زد به شونه ام
    ».؟ بریم بهاره جون،به خدا طاقت ندارم... هنوز پیش خونواده اش زندگی می کنه »: رو کردم به بهاره
    !». آخه این جوري که نمیشه،یه نگاه به خودت بکن »: نگاه درمونده اش رو به سر تا پاي من انداخت
    ». راست میگه مایا،چشمهات بدجوري قرمز شده »: ناهید روي صورتم دست کشید
    ». گریۀ خوشحالیه ناهید،به خدا دارم پس می افتم »: دوباره صورتم خیس شد
    ». خدا مرگم بده،بفرمایید بنشینید تا براتون چایی،شربتی،چیزي بیارم »: بهاره دستپاچه رو به ناهید گفت
    واي... باورم نمیشه... اگه »: ناهید تشکر کرد و بهاره با همون عجله رفت سمت آشپزخونه،دوباره ناهید رو بغل کردم
    بدونی چقدر خوشحالم... اگه بدونی چقدر خوابش رو دیدم... چقدر با رویاهاش زندگی کردم... چقدر حسرت کشیدم
    که فقط یه بار دیگه،یه بار دیگه سر روي شونه هاش بگذارم،صداي پر ابهتش رو بشنوم،نفسهاي گرمش،نگاه
    ». مهربونش... واي ناهید،دارم دیوونه میشم
    !». خدا چقدر دوستت داره مایا »: در حالی که توي چشمهاي خودش هم اشک جمع شده بود من رو کنار خودش نشوند
    تو رو خدا »: با ورود بهاره نتونستم به حرفی که زده بود فکر کنم.بهاره سینی شربت رو گذاشت روي میز.بلند شدم
    ». بریم بهاره جون،دستم به دامن تون،جون بچه هات،دیگه طاقت ندارم
    ». بخور یه کم آروم بشی »: یه لیوان شربت داد دستم
    ». بریم »: لیوان رو از دستش گرفتم،تند تند هم زدم و یک نفس خوردم،لیوان خالی رو برگردوندم توي سینی
    من و برزو وقتی ازدواج کردیم،من علی رو نمی شناختم،آخه با برزو قطع رابطه کرده »: لبخند از روي لبهاش محو شد
    بود،برزو عذاب وجدان داشت،جریان شما رو برام تعریف کرد،گویا بعد از بیرون کردن شما از اون خونه به علی
    میگن که خودت گذاشتی و رفتی.اون بنده خدا هم باور نمی کنه و اون قدر هول داشته که کارهاش رو بکنه و زود
    رگرده ایران که تصادف می کنه و میره توي کما.هفت،هشت ماه می افته گوشۀ بیمارستان،همه خیال می کردند وقتی
    حالش خوب بشه و برگرده همه چیز رو فراموش می کنه،ولی وقتی علی برمی گرده ایران،می افته دنبالت، اون روزها
    برزو از ترس اینکه علی پیدات کنه و بفهمه که چه دروغی بهت گفته اند روزي صد بار می مرده و زنده می شده.تا
    اینکه کم کم بی قراري هاي علی برزو رو از پا در میاره و خودش همه چیز رو براش تعریف می کنه،علی هم وقتی
    اصل جریان رو می فهمه قید همه رو میزنه و میره.یک سال از ازدواج من و برزو گذشته بود که خودم رفتم دیدنش.
    دل پري دردي داشت،بهش گفتم برزو پشیمونه،می گفت نمی تونم هیچ کدوم شون رو ببخشم،حق داشت.با کري که
    اون ها در حق شما کردند، زندگی جفت تون رو ریختند به هم،برزو دیشب می گفت که شما هم خیلی سختی
    کشیدي.کلی رفتم و اومدم تا علی راضی شد برزو رو ببخشه، ظاهراً بخشید ولی رابطه شون اصلاً مثل دو تا دوست
    نیست،هیچ وقت اینجا نمیاد،براي دیدن بچه ها از من می خواد که اون ها رو ببرم پیشش، آخه با بچه ها خیلی جوره،...
    با خونواده اش هم رابطۀ چندانی ندراه،چند وقت یه بار،اون هم از سر وظیفه شناسی میره و یه سري به مادرش می
    زنه،درسته که اون ها وقتی دیدند چه بلایی سر علی آوردند پشیمون شدند،ولی چه سود؟!از شما هم می خوان طلب
    ...». مغفرت کنند تا دوباره به علی برسند
    » الان برمی گردم »: با صداي زنگ در،بهاره یه متر پرید،خم شد و یه برگ دستمال کاغذي داد دستم
    رو به ناهید که سخت توي فکر بود اشکهام رو پاك کردم و پرسیدم:
    -پس برزو کجاست؟
    -وقتی رسیدم اومد پایین و گفت حالت خوب نیست،من هم اومدم بالا، دیگه ندیدمش.
    نگاه ناهید به بالاي پله ها ثابت موند،هراسون برگشتم،یه خانوم جوون پشت بهاره ایستاده بود و با دهن باز به من نگاه
    می کرد.لبخند کمرنگی زدم و سلام کردم،زیر لب جواب داد و نگاه کنجکاوش روي صورتم چرخید،بهاره دستش رو
    ...». سارا »: گرفت و آورد طرف من
    ». سارا... همسر علی »: اشک از چشمهاي من به چشمهاي اون خانوم هم منتقل شد.بهاره به سختی ادامه داد
    انگار قلبم دیگه نمی زد،انگار هیچ کس و هیچ چیز رو جز سارا نمی دیدم،واکنش هاي .«!؟ همسر علی »: ماتم برد
    مختلفی توي مغزم رژه می رفتند، ولی هیچ کدوم فرصتی براي ابراز پیدا نکردند،دو تا دست که نمی دونم متعلق به
    کی بود من رو روي مبل نشوند،چند بار خواستم پلک بزنم ولی نگاهم لجبازانه به سارا خیره شده بود،قطرات اشک
    یکی یکی روي گونه هام افتاد و به من قدرت پلک زدن داد.سکوت بود یا من چیزي نمی شنیدم؟رو کردم به
    ناهید،نه،... لبهاي ناهید تکون می خورد،نگاه بهاره پر از غم بود،سارا گریه می کرد.
    ولی تمام تلاشم منجر به .«؟ جریان چیه » : ناهید یه چیزي رو چسباند به گوشم،متعجب نگاهش کردم،خواستم بپرسم
    ».؟ الو... مامان... مامان... پس چرا هیچی نمیگی »: این شد که لبهام تکون خفیفی بخورند،بالاخره شنیدم،صداي تارا بود
    ». الهی قربونت برم دخترم،دلم برات تنگ شده، عزیز دلم،نفس مامان »: بغض توي گلوم شکست
    ».؟ داري گریه می کنی »: تارا هم بغض کرد
    ».؟ نه دخترم،کی گفته که من گریه می کنم »: دروغ بزرگی بود
    ».؟ الو؟... مایا جان »: مامان گوشی رو از تارا گرفت
    ». سلام مامان »: دلم توي سینه به در و دیوار می زد
    -چی شده عزیزم؟!چرا هر چی صدات می زدم جواب نمی دادي؟ صدا بد میاد؟گوشی رو دادم به ناهید و صورتم رو با
    چیزي نیست، چه به موقع زنگ »: دستهام پوشاندم،ناهید با عجله و دست و پا شکسته براي مامان توضیح می داد
    بهاره به زور .« زدید،دل مایا براتون تنگ شده،خوب شد تماس گرفتید، وقتی مایا آرام شد،خودمون زنگ می زنیم
    نمی »...«؟ چته مایا »: لیوان آب قند رو گذاشت روي لبم،چند قطره خوردم و دستش رو پس زدم.جنگ درونی شروع شد
    خودت رو جمع کن،بچه که نیستی،اون که »...« دونم،خودم هم هیچ از این لوس بازیها خوشم نمیاد،خب زن گرفته دیگه
    ». آره،لااقل این دفعه دیگه برنده من هستم »...« نمی تونسته تا ابد منتظر تو بمونه،مطمئن باش برندة این بازي تویی
    به ناهید نگاه کردم که سر جاش نبود،و بهاره هم.نگاهم افتاد به سارا که با چشمهاي گریان من رو نگاه می کرد،لبخند
    ». معذرت می خوام »: تلخی زدم و خودم رو جمع و جور کردم
    -خواهش می کنم،حق دارید.
    ...». با همین صدا با علی حرف می زنه؟با همین صدا براش از عشق میگه؟با همین صدا »: صداي قشنگی داشت
    نمی خواستیم که شما شوکه بشید.براي همین قرار شد که اول بچه ها جریان رو به شما بگن »: افکارم رو به هم ریخت
    ». بعداً من خدمت برسم، ولی ظاهراً هیچ اثري نداشت،در هر حال متأسفم
    خواستم حرفی بزنم،ولی نشد.حتی سرم هم تکون نخورد،باقی موندة اشکهام رو از روي صورتم پاك کردم.گفت:
    -می خواستم قبل از اینکه علی رو ببینید باهاتون حرف بزنم.
    تمام تلاشم به این ختم شد که لبخند محوي روي لبهام بنشینه.لبخند زد، روي گونه هاش چال افتاد،بی اختیار بهش
    حسودي ام شد،گفت:
    -شما اصلاً فرقی نکردید.
    ...». مگه شما »: زیر لب گفتم
    حرفم رو قطع کرد:
    -بله،دیده بودم،یک ساله که دارم باهاتون زندگی می کنم.
    سارا هم وقتی گریه می کنه خوشگل میشه،یعنی علی دوستش داره؟... چه »: دوباره چشمۀ اشکش جوشید،فکر کردم
    بی اختیار ناخن هام حالت تهاجمی به خودشون .«! حرفی!؟اگه دوستش نداشت که باهاش... چه چشماي قشنگی
    گرفتند،می خواستم چشمهاش رو از کاسه در بیارم.سعی کردم خودم رو کنترل کنم.
    -شش هفت سال پیش با علی آشنا شدم... از هنرجوهاش بودم... علی مورد توجه خیلی از بچه ها بود،یک استاد
    خشک و رسمی،در عین حال جوون و خوشگل... خیلی ها آرزوش رو داشتند... همه می دونستند که عاشقه،توي هر
    درسی یا توي هر نقشی،رد پایی از تصویر شما بود، یک عده می گفتند دیوونه شده و دختري که دوست داره زاییدة
    ذهنشه،یه عده می گفتند چقدر وفاداره و به عشقش احترام می گذاشتند... علی اولین و آخرین مردي بود که بهش دل
    بستم،براي دیدنش لحظه شماري می کردم،سر کلاسهاش به تنها چیزي که توجه نداشتم درس بود،... فکرش زندگی
    ام رو به هم ریخت،براي اینکه بیشتر ببینمش ازش تقاضاي کلاس خصوصی کردم،قبول کرد،ولی کلاسهاي علی هیچ
    کدوم خصوصی نبودند،حداقل پنج،شش نفر بودیم.ولی اصلاً برام اهمیت نداشت،همین که غیر از کلاسهاي دانشکده
    می تونستم هفته اي دوبار ببینمش برام خیلی ارزش داشت...
    توي کلاسهاي خصوصی فهمیدم عمق علاقه اش به تصویري که چندین بار توي کارهاش دیده بودم چقدره!توي آتلیه
    یا کارگاه به هر طرف که چشم می انداختم شما رو می دیدم... بعد از اینکه کلاسهاي دانشکده تموم شد با اصرار ازش
    خواستم که تعداد جلسات خصوصی ام رو زیاد کنه، بالا خره قبول کرد... روز به روز علاقه ام به او بیشتر می شد و
    احساس می کردم که این رو از نگاهم می خونه،حاضر بودم زندگی ام رو به پاش بریزم ولی اون کوچک ترین توجهی
    به من نمی کرد،نه به من،نه به هیچ دختر دیگه اي... یه روز کارم رو اون قدر طول دادم که همۀ بچه ها برن،بعد حرف
    دلم رو به او گفتم،لبخند زد و ازم خواست که دیگه نرم اونجا... نمی تونستم،التماسش کردم،قبول نکرد.مثل یک برادر
    نشست و کلی نصیحتم کرد،گفت بهتره فراموشش کنم،می دونستم اگه بیشتر اصرار کنم قطعاً دیگه من رو بعنوان
    شاگرد خصوصی هم نمی پذیره،به خاطر همین به دروغ بهش گفتم که فراموشش می کنم ولی اجازه بده که کلاسهام
    رو برم.
    با بی میلی قبول کرد... یکسال بهش محبت کردم،بهش اعتماد کردم، باهاش درد دل کردم،خیلی زحمت کشیدم تا
    رابطه مون کم کم شکل گرفت،... چهار سال تموم در مقابل علاقه اش به شما صبوري کردم و چیزي نگفتم،روزهایی
    رو که می نشست پاي تصویر شما و ساعتها توي سکوت بهش زل می زد تحمل کردم،نگاههاش رو که به یک نقطه
    خیره می شد،رفتار متغیرش که گاهی می خندید و گاهی توي خودش می رفت،همه روبا بدبختی تحمل کردم،چون
    دوستش داشتم،به وجودش توي زندگی ام احتیاج داشتم... یه روز بهش گفتم که اگه با من ازدواج نکنه خودم رو می
    کشم،بهم می خندید،گفتم حاضرم با همین شرایط با او ازدواج کنم،بهش گفتم تو که خوشبخت نشدي،لااقل بگذار تا
    پیدا شدن عشقت من خوشبختی رو در کنارت احساس کنم.می گفت نمی تونم، می گفت من نمی تونم حتی یک لحظه
    تصویر مایا رو از خودم دور کنم،هر لحظه بهش فکر می کنم،گفتم راضی ام،گفت چه جوري جایگاه مایا رو به یکی
    دیگه ببخشم؟خونۀ من فقط جاي مایاست،گفتم که من جاي کسی رو نمی گیرم،قسم خوردم که وقتی شما برگشتی
    برم،گفت عروسی نمی گیرم آرزوم بود که مایا عروس من بشه.قبول کردم،خونواده ام هم از همه جا بی خبر با
    ازدواجمون موافقت کردند ولی علی همه چیز رو به هم ریخت... روز خواستگاري که فقط خودش اومده بود همه چیز
    رو به پدرم گفت،وقتی بهش گفتم که لزومی به این کار نبود،گفت که باید بدونند،گفت نمی خوام بعداً که مایا رو پیدا
    کردم مدیون کسی باشم.خونواده ام مخالفت کردند.علی با لبخند از خونه مون رفت... یکماه با خونواده ام جنگیدم، دو
    بار خودکشی کردم تا بالاخره پدرم راضی شد و فرستاد دنبال علی... جشن عروسی مون همون محضر بود،.لی براي
    من دنیایی ارزش داشت، پدر و مادرم راضی نبودند ولی با دعاي خیر راهی خونۀ علی شدم،خونه اي که غیر از ما دو
    نفر یک عضو دیگه هم داشت... خیال می کردم تحملش راحته ولی وقتی رفتیم زیر یه سقف،دیدم که واقعاً نمی تونم...
    واقعاً نمی تونم با مردي زندگی کنم که یه نفر دیگه توي ذهنش نشسته... با این وجود تحمل کردم،گفتم شاید وجود
    یه بچه بتونه علی رو پایبند زندگی کنه ولی... علی نمی خواد،میگه اگه مایا برگرده و من برم،این وسط تکلیف یک
    موجود بی گناه چی میشه؟
    از دیدنتون خوشحال میشه،می دونم،ولی به من رحم کنید... التماس »: جلوي پاهام دو زانو نشست و دستهام رو گرفت
    می کنم... من از عشق علی هیچ چیز ندیدم... خواهش می کنم زندگی نو پاي من رو خراب نکنید... التماس می کنم...
    علی میگه شما فرشته اي،میگه قلبتون مهربونه،به همون قلب مهربون قسمتون میدم... به جان علی قسمتون میدم... من
    با چه رویی برگردم خونۀ پدرم؟... من علی رو دوست دارم... بگذارید سایه اش بالاي سرم باشه... التماستون می کنم...
    آخه من جواب پدرم رو چی بدم؟... بدون علی می میرم... خواهش می کنم... شما رو به جان علی، شما رو به جان
    ». دخترتون قسم میدم که زندگی ام رو خراب نکنید... خواهش می کنم
    سرش رو گذاشت روي دستهام و با صداي بلند گریه کرد،دهنم قفل شده بود،شاید خدا می خواست که اون طور
    خونسرد بنشینم و به حرفهاش گوش بدم... خیره به مقابلم،دستهام رو از زیر سرش بیرون کشیدم،منگ بودم،حتی
    حوصله نداشتم از بختم پیش خدا گله کنم،انگار ذهنم صاف صاف بود،هیچ چیز خونده نمی شد،هیچ کس حتی توي
    مغزم باهام حرف نیم زد،با صداي ضعیفی گفتم:
    -الان کجاست؟
    ». خونه است،هنوز از چیزي خر نداره »: سرش رو از روي پاهام برداشت و نا امید نگاهم کرد
    لبخند زدم و تصمیمی گرفتم که توي اون لحظه حتی توي تصور خودم هم نمی گنجید،بلند شدم و ناهید رو صدا
    ». نگران نباش.همه چیز درست میشه »: زدم،دست گذاشتم روي شونه هاي سارا
    صورتش رو با لبهاي سردم بوسید،ناهید و بهاره غمزده اومدند توي اتاق، در حالی که می رفتم طرف در از بهاره به
    خاطر همه چیز تشکر کردم و از ناهید خواست مکه آدرس علی رو بگیره.لباسم رو از روي جا لباسی برداشتم و
    ». برزو رو ببخش مایا جان،اون خودش به اندازة کافی احساس گناه می کنه »: پوشیدم.بهاره دستهام رو گرفت
    خاطرات گذشته لحظه به لحظه بیشتر توي ذهنم جون می گرفت،یاد گریه هاي بی امانم افتادم،یاد ضجه هام،بدبختی
    ». به خدا نمی تونم بهاره جون »: هام
    ». به دخترت ببخش »: ملتمسانه گفت
    سر تکون دادم که باشه ولی آیا .«! وقتی آدم بچه داره همه از مهر مادري اش سوءاستفاده می کنند »: توي دلم گفتم
    واقعاً می تونستم!؟
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  9. #51
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,356
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,970
    مورد پسند
    6,702 بار در 3,375 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی

    فصل پنجاه و یکم
    من تو رو تو آسمان «
    در میان ژاله هاي صبحگاهان
    هر زمان در بامدادان
    جستجو کردم.
    یاد گفتار قشنگت را
    دم به دم،هر روز و هر شب
    با نفس،در هر دم و هر بازدم
    با روح و قلبم زیر و رو کردم.
    هر گلی دیدم
    یا هر گلستانی گذر کردم
    چشم بستم
    یا دشیرین تو را من آروز کردم.
    اینک اما در زمینی
    با نگاري نازنینی
    مرگ عشق را نمی بینی؟
    من تو را همچون گذشته
    زنده در قابی نشسته
    روي قلبی سرد و خسته
    ...». با خودم همراه کردم
    ده دقیقه اي بود که ناهید جلوي خونۀ علی پارك کرده بود،ولی توان پیاده شدن نداشتم.روحم بی هیچ درگیري فکري
    ناله نکن... حرفت رو بزن... بگو که چی م »: به خودش می پیچید و می خواست طغیان کند،چندیدن با ره دلم گفتم
    ولی جوابش سکوت بود و بی قراري. ،«... یخواي
    ».؟ فرهاد داري »: باید آرومش می کردم.دکمۀ پخش ماشین رو فشار دادم و از ناهید پرسیدم
    شماره شش. - cd
    چهارشنبۀ خاکستري... امروز چند »: دست آورد جلو،خودم رو عقب کشیدم و تکیه داد.آهنگ شروع شد،زیر لب گفتم
    ».؟ شنبه است ناهید
    -چهارشنبه.
    عصر چارشنبۀ من/عصر خوشبختی ما/فصل پوسیدن من/فصل جون سختی »: منتظر شدم،فرهاد صداش رو آورد پایین
    حلقه و گردنبندم رو در آوردم .« دیگه وقتشه »: به سوییچ نگاه کردم که داشت توي قفل می رقصید،توي دلم گفتم .«... ما
    ». همین جا بمون ناهید،زود برمی گردم »: و گذاشتم روي داشبورد
    . پلاك 12 ، a طبقه بیستم،شاخه »: آدرس رو یه بار دیگه گفت
    با قلبی لرزان پیاده شدم،از محوطۀ برج رد شدم و رسیدم به نگهبانی،در شیشه اي رو هل دادم و رفتم تو.یکراست
    رفتم طرف آسانسور.
    -خانم کجا؟کجا تشریف می برید؟
    برگشتم،نگهبان بود،دهن باز کردم حرفی بزنم که یه عده دختر و پسر با سر و صدا اومدن تو،نگهبان رو کرد به اون
    ».؟ خانم کجا؟آقایون کجا »: ها
    ». هفتم،علوي »: یکی از پسرها با صداي بلند گفت
    نگهبان سر تکون داد،خیالم راحت شد،دوست نداشتم قبل از ورودم علی رو خبر کنند.
    -خانوم شما کجا تشریف می برید؟
    یه متر پریدم،نگاهم بین یکی دو تا از پسرها که کنجکاوانه نگاهم می کردند و نگهبان،می گشت،یکی از پسرها ه
    ». با ماست آقا »: فریادم رسید
    باشه،به سلامت،ولی خونه رو روي سرتون نگذارید،من هیچ تضمینی نمیدم که امشب نریزند »: نگهبان سر تکون داد
    ». اینجا
    ». جون زن و بچه ات اگه اومدن،یه ندا بده »: در آسانسور باز شد و سوار شدیم،یکی از پسرها ملتمسانه به نگهبان گفت
    ».؟ شمام مهمون بیتایی »: در آسانسور بسته شد و چرخید طرف من
    ». نه »: به زور لبخند زدم
    پس امشب یه مهمونی دیگه هم »: یکی دیگه از پسرها که خیلی خوش تیپ بود و موهاش رو به بالا ژل زده بود گفت
    !». اینجا هست
    ». نه،من مهمونی نمیرم »: گفتم
    ».؟ چندم رو بزنم »: یکی از دخترها پرسید
    بیستم.
    آسانسور ایستاد،دخترها خیلی زود پیاده شدند،دو تا پسر ها دم در ایستادن و یکی که موهاي بلندي داشت رو کرد به
    ». خوشحال میشیم شما هم تشریف بیارید »: من
    ». ممنونم،خوش بگذره »: لبخند زدم
    -نترسید،نگهبان هوامون رو داره،خوبی این برجها همینه.
    -ممنونم،ولی من جایی کار دارم.
    ».؟ شمارة منه،با من تماس می گیرید »: یه کارت از جیبش درآورد
    ». نه،تماس نمی گیرم »: خنده ام گرفت،حدس زدم حداکثر هجده سالش باشه،گفتم
    ».؟ به من چی؟ به من زنگ می زنی »: اون یکی که موهاي رو به بالا داشت خوشحال شد
    ». معذرت می خوام،من عجله دارم »: آخ اگه می دونستند من چه حالی دارم!اخمهام رفت توي هم
    چهارشنبه و مهمونی؟جوون ها دیگه از آخر هفته » : با دلخوري از آسانسور پیاده شدند و در بسته شد،توي دلم گفتم
    ». می ترسند
    نگاهم به آیینه افتاد و به چشمهاي بی فروغم،کاملاً پیدا بود که چند ساعت گریه کردم.شالم رو روي سرم مرتب
    رو پیش گرفتم.نفسهام به شماره a کردم،آسانسور ایستاد.قلبم داشت توي دهنم می زد.با نگاهی گنگ راهروي
    افتاده بود،پشت دري ایستاده بودم که اسم علی روش نوشته شده بود،لبخند تلخی زدم و دوباره بغض کردم،دست
    کشیدم روي دستگیرة در،اشکم چکید روي گونه ام،دکمه زنگ رو فشار دادم و به دیوار کنار در تکیه زدم.
    تصویر هزاران نفر جلوي چشمم نقش بست،تارا،برزو،بهاره،ناهید ،سارا، مراد... در باز شد.بدن سستم رو از دیوار
    گرفتم و رو به روي در ایستادم، گریه ام هق و هق بی صدا شد،کسی که رو به روي من ایستاده بود و با دهن باز نگاهم
    می کرد علی من بود،نفس من،عمرم،زندگی ام.
    دستش از دستگیرة در جدا شد و آهسته قدمی به عقب برداشت.خواستم صبر کنم،خواستم تحمل کنم... ولی
    نتونستم،با دو قدم بلند خودم رو به آغوشش انداختم و اجازه دادم که با تکیه به شونه هاي مردونه اش عقدة دلم رو
    ». خودمم علی... مایا »: خالی کنم.به آرومی من رو از خودش جدا کرد،جواب نگاه پرسشگرش رو دادم
    ...». مایاي من... فرشتۀ من... بالاخره برگشتی؟... باورم نمیشه... خدایا »: بغلم کرد
    مایاي معصومم... »: با دست در خونه رو هل داد،در با صداي بلندي بسته شد،موهام رو نوازش کرد و سرم رو بوسید
    ...».؟ عزیز دلم... چه جوري علی تنهات رو پیدا کردي
    عطر وجودش مستم کرد،چقدر آرزو داشتم که یک بار دیگه صداي گرمش رو بشنوم!چقدر آرزو داشتم که به شونه
    هاي مردونه اش تکیه کنم و بغض چند ساله ام رو خالی کنم!چقدر به رویاي شیرینش دل خوش کرده بودم!... حالا
    علی پیش من بود،با کمترین فاصله.
    ». هنوز هم زیبایی »: صورتم رو بین دو تا دستهاش گرفت و با نگاه اشکبارش توي صورتم جستجو کرد
    طعم شور اشکهاش رو چشیدم،نفسهام به شماره افتاده بود،ابهتش زبونم رو بند آورد،سرم رو گذاشت روي سینه اش
    این همه سال کجا بودي مایا؟... من از دوري تو مردم... »: و بی امان موهام رو بوسید، دوباره من رو از خودش جدا کرد
    ...». هیچ وقت خونواده ام رو نمی بخشم
    ». دیشب برزو رو دیدم... اون همه چیز رو به من گفت »: دست کشید روي گونه هام،لبخند تلخی زدم
    -کجا بودي مایا؟... همه جا رو دنبالت گشتم... دیگه داشتم ناامید می شدم.
    -من ایران نیستم علی،آلمان زندگی می کنم،پیش مادرم،بعد از چندین سال اومدم مسافرت.
    به تنها جایی که فکر نمی کردم اونجا بود... چه جوري تونستی »: چند لحظه معصومانه توي چشمهام خیره شد و گفت
    ».؟ بري
    -داستانش مفصله،باشه بعداً برات تعریف می کنم.
    ». چرا بعداً؟... همین حالا بگو... می خوام صدات رو بشنوم »: با عجله دست کشید روي صورتش
    -چیزهایی که می خواي بشنوي اصلاً خوشاید نیست علی.
    ». بگو عزیزم،باید بدونم این همه سال چه بلایی سرت اومده »: دستهام رو گرفت
    من منتظرم مایا... تعریف »: سکوت کردم،دستم رو کشید و من رو روي مبل نشوند و خودش دو زانو جلوي پام خم شد
    ». کن
    وقتی که خواهرهات از اون خونه بیرونم کردند... خودت که می دونی، جایی رو نداشتم که برم... مجبور شدم برم
    خونۀ قدیمی مون... مراد. ...
    ». ولش کن علی،لزومی به تکرار این داستان هاي تلخ نیست »: کلافه شدم
    من باید بدونم مایا... این همه سال انتظار کشیدم که بدونم چه بلایی سرت اومده... رفتم زندان »: می خواست قانعم کنه
    سراغ پدرت،ولی متأسفانه فوت کرده بود،وکیلش هم که وکالت رو ول کرده بود و شده بود یه سوزن توي انبار کاه...
    هر چی گشتم پیداش نکردم... بگو مایا،این حق منه که بدونم در نبود من بی غیرت چه بلایی سرت اومد... همه اش
    ». تقصیر من بود،تقصیر خونوادة من بود... اي کاش قلم پاهام می شکست و نمی رفتم
    ». تو رو خدا این جوري حرف نزن علی »: سرم رو آوردم بالا
    ». الهی قربون علی گفتن هات برم... به من بگو چی کشیدي »: لبخند زد
    چی می خواي بدونی؟... مراد نامرد با رضایتنامۀ پدرم پنهونی عقدم کرد،بدون اجازه اومد توي خونه و... »: با بغض گفتم
    ». خواهش می کنم تمومش کن علی، نگذار خجالت بکشم
    ». گریه نکن فرشتۀ کوچولو... هر چی بود تموم شد »: اومد نزدیک تر و سرم رو آورد بالا
    ».؟ ورامین بودي »: چند لحظه سکوت کرد تا آروم بشم،بعد زیر لب پرسید
    ».؟ تو از کجا می دونی »: متعجب بهش چشم دوختم
    خدا ازش نگذره،اومدم دنبالت،از همسایه هاي قدیمی آدرس ورامین رو »: نفس عمیقی کشید و خندة تلخی کرد
    ». گرفتم،صاحبخونه گفت که خیلی وقته ازت خبر نداره،گفت شنیده که خودت رو سر به نیست کردي
    دروغ گفت... واي خدایا... اگه می فهمیدم زنده اي... خیر »: آتیش گرفتم،آه از نهادم در اومد و گریه ام شدت گرفت
    ». نبینی شیرزادي
    !».؟ خیلی سختی کشیدي،نه »: دستهام رو گرفت
    دو سال و نیم کتک خوردم،بساط تریاکش رو چیدم و جمع کردم،هزار جور خفت و خواري رو تحمل »: میون گریه گفتم
    کردم،هزار جور زخم زبون،وقتی مراد مرد یه از خدا بی خبر دیگه پیداش شد و با زبون بازي صیغه ام کرد،وقتی بی
    خبر گذاشت و رفت فهمیدم به خاطر ارثیه مادرش باهام ازدواج کرده،آخر سر هم با یه ذره پول که برام گذاشته
    ». بود،رفتم آلمان پیش ماردم
    ». دیگه تموم شد مایا... فراموشش کن... دیگه حتی یک لحظه هم ازت جدا نمیشم »: غمگینانه نگاهم کرد
    ». نمیشه علی... من بچه دارم »: به زبونم دستور تلخی دادم،علی رو از خودم جدا کردم و گفتم
    ».؟ بچه »: خشکش زد
    ...».؟ شوهر »: چشمهام رو بستم و باز کردم که آره،دستش شل شد و افتاد،با صداي ضعیفی پرسید
    سکوت کردم،کلافه از جاش بلند شد و توي اتاق شروع به قدم زدن کرد.نگاهم به رفتار عصبی اش بود،دست می کرد
    ». طلاق می گیري »: لاي موهاش و تند تند نفس می کشید،یکهو ایستاد
    ». سر تکون دادم:نمیشه
    ».؟ چی میگی مایا؟... بعد از این همه سال اومدي که همین رو بگی »: روي صورتم خم شد
    -وقتی فهمیدم زنده اي... باید می دیدمت.
    ».؟ باید طلاق بگیري،می فهمی »: صداش رو برد بالا
    ». دوستش دارم »: زیر لب گفتم
    ».؟ بیشتر از من »: ماتش برد،کمرش تا شد و رو به روم نشست،چشمهاي خیسش رو دوخته بود به من
    نگاهم کن مایا... بهت میگم بیشتر از من »: بغض سنگینی که توي گلوم بود نمی گذاشت حرفی بزنم،ناباورانه گفت
    ».؟ دوستش داري
    -نه... ولی. ...
    -ولی نداره،بهت میگم طلاق بگیر،من دیگه نمی تونم بدون تو زندگی کنم،هر چی کشیدم کافیه،من و تو براي هم
    ساخته شدیم مایا،فقط براي هم.
    -من نمی تونم تارا رو بیارم ایران.
    -تارا؟
    ». دخترم،به یاد تو اسمش رو تارا گذاشتم »: لبخند تلخی زدم
    !». خب من میام اونجا... مهم اینه که ما با هم باشیم،چه فرقی می کنه کجاي دنیا »: لبخند زد
    ». نمیشه علی،نمی تونم »: لبخند از روي لبهام محو شد
    ...». یعنی اون مرتیکه اون قدر برات عزیزه که به خاطرش »: با صداي بلد گفت
    ». تمام زندگی ام رو بهش مدیونم،نمیشه،ازم نخواه »: حرفش رو قطع کردم
    همین؟!... نمی تونی؟!... پس جایگاه من کجاست؟... اگه توي دلت »: دوباره بلند شد و در حالی که فریاد می کشید گفت
    ».؟ جایی براي من نیست چرا اومدي سراغم؟... اومدي نمک به زخمم بپاشی و بري
    ...». تو اشتباه می کنی »: به سختی گفتم
    من بدبختی کشیدم،یه عمر به خاطر تو خواب خوش نداشتم،چه جوري می »: با صداي بلندش بقیۀ حرفم رو خوردم
    تونی با احساسات من بازي کنی؟... چی به سرت اومده مایا؟... تو که این جوري نبودي،تو همیشه همه چیز رو براي
    ». من می خواستی،حالا چطور نمی تونی به خاطر من... خداي من... باور نمی کنم
    ». داد نکش علی »: بلند شدم و با گریه روي موهاي شقیقه اش که تک و توك سفید شده بود دست کشیدم
    به خدا نمی گذارم بري مایا... نمی گذارم بري، تو باید بیاي توي خونۀ من... تو مال منی،... بعد از »: عصبی نگاهم کرد
    ...». اینهمه سال چه جوري می تونم
    می دونستم که براي آخرین باره که می تونم وجودش رو حس کنم،به حرفهاش گوش نمی دادم،باید ذره ذرة وجودم
    ازش سیراب می شد.
    ». نمیشه علی... باور کن نمیشه... متأسفم »: با بی میلی خودم رو عقب کشیدم
    ». دستم رو پس زد و فریاد کشید:پس برو... بیشتر از این غرورم رو زیر پاهات له نکن... برو
    ». من رو ببخش »: با انگشت به در اشاره کرد،با بغض سنگینی گفتم
    چشم ازم برگرفت،با پاهاي لرزان رفتم طرف در،برگشتم،ملتمسانه نگاهم می کرد،چشمهاي قشنگش شناور بود،زیر
    ». اگه از این در رفتی بیرون... فراموش کن که دوستت داشتم »: لبگفت
    ».؟ تو با تعهدت چی کار می کنی؟... حاضري همسرت رو به خاطر من از خونه ات بیرون کنی »: ناخواسته پرسیدم
    نمیشه علی... خیلی دیره... شرایط زندگی من »: مات و متحیر به من خیره شد،نمی دونم از نگاهش چی خوندم که گفتم
    ». و تو فرق کرده
    از در بیرون اومدم،تمام بیست طبقه رو از پله ها اومدم و با صداي بلند اشک ریختم،ناهید به در ماشین تکیه داده بود و
    چی شد؟... دیدیش؟... چه بلایی سر »: انتظارم رو می کشید، خودم رو انداختم توي بغلش و نالیدم.هراسون پرسید
    ».؟ خودت آوردي؟... چرا همچین شدي
    من بهش دروغ نگفتم ناهید،اونی که من همیشه باهاش زندگی می کنم خودشه،به جون تارا بهش »: میون گریه گفتم
    ».؟ دروغ نگفتم... مگه غیر از اینه که من از وقتی تونستم،مثل یک همسر خوب بهش وفادار موندم
    ».؟ تو چی کار کردي مایا »: منو از خودش جدا کرد
    -من به رویاش عادت دارم ناهید،بگذار سارا طعم خوشبختی رو بچشه.
    -آخه چرا این کار رو کردي دیوونه؟... علی حق توست.
    -نه،اون حق من نیست،من توي این زندگی هیچ حقی ندارم،علی زن داره ناهید،این رو می فهمی؟... سهم من از علی
    رویاست... توهمه... خیاله... خیلی از حق ها رو توي زندگی از من گرفتند.ناهید... من اجازه ندارم حق سارا رو ازش
    بگیرم... اونا زن و شوهرند.
    می دونی ناهید... من همیشه میگم »: نفس عمیقی کشیدم و باقی موندة اشکهام رو پاك کردم،به ماشی تکیه دادم و گفتم
    هر اتفاقی که برام می افته حتماً یه صلاحی توش بوده... حتماً خدا می خواسته که یه چیزي ازش یاد بگیرم یا باید یه
    نقشی رو براي یکی ایفا کنم... علی به خیال من مرده بود... من به زندگی ام عادت کرده بودم... و به رویاي علی... من
    محکوم بودم اون سختیها رو بکشم تا درس زندگی بگیرم... پیدا شدن برزو و فهمیدن همه این ماجراها فقط براي این
    بود که سارا داشت زجر می کشید... حالا دیگه هیچ مایایی توي زندگی اش وجود نداره... من مایا رو توي زندگی اش
    کشتم... بتی که علی از من ساخته بود شکست... نمی تونستم با خودخواهی،سارا رو زیر پاهام له کنم و ازش بگذرم...
    کاري که یک عمر همه با من کردند.اگه من هم همین کار رو می کردم،چه فرقی با آدمهایی داشتم که هنوز هم اون
    ».؟ ها رو توي تلخی هاي گذشته ام مقصر می دونم
    ». من باید برم ناهید... باید قدم بزنم... تنها باشم... خودم میام خونه »: کلافه به صورتم دست کشیدم
    توي تاریکی شب،بی هدف راه افتادم.چشمم به سنگفرش پیاده رو بود و گوشم به صداي قدمهایی که با من همگام
    شد،سرم رو آوردم بالا،علی بود،با همون لبخند همیشگی!
    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

  10. #52
    کوچ نشین
    تــو رو آرزو نــکــردم ../.. ایــن یعـنــی نـهــایــت ِ درد ..
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    13
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    نام واقعی
    Nazanin
    جنسيت
    وضعیت تاهل
    مجرد هستم
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,356
    نوشته های وبلاگ
    3
    می پسندم
    33,970
    مورد پسند
    6,702 بار در 3,375 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان غوغای همیشه | نویسنده : ساناز فرجی



    پایان

    زن‌ ها نمـی‌ رونــد
    تـنـها از هـر آنچـه کـه هسـت ،
    دســت مـی‌کشـند ...!


    : [

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

رمان غوغای همیشه

رمان غوغاي هميشهرمان غوغای همیشه قسمت اولرمان سانازکد آهنگ پیشواز داریوش گنجشکک اشی مشی لب بوم مانشیندانلودرمان غوغای همیشهرمان غوغای همیشه نویسنده سانازفرجیرمان غوغای همیشهتایپغوغای همیشهدانلود رمان غوغای همیشه برای اندرویدصفهات 550به بعد رمان غوغای همیشهدانلود رمان غوغای همیشه برای کامپیوتردانلود رمان یک افق یک بی نهایت ساناز فرجیرمان غوغایهمیشهدانلود رمان الکترونیکی یک افق یک بینهایت از ساناز فرجیرمان غوغاى هميشهدانلود رمان یک افق یک بی نهایت نوشته ساناز فرجیاغوغای همیشهدانلود اهنگ بامرز و بومرمان توماس نگاهم کرددانلود رمان غوغای همیشهدانلود رمان غوغای همیشه برای آندرویدرمان غوغای چشمهارمان غوغای همیشه از ساناز فرجیگرفتن نوک پست ون بادندون

کاربران برچسب زده شده

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

خانواده کوچ فعالیت خود را از تاریـخ 06/10/1389 آغاز کرده است . از زمان تولد این مجموعه سعی شده تا محیطی صمیمی و دوستانه ایجاد شود تا در کنار این خصوصیت بارز سایت،کاربران به بحث و تبادل نظر درموضوعات مختلف بپردازند .

ارسال پیام به مدیر سایت
لینک های مفید
ابزار ها
بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
X بستن تبلیغات