مهمان گرامی به انجمن خانواده کوچ خوش امدید. لطفا برای دسترسی به تمام امکانات سایت اینجا کلیک کنید ثبت نام شما به سرعت انجام خواهد شد و شما میتوانید در جمع گرم خانواده کوچ فعالییت خود را اغاز کنید و از همه امکانات سایت که برای کاربران مهمان غیرفعال شده است استفاده کنید. منتظر حضور گرم شما در جمع بزرگ خانواده کوچ هستیم .
رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن
کاربری
کاربر گرامی به مجموعه تالارهای خانواده کوچ | koooch خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 54

موضوع: رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

  1. #1
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن





    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.

    نویسنده: یاسمن عزیز




    :khande بازم من اومدم با یکی دیگه از رمانای یاسمنم که این اولین رمانیه که نوشته بعد از اون نیما و بعد ستایش

    4 نفر این پست را پسندیدند :



  2.  

     

  3. #2
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    سالهای قبل از انقلاب بود ...

    عطر بهار نارنج همه خانه را در بر گرفته بود خورشید وسط اسمان ابی میدرخشید .هوا نسبتا گرم بود وطاقت فرسا تیمسار احمد یان در باغ سر سبز خود مشغول کندن علفهای هرز بود که ناگهان صدای پایی شنید همین که خواست بلند شه ببینه صدا از کجاست دستی روی چشماشو گرفت و صدای کلفتی گفت :(تو هنوز زندهای پیر مرد همقطارای تو صد تا کفن پوسوندن دیگه وقتشه به اونا ملحق شی) حرفهای اخر مرد با لحن طنز الودی بیان شد که باعث شد تیمسار دست از تقلا کردن برداره و با همون لحن بگه هر وقت تو به همقطارت ملحق شدی منم میشم معزی جان .
    با گفتن این جمله به تیمسار به عقب برگشت و دومرد همدیگررو سخت در اغوش فشردن . تیمسار: اه مرد کجا بودی ؟ 3ماه ما رو بی خبر گذاشتی و رفتی . سرهنگ معزی: نادر جان تو که خوب میدونی ارتش چطوریه مجبور بودم برم بندر لنگه . از اون ماموریتا که خودت بهتر میدونی محرمانه محرمانه
    تیمسار :اخه پیرمر تو دیگه باید بیای ور دست خودم باغبونی کنی تو رو چه به ماموریت محرمانه ؟
    سرهنگ:منم واسه همین اومدم . شروع کنیم. هردو زدند زیر خنده وبه سمت ساختمان وسط باغ به راه افتادند
    .تیمسار : مهران جان هفته پیش پسرتو عروس گلت هفته قبل اومده بودن خونه ما نوه خوشگلتو هم اورده بودن ماشالله اصلا بهش نمیومد 5 سالش باشه .یه بلبل زبونی میکرد که بیاو ببین . کلی هم با نوم فرهاد کل کل کرد .میدونی به چی فکر کردم ؟ سرهنگ : اره مگه میشه ندونم به قولی که به هم داده بودیم
    تیمسار : اره به قولمون به قولی که 10 سال پیش به هم دادیم به این که اگه دختر وپسر دار شدیم با هم وصلت کنیم اما خدا به هر دوی ما 2 تا پسر داد اما حالا نوه هامون دخترو پسرن و ما میتونیم اون ارزو و قول رو عملی کنیم.

    1هفته از دید ار او و تیمسار میگذشت . نیمه های شب بود فکر شایعات و پاپوشی که برای پسرش رضا ساخته بودند

    خواب را از چشمانش ربوده بود

    پشت پنجره ایستاده بود که ناگهان سایه هایی مثل شبه از دیوار خانه ویلایشون بالا امد در اتاقش به شدت باز شد نفس حبس شده اش با دیدن چهره پسرش رضا رها کرد .
    .رضا به سرعت به سمت پدرش رفت و دست اورا گرفت و به سمت اتاق مخفی پشت کتابخانه برد و با صدایی گرفته و ترسان گفت : میدونم همه چی رو دربارم میدونید پس همین جا بمونید پدر لیلا و یاسمنم رو به شما میسپارم پسر خوبی برات نبودم خواهش میکنم حلالم کن .و بدون مجال حرف زدن به پدرش با چشمای خیس از اشک در را بست . صدای شلیک گلوله افتادن و شکستن وسایل خانه و بعد سکوت ...
    سرهنگ گیج و بهت زده به در خیره ماند ه بود که صدای ارام گریه عروسش او را به خود اورد برگشت و لیلارا با لباس خوابی سپید و موهای پریشان در حالی که یاسمن در اغوشش بود غمزده روی زمین دید . قفسه سینه اش به شدت درد گرفت به طوری که زانوانش خم شد و به زمین افتاد ودیگر چیزی نفهمید .
    لیلا به سمت یاسمن را زمین گذاشت و به سمت پدر شوهرش امد دست پاچه و منگ بود نمیدانست چه کند . رضا به او گفته بود ممکن است پدرش نتواند داغ از دست دادن او را تحمل کند....




    13 سال بعد

    دبیرستان دخترانه هگمتانه

    سلام شیرین جون خودم چطوری گلم ؟
    به به یاسی خوشکله چی شده باز ما شدیم شیرین تو ؟ کارتو بگو عزیزم خرمون نکن
    یاسمن:ااااااا بلا نسبت خر عزیزم نگو طفلک خره ناراحت میشه.
    شیرین اخماشو تو هم کرد و گفت : برو گمشو با این شوخی هات هیچوقت بهشون عادت نمیکنم .
    یاسمن دستشو انداخت دور گردن شیرین ویه ماچ ابدار از لباش گرفتو گفت: نبینم شیرینم اخماش تو هم باشه بیا بیا که گروهمون تکمیل شد فقط مونده تو.
    باهم به ته حیاط مدرسه که پر از درخت بود رفتن .3تا دختر هم قد و بالای خودشون ایستاده بودن تا به اونا رسیدن یاسی با شادی پرید بینشون و گفت اینم شیرین جونم استاد شایعه پراکنی .
    شیرین چپ چپ به یاسمن نگاه کرد که یکی از دخترا اومد جلو ودست شیرینو گرفتو فشار دادو گفت : من رویام
    بعدی اومد جلو گفت: منم پریسا
    و بعدی گفت : فریبا هستم
    یاسمنم با لودگی دست شیرینو فشار داد: منم یاسمن کوچیک شما هستم.خوب حالا نوبتی هم باشه نوبت القاب مبارکه دوستانه نه شیرین ؟
    شیرین :خوب بگو ببینم میتونیم اون گروهی که میخوام تشکیل بدیم ؟
    یاسی مثل نظامی ها پاهاش رو به هم چسبوند وسلام نظامی داد و گفت اساعه قربان
    این رویای خوشگل ما همینطور که میبینید از بس پوستش سفیده وخوشگله اسمشو گذاشتیم سفید برفی البته بدون شاهزاده اسب سوار . 170 قدش ماشالله 68وزنش هیکل ورزشکاری خفن اماده اماده واسه مسابقه
    شیرین:خوبه بعدی
    یاسی:بعدی هم پری ور به پری ملقب به اتیش پاره از بس تندو فرزه.چشاش قد چشای اهو تند میدومثل ببر و قربونش برم قد 169 وزن 67و یادم رفت لگداشم اندازه لگدای خر قدرت داره
    پری :مرده شورخودتو تعریف کردنتو ببرن خوب ادمو میبری تو اوج بعد ول میکنی با مخ بخوره زمین همگی زدن زیر خنده
    شیرین: اوکی و ایشون با دست به سمت فریبا اشاره کرد
    خوب و اما فریبا جونم که اکثرا بخاطر لقب باحال فری بزن بهادر کسی جرائت کل انداختن باهاشو نداره 170قد و 73 کیلو هم وزن منو تو رم میزاره تو جیبش
    خوب بزار خودمونم واسه بچه ها معرفی کنیم بدونن رهبرشون کیه تا اومد بگه پریسا پرید تو حرفشو گفت: یاسمن هستی بخاطر لطافت و نرما پوستت که عین گل یاسه بهت میگن یاسی خوشکله همیشه عطر گل یاس میزنی با شوخیهات حال طرفو میگیری قدت 171 وزنتم 76 خوب گفتم ؟
    شیرین با دست دهن یاسی رواز تعجب باز مونده بودو بست و شروع کرد به دست زدن افرین از این همه اطلاعات . یاسی سرشو تکون داد و گفت خوب دیگه بگو پری چی میدونی ازم؟
    پری :اینکه با مادرت تنها زندگی میکنی ووقتی 5 سالت بوده پدر و پدر بزرگت تو یه روز فوت شدن مادرت با هنر خیاطی تونسته تو رو بزرگ کنه
    یاسی: نه بابا افرین به این همه ذکاوت تو با این هوش چرا نشدی خرگوش. حالا کی اینارو بهت گفته؟
    پری :یاسی خوشگله خودت گفتی تندو فرزم مارا دست کم نگیر کلاغا خبر میارن عزیزم
    یاسی: چه کلاغای باهوشی هیچکی تو این دبیرستان درباره من نمیدونسته.
    شیرین :خوب دیگه یاسی بیخیال تو فکرش نرو گلم و لبای یاسی رو بوسید و اخماشو وا کرد .
    خوب درباره من چی میدونی پری ور به پری؟
    خوب شیرین خانوم استادشایعه پراکنی که هر کی باش کل بندازه باید فاتحه ابروش رو بخونه تو و یاسی از راهنمایی با هم بودین ودر واقع تو یه محل بزرگ شدین 170قدته 78 وزنت عاشق کل انداختن با رقیباتی و فک همشونم تا الان زدی تا اینکه این اذر چشم سفید اومد تو دور و کل انداختنو گروهی کرد
    شیرین شروع کرد به دست زدن :افرین کامل کامل بود همگی به گرده 5 پرنسس خوش اومدین .
    خوب نظرتون چیه واسه دست گرمی بریم تو کاباره ستاره ؟
    رویا گفت کی؟ الان؟ از مدرسه؟
    یاسی : ااا سفید برفی جونم نکنه میترسی؟ ترس بی ترس یه جوری میریم اب از اب تکون نمیخوره.
    بیان بریم به کبری فشن گفتم سر سرایدارو گرم کنه از رو دیوار پشتی میریم .بعد با سوت مخصوسش صدا داد . جند تا دختر سرایدارو گرم کردن .

    شیرین :یاسی قلاب بگیر بچه ها برن بالا.
    یاسی چشم .
    شیرینم پرید تا یاسی خواست بپره بالا یدفعه سرایدار دوم اونو دید و سوت زد فرار کرد بگیرینش بگیرینش
    یاسی بدویید بچه ها تو کاباره میبینمتون
    خودشم از یه راه دیگه رفت یه کم که از مدرسه دور شد برگشت ببینه کسی تعیبش نمیکنه که یفه یه چیزی محکم خورد بهش و نقش زمین شد درد بدی تو زانو هاش پیچید .
    سرشو بلند کرد دید یه مرد کت و شلواری از رو زمین بلند شد بدون کمک به اون و حتی یه عذر خواهی یه چیزی از رو زمین برداشت و با سرعت دویید سوار یه ماشین شد و رفت.
    یاسی : ای بر پدر پدر سگت لعنت ای پام ببین زانوهای خوشکلمو چی کار کرد حالا چطور برم کاباره باید شلوار بپوشم .
    از تو کیف مدرسش که افتاده بود گوشه دیوار یه دستمال بیرون اورد زخم پاهاشو بست و یه شلوار جین ابی یخی بیرون اورد و پوشید . من موندم تو این کوچه به این خلوتی چطور این مردک عین جن اومد و رفت بی پدر یه ببخشیدم نگفت......


    کاباره ستاره

    شیرین :هی یاسی کجا موندی تونگرانت شدم گفتم نکنه گرفتنت
    یاسی :هیچی بابا عین خر تو گل موندم یه انتری انچنان تنه ای بهم زد تو نمیری هنوز نمیتونم درست رو پام بایستم. بریم تو
    صدای موزیک تند غربی حالشو جا اورد . رو به بچه ها گفت : اهان بیا اینه بریم وسط قرش بدیم خودمونو خالی کنیم بابا
    گروه اذر چشم سفید رو سن غوغا به پا کرده بودن پسرا باهاشون حسابی می لاسیدنو دستشونو هر جا میشد میذاشتن .
    همینکه یاسی پاشو گذاشت رو سن یه نفر دستشو گرفت وکشید پایین نگاه کرد دید شیرینه :کجا دختر کجا میری بین این اشغالا بیا بیریم یه شربتی .قهوه ای چیزی بخوریم یه کمم خلوت شه بعد بریم بترکونیم . یاسی دمغ شده همراه اونا رفت.
    داشتن اب اناناس میخوردن که یکی گفت :به به یاسی خوشکله گل گلاب اینطرفا نازگل میبینم که گروهی هم جیم شدین .
    یاسی :شما به جا نمیارم ؟
    پسرک که تقریبا هم سنای اونا بود اخماشو تو هم کرد وگفت داشتیم خانمی؟یعنی میگی یادت نیست من کی هستم ؟ پری باخنده گفت کیه که تورو نشناسه بهرام عاشقه.دخترا ریز خندیدن.
    همه دیگه فهمیدن تو عاشق یاسی هستی الا خود ش .
    بعد رو کرد به یاسی و گفت بابا احساسات این بدبخت ننه مرده رو جریحه دار نکن گناه داره.
    یاسی یه نیشگون محکم از پای پری گرفت و زیر لبی بهش فحش داد اونم واه تلافی رو کرد به بهرامو گفت میخوای پیشش بشینی؟ بیا دیگه سریع بلند شد تا بهرام اومد بشینه یاسی صندلی رو هل دادکناری و بهرام که زیر پاش خالی شده بود رو زمین مثل پهن پهن شد همه دادنش دهنه خنده

    یاسی: فکر کردی میزارم بشینی کنارم اگه یه بار دیگه سریش شی من میدونمو تو بعد بلند شدو گفت بریم بچه ها؟
    بهرام با کمک دوستاش بلند شد و داد زد من تسلیم نمی شم تو فقط
    مال منی.
    یاسی برگشتو شستشو به طرف بهرام رو به پایین نشان داد که دیگه همه سالن از خنده مرده بودن .
    ریتم اهنگ تند و نشاط اور بود شیرین گفت : بچه ها بریم حال گیری اذر و نگاه چه لاسی میزنه بزار نشونش بدیم رقص یعنی چی اماده این؟ بزن بریم
    همه محو تماشای رقص هماهنگ 5دختر خوشگل وخوش هیکل شده بودن که یدفعه صدای موزیک قط شد و رقص نورا خاموش
    یاسی: ااااا چی شد؟
    یه نفر از بلند گو گفت:خانمها واقویون عذرخواهی میکنم که مزاحم شادیتون میشیم ولی اگه ممکنه با ما همکااری کنید .
    رنگ از روی شیرینو دخترا پرید واروم گفت : وای نه بچه ها بهتره که اروم فرار کنیم حتما گشت مدارسه اومده جممون کنه.
    همینکه اومدن برن چند تا مرد قوی هیکل جلوشون رو گرفتند.:متاسفیم هیچکس نمیتونه خارج بشه .یاسی که دید جلوی دوستاش رو گرفتن بطرف دستشویی رفت وتو یکی از توالتا قایم شد.درو قفل کرد از ترس به دیوار تکیه داده بود که صدای چند تامردو شنید .
    بازرس احمدیان فکرکنم گروه اوباش قبل ازاومدن ما فرار کردن حتما یکی بهشون خبر داده.
    ما لو رفتیم قربان .مرد که اونو بازرس صدا میزدن داد زد :منظورت چیه ؟یعنی چی که لو رفتیم کی میدونست که امروز قراره ما بیام سر وقتشون جز منو تو هان؟/

    مرد اهسته گفت :متاسفم بازرس
    بازرس : همه جا رو وجب به وجب بگردین حتما ردی از خودشون گذاشتن .
    مرد :بله قربان
    یاسی که گوشاشو چسبونده ود به در که واضح صدا هارو بشنوه تا اومد عقب بره کیفش با صدا افتاد رو زمین همه صدا ها خوابید یاسی از ترس داشت سکته میکردو هی به خودش فحش میداد
    که یدفعه در توالت به شدت باز شد و یه مرد با یه اسلحه رو در روی یاسی قرار گفت اونم چشاشوبستو شروع کرد به جیغ زدن..................................

    بازرس هم که از دیدن یه دختر شکه شده بود هم از جیغای اون کلافه واسه خفه کردن این صدای گوش خراش دستشو سریع و محکم گذاشت رو دهن یاسی و اروم کنار گوشش گفت نترس کاری باهات نداریم اروم بگیر دختر ..


    با شنیدن صدای اروم بازرس یاسی هم اروم گرفت وتو دلش گفت با اون فریادایی که میزد فکر نمیکردم اهنگ صداش اینقدرارامش بخش باشه .
    بازپرس که دید دختر دیگه تقلا نمیگنهو صدا نمیده اروم دستش رو از رو دهن اون برداشت .
    وقتی کمی از دختر فاصله گرفت تازه متوجه چهره خیلی جون و شیطون اون شد همینطور که به اون خیره شده بود یک تای ابروش رو داد بالا وگفت ببینم تو دبیرستانی نیستی؟
    چند سالته؟ چرا جواب نمیدی؟هان
    یاسی ساکت و اروم مثل موش مرد ه ایستاده بود
    وچیزی نمیگفت .
    بازرس که سکوت دختر رو دید فهمید حدسش درست بوده سریع گوش دختر رو گرفت به سمت سالن برد یاسی که گوشش درد گرفته بود هی اخ و اوخ میکرو ای اخ ولم کن اقا اقا تو رو خدا آی آی ولم کن
    وقتی به خودش اومد که اونو پیش بقیه دوستاش رو زمین نشونده بودن .
    بازرس:شما ها خجالت نمیکشین الان باید سر کلاساتون باشین امدین تو کاباره قر میدین واسه خودتون حقتونه تحویل گشت مدارس بدمتون .
    اما این دفعه ازتون میگذرم و اجازه میدم برید خونتون اما گه یه بار دیگه ببینمتون که اینجور جاها ول میگردین وای به حالتون.
    شیر فهم شد؟
    همه بچه ها با صدای لرزون گفتن بله قربان. یاسی که داشت با تمسخر به بازرس نگاه میکرد یدفعه گفت :تو که شبیه پلیس نیستی؟!با اون کت وشلوار خوش دوخت واون صورت سه تیغه براق و موهای واکس خوردت بیشتر به جوجه دکترا و مهندسا میخوری نه پلیسا .
    اصلا کی هستی که اینطور واسمون نطق میکنی و رجز میخونی
    اگه راست میگی کارت شناسایتونشونمون بده ببینیم!؟
    بازرس که هم حرفای دختر جا خورده بودهم میخواست اونو کنف کنه با تمسخرگفت ببیند کی این حرفا رو داره میزنه داریم !
    تو که تا 2دقیقه پیش داشتی از ترس تو خودت میشاشیدی بچه پرو
    حالا دوستاتو دیدی نترس شدی؟
    یاسی از شدت اعصبانیت داشت منفجر میشد با خشم گفت :خوب کارتتو نشونمون بده اگه راست میگی؟!
    بازپرس با نیشخندی جلو یاسی ایستادو از جیب کتش به سرعت کارتی بیرون اورد گفت اینم کارت بنده امری باشه
    یاسی که داشت کارتو میخوند وا داد پس اون واقعا باز پرس بود اونم کی فرهاد احمدیان یدفعه خاطرات بچیش به سرعت برق از جلوچشماش گذشت.
    فرهاد فرهاد میای گرگم به هوا بازی کنیم ؟نه مگه من بچم الان 15 سالمه ها.برو با سگمون سویتی بازی کن ...........
    یعنی ممکن بود این همون فرهاد باشه فرهای که قرار بود یه روزی شوهرش بشه فرهادی که مادرش هر روز اسم اونو جلوش میاره وبهش گوشزد میکنه مبادا دست از پا خطا کنه چون یه امانته دست مادرش.....
    با صدای پر تمسخر بازرس بهخودش اومد ه گفت:چیه؟ ماتت برده اینقدر باور نکردنی که من بازرس بخش جنایی ام ؟
    بلند شوهمه دوستات رفتن پاشو برو خونتون دیگه هم این برا نبینمتا......


    گیج ومنگ در خونشون رو باز کرد ووارد حال شد مادرش با نگرانی و کمی عصبانیت اومد جلوگفت کجا بودی تا الان؟
    باز ازراه مدرسه کجا رفتی چند بار بگم تو امانت فرهادی دست من ...............................
    یاسی گوشاشو گرفت و داد زد بسه تو رو خدا . هی میگه فرهاد فرها
    کجاست این فرهادی که تو هی شب وروز اسمشو میاری؟
    ما که 13 ساله از اون محل خراب شده اومدیم بیرون با اسم فامیل تو زندگی میکنیم اونا اصلا نمیدونن ما کجاییم........
    مادر:اشتباه تو همین جاست فکر کردی من از راه خیاطی این زندگی راحت و واسه تو جور کردم نه جونم تیمسار همیشه هوامونوداشته از مرگ پدر و پدر بزرگت به این بر همیشه چهار چشمی هوای هم تو رو هم منو داشته اما واسه امنیت ما جلو نمیاد میدونه که هنوز قاتلای پدرت منتظر یه فرستن که ما رو پیدا کن و تیکه تیکمون کنن عین پدرت که فقط یه قبر بی نام و بی نشون ازش مونده.
    اشک تو چشمای هر دوشون جمع شده بود .یاسی به سرعت به اتاقش رفت اشکهای چند سالشو رها کرد یادش
    نمی یومد اخرین بار کی گریه کرده بود؟

    4 نفر این پست را پسندیدند :



  4. #3
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    صبح چشمان پف الود ش را با نوازشهای مهربون مادرش گشود.
    مادر : یاسی گلم .مامان فدات شه بلند شو دست و روتو بشور بیا صبحونه بخور که امروز کلی کار داریم .
    یاسی مثل گربهای ملوس سرشو تو بغل مادرش گذاشت و خودش و لوس کرد وگفت :چی کار داریم؟
    امروز جمعه است وروز استراحت من .
    مادر: کار که نداریم مهمون داریم.
    یاسی:مهمون؟ کیه؟ ما که کسی رو نداریم.
    مادر : تیمسار دیروز زنگ زد. گفت :امروز پسر و نوش میان
    که مارو ببینن هم اینکه شما دوتا بعد از 13 سال همدیگرو ببینید و حرفاتونو با هم بزنید.
    یاسی که دید اینبار حرف مادر جدی با عصبانیت گفت : اخه مادر من کی تو این دوره دخترش رو مجبور میکنه با یه پیر مرد ازدواج منه شما هیچ وقت نظر منو نخواستین بابا بزرگم قول داده به من چه اخه من چطور میتونم با مردی که 10 سال از من بزرگتره ازدواج کنم هان ؟
    من نمیتونم با یه مرد چاق و کچل و بی ریخت ازدواج کنم .
    مادر اخه کی به تو گفته این بدبخت این شکلیه تو اصلا اونو ندیدی .تازه بزار بیاد اونوقت ناله کن اینطور که تیمسار میگفت فرهادم با بدبختی راضی کردن بیاد ... خدا کنم که به دلش بشینی...
    صدای زنگ هر دوشونو از جا پروند .
    مادر : خاک عالم به سرم اومدن . پاشو دختر اماده شو ببین چه ریختی شده . زود باش..
    یاسی عصبانی از تخت پایین اومد با خودش زمزمه میکرد
    وای حالا چی کار کنم چطوری از شر این پیر مرد خلاص شم ؟
    روبروی اینه ایستاد .از قیافه خودش خندش گرقت
    موهای بلند و خرمایی خوشحالتش مثل جنگلیها توهم رفته و شلخته شده بود دور چشای میشی درشتش یه حلقه سیاه از ریمل خشک شده فکری ز ذهنش گذشتو لبخند شیطنت امیزی زد و گفت میدونم چی کار کنم
    یکی از پاچهای شلوارلباس خواب عروسکی که تنش بود رو تا زانو بالا اورد و دکمه ای لباس رو پایین و بالا ...
    مادر از یاییه صدا زد :یاسی عزیزم مهمونا اومدن بیا پایین گلم .
    یاسی نفس عمیقی کشید واسه اخرین بار خودشو تو ایینه نگاه کرد ازخودش خندش گرفته بود اخه کدوم خری خودشو جلو خواستگار اینریختی میکنه...
    اروم به سمت سالن پذیرایی رفت مهمونا پشت به او روی مبل لم داده و زیاد مشخص نبودن اونم اروم وسر ه زیر رفت روی مبل روبروی اونا نشست از مادرش خبری نبود همینکه سرشو بالا اورد شکه شد و زمزمه کرد خدای من ت.. تو.. باز .. بازرس
    مرد هم با همون بهت و شگفتی گفت : باورم نمیشه تو همون بچه پرو یی.......
    صدای افتادن سینی و شکستن استکان های چایی اونها رو به خود اورد یاسی چهره سرخ شده از عصبانیت مادرش رو میدید که به طرفش میاد
    مادر:این چه قیافه ای دختر چرا با ابروی من بازی میکنی اخه من از دست تو چی کار کنم ذلم کردی تا اومد بزنه تو سر یاسی
    دستش تو هوا گرفته شد و متعاقب اون صدای پر تمسخربازرس که گفت :خواهش میکنم مادر میدونی که بچه است فقط قد کشیده .
    مادر : ابرومو جلو شما برد
    این با ر صدای خنده پدر فرهاد توجه همه را جلب کرد او که بلند شده بود با خنده به سمت یاسی رفتو دستش رو روی شونههای اون گذاشت وگفت : واقعا منو بهت زده کردی معلومه که از اون وروجکای شیطونی . خوشحالم که عروسی مثل توگیرمون اومد تو با شیطونی هات میتونی خونه سرد و کسل ما رو شاد کنی عزیزم .
    یاسی تو دلش گفت : خاک تو سرت یاسی دیدی شدی دلقک واسشون بجای اینکه ناراحت بشن تا زه میگن خوشحالن که یه خری مثل منو گیر اوردن که واسشون انتر بازی در بیاره اونام بخندن ای خاک عالم به سرت یاسی
    پدر فرهاد رو به مادر یاسی کرد : اگه اجازه بدین فرهاد و یاسی جون برن کمی با هم صحبت کنن .
    مادر گفت : من که حرفی ندارم
    یاسی دستپاچه رو به فرهاد کرد: فکر نکنم دیگه شما بخواین با من ازدواج کنید مگه نه؟ پس لازم نیست بریم صحبت کنیم .

    فرهاد نگاهی به قیافه یاسی که عین بچه های شلخته و شیطون شده بود کرد و گفت :کی گفته من نمیخوام اتفاقا برعکس قبل خیلی مشتاقم
    و اروم کنار گوش یاسی زمزمه کرد : این تنها راه ادب کردن یه بچه لوس و پرویی مثل توئه.....ادامه دارد

    همگی نشستن که
    پدر فرهاد گفت : نگران نباش دخترم میدونم که بخاطر مدرست نگرانی ماتا پایان مدرست منتطر میمونیم یاسی که حسابی کلافه شده بود اومد با پرخاش بگه که اصلا من نمیخوام ازدواج کنم که مادرش گفت نه لازم نیست من میدونم که تیمسار خیلی دلشون می خواد زود تر عروسی این دوتا رو ببینه من با مدرسه هماهنگ میکنم .
    پدر فرهاد با شادی گفت : این عالیه پدرم حتما از شنیدنش خوشحال میشه .
    پس ما دیگه رفع زحمت میکنیم و با خود پدر هماهنگ میکنیم .
    فرهاد به یاسی که دهنش از حرف مادرش باز مونده بود نگاه کرد با تمسخر گفت : بهتره دهنتو ببندی که داره اب ازش میریزه
    فعلا خداحافظ .میبینمت ..........
    یاسی که دید باز جلو فرهاد ضایع شده بی خدافظی دویید سمت اتاقش ورو تختش ولو شد.شروع کرد زیر لبی فحش دادن .:
    پسره عوضی فکر کرده کیه ؟ هنوز نفهمیدی یاسی کیه نشونت میدم .
    داشت از فکرو خیال دیوونه میشد سریع بلند شد یه دوش اب گرم گرفت و دامن کوتاه چین پلیسشو با بلوز سرخابی که تازه خریده بود رو پوشید رفت پیش شیرین .

    هر چی در خونه شون رو زد کسی جواب نداد
    با خودش گفت حتما رفتن خونه خالش اینا اه .... هر وقت بهش احتیاج داری نیست.
    بهتره برم پارک محله یکم هوا بخوره تو کلم بلکه یه نقشه به فکرم برسه .
    هوا داشت کم کم تاریک میشد و یاسی غرق افکار خودش قدم زنان از پارک خارج می شد .
    که یدفعه یه ماشین با سرعت جلو پاش ترمز گرفت و یاسی از ترس پرید عقب اما احساس کرد زیر پاش خالی شده و بعد درد شدید تو پاهاش احساس کرد
    بله از شانس کجش افتاده بود تو جوب جلوی پارک.
    اومد چند تا فحش ابدار نثار طرف کنه که صدای خنده اشنایی بگوشش خورد .
    فرهاد کنار ماشینش ایستاده بود و به یاسی که برای در اومدن از جوب تقلا میکرد میخندید .
    یاسی: هرهر هر رو اب بخندی پیری . تو از کدوم گوری پیدات شد با این حرفش فرهاد که کمی ناراحت شده بود جلو رفتو با خشونت زیر بازوی یاسی رو گرفت و عین پر کاه اونو بلند کرد از جوب بیرون اورد یاسی : آی آی یواش تر میدونم عین خر زورت زیاده فکر کردی منم زیر دستاتم که باهام اینجوری میکنی با این حرفش فشار دست فرهاد بیشتر شد تا اونجا که یاسی به غلط کردن افتاد :خواهش میکنم تو رو خدا آی آی .آی
    فرهاد: خوب بهتره از همین امروز ادب کردن تو رو شروع کنیم .
    وباز فشار دستشو بیشتر کرد .
    یاسی : آی آی آی ولم کن
    فرهاد : بگو ببینم به کی گفتی پیری؟هان ؟و محکم دست یاسی رو فشار داد . عین چی زورم زیاده هان ؟
    یاسی که از درد اشک تو چشماش جمع شده بود به فرهاد که یه سر و گردن از اون بلند تر بود نگاه کرد و با عصبانیت گفت به توی عوضی خر .... کثافت ولم کن ...... اشغال عوضی
    فرهاد که کم کم احساس میکرد واقعا دلش میخواد این دختر وحشی رو رام خودش کنه با هر دودستش بازو های سفید یاسی رو محکم گرفت و با نصف قدرتش فشار داد و گفت :چی؟ نشنیدم چی گفتی ؟ هان ؟ یه بار دیگه بگو؟
    یاسی که دیگه تحمل این درد کشنده رو نداشت داد زد : غلط کردم تو رو خدا ولم کن آی آی مامان و شروع کرد به گریه کردن
    فرهاد که دید زیاده روی کرد دستشو شل کرد و گفت افرین دختر خوب از اول میگفتی غلط کردی......و بعد ریز خندید .
    یاسی از فرصت استفاده کرد و بازوهاشو از دست فرهاد با خشم جدا کرد و پا به دوییدن گذاشت و با فریاد شروع به فحش دادن کرد
    پیرمرد عوضی .آشغال ... کثافت...... ........... میدونم چی کارت کنم .....
    فرهاد با لبخند نظار گر دور شدن یاسی بود و باخودش گفت :رامت میکنم گربه وحشی ..........

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  5. #4
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    یک هفته گذشت . خبری از فرهاد نبود " اون بازم یاسی شاد و شیطون شده بود با دوستاش دوره میرفت و کلی پسرا رو سر کار میذاشتنو با دوستاش کلی میخندیدن .
    سر کلاس ریاضی بودن معلم شون یه مرد 40 ساله به اسم اقای مجیدی با یه لهجه خیلی افتضاح بود که داشت مبحث نقطه عطف و بهشون یاد میداد .
    حوصله همه بچه ها سر رفته بود و داشتن با هم پچ پچ میکردن که مجیدی گفت: خوب بچه ها اینجا نخطه عطف کوجانه؟
    هیچکس جوابشو نداد اونم بیخیال گفت ببینین تو ای معادله نخطه ی یکوسه نخطه ی عطفه.(یعنی نقطه یک و سه)
    بااین جمله چشم همه دخترا گرد شدو به هم نگاه کردن یدفعه کلاس از صدای خنده بچه ها لرزید آقای مجیدی بد بختم که همیشه دوزاریش دیر می افتاد بهت زده به اونا نگاه میکرد میگفت :چتانه می من چی گفتمه؟ تو همین حین زنگ تفریح زده شد و همه بچه ها با خنده از کلاس اومدن بیرون شیرینم رو کرد به مجیدی و گفت استاد فکر کن ببین دیگه کجاها نقطه عطفه بعد بهمون بگو و زد زیر خنده و رفتیم بیرون.
    یاسی گفت بابا چی کارش داشتی بدبختو حالا این لهجه داره منظوری نداشت که
    شیرین :بابا این باید بره دوباره ادبیاتشو پاس کنه مردک به نقطه میگه نخطه بعدم نه شرمی نه حیایی جلو این همه دختر بما میگه نخطه یکوسه نخطه عطفه بی شرف.
    یاسی :واسه ما که بد نشد حوصلمون حسابی سر رفته بود
    هردو خنده کنان رفتن به سمت بوفه و ساندویچی گرفتن و خوردن .
    یاسی :میای بریم یه تکونی به خودمون بدیم دلمون وا شه بد جوری دبرسم .
    شیرین دستشو انداخت دور گردن اون و گفت : نبینم یاسی خوشکلم تو هم باشه و یه بوس اروم از لبایا ون گرفت و گفت خودم سر حالت میارم امروز میریم رو کم کنی اذر چشم سفیده ........یه ریتم رقص خفن دست و پا کردم که کف همشونو میبره ......

    طرفای غروب بود که وارد سالن کاباره شدن غل غله بود .
    یاسی نمیدونم این اذره کارو زندگی نداره از صبح تا شب این برا میپلکه ؟
    شیرین نه بابا باباش که معتاده ننشم از اوناست خودشم که مدرسه رو بیخیال شده رفته ور دست ننش
    یاسی با تعجب گفت :راست میگی بدبخت فکر نمیکردم اینجوری باشه همچین اخر مد لباس میپوشه که گفتم از اون مایه داراست
    شیرین : اره دیگه خودش پول در میاره خودشم خرج میکنه
    بیخیال شیرین حس رقصم ندارم از فکر این فرهاد داغونم بد جوری اون دفعه کنفم کرد !؟
    شیرین :ااااا عزیزکم قرار شد دیگه فکرشو نکنی بیا میخوای واسه اولین بار بری تو فضا؟
    بوی تند الکل حس بدی بهش داد
    یاسی : ا اه ه بگیر اون ور حالم بد شد تو که میدونی من فقط ظاهرم خلافه باطنم پاکه پاکه
    شیرین: قربون این پاکیت برم من حالا بیا بریم یه قری بدیم که حسابی تو کمرمون خشکیده.
    ساعت 9 شب بود که یاسی وشیرین شاد و خندون امدن بیرون
    داشتن مسر همیشگیشون ومیرفتن که چند تا نره خر جلوشون سبز شد .
    یکیشون با صدای چندش اوری گفت :به به خانم خانما کجا میرین برسونیمتون؟
    یاسی :برو ننتو برسون احمق
    مرد: ننمو بردم لالاشم کردم حالا نوبت شماست ببرم لالاتون کنم .
    و با مردای دیگه شروع کرد به خندیدن.
    شیرین:یاسی اوضا پسه بیا در ریم
    تا اومدن حرکت کنن یکی از او مردا دست یاسی رو گرفت و اونو سمت خودش کشید. یاسی هم نامردی نکردو یه لگد محکم زد وسط پای طرف مرده هم وسط پاشو گرفتو مثل گه پهن شد رو زمین نالید :آی تخمم آی آی.....
    یاسی و شیرینم شروع کردن به دوییدن اونا هم دنبالشون
    شیرین :بدو .........بدو یاسی برو تو اون کوچه بدو....... منم از این کوچه میرم .....
    سر کوچه سوم بود که یاسی برگشت ببینه کسی پشت سرش هست یا نه که محکم خورد به یه چیزی اونقدر محکم که نقش زمین شد .و دیگه نفهمید چی شد.
    با پاشیده شدن اب یخ با وحشت چشاشو وا کرد تو دلش گفت :آخ که بد بخت شدی یاسی دیدی این غول بیابونیا گرفتنت بی عفتت کردن.............
    چشاش تار میدید یه بار دیگه پلک زد این بار فکر کرد داره خواب میبینه
    یاسی: نه دارم خواب میبینم اومد دوباره چشاشو ببنده که دستی صورتشوبا عصبانیت گرفت و گفت :نخیر خواب نمیبینی ... یالا چشاتو وا کن ببینم ...... سرتو بیار بالا به من نگاه کن ........
    یاسی اروم چشاشو واکردو چشاش به چشای عسلی فرهاد خورد.
    زود سرش اورد پایین و با خودش گفت :فاتحه تو بخون یاسی که دیگه مردی.اخه این نره خر از کجا پیداش شد .؟
    فرهاد که سعی داشت خودشو کنترل کنه با ارومی گفت : میشه بگی نصف شبی کجا تشریف داشتین بعدشم با اون سرعت چرا میدوییدی ؟
    یاسی که از لحن اروم فرهات جا خورده بود سرشو بالا اورد وبروبر فرهادو نگاه کرد .
    فرهاد که نگاه بهت زده یاسی رو دید رفت جلو وبازوهای نرم و سفید یاسی رو تو دستاش گرفتو همزمان با فشار اوردن به اونا گفت :نه انگار تو عادت داری فقط باهات این طوری حرف بزنم عزیزم ؟!
    یاسی که یاد بازوهای کبود شدش افتاده بود با تته پته گفت :نه نه....تو رو خدا اونسری تا یه قته جای دستات رو بازوم مونده بود بیا یه کار جدید بکن این دفعه.
    فرهاد که از مظلومیت یاسی خنده اش گرفته بود گفت :مثلا چه کاری؟
    یاسی :که تازه فهمید چه حرفی زده جسارت خودشو جمع کرد و بازو هاشو با خشم از دست فرهاد کشید بیرون و گفت ببینم اصلا تو چیکاره منی که ازم باز خواست میکنی به تو چه که من کجا بودمو چیکار میکردم .؟!
    اصلا تو چرا همیشه عین جن جلو من سبز میشی ؟؟1
    فرهاد که از جسارت یاسی داشت خر کیف میشد اومد دوباره بازو های یااسی رو بگیره که یاسی در رفت دویید طرف دیگه اتاق و گفت :اهک کی فکر کردی مثل ماست وامیستم تا منو بگیری
    فرهاد گفت فکر کردی تا کی میتونی در ری اینجا خونه منه فقطم یه در داره که اونم من قفل کردم کلیدشم تو جیبمه ایناهاش اینو که گفت یاسی از ترس وا رفت واشک تو چشاش نشست.............
    فرهاد که اونو اروم دید به سمت تلوزیون رفتو گفت : من تو مسیر برگشتم به خونه بودم پدرم زنگ زد گفت مادریاسی اومده خونمون شب نگهش میداریم داریم تدارک عروسیتون رو میبینیم تو هم برو دنبال یاسی باهم بیاد اونجا ..
    رفتم خونتون دیدم تشریف نیاوردی گفتم حتما باز رفتی تو اون کاباره خراب شده داشتم می اومدم دنبالت که دیدم با پای خودت اومدی تو بغلم .اما اگه بیهوش نمی شدی ........... چی میخوری تو اینقدر سنگینی ؟! کمرم شکست تا تو خونه اوردمت .........اه باید وزنتو کم کنی .
    یاسی که خونش از حرفای فرهاد به جوش اومده بود دیگه نفهمید چی کار مکنه به سمت فرهاد حمله ور شد موهای فرهادو که نشسته بود رو مبل و تلوزیون میدی تو دستاش گرفت و با همه قدرتی که در خودش سراغ داشت کشیدسر فرهادو این برو اونور میکرد و همزمان داد میزد من چاقم عوضی ؟من باید لاغر کنم نکبت ؟ .من ........................
    فرهاد که حسابی غافلگیر شده بود وسرش از شدت کشیده شدن موهاش تیر مکشید با یه حرکت سریع از جاش بلند شدو کمر یاسی رو گرفتو زدش زمین و روشکمش نشست اما هنوز یاسی داشت داد میزدو موهای فرهادم تو دستش بود فرهاد که عاجز شده بود یه فکری عین برق از سرش گذشت همونطور که رو شکم یاسی بود خم شد به سرعت لباشو رو لبای یاسی گذاشت وصدای فریادهای اونو تو گلوش خفه کرد........
    یاسی احساس کرد یه چیزنرم رو لباش قرار گرفت انگار برق 220 ولت بهش وصل کردن ضربان قلبش بشدت بالا رفت حرارت عجیبی همه وجودشو پر کرده بود .
    خدای من چه اتفاقی داشت میافتاد؟ دستاش شل شدن وبی اختیار موهای فرهاد و رها کرد ارامش غریبی همه وجودشو پر کرد ..
    فرهاد که دید نقشش عملی شده و گربه ملوس وحشی اروم گرفته از روی یاسی بلند شد و گفت: میبینمکه این بوسه حسابی حالی به حالیت کرد ....پس راه رام کردنت اینه..... بد اتویی دستم دادی گربه وحشی..... خندیدو رفت به سمت دست شویی..

    یاسی که هنوز رو زمین تو خلسه بود با شنیدن این حرف انگار یه پتک زدن تو سرش
    یاسی: خدای من چه غلطی کردم چرا نفهمیدم این عوضی داره منو میبوسه اخه برق کجا بود ......
    فرهاد با خنده تمسخر امیزی گفت: هنوز بلند نشدی نکنه منتظری بیام تا اخرش بریم ؟
    یاسی که دیگه طاقت نداشت بیشتر از این تحقیر بشه با یه حرکت سریع از جاش بلند شدو خودشو جلو پنجره رسوند .اونو باز کرد رفت بالا تا اومد بپره دید ای دل غافل ارتفاعش اینقدر زیاده که اگه بپره فقط خودشو شل و پل میکنه ...
    فرهاد: چرا واستادی خوب بپر دیگه منتظرم .....
    یاسی که غرورشوحسابی له شده میدید چشاشو بستو خودشو رها کرد میمرد بهتر بود تا اینطور خودشو شکست خورده میدید....
    بین زمین و اسمون بود که دستی محکم دور کمرش ر و گرفت و اونو بالا اورد.صدای دورگه شده فرهاد بودکه تو گوشش پیچید :
    دختر مگه عقلتو از دست دادی ؟ با خودت چی فکر کردی؟چیو میخوای ثابت کنی؟ که شجاعی ؟که تسلیم من نمیشی؟ نکنه زیادی فیلم اکشن دیدی روت اثر گذاشته هان؟ یه چیزی بگو ؟
    صدای هق هق یاسی بود که دلشو به رحم اوردوبیشتر از این دعواش نکرد .
    فرهاد اروم اونو روی مبل نشوندو گفت اخه دختر خوب این چه کاری بود که تو کردی نگفتی بیفتی ضربه مغزی بشی من جواب مامانتو بقیه رو چی باید میدادم ..............خوب بسه دیگه اشکاتو پاک کن کوچولو....
    اما اشکای یاسی تازه راه خودشونو پیدا کرده بودن تند وتند می امدن پایین کم کم. اب بینیشم راه افتادو اون هی بینیشوبالا میکشید که یدفعه دستی با ستمال بینیشو گرفت و با لحن طنز الودی گفت حالا عین یه بچه خوب فین کن ببینم بلدی یا نه؟.......
    یاسی که دیگه رمقی واسش نمونده بود عین یه بره مطیع حرف فرهادو گوش گرفت.
    فرهاد:افرین دختر خوب حالا پاشو دست و روتو بشور برو تو اتاق راحت تا صبح بخواب .
    فردا میریم پیش مامانت و بقیه.......

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  6. #5
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    وقتی وارد خونه باغ تیمسار شدن تمام خاطرات کودکی یاسی براش زنده شد انگار همین دیروز بود که رو شونه های پدرش نشسته لابه لای درختای سر سبز هواپیما بازی میکردن .........
    فرهاد : چرا ماتت برده بیا تو دیگه همه منتظرن.
    فرهاد در ساختمان قدیمی وسط باغ را باز کرد رو به همگی بلند سلامی دادو صبح بخیر گفت .
    تیمسار که از دیشب مشتاقانه منتظر دیدن یاسمن بود جلو اومد و دستای لطیف وسفید اونو توی دست گرفت وگفت:به خونه خودت خوش اومدی عزیزم .
    و یاسی رو در اغوش پر مهر خودش جا داد .
    یاسی احساس کرد پدر بزرگش زنده شده و داره اونو تو اغوش مهربون خودش با محبت فشار میده
    خدایا چقدر احساس نیاز میکرد ......... نیاز به یه تکیه گاه محکم
    نیاز به اغوش گرم پدر............
    انگار تازه میفهمید احتیاج به یه پدر دلسوز و مهربون داشته ..
    تیمسار : بوی مهران و میدی دخترم و رو به اسمون گفت:
    میبینی مهران نوه گل تو میبینی چه خانم شده ...... من به قولمون دارم وفا میکنم اما تو نموندی تا با هم این کارو به اخر برسونیم..................
    اشک همگی در اومده بود مخصوصا یاسی ... اخه هیچوقت تا این اندازه به یاد پدر و پدر بزگش نیفتاده بود ......حتی یادش نمیومد اخرین بار کی سر قبر اونا رفته ..........
    جو کمی اروم شد .....تیمسار همراه یاسمن روی مبل نشستند
    یاسی تازه مادرشو که کنار مادر فرهاد با چشای اشکبار نشسته بود وانو نگاه میکرد رو دید ........
    تیمسار از خاطرات گذشته میگفت و بقیه محو حرفای اون ....
    نهارو توی بالکن باصفای تیمسار خوردن و بعد از یه استراحت کوتاه عارزم رفتن شدن یاسی رفت که از اتاق وسایل مادرشو بیاره که متوجه حرف زدن فرهاد با پدرش شد .....
    پدر فرهاد : منظورت چیه که نمیخوای ازدواج کنی من جواب پدر بزرگتو چی بدم ؟
    فرهاد : شما توقع دارین من با این گربه وحشی تا اخر عمرم سر کنم ..... اون یه بچه ست ....من نمیتونم تا اخر عمر نقش دایه رو بازی کنم اون حتی نمیدونه ازدواج یعنی چی.......
    پدر فرهاد: مگه این دختر چی کارت کرده .... اصلا تو ازاولم اونو نمی خواستی دلت پیش اون دختری عوضیه که ولت کرد رفت......
    فرهاد : بگید این دختره چیکارم نکرده دیشب نبودی ببینی که خونم رینگ بوکس بود ....انچنان موهای سرمو کشید که هنوزسرم درد میکنه....
    ما اصلا به در هم نمیخوریم من یه زن اروم میخوام واسه زندگیم که وقتی از سر این کار لعنتی میام تو خونم ارامش پیدا کنم اما با این دختر ............... من با اون به جایی نمی رسم
    پدر فرهاد :پس چرا جلو مادرش قبول کردی؟ هان ؟
    فرهاد: اون موقع فقط میخواستم این بچه لوسو ادب کنم ....همین
    پدر فرهاد:من نمیدونم خودت با پدر بزرگت صحبت کن ...
    بغض راه گلوی یاسی رو بسته بود و داشت خفش میکرد سریع به دستشویی رفت و با سرعت به صورتش اب پاشید .......

    کمی که اروم شد خودشو تو اینه نگاه کرد : ازت متنفرم فرهاد
    حالا که منو نمیخوای خودمو به هر اب و اتیشی میزنم تا این ازدواج سر بگیره ......
    فردای اون روز یاسی شماره تیمسارو گرفت و بهش گفت میخواد اونو ببینه اما توی رستوران پرسپولیس.....
    یاسی با سلیقه تمام لباس دامن وبلوز استین بلند یشمی سنگ دوزی شدشو پوشید و سر قرار رفت....
    وقتی اونجا رسید تیمسار با یه کتو شلوار خوش دوخت طوسی انتظارشو میکشید
    یاسی به ارومی بوسه ای روی گونه تیمسار نشوند و سلام کرد .تیمسارم جواب بوس و سلام اونو با گرمی داد و اونو دعوت به نشستن کرد ....
    گارسون منو بدست اومد و تیمسار برای هردوشون خوراک بره با مخلفاتشو سفارش داد ....
    تیمسار : چی شده یاسمن خوشبو یادی از ما کردی؟
    یاسی : ااا تیمسار من که دیروز خونتون بودم ؟
    تیمسار خنده کنان گفت :میدونم عزیزم داشتم شوخی میکردم ...حالا بگو ببینم چه موضوعی پیش اومده ؟
    یاسی هم بی کمو کاست حرفای فرهادو پدرشو به تیمسار گفت.
    تیمسار اول شروع کرد به خندیدن بعد گفت : چی به سر نوم اوردی که اونو فراری دادی ...... و باز خندید ....
    فکر نکنم تا حالا کسی حتی یه نیشگون از فرهاد گرفته باشه اونوقت تو داشتی موهاشو از سرش میکندی ...وباز هم خندید..
    یاسی با مظلومیت تمام گفت تقصیر من نبود خوب اون منو عصبانی کرد ...همش با حرفاش منو میچزونه.....
    تیمسار دیگه اشک از چشماش سرازیر شده بود تو همین حین غذاشون رو اوردن ....
    کمی که گذشت مشغول خوردن شدن تیمسار : حالا چه کاری از دست من بر میاد؟ چیکار باید انجام بدیم؟
    یاسی: ببینید قراره فرهاد با شما صحبت کنه شما هم براش یه شرط بزارید ....
    تیمسار: چه شرطی؟
    یاسی هم نقشه خودشو تمام و کمال گفت ...
    دور روز بعد تیمسار به فرهاد زنگ زد و او خواست سری به او بزند.....
    فرهاد بعد از کار به سرعت به دیدن پدر بزرگش رفت ..
    و او را فرو رفته در مبل راحتیش غرق تفکر دید ..........
    فرهاد : سلام اقا جون خودم.... خوبید ..خوشی سلامتی ؟
    تیمسار خیلی سرد جواب سلام فرهاد و داد..
    فرهاد:چیه اقا جون تحویل نمی گیری؟
    تیمسار بازم با همون لحن گفت :از دستت ناراحتم ... یه چیزایی شنیدم ؟
    شنیدم گفتی یاسی رو نمیخوای ؟ راسته؟
    فرهاد من من کنان گفت:بله اقا جون...
    تیمسار : باشه قبول
    فرهاد با چشای گشاد شده به پدرر بزرگش چشم دوخت ...باورش نمیشد به همین راحتی تیمسار خواستشو قبول کرده...
    تیمسار گفت: اما یه شرط دارم ...
    فرهاد:چه شرطی اقا جون ؟
    تیمسار: تو که میدونی همه پسرای فامیل قبل از 25 سالگی ازدواج میکردن و بعد از خانواده جدا میشدن...... اما تو اول بخاطر دوری محل کارت از ما جدا شدی ..بعدم ما منتظر بودیم یاسمن 18 ساله شه تو با اون ازدواج کنی . ....
    اما حالا که خودت اینطور میخوای تو هم باید از قانون خانواده پیروی کنی...
    شرط منم همینه تو تا 2 هفته دیگه که 28 ساله میشی باید همسر خودتو از خانواده هایی که من تعین میکنم انتخاب کنی اما اگه تا اون موقع نتونستی زن دلخواهتو پیدا کنی یا باید قید شغلتو که من واست جور کردمو میدونم خیلی هم دوستش داری رو بزنی یا باید طبق قول وقرارمون با یاسمن ازدواج کنی. .......
    فرهاد عصبانی از جاش بلند شد و گفت :منو بگو که چی فکر میکردم ...خب یه بارگی میگفتین نه ..نمیزارین با کسی غیر این گربه وحشی ازدواج کنم ....اخه کی تو 2 هفته همچین کاری کنه که من دومیش باشم...هان؟
    تیمسار :تنها به این شرطه واسه راحتی کارت ترتیب قراراتو دادم...... بعد کاغذی جلو فرهاد گذاشتو رفت....
    فرهاد نگاهی به کاغذ انداخت اولین قرار 2روز دیگه بود ..فرهاد در رستوران نخلستان نشسته بود که صدای گلفتی گفت: اقای احمدیان؟
    فرهاد برگشت جواب مرد رو بده که دید یه دختر مو وزوزی
    100 کیلوی جلوش واستاده و چیل خند میزنه (یعنی لبخند)
    فرهاد:بله شما؟
    دختر دستای گوشتالودشو جلو اورد و با عشوه خرکی گفت:من غنچه هستم دختر آقای ارسلانی..خیلی از دیدنتون خوشحالم...
    فرهاد تو دلش گفت : الان غنچه است فردا باز بشه چی میشه...
    نشستند و دختر شروع کردبه صحبت کردن باصدای کلفتش ..از همین الان مشخص بود پدر بزرگش زشت ترین
    بیریخت ترین دخترا رو واسه قراراش اماده کرده.....تا اونو مجبور کنه با یاسی ازدواج کنه ....
    فرهاد : ببخشید غنچه خانم من یه کار ضروری واسم پیش اومده باید برم
    دختر که منظور فرهادو فهمیده بود به سرعت از جا بلند شد وهمینطور که به طرف درب خروجی میشد با غیظ گفت :به درک فکر کردی کشته و مردتم من فقط به خاطر جناب تیمسار اومدم وگرنه 100 سال سیاهم به ادمی مثل تو محل سگم نمی ذاشتم......
    فرهاد نفس حبس شدشو بیرون دادو گفت اوه اوه عجب سگ هاری بود داشت درسته قورتم میداد ...سگ پدر چه اعتماد به نفسی هم داشت من اگه جای این بودم اصلا پامو از خونه بیرون نمی ذاشتم چه برسه برم سر قرار.........


    روزها از پی هم میگذشت وبلاخره رارها پایان گرفت ...
    فرهاد خسته از این قرارهای بی ثمر
    خسته وکلافه روی تخت خود خوابیده بود و به دخترانی که ملاقات کرده بود فکر میکرد ....
    یکی قد بلند و زیبا اما چلمنگ ... یکی کوتوله و ریز نقش اما با ذکاوت ... یکی چاق.... یکی لاغر .......ووووووخلاصه هر کدوم یه عیب بزرگ داشتن ..
    تلفن خانه به صدا در امد فرهاد :بله بفرمایید؟
    تیمسار : الو.. فرهاد خودتی؟
    فرهاد :سلام اقاجون
    تیمسار :سلام پسرم شیری یا روباه؟ زن دلخواهتو پیدا کردی؟
    فرهاد با تمسخر گفت : با اون دخترای عتیقه ای که شما واسم جور کرده بودین بنظر تون باید چی بگم .....
    امشب یاسی و مادرش میان خونه سر قولت که هستی ؟ ........

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  7. #6
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    شب بود و هوا بارانی... همگی در خانه تیمسار جمع شده بودند...عاقدی برای خواندن صیغه محرمیت اورده شده بود همه منتظر فرهاد نشسته بودند ..که فرهاد وارد شد سرتا پا خیس ..از موهای سیاه براقش اب میچکید معلوم بود ساعتها زیر باران مانده..
    مادر فرهاد:پسرم کجا بودی چرا این شکلی شدی؟بروکنار بخاری تا برات حوله بیارم ...
    فرهاد جلوی پای تیمسار زانو زدو گفت:اقا جون من تا به این سن رسیدم هیچ وقت روی حرف شما حرفی نزدم ...همیشه دنبال براورده کردن ارزوهای شما بودم گفتین موسیقی رو ول کنم برم تو ارتش گفتم چشم ...گفتین ارتشو ول کنم بشم بازرس بازم گفتم چشم ..گفتین حق ندارم خیلی کارا کنم بازم گفتم چشم اما در مورد ازدواجم میگم متاسفم من نمیتونم ....
    ..... یاسی که تا اون لحظه گوشه ای ساکت ایستاده بود بغض کرده به سمت باغ دوید...
    پدر فرهاد با عصبانیت گفت :چی میگی فرهاد؟.

    تیمسار دستشو به علامت سکوت بالا اورد و رو به فرهاد گفت :کسی رو برای ازدواجت در نظر داری ؟
    فرها: نه هیچ کس
    تیمسار : پس چرا نمیخوای با اون ازدواج کنی ؟
    فرهاد:متاسفم دلیلی ندارم فقط نمیخوام الان ازدواج کنم همین وبه سرعت بلند شد از در بیرون بره که
    پدر فرهاد :فرهاد....فرهاد صبر کن ....

    تیمسار :ولش کن بره پسره بی لیاقت عوضی و گلدون روی میز رو برداشت که به سمت فرهاد پرتاب کنه یدفعه احساس درد شدیدی توی سینش احساس کرد و نقش زمین شد همگی به سمت تیمسار رفتن
    پدر فرهاد :پدر خواهش میکنم اوه خدای من زنگ بزنین امبولانس بیاد

    فرهاد از نیمه راه برگشت و سریع به اورزانس زنگ زد....
    از صدای شیون و زاری.. یاسی وحشت زده به طرف ساختمان دوید....
    دید تیمساربی هوش روی زمین افتاده ...از فکر اینکه پیرمرد سکته کرده و مرده به هق هق افتاد وخودشو روی جسم بی جون تیمسارانداخت و با مشتای گره شده محکم به سینه های او زد وبا التماس میگفت : نمیر نه ..تو نباید بمیری... نه............من تازه تو رو پیدا کردم ...خدا ااااااااااااااااا...پدرمو ازم گرفتی پدر بزرگمم بردی خواهش میکنم اونو دیگه نبر ..............
    خدا قسمت میدم ..........فرهاد با چشمای اشک بار سعی کرد یاسی رو از روی جسد پدر بزرگش بلند کنه ...اما هر چه کرد نتوانست ..یاسی همچنان ناله میدادو با مشت به سینه تیمسار میزد همه اشک ریزان بالای سر تیمسار ایستاده بودند دیگه مطمئن شده بودن که تیمسار واسه همیشه از پیششون رفته .......
    که یدفعه چشای تیمسار گشاد شدو نفس حبس شودشو بیرون داد .. فرهاد که نظارگر این معجزه بود داد زد اون زندست اون زندست یاسی تو اوج گریه شروع به خندیدن کرد و همه با ناباوری به سمت تیمسار رفتند و به او کمک کردن که از زمین بلند شه ..........
    تیمسار :چی اتفاقی افتاد؟ چی شده چرا قیافههاتون این شکلیه که یدفعه یاسی پرید تو بغلشو صورت اونو غرق بوسه کرد ...
    .در همین موقع امبولانس ا زراه رسید و دکترها که ماجرا رو شنیدن گفتند:این یه ایست قلبی بوده که خوشبختانه با ضربات مشت این خانم دوباره به کار افتاده ....
    تیمسار باورش نمیشد که برای چند دقیقه مرده بوده ...
    همه دور تیمسار جمع یودن فرهاد اما خجالت زده از کرده خود در گوشه ای ایستاده بود که تیمسار صدایش زد:فرهاد
    فرهاد سر بلند کرد اغوش پدر بزرگش را به روی خود باز دید بی درنگ خودشو در اغوش بخشنده او انداخت.... منو ببخش اقا جون ...خواهش میکنم ....هر کاری بگی همونو انجام میدم فقط دیگه از دستم ناراحت نباش ........
    تیمسار دست نوازشی بر سر فرهاد کشید ...
    همین موقع بود که صدای اعتراز عاقد بلند شد:بابا یکی بگه ما این وسط چیکارهایم...
    خطبه رو بخونیم یا بریم پی کارمون ...؟؟
    تیمسار نگاهی به چشمان منتظر یاسی و بعد یه صورت نادم فرهاد انداخت و گفت : بخون صیغه رو.........
    اون شب برای همه غم انگیز ترین و شادترین شب بود ........

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  8. #7
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    تو مدرسه یاسی تمام اتفاقات اون شبو بی کم وکاست واسه شیرین تعریف کرد چشمای شیرین از فرط تعجب پق شده بود (یعنی گشاد بزرگ شده بود)..
    وقتی یاسی به اخر ماجرا رسید شیرین شروع کرد به کل زدن و دست زدن و هیجان زده پرید یاسی و بغل کرد و محکم لباشو وبوسید .........
    پری و رویا و فری که داشتن از اونجا رد میشدن با شنیدن صدای کل شیرین دوییدن طرف اونا ببینن موضوع چیه
    پری:میبینم که تنها تنها عشق و صفا میکنین داشتیم...
    رویا:چی شده خوب به ما هم بگین یکم خر کیف شیم
    فریبا هم مشتاقانه نگاهشو به اونا دوخته بود که شیرین شروع کرد بشکن زدن و قر دادن وخوندن :بادا بادا مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا........
    ..... یدفعه 3تا دختر هیجان زده شروع کردن به جیغ زدن و یاسی رو محکم بغل کردن......
    یاسی هم که از شادی اونا کلی احساساتی شده بود همراه اونا بالا و پاپپن میپریدو جیغ میزد ...کل میزد .....تا اینکه 5تایی بی رمق رو زمین ولو شدن ...
    زنگ کلاس به صدا در اومد و بچه ها سر کلاساشون رفتن یاسی اینا این زنگ فیزیک داشتن اونم با کی با اقای نوری ...سگ اخلاق ترین ... خشن ترین ...و چاق ترین معلم مدرسه .... کسی که هرسال نصف کلاس ازش نمره زیر 10 میگرفتن....
    همین که وارد کلاس شد نفس تو سینه بچه ها حبس شد ..حاضری بچه ها رو زد ..
    چشاشواز پشت عینک ریز کرد و صدا زد : محمدی ..بیا پای تابلو ...
    رنگ پری شد عینه هو گچ . سفید سفید..با پاهای لرزون رفت کنار تخته سیاه ..
    اقای نوری: کتابو به طرف پری گرفتو گفت: این مسئله رو حل کن ببینم ...
    پری بدبخت گیجو منگ زل زده بود به کتاب ...
    آای نوری :چرا دست دست میکنی حل کن دیگه
    پری با لکنته زبون گفت: آ...آ.ق.آقا ما بلد نیستیم
    نوری با عصبانیت زد پس کله پری: چطور بلدی عین کولی ها وسط مدرسه کل بزنی وبرقصی و جیغ بکشی ....
    برو بتمرگ سر جات...... اشک تو چشای پری حلقه زدو سریع رفت نشست..
    نوری دفتر معروفشو که پر از صفر بود و از تو جیب کتش در اورد و یه صفر کله کنده به پری داد ...
    نوری : معزی پور...
    قلب یاسی از ترس وایساد با خودش گفت بروکه بدبخت شدی یاسی ..بی شرف میخواد تمام خوشیمونو ضایع کنه..
    خودشو کنترل کرد و رفت پای تابلو ..
    نوری کتابو داد بهش و گفت این یکی رو حل کن.....
    یاسی یه کمی فکر : اقا فکر کنم اااااااااا
    ...میشه ااااا....... اقا .....تک زبونمه ها ..آقا ااااا
    نوری امد کنار یاسی و گفت: جوابش میشه آقا اااااااااا...هان؟
    تو هم برو بتمرگ که هیچکدومتون هیج گهی نمیشین ....و بازم دفترشو وا کرد و بازم _0_
    یاسی تو دلش گفت یه گهی نشونت بدم ... وقتی دفترتو جر وا جر کردم میفهمی ...اومد بشینه که یه هو زمین زیر پاش لرزید .شیشه .پنجرها شکست دخترا با جیغ غ غ غ غ غ پا به فرار گذاشتن..
    .یاسی سرخوش گفت ای خدا قربونت برم دمت گرم خوب موقعی فرستادیش..........
    اما بگم از نوری بدبخت که عین بزه ترسیده رم کرده بودو با شدت دخترا رو با اون شکم گندش هل مداد جلو که زودتر از کلاس خارج شه.... هی داد میزد و میگفت : توبه خدایا توبه ..........لا اله الا لا...
    یاسی خوشحال از به وجود اومدن این فرصت سریع رفت پشت سر نوری خوشو چسبوند بهش و سریع دستشو کرد تو جیب کت اون .... همینکه دستاش جلد محکم دفتر و حس کرد چشاش برق زد اومد دفترو بکشه بیرون که جلوی نوری ازاد شد و اون عین گوره خر رم کرده فریاد زنان به سرعت دوید ....دویدن نوری همانا گیر کردن دفتر جلد تخته ای تو دهنه جیب کت همانا ...درنتیجه دست یاسی هم گیر کردن تو جیب کت همانا......
    دنبال نوری عین خر دویدن همانا ........

    شیرین که شاهد این ماجرا بود داد زد یاسی ....خره دستتو بیار بیرون ...هی .یاسی....
    یاسی هی داد میزد ای ..ای دستم ... ای .... اقای نوری وایسا... تو رو جون ننت .... به خدا زلزله تموم شده ..... آی ... وای .... چه غلطی کردم خدا...
    نخواستیم دفترو ...وای دستم ....ای.....اما قای نوری انگار شکه شده بود .. عین جن زده ها لا اله اله لا گویان به سمت در مدرسه میدویید یاسی هم دنبالش شیرین و پری هم دنال یاسی ....
    بچه های مدرسه با دیدن این صحنه از خنده روده بر شده بودن ...
    اشک تو چشای یاسی جمع شده بود گلوش خشک از بس التماس کرده بود ... پاهاش ذوق ذوق میکرد .. دیگه واقعا باورش شده ود که این مردک دیونه شده....تو این فکر بود که محکم خورد به پشت اقای نوری و ولو شد رو زمین ........
    نوری انگارتازه خواب از سرش پریده باشه گفت : اینجا کجاست.؟ چی شده ؟
    یاسی که بالاخره دستش ازاد شده بود وداشت اروم اونو میمالید از حرص زیر لب گفت: سر قبر ننته ... سگ پدر تازه میگه اینجا کجاست.....
    بعد رو به آقای نوری که داشت با تعجب اطرفشو ور انداز میکرد گفت :3 تا کوچه پایین تراز مدرسه؟
    شیرین و پری که تازه به اونا رسیده بودن نفس زنون کنار یاسی ولو شدن
    آقای نوری: آخه ما که تو کلاس درس بودیم اینجا چیکار میکنیم ؟..
    یاسی : نخیر واقعا جن زده شده ..
    شیرین که هنوز نفسش جا نیومده بود گفت: بابا ... اقای....نوری.... یعنی ..میگی...یادتون نیست چی شده
    تو مدرسه ...سرکلاس بودیم... یهو زلزله شد...شمام از کلاس تا اینجا از ترس ... دوییدین....
    اقای نوری که تازه یه چیزایی یادش اومده یود خودشو جمع و جور کرد و گفت حالا من دوییدم تا اینجا شما اینجا چه غلطی میکنین/ هان؟
    یاسی :خوب ما هم نگرانتون شدیم دنبالتون اومدیم گفتیم نکنه یه بلا ملایی سر تون بیاد ...
    آقای نوری یدفعه گوش یاسی رو گرفت و از زمین بلندش کرد و گفت :ااااا ارواح عمتون .. پس اون کی بود که دستش تو جیب من مونده بودو هی میگفت چه غلطی کردم خدا جون وای ...ای...نخواستیم دفترو ..... من بودم یا تو؟ و با فشار بیشتری گوش یاسی رو پیچوند .....
    آقای نوری که حسابی اشک یاسی رو در اورده بود بعد چند لحظه گوش اونو ول کرد و گفت:این دفعه رو ندید میگیرم اما اگه یه باره دیگه .....پری پرید تو حرفش و گفت چشم ...چشم ... هر چی شما بگید...
    نوری :حالا پاشید برید خونه هاتون فکر کنم مدرسه هم تعطیل شده باشه ....و خودشم رفت...
    .یاسی و شیرین و پری به هم نگاه کردن و زدن زیر خنده یاسی : عجب فیلمی بود امروز......................

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  9. #8
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    وقتی به خونه رسید چشمش به کفشای واکس خورده تیمسار و فرهاد افتاد ...
    با شوق به سمت پذیرایی خونشون دویید ....خودشوانداخت تو بغل تیمسار و گفت سلام اقاجون .. چه خوب شد اومدین ...دلم واستون یه ذره شده بود ..
    تیمسارم با مهربونی موهای بلند و خرمایی یاسی رو نوازش کردو گفت منم دختر گلم دلم واست تنگ شده بود ...
    فرهاد زیر لب گفت:الحق که عین گربه میمونی .... ببین چطور خودشو لوس میکنه.. خود شیرین دیگه
    یاسی که نمیخواست حس خوبش خراب شه رو به فرهاد کرد و تا اونجا که زبونش دارز میشد واسه فرهاد بیرون اورد ... دوباره صورتشو برگردوند و با تیمسار خوش و بش کرد .....
    فرهادم که نمیدونست جلو مادر یاسی چیزی بگه ..به گاز گرفتن لبش از سر خشم اکتفا کرد و خودشو بیخیال نشون داد...
    تیمسار : پاشو حاضر شو با مادرت بریم خرید ... امروز باید تمام چیزای لازمتونو بگیرم چون دیگه فرصتی نداریم.....

    به رسم دیرینه اول ایینه و شمعدان نقره فام زیبایی خریدند و بعد نوبت حلقه بود ..
    در مغازه طلا فروشی
    فروشنده : به سلام جناب تیمسار قدم رنجه فرمودین... میگفتی گاوی چیزی میکشتیم.....خیلی کم پیدا شدین .. از فوت خانمتون به این بر شما رو زیارت نکردیم...
    تیمسارم با لحن گرفته ای گفت: اون که رفت دلخوشی منو هم برد .. دیگه خیلی کم از خونه بیرون میام....
    فروشنده این بار روبه فرهاد مشغول به احوال پرسی کردن شد...
    خوبید شما ...مادرتون پدرتون همه خوب هستند ... مادر تون از سرویس طلا خوششون اومد وووووووو
    فرهادم بی حوصله با جواب های مختصر پاسخ اونو میداد ...
    دست اخر یاسی حلقه ی ساده ای که 3 ردیف نگین به حالت تاج داشت و انتخاب کردت .... فرهادم حلقه ای سبک و تراش خورده برداشت ............
    ظهر شده بود تیمسار همگی رو به صرف نهار به رستوران شیکی برد .. که هم خستگیشون رفع بشه ..هم دلی از عذا در بیارن....
    در رستوران یاسی ماجرای آقای نوری رو تعریف کرد که تیمسار از خنده اشک تو چشماش جمع شد و گفت : بدبخت آقای نوری از دست تو چی میکشه ....
    فرهاد که تا اون موقع ساکت بود نیش خودشو زد وگفت: بدبخت من که باید تا اخر عمر این پدیده رو تحمل کنم ...
    یاسی واسه اینکه حرص فرهادو در بیاره بازم اون حرکت قبلی و انجام داد وزبونشو بیشتر در اورد و تیمساررو به خنده واداشت اما مادر یاسی که از این حرکت اون خجالت زده شده بود نیشگون محکمی از بازوی سفید اون گرفت و زیر لب گفت خجالت بکش ..ادم با شوهرش این جوری میکنه؟
    این بار فرهاد قند تو دلش اب شد وچیل خند زد ....
    خرید تا ساعت 9 شب ادامه داشت ...

    همگی خسته وکوفته.از خرید برگشتند....فرهاد اول یاسی و مادر ش رو دم خانه پیاده کرد و بعد یه سمت خانه تیمسار حرکت کرد ..
    تیمسار رو به فرهاد کردو گفت: خیلی خوشحالم که تصمیم درست رو گرفتی...
    اون دختر خوبیه فقط باید بهش وقت بدی و با ملایمت باهاش رفتار کنی ..اونوقت میبینی که جونشم برات میده ... فرهاد زیر لب گفت: جون منو نگیره جون دادن پیش کششش....
    .
    تیمسار :اما اون تو رو دوست داره من از چشماش میخونم........
    فرهاد :بیخیال اقا جون نگران ما نباش ...خودمون اروم اروم مشکلمونو حل میکنیم ....
    واز تیمسار خداحافظی کرد و رفت ....


    3روز به عروسی اونها مونده بود .. یاسی غرق در فکر این بود که ایا کار درستی میکنه .... ازدواج پلی چوبی پوسیده ای بود که فقط یه بار میشد ازش رد شد .. برگشتنی تو کار نبود ....یعنی واقعا میتونه خشونت و سگ اخلاقی های فرهاد و تحمل کنه ؟
    دستی محکم یه کمرش خورد برگشت شیرین و خندون کنار رویا دید ...
    رویا: میبینم که تنها تنها میای کاباره ..یه ندایی یه صدایی شاید ما هم دلمون گرفته باشه بخوایم بیایم خانم گل...
    شیرین:چیه کدوم بی پدری کشتیاتو غرق کرده بگو خودم خفتش کنم ...
    یاسی کمی از اون حال و هوا بیرون اومد و با شوخی گفت : اون کسی که منظرته... پدر داره.... اونم چه پدری؟؟؟!! اراده کنه دودمان هممونو یکجا به باد میده ...و با صدا خندید ..........
    در همین موقع مجری مسابقات رقص کاباره ای از بلند گو اعلام کرد : امشب مسابقات دونفره انجام میشه به بهترین رقص جایزه بزرگ تعلق میگیره ... همه یک صدا فریاد زدند جایزه.... جایزه....
    مجری: واما جایزه بزرگ امششششششششششششب ........................ فلوکس دو در خوشگل و مامانه.....
    همه هیجانزده شروع کردن به کف زدن .و سوت کشیدن ...
    اذر چشم سفید با دست پسر جدیدش پریدن رو سن و مثلا شروع کردن به رقصیدن ... اونم چه رقصی... فقط دست پسره بود که پرو پاچه اذر و کمرو باس............ خلاصه همه جاشو دست مالی میکرد ....

    پایین سنم دخترا تو پسرا میلولیدن و دست میزدند ...
    شیرین در حالی که چشاش پر اشک جمع شده بود نگاهی به یاسی کرد و گفت : این اخرین رقصمونه ..هستی که؟
    یاسی هم بغض الود گفت : معلومه که هستم.....

    دیگه کسی نمونده بود که اون بالا قر نداده یاشه ..که یدفعه چراغای سن کم نور شد و اهنگ امریکایی عاشقانه و احساسی بامن برقص نواخته شد و همزمان یاسی و شیرین دست تو دست با ریتم تانگو چرخ زنان روی سن اومدند...
    موقع چرخ زدن دامن کلوش بلند یاسی از هم باز میشدوتو هوا به پرواز در میومد
    یاسی در اغوش شیرین که تیپ جذاب ومردونه ای زده بود به هر سو کشیده میشدو تمام ریتمایی که با هم ابداع کرده بودند رو اجرا میکرد ...
    صدا از بر کسی بیرون نمیومد ...ان دو چنان با مهارت و عاشقانه تانگو میرقصیدند که کف همه رو بریده بوند ....
    ان دو مثل عاشق و معشوقی که در فراق هم میسوختن به رقص خود پایان دادند آن هم با بوسه ای طولانی .....
    سکوت با جیغ و فریاد های جمعیت شکسته شد و
    در همین لحظه بود که بشکه معروف پر از اب مسابقه به رسم دیرینه روی برند گان مسابقه رقص از بالا ریخته شد .....
    یاسی و شیرین عین موش های اب کشیده هر کدام به سویی دویدند تا بیش از این خیس نشوند که یاسی با جسمی سخت برخورد کرد به زمین افتاد ....
    رویا که نظاره گر این صحنه بود از دیدن فرهاد شکخه شد و سریع به طرف یاسی رفت و با لکنته زبون به فرهاد سلام کرد ..س..سلام اقای احمدیان ...
    یاسی که داشت از زمین بلند میشد یا شنیدن این جلمه دوباره رو زمین افتاد و خودشو زد به غشی...
    رویام کنارش نسشت و. گفت: یاسی ... ای وای یاسی چی شدی؟..خدا مرگم بده ببین چه عرقی هم کرده رو کرد به فرهاد : .. گفت مریضما اما ما توجه نکردیم همرامون اوردیمش...
    ای وای یاسی تو رو خدا بلند شو خوب نیست...
    فرهاد که ساکت داشت اونا رو تماشا میکرد تو دلش گفت : عجب مامولکی هستین شما فکر کردین من خرم ...حالا که میخواین بازی کنین باشه منم بازی....
    فرهاد مثل مردای عاشق با حرارت یاسی رو از رو زمین بلند کرد و گفت : یاسی... یاسی جونم ...اینجا چی کار میکنی ... چرا این شکلی شدی...فدات شم نترس الان میبرمت بیمارستان ...زود خوب میشی ...رو کرد سمت رویا ... من مراقبشم با این همه عرقی که این کرده حتما باید سریع بستریش کنیم..
    من یاسی رو میبرم شمام یه لطفی کن به مادر خبر بده اما نگو مریضه میترسم پس بیفته....رویا تا اومد حرفی بزنه دید فرهاد یاسی رو انداخت رو کولشو. رفت ...
    یاسی هرچی خودشو سنگین کرد که فرهاد نتونه بلندش کنه فایده نداشت ...
    یاسی هی تو دلش میگفت: خاک تو گورم دیدی چی شد ... چی کار کنم خدایا ... حالا کجا میخواد منو ببره ... بگم غلط کردم شاید منو ول کرد ... اما نه نترس یاسی شجاع باش نباید اتو دستش بدی....
    فرهاد در حالی که بدن خیس یاسی رو رو شونه هاش انداخته بود و از پله های کاباره بالا میومد ..با دست محکم زد رو باسن یاسی و گفت : مریض شدی عزیزم ... فدات شم الان 3 ..4 تا امپول که زدی خوب میشی ..
    یاسی که از ضربه فرهاد حسابی دردش گرفته بود صداشو تو گلو خفه کرد و بغضشو فرو داد....
    به بیمارستان اردیبهشت رسیده بودن فرهاد با همون حالت نمایشی یاسی رو تو بغلش گرفتو به سمت اتفاقات دوید و هی فریاد میزد دکتر دکتر .. به دادم برس ... عشقم داره میمیره ... و همینطور که به سرعت میدویید عمدا سر و دستو پاهای یاسی بدبختو تو در و دیوار میکوبید ...ودر اخر هم اونو محکم کوبوند روی تخت بیمارستان و شروع کرد بشدت یاسی رو تکون دادن و صدا زدن .. سیلی میزد موهاشو میکشید بلکه یاسی طاقتش تموم شه و به غلط کردن بیفته .. اما فایده نداشت ...

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  10. #9
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    در همین حین 3تا پرستار سر رسیدن وفرهادو که داشت به قصد کشت یاسی رو تکون میدادو صدا میکرد ...عقب روندن و گفتن :اقا اروم باشین ...ما الان رسیدگی میکنیم ... کنار باستین.. شروع کردن معاینه و سوال ...
    اما بگم از یاسی ننه مرده انچنان بدنش از ضربات پی در پی فرهاد درد گرفته بود که دلش میخواست همونجا بمیره... امابه خودش میگفت: نباید کم بیاورد یاسی ... نباید
    یکی از پرستارا پرسید : چرا این همه لباساش خیسه ..
    فرهادکه نیش خندی گوشه لبش جا گرفته بود گفت: عرق کرده از بس تبش بالا بوده ...همش عرقه.....
    پرستار با شنیدن این حرف گفت : اوه خدای من ممکنه بخاطر بی ابی بدنش بمیره ......سریع سرم و یه امپول اتیوان بیارید برام ...
    یاسی که از بچگی از امپول فراری بود از ترس نزدیک بود تو خودش جیش کنه .... واز کرده خودش پشیمون شد
    یاسی : نه ...نه ..امپول نه ... باید بلند شم
    تا اومد بلند شه پرستار امپول بدست کنار تخت اومد...
    سر سوزنو روی ساعد اون گذاشت که فرهاد گفت یه لحظه صبر کن ...
    پرستار :چیه؟ به چیزی حساسیت داره؟

    فرهاد: نه نداره ..اما فکر نکنم از جای امپول روی دستش خوشش بیاد اخه همیشه لباسای بی استین میپوشه
    یاسی نفس راحتی کشیدو لبخندی گوشه لبش نشست و با خودش گفت :نه فرهاد اونقدرام بی وجدان نیست
    که یدفعه فرهاد گفت بهتره بزنی تو باسنش ... پرستار:باشه اما برشگردون رو شکم...
    یاسی دوباره اومد از جا بلند شه.
    که فرهاد سریع دستشو گذاشت زیر بدنش و انو بلند کرد ...چرخوندش ومحکم رو شکم روی تخت زدش زمین
    آخ که دل و روده یاسی بدبخت تو هم شد ...
    پرستار :آقا بیرون باشید تا امپولشوبزنم ..
    فرهاد : مشکلی نیش همسرمه...
    یاسی که دیگه کفرش از کارای فرهاد در اومده بود تو دلش اونو به باد فحش گرفته بود: کثافت اشغال ...
    اگه فکر کردی میزارم باسنمودید بزنی کور خوندی....
    پرستار دامن یاسی رو اومد بکشه پایین که یاسی سریع به کمر خوابید و شروع کرد به لرزوندن بدنش که مثلا تشنج گرفته پرستارم که ترسید یاسی از تخت بیفته پایین به فرهاد گفت نگهش دار نگهش دار نیفته ........
    فرهاد هم از خدا خواسته با همه قدرتی که داشت خودشو انداخت رو سینه های یاسی پاهاشم هوا کرد که حسابی یاسی بخت برگشته رو تنبیه کنه که دیگه هوس کاباره رفتن و نقش بازی کردن نکنه... یاسی: آخ سینم وای ... جونم در امد خدا ........وای
    پرستارم تند وسریع امپولو به دست یاسی زد ...
    یاسی که دیگه رمقی واسش نمونده بود راست راستی بیهوش شدو دیگه چیزی نفهمید اما یادش موند که فرهاد چه بلاها که به سرش نیاورد ..
    باید راه خوبی واسه تلافی پیدا میکرد ..... باید ......
    نفهید چقدر بیهوش بو اماا وقتی چشای قشنگ میشی شو باز کرد
    با چهره خندون و شاد فرهاد که داشت اب میوه میخورد مواجه شد...
    فرهاد که دید یاسی به هوش اومد خیالش راحت شد..اخه بخاطر کاری که با اون کرده بود یه کمی دچار عذاب وجدان شده بود ..
    فرهاد: میبینم که زیبای خفته ازخواب ناز بیدار شدن...
    پاشو پاشو که دیگه داره زیادیت میشه ...میدونی چند ساعته خوابیدی... بلند شو ببرمت خونتون که امروز حسابی خستم کردی ...
    یاسی از شنیدن حرفای فرهاد خونش به جوش اومد...
    دلش میخواست اون چشای عسلی خندونشو از کاسه در بیاره ....
    اما حتی رمق حرف زدنم نداشت ..... یکی از پرستارا فرهادو صدا کرد اونم با عجله قوطی اب میوشو گذاشت کنار دست یاسی و گفت : مواظب این باش تا برگردم ....ازش نخوریا....خوب نیست واست...وبا خندده رفت
    همین موقع پرستار دیگه ای اومدبالا سر یاسی و گفت خوب خانم خوشگله وقت امپول زدنته.................
    یاسی که داشت به نقشه شومش فکر میکرد گفت: میشه اول برام یه کم اب بیارید؟
    پرستار با خوشرویی گفت : البته که میشه ....و رفت .
    وقتی برگشت دید یاسی افتاده رو زمین و کنارش شیشه های شکسته امپول ریخته...
    یاسی با حالت غمگین وناراحت گفت: شرمنده به خدا اومدم بیام از تخت پایین سرم گیج رفت نفهمیدم چطور اینا شکست...
    پرستار :اشکال نداره عزیزم .. الان یکی دیگه میارم و کمک کرد یاسی به تخت برگرده..وبرگشت امپول دیگه ای بیاره......
    فرهاد سرحال وخندون اومد بالا سر یاسی و گفت : میبینم که باز چلمنگ بازی در آوردی و به مردم ضرر زدی...(منظورش شکسته شدن امپولا بود)....

    ابمیوم کو ؟ کجا گذاشتیش؟
    یاسی با دست به میز اشاره کرد ..
    فرهاد: اهان ایناهاش ...وبا شک و تردید رو به یاسی گفت :ازش که نخوردی ...من دوست ندارم جای دهن کسی چیزی بخورم ..یاسی با سر جواب منفی داد و اون با خیال راحت اب میوشو تا ته سر کشید .........
    چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که فرهاد احساس کرد چشاش تار میبینه ........ وحالت تهوع عجیبی بهش دست داد .

    اومد بره سمت دستشویی که ستون وسط اتاق و 4 تایی دید و محکم خورد بهش و پهن شد رو زمین ... بدنش دچار تشنج شد .....از دهنش کف بالا میومد .........وای که چه به روزش اومد باخودش گفت حتما خدا به خاطر رفتارش با یاسی تنبیهش کرده ........اما بعد یادش اومد به ابمیوش که طمش عوض شده بود ....و اون امپولای شکسته ......و همونطور با حالت تشنج داد زد: یا...یا ...... سییییییییییییی
    یاسی که جیگرش از دیدن این صحنه حال اومده بود با عشوه گفت: جااااااااانممممممممم....و زد زیر خنده
    پرستاری که از اونجا رد میشد با دیدن فرهاد در اون وضع سریع
    دکترا رو خبر کرد فرهادو رو تخت گذاشتن و سریع دست به کار شدند......بعد از چند ساعت فرهادم اوردن ور دست یاسی خوابوندن......و رو برگه بالا سر ش نوشته بودن : بیمار فرهاد احمدیان .....همراه یاسمن معزی پور درست برعکس چیزی که بالا سر یاسی نوشته شده بود

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  11. #10
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    2روزه باقی مونده هم برای دو خانواده مثل کابوس با کلی دلهره و نگرانی سپری شد ...
    تیمسار به جریانی که تند و تند یاسی واسش تعریف کرده بود ...
    به رفتار فرهاد ... تلافی خود یاسی .... همه وهمه با نگرانی فکر میکرد و ...تو عالم خودش با رفیق مرده اش درد و دل میکرد ...
    تیمسار : مهران جان دارم کم کم از اینده این دوتا بچه میترسم
    ... همش میگم نکنه یدفعه همدیگر و بخاطر این غرور و لجبازی بکشن ....
    خدای من چکار باید بکنم ... اگه اتفاقی واسشون بیفته هیچوقت خودمو نمیبخشم ..
    لحظه ای احساس کرد مهران با لبخند جلوش نشسته...
    تیمسار: مهران جان اه مران دارم خواب میبینم یا که بیدارم ...
    خودتی نا رفیق... منو تو نیمه راه جا گذاشتی و رفتی ..
    اخه من با این مسئولیت سنگین چه کنم ؟؟
    مهران با زهم لبخندی زد و اینبارتیمسار صدای همیشه مهربان اونو شنید که گفت :نترس ...فقط از خودت دورشون نکن ... و بسپارشون بخدا.
    ناگهان از صدای بهم خوردن پنجره از حالت خلسه بیرون امد ...به اطرافش نگاه کرد ....خبری از فضای پرارامشی که در ان با مهرانش گفتگو میکرد نبود ..جای ان صدای باد بود که عصیان و خشمگین خود را به در و پیکر میکوبید ...

    صبح بود که مادرش به زور بدن خسته و کوفته او را از رختخواب جدا کرد و با عجله به سمت رو شویی برد همچو کودکی صورت اورا شست و خشک کرده و لباس بر تنش نمود و او را به سمت در حیاط هل داد مدادم میگفت: سریعتر یاسی دیر شد تو الان باید زیر سشوار باشی مادر .... زود باش فرهاد دم دره ....
    از شنیدن اسم فرهاد لرزه بر اندام کشیده اش افتاد ...یاد و خاطره ان روز کذایی در ذهنش تدایی شد ...اخ که هنوز تمام تنش له و لوده بود ..

    . با چشم غره ای به فرهاد سوار ماشینش شد و زیر لبی سلامی داد .. مادرش هم در صندلی عقب جای گرفت ... فرهاد به گرمی و با حترام شروع به احوال پرسی با مادرش کرد ...
    مادر یاسی : فرهاد جان مادر سریعتر برو که کلی دیر کردیم خانم رحیمی با ناراحتی زنگ زد که هنوز عروس و نیاوردین ظهر شده من کی امادش کنم ....
    فرهاد خونسرد :مادر یاسی که به ارایشگاه نیاز نداره ...
    از این حرف یاسی کلی ذوق زده شد اخه فکر کرد منظور فرهاد اینه که از بس یاسی خوشکله احتیاجی به ارایش نداره...
    که فرهاد سریع با خنده گفت این هر چقدرم ارایش کنه باز همون گربه وحشی میمونه ....
    مادر یاسی: وا فرهاد جون از این شوخیا جلوی کسی نکن مادر یکی ندونه باورش میشه... دخترم عین دسته گل خانم ... کدبانو اداب دون ....
    فرهاد : مادر مگه شما دختر دیگه ای هم دارین...؟؟
    مادر یاسی : وا .. نه مادر تو که خودت بهتر میدونی ...چرا اینو پرسیدی؟
    فرهاد : اخه اینایی که گفتی من تا حالا تو یاسی ندیدم .... و شروع کرد به خندیدن...مادر یاسی هم سری تکان دادو با خنده گفت امان از دست شما جونا

    یاسی داشت از کوره در میرفت که به ارایشگاه رسیدن او هم با عصبانیت در ماشین را باز کرد و بدون خداحافظی پیاده شد و با همه قدرتی که داشت در ماشین خوشکل فرهاد و به هم کوبید .....و رفت....
    در ارایشگاه همه منتظر ورودش بودند ...سریع لباسهاشو بیرون اوردن...بدن کم موی یاسی رو موم انداختن و کارهای پاکسازی پوست ش رو انجام دادند ... دوش اب گرم... ماساز .. رنگ موهاشو طبق مد سال به رنگ شرابی در اورد نو هایلایت های زیبایی روی موهاش نشوندن ...ارایش ملایم صورتش هم تموم شده بود که مادرش اومد تا مهارت دست خانم رحیمی رو ببینه که با دهانی باز گفت:جلال خالق....دست تون درد نکنه مهری جون اگه اینجا نبودم محال بود یاسی خودمو بشناسم ...خانم رحیمی : ما که کاری نکردیم دختر گلت خودش خوشگله و ترکیب صورت نازی داره از همه مهمتراون پوست سفید و نازشه با اون چشای میشی که حتی بدون ارایشم دل همه پسرا رو میبره.. حالام با این رنگ مو یاسی امشب باید خیلی حواسش به خودش باشه .....و همه خندیدند...یاسی که از این همه تعریف به هیجان اومده بود سریع رفت جلو ایینه خودشو ببینه ....... همیشه میدونست بیشتر از انکه زیبا باشه لوند وجذاب ...اما حالا به واقع زیبا هم شده بود ان هم فقط با تغییر رنگ مویش .....
    در دل گفت یعنی فرهاد م نظر بقیه رو داره؟نمیدانست چرا دلش میخواهد در نظر او زیبا جلوه کند .....یاسی که هیچ وقت نظرکسی براش مهم نبودحالا مشتاقانه منتظر امدن فرهاد بود تا ببیند او چه خواهد گفت.........

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  12. #11
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    فرهاد دسته گل یاسمنی روکه سفارش داده بود از گل فروشی گرفت و به سمت ارایشگاه روان شد ...
    در راه او نیز به اینده نا معلوم خود و یاسی میاندیشید...
    زنگ در را زد ...در باز شد و او از پله ها بالا رفت ...
    فرهاد دید عروسی شنل به دست منتظر دامادش ایستاده اما خبری از یاسی نبود گوشه ای ایستاد تا او بیاید ...
    زیر چشمی نگاهی به عروس منتظر که بصورت نیم رخ ایستاده بود انداخت...چه شاهکاری خدا خلق کرده بود ...
    نیم تاجی از گل مریم همراه با تور سفید بلند ی زینت بخش موهای همچون شراره های اتشش شده بود .... لبهای قلبه ای سرخ.رنگش درآن پوست سفید به لطافت گلهای بهاری میمانست..که اتش هوس بوسه از ان در دل هر بیننده ای افروخته میگشت... اندام کشیده اش در ان لباس عروس سفیدو نیمه عریان همچو اهن ربایی چشمها را به خود جذب میکرد ...
    .ناگهان به مردی که امشب این پری اسمونی رو در اغوش میگرفت احساس حسادت کرد .......
    فرهاد مادر چرا اونجا وایستادی ... هنوز یاسی رو نبردی ...
    نکنه منتظر من بودی ...
    فرهادکه تازه بخ خود امده بود اسم یاسی رو با خود زمزمه کرد و گفت:یاسی .. کو یاسی من که یاسی رو ندیدم منتظرم بیاد ...
    مادر یاسی : حقم داری یاسی منو نشناسی ... اخه گربه وحشیت تبدیل به یه پری رویایی شده ...و با لبخند به سمت یاسی رفت ودست او را گرفت و نزدیک فرهاد برد و گفت اینم دختر من سپردمش اول به خدا بعدم به تو.... تاکسی اومده دنبالم من باید برم شما هم سریع بیاین تالار فکر کنم دیگه همه مهمونا اومده باشن.. دیر نکنیدا....
    یاسی که کلی از اینکه فرهاد اونو نشناخته ذوق زده شد بود ... اروم سرش رو بالا اورد و به فرهاد که بهت زده به او زل زده بود نگریست ...
    دسته گل زیبایش را از دستان افتاده فرهاد بیرون کشید ساقه یکی از گلها رو شکست و اونو در جیب کت مشکی و خوش دوخت فرهاد گذاشت و با لحن ارومی گفت: بریم ..؟؟؟
    و خودش زودتر از فرهاد از پله ها اومد پایین... 2 تا پله دیگه مونده بود که دامنش زیر پاش گیر کرد ونزدیک بود با مخ بخوره زمین ... شنل از دستش رها شد و از ترس چشاشو بست .. اما همین موقع فرهاد رسید ... بازوی اورا گرفت و به سمت خود کشید وانو تو اغوش گرم خود ش فشرد ...
    حرم نفسهای گرم فرهاد داشت پوست صورت و گردنشو به اتش میکشید ..اومد که از بغل فرهاد خودشو رهاکنه که یدفعه .. نرمی لبهای فرهادو رو لباش حس کرد .. بازم همون احساس برق گرفتگی بهش دست داد.... ضربان قلبش تند شد..گیج ومنگ شده بود که یه هو فرهاد انو هل داد عقب و از در خارج شد .....
    یاسی که گویی سطل اب یخی روی او خالی کرده باشند ...شکه از رفتارفرهاد شنلش را براشت و انداخت رو شونه هاش بدون حرفی دنبال اون رفت سوار ماشین .... یاسی که غرورش رو خورد شده میدید تا رسید ن به محل تالارحتی نگاهی هم به فرهاد نکرد ...
    .

    در تالار همه منتظر ورود انها بودند ..همینکه ماشین اونا رو از دور دیدند با ذاغ اسفند و نقل و شیرینی و دم در رفتند تا اونا رو همراهی کنند ...
    تیمسار به همراه قصاب که بره بدبختو کشون کشون میاورد به استقبال نوه وعروس گلش رفت...
    یاسی که بدون کمک فرهاد از ماشین پیاده شده بود شنلش رو دور خود مرتب کردو با فاصله در کنار فرهاد به سمت تیمسار که مشتاقانه اونارو نگاه میکرد رفت ...

    قصاب با قدرت گوسفند بدبختو جلو اونا بلند کرد وزد زمین و روش نشست ...یاسی با دیدن این صحنه یادش به کار فرهاد تو بیمارستان افتاد که چطور اونو مثل این گوسفند بلند کرده بود و رو تخت کوبونده بود ...با صدای ناله بره که داشت جلوش جون میداد به خودش اومد و از دیدن اون همه خون حالش بد شد و نزدیک بود به زمین بخوره... که تیمسار اونو گرفت ..مادر یاسی دستپاچه و نگران به سمت اونا اومد :ای وای چی شد یاسی ... قربونت برم ... بیدار شو .. یاسی ... همه نگران دور اونا جمع شده بودند ...تیمسار رو به فرهاد گفت : بیا بغلش کن ببرش توساختمون از دیدن خون حالش بهم خورده...
    یاسی حس کرد دستای قوی فرهاد اونو از زمین بلند کرد وبا خود به سرعت برد ... در اتاقی رو باز کرد . و اونو روی تخت گذاشت اما این بار به نرمی .....
    فرهاد به چهره یاسی که با اون چشمای بسته درست مثل فرشته ای که به زمین امده باشه شده بود ..نگاه میکرد ...و بعد به اروومی با پشت دست .صورت اونو نوازش کرد
    حرارت دستای فرهاد روی صورت سردش گرمی دلپذیری به اوداد ... ... چه حس خوبی بود این حس ..با خودش گفت : یعنی این همون فرهاده ....

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  13. #12
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    با صدای در فرهاد از جا بلند شد مادر یاسی اب قند به دست بای سر و امد ...یاسی که تازه رفته بود تو فاز احساسات با اومدن مادرش همه حسش به هم ریخت تو دلش گفت ااااااااا ه ه ه ...مامان اینم موقع بود تو اومدی...
    مادر یاسی : عزیزم بلند شو اب قندتو بخور حالت جا بیاد ..
    و به یاسی کمک کرد نیم خیز بشه ....
    وقتی اب قندو خورد تازه جون به تنش برگشت ....
    در همین موقع صدای اشنایی گفت: قدیما نازک نارنجی نبودی ...چی شد یه هو ....دم به دیقه غش و ضعف میکنی ..؟ ؟ هان

    یاسی به طرف صدا برگشت و دید بله درست حدس زده بود... فقط یه صدا رو میشناخت که اینطور با چند تا کلمه میتونست خوب غرور اونو رو لگد مال کنه اونم صدای پر تمسخر فرهاد بود ....
    مادر یاسی به کمکش اومد گفت : فرهاد جون همه دخترا شب عروسیشون استرس دارن خیلی هاشونم مثل یاسی من از خون واهمه دارن و با دیدنش حالشون بد میشه....باید درک کنی عزیزم....

    فرهاد با همان لحن شوخ رو به مادر یاسی کرد: چششششششششششم مادر زن عزیزم ...درک میکنم .....ترک میکنم.....هر چی شما بگین همونو میکنم ........
    مادر یاسی که خندش گرفته بود گفت : نمیری پسر با این شوخی هات ... یاسی مادر بلند شو بریم که مهمونا همه سر رسیدن وسراغ شما رو میگیرن ...
    یاسی که جون تازها گرفته بود سرحال و قبراق از تخت پایین اومد همراه فرهاد و مادرش وارد سالن بزرگ تالار شدند ...
    با ورود اونا همه شروع به کل زد .و دست زدن کردن جمعیت زیادی نبود شاید روی هم رفته 100 نفری میشدند ..اخه تیمسار واسه احتیاط میخواست عروسی بی سرو صدا برگذار بشه....


    یاسی داشت در بین جمعیت دنبال شیرینش میگشت ...که دستی دور کمرش روگرفت واونو برگردوند سمت خودش : سلام یاسی خوشکله من.....دیگه شیرینتو تحویل نمیگیری ناز گل ...
    یاسی با ذوق جیغی کشید و پرید تو بغل شیرین .و گفت:سلام شیرینم ...شیرین عسلم .. کجایی تو اخه ... دلم واسط یه ریزه شده بود ..
    شیرین : خیلی پرویی بخدا ..من کجام یا تو ...معلوم نیست کی خونه ای همش یاا بیرونی یا خونه این شازده پسر...
    وبا دخوری گفت: از صبح که با فرهاد جونتی ... دیگه ما رو میخوای چیکار...
    یاسی لپای شیرینو کشید و گفت :نبینم شین شیرینم دلخور باشه ..تو که میدونی هیچکی نمیتونه جای تو رو تو قلب من بگیره...
    یاسی: ببینم حالا خوشگل شدم ؟ میپسندی؟
    شیرین: خوشگل ؟ فکر کنم خوشگل کمه واسط .... جیگر بودی جیگر تر شدی...
    باا ین موهای شرابیت دل همه رو بردی ...دیگه کسی به ما نگاه نمیکنه خانوم..... برم تو اون لبات که عین برگ گل رز واسط قرمز قرمزش کردن... حیف که اینجاییم وگرنه....
    وهردو زدن زیر خنده ......

    شیرین یاسی رو تا جایگاه عروس و داماد همراهی کرد روی میز و صندلی نزدیک جایگاه نشست یاسی هم با اکراه کنار فرهاد قرار گرفت...از توی اینه و شمدان درون سفره به فرهاد نگاه کرد که بلافا صله فرهاد مچشو گرفت ..و گفت: چیه دوماد ندیدی؟انونم از نوع خوشتیپ و خوشگلش...
    یاسی :با نگاه عاقل اندر سفیهی به او گفت : دوماد که زیاد دیدم... اما دوماد به این خود مچکری وفیسو چس چرب نده بودم ...
    فرهاد که متوجه کلمه اخری یاسی نشده بود گفت : چی ؟چی چی چرب؟
    یاسی شمرده گفت: چسسسسسس.......چچچچچچررررررب
    فرهاد که تازه منظور یاسی رو گرفته بود اومد یه چیزی بگه که عاقد وارد شد:
    واسه سلامتی اقای قمبری صلوات.....

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  14. #13
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    بلند شد به عاقد دست داد ..... وتوو دلش گفت بعدا یه چس چربی نشونت بدم یاسی خانم که حض کنی.........
    عاقد شروع کرد یه خوندن خطبه همه ساکت بودن ..شیرینو چند تا از دخترای مجلس بلا سر عروس و داماد قند میساییدن...
    دوشیزه مکرمه خانم یاسمن بهاری ...ایا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم فرهاد احمدیان فرزند جواد احمدیان با مهریه و صداق معلومه از قرار: یک جلد کلام الله مجید ...یک دست ایینه وشمعدان نقره .. 500 سکه طلا ...سند ویلای مروارید در شمال
    ....سند یک باغ ثمری ... در اورم ... شیرین :عروس رفته گ....
    یاسی بلند شدوگفت: نننننه
    همه بهت زده به یاسی نگاه میکردند .......فرهاد ناراحت وعصبانی دست او را گرفتو نشاند : هیچ معلومه چی میگی؟ دیونه شدی الان وقت بازی نیست...
    تیمسار جلو امد و گفت دخترم چرا اینطوری کردی؟
    یاسی : ببخشید اما من .
    مادر یاسی با عصبانیت پرید تو حرفش وگفت : اما تو چی ...؟ تا کی میخوای با ابروی من بازی کنی هان ؟
    یاسی رو به عاقد گفت : ببخشیدمیشه خطبه رو یه بار دیگه بخونید اما با مهریه ای که من میگم...؟
    عاقد متعجب جواب داد : البته
    یاسی به کنار او رفت و شروع به پچ پچ کردن ......
    جو دوباره ساکت واروم شد اقای قمبری با اکراه دوباره شزوع به خواندن خطبه کرد:
    اقای فرهاد احمدیان ایا به بنده وکالت میدهید که شما و دوشیزه یاسمن معزی پور را با مهریه
    صداق معلومه از قرار: ساختن 2 توالت توسط داماد در کاباره ستاره به نیت اولین مکان اشنایی...
    کاشتن 2 نهال بید مجنون به نیت دومین روز اشنایی در پارک محله ...
    اهدا هزینه کامل توسط داماد برای ساختن 2عدد تیر چراغ برق... سر کوچه سوم اطلسی به نیت دومین برخورد ...

    اهدا کردن 2تخت توسط داماد به بیمارستان اردیبهشت به نیت گذراندن 2 شب در ان مکان...

    ودر اخر نگهداری از 2 گوسفند به نیت دومین عامل مهرورز ی داماد (یعن یواسه دومین بار فرهاد به یاسی ابراز محبت کرد)
    ایا بنده وکیلم؟؟؟
    یاسی که دید فرهاد کفش برده شده و تو شکه گفت:دوماد رفته گل بچینه
    وای جمعیت حیرت زده یهو از خنده پوکید ...
    عاقد که تو عمرش همچین مجلسی نرفته بود واسه بار دوم خطبه رو خوند
    به عقد دائم هم در اورم ؟ایا بنده وکیلم؟
    بازم فرهاد زبونش یاری نکرد ..
    این بارم یاسی گفت : دوماد رفته گلاب بیاره .....
    عاقد خسته و عصبانی : واسه بار سوم میگم ایا بنده وکیلم؟
    مادر یاسی که کنار فرهاد رفت و و ساعت طلایی به دست اون بست و گفت فرهاد تو رو خدا نذار بیشتر از ین ابرومون بره ...یه بله بگو تا خودم بعد خدمت این ورپریده برسم ...
    عاقد که دیگه حسابی کفرش در اومده بود : ایا بنده وکیلم اقای احمدیان؟ همین موقع یاسی نیشگون محکمی از ران فرهاد گرفت و گفت : د بگو بله رو
    فرهاد با خشم نگاهی به او نداختو گفت : بله
    صدای کل و دست زدن مهمونا خیال تیمسار و مادر یاسی رو راحت کرد ...
    فرهاد اما عصبانی زیر گوش یاسی زمزمه کرد :فکر بعدتم کردی دیگه ؟ بعدا گریه زاری نکنیا وقتی حالتو گرفتم میفهمی هم تلافی اینو هم اون چس چربتو با هم میدم ...
    یاسی خودشو ترسیده نشون دادو گقت : وای ی ی ی ی ترسییییییییییدم و زد زی خنده
    فرهاد :بخند.... اره..... خوب بخند نوبت گریه کردنتم میرسه...

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  15. #14
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    تیمسار صورت یاسی و بوسید و با خنده گفت: دختر گلم اینقدر این نوه منو نچزون ...
    شیرین عسل به دست جلوی اونا وایسادو گفت: خوب نوبتی هم باشه نوبت عسل بازی و چشمکی به یاسی زد....
    همه دست زنان و کل کشون دور اونا جمع شدن ... تا رسم د یرینه عسل خوری و ماست خوری ووخلاصه مراسم سفره عقدو به جا بیارن ...
    شیرین جام عسل جلوی اونا گرفت فرهاد انگشت کوچیکشو تو ظرف فرو کرد...یاسی اما در حد یه لمس کوچک انگشت به عسل زد ..شیرین گفت :همزمان باهم بزارید دهن همدیگه....
    فرهاد با خودش گفت: یه گازی از دستت بگیرم که حض کنی...
    یاسی هم در همین اندیشه و چیز دیگری....
    انگشت به دهان هم گذاشتن .. فرهاد اومد انگشت یاسی رو گاز بگیره که احساس کرد زبونش داره اتیش میگره .... و یدفعه درد شدیدی تو انگشتش پیچید ... انگشت یاسی رو تف کرد . مثل عقرب زده ها از جا پرید خواست بره اب بخوره .... اما یاسی ول کن انگشت فرهاد نبود و با همه قدرت داشت گاز میگرفت ....حاظرین که شاهد ماجرا بودن ذوق زه از این شوخی عروس ... کف میزدن جیق میزدن خلاصه کلی خر کیف بودن ....فرهاد بدبخت اما: ای سوختم ای ... وای زبونم .... ای انگشتم
    ول کن انگشتم وحشی ... وای خدااااااااااااااااااا....
    مادر یاسی با عجله دویید سمت یاسی نیشگون محکمی از بازوی یاسی گرفت و گفت ول کن بدبختو ورپریده ...
    یاسی از درد اخی گفت و همین موقع فرهاد فلک زده انگشتشو که جای دندونای یاسی روش مونده بود با سرعت از دهنش بیرون کشد .. دویید سمت تنگ اب و همه شو خالی کرد تو دهن و رو صورتش....
    اخیش مردم ... دیگه کسی رو پا ند نبود از بس خندیده بودن همه یه گوشه ولو شده بودن ....
    یاسی و شیرینم از بس خندیده بودن داشت از چشمشون اشک میومد ....
    یاسی با خنده رو به شیرین گفت: قربون ...اون فکرت برم ... انگشت فلفلی ... به عقل جنم .. نمیرسید ...
    تو همین هین دی فرهاد با عصبانیت داره میاد طرفش ...
    یاسی : وای وای شیرین بدو بگو موزیک بزنن که اوضاع پسه... و خودش زود رفت وسط سن ...با ورود اون موزیک تند بندری ... نواخته شد و همه دختر پسرا ریختن وسط ... دور عروس... حالا برقص و کی نرقص ...
    فرهاد در دل گفت فکر کردید بری اون وسط دستم بهت نمیرسه ؟
    بعد از 1 ساعتی که اون وسط قر دادن .. چراغای سن کم نور و تبدیل به رقص نور شد... اهنگ رقص تانگو منو ببوس ( kiss me) زده شد فرهاد از پشت کمر یاسی رو که داشت یواشی در میرفت ... گرفتو به سمت خودش برگردوند و گفت کجاااااااا گربه وحشی من ؟ یاسی : اااا من ..من خستم فرهاد میخوام بشینم .... فرهاد در حالی که یکی از دستاشو دور کمر یاسی قفل کرده بود با دست دیگش دست یاسی رو گرفت و شروع به رقص تانگو کرد ....اونو محکم تو بغل گرفته بود شروع به چرخ زدن کرد اونم چه چرخی ....
    اونقدر پای یاسی رو با او کفشای مارکدارش لگد کرده بود که یاس داشت از درد میمرد واحساس کرد پاهاش تو کفش بشدت ورم کرده
    اما جرات حرف زدن نداشت....

    فرهاد به سختی دست یاسی رو که تو دستش بود فشار میداد و زیر لب کنار گوش یاسی زمزمه کرد : خوش میگذرره گربه وحشی ....؟؟ و اروم گاز محکمی از نرمه گوش یاسی گرفت که صدای اونو در اورد ... آخخخخخخخخخخخخ ...گوشمممممممم: .... فرهاد : جاااااااااان چه مزه ای میده پس بگو چرا انگشت منو ول نمیکردی .... واسه این مزه بود نه...؟
    و گاز دیگری از همونجا گرفت ...
    یاسی : ااخخخخخخخخخخخخخ .....
    دختران مجرد مجلس بی خبر از اتفاقات پشت پرده به ان دو که اینچنین عاشقانه با هم نجوا میکردند و میرقصیدند ...با حسرت نگاه میکردند و از خدا طلب شوهر این چنینی را میکردند ........

    در پاپان اهنگ بود که همه یکصدا گفتند : بوسسسسسسسس بوسسسسسسسسسسسس .....دوماد بوسسسسس ....عروسسسسسسسسس بوسسسسسسس
    عرووووووسوووووووووو دوووممممممماااااااااااااد دددددددد ببببببههههههههههههممممممم ممم...... بوسسسسسسسسسسسسس

    فرهاد روبه یاسی که دیگه رمقی توتنش نمونده بود گفت ....اینم بوووووسسس....ولبهای داغشو رولبای غنچه ای و قرمز یاسی گذاشت و باحرارت بوسید .......... وباز هم همون حالت خلسه ....
    که ناگهان انچنان دردی تو لبش احساس کرد که خواست همونجا غش کنه...... طمع شور خون تو دهنش خبر از گاز محکمی که فرهاد از لب پایین او گرفته بود میداد.... و دیگر هیچ .....به یاد نیاورد ....
    حضار هیجان زده سوت و کف زنان وسط مجلس پریرند و شروع به قر دادن کردن تا خود صبح .....................

    4 نفر این پست را پسندیدند :



  16. #15
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عروس 18 ساله | نویسنده: یاسمن

    یاسی چشماشو باز کرد نور مهتاب از پنجره بزرگ اتاق صورتشو نوازش میکرد ....
    چی شده بود اون که تو عروسی بود اما حالا تو این اتاق رو این تخت دو نفره ... با لباس خواب ... چیکار میکرد ؟؟
    ساعت دیواری 4 نیمه شب رو نشون میداد ...
    لحظه ای از فکر ش گذشت که نکنه فرهاد............
    اوه ه ه ه نه... خدای من و ملافه را دور خودش محکم پیچید ... اما بعد از چند ثانیه با خود گفت نه مطمئنم هیچ اتفاقی نیفتاده ...
    یعنی چی شده اه لعنت به تو یاسی اینم موقع غش کردن یود ... اخ که لبش هنوزم درد داشت بلند شد خودشو توی اینه قدی توی اتا نگاه کرد .. بله همونطور که انتظار داشت لبش کلی باد کرده بود اما به جای اینکه زشت بشه جذابترم شده بود ... از پشت پنجره نگاهی به حیاط انداخط ...پس خونه تیمسار بود ....خیالش کمی راحت شد ... روبدوشامشو پوشید و اروم به طبقه پایین رفت ...صدای اروم گریه یه مرد میاومد ... جلوتر رفت ..تییمسار را خمیده به روی قا عکسی دید ....
    تا حالا گریه مردی رو ندیده بود ..اصلا مگه مردا گریه میکنن؟
    جلوتر رفت تا بتونه نجواهای اونو بشنوه....
    تیمسار: مهران جان امشب به قولمون وفا کردم مرد ...نبودی نوه گلت وببینی...
    عین حوری بهشتی شده بود .. اما اگه بدونی از سر لجبازی با فرهاد چه مهریه ای خواست .. با خنده ای کوتاه میان گریه گفت...
    ورپریده عین اون موقهای خودت لجباز و یه دندست.... تا تلافی نکنه دست بردار نیست.....
    مهران واقعا میترسم از ایندشون... اخه با این بچه بازی هاشون میترسم کار دست خودشون بدن ..کاش یه کم یاسی کوتاه می اومد بلکه فرهادم رام میشد ... نمیدونم .. به خدا دیگه عقلم از کار افتاده ...

    میدونم هردوشون همدیگه رو دوست دارن ..اما این غرور مانع ابرازش میشه ...کاش دست از این بچه بازی برمیداشتن...
    یاسی دلش به حال تیمسار سوخت ... اخه این بدبخت چه گناهی کرده بود ..
    همونطوراروم به اتاقش برگشت... روی تخت دارز کشید ...نور مهتاب به قاب عکس کنار تخت میتابید ..ان را برداشت ..عکس فرهاد بود ..
    تا حالا به قیافه او به دقت نگاه نکرده بود ...
    چشمای عسلیش دل هر دخترری رو به لرزه مینداخت ...بینی کشیده و خوشفرمی داشت.لباشم که مثل لبای خودش قلبه ای و خواستنی بود ...
    صورت مردونشم سبزه باز ... در کل جز پسرای خوشتیب بود ...یاسی یاسی رو به عکس فرهاد : کاش جذب نبودی ولی خوش اخلاق بودی ..ببین پدر بزرگت داره از دست ما گریه میکنه .. واقعا باید خجالت بکشی
    ..حالا من 18 سالم و بچم تو دیگه چرا که سنی ازت گذشته..
    فرهاد بیا قول بدیم به هم حداقل جلوی اونا با هم مهربون باشیم ...نذار اینقدر اقاجون غصه بخوره...
    یدفعه صدای فرهاد و شنید که گفت چشم خانوم کوچولو ...از ترس قاب عکس و انداخت و از جا پرید ..فکر کرد قاب عکسه فرهاده داره حرف میزنه...
    اما دید نه واقعا خودشه که در چها رچوب در ایستاده و با خندهای بر لب داره اونو نگاه میکنه...
    یاسی که دستش روروقلبش گذاشته بود با دلخوری گفت: وای ترسیدم
    فرهاد: تو و ترس یه چیزی بگو باور کنم .. نمیدونستم به این زودی دلت واسم تنگ میشه .... هنوز 4 ساعتماز تموم شدن مجلس نمیگذره ...
    یاسی که به خودش قول داده بود به خاطر تیمسار با فرهاد کل نندازه ..به اررومی گفت : کجا بودی؟
    فرهاد متعجب از لحن ارووم اون گفت: حالت خوبه یاسی...
    یاسی که منظور فرهادو درک کرده بود گفت :اره خوبم چطور مگه؟
    فرهاد با اکراه گفت: هیچی همینطوری...
    همکارام خبر دادن
    یکی از مجرمای کله کنده ای که مدتها دنبالش بودم تو همون نزدیکی هامشغول رد و بدل کردن مواده واسه گیر انداختنش
    مجبور شدم برم ..تو رو هم که از حال رفته بودی اقا جون ومادرت اوردن خونه ....مجلسم یه 2 ساعت بعد بدون من و تو تموم شد ...همه دبرس رفتن خونه ...
    یاسی باز باهمون لحن مهربون گفت: حلا مجرمو گرفتین؟
    فرهاد مغرورانه گفت :مگه کسی هم میتونه از دست من در بره...معلومه که گرفتیم هم خودشو هم مشتریشو...
    فرهد همینطور که به سمت در میرفت گفت :خیلی خستم من میرم بخوابم...کاری نداری؟

    یاسی :کجا مگه اینجا نمیخوابی؟ ....
    فرهاد این بار بااحیرت برگشت سمت ااونو گفت: نه تو انگار واقعا یه چیزیت شده...نه به اون موقعه که میخواستی سر به تنم نباشه نه به حالا که میگی بیام پیشت بخوابم....
    .اهان... نکنه باز نقشه جدید کشیدی واسم ؟؟؟
    نخیر بنده تو اتاق خودم میخوام با خیاال راحت به دور از نقشه های شوم تو
    یاسی با التماس گفت: فرهاد بخداا هیچ نقشهای تو کار نیست....
    فقط دلم نمیخواد بیشتر از این قاجون وناراحت ببینم ..خواهش میکنم ت وهمین اتاق بمون...روکناپه بخواب منم رو تخت...
    فرهاد گفت: اااا چه سخاوتمند ...چرا تو رو کاناپه نخوابی من رو تخت؟
    یاسی ااز رو تخت بلند شد و بالشتشو برداشت وگفت باشه... تورو تخت منم ااینجا....و روی کاناپه دراز کشید ..
    فرهاد داشت با خودش کلنجار میرفت :یعنی واقعا راست میگه...؟
    چی شده در عرض چند ساعت از این رو به اون رو شده ... حتما چیز خورش کردن ...
    یاسی که دید فرهاد هنوزایستاده گفت: بروبگیر بخواب دیگه....نترس نصف شب نمیام سراغت...
    فرهاد با تمسخر گفت :ببین کی داره این حرف و به کی میزنه....
    سری تکون داد.........دخترم ...دخترای قدیم....
    یاسی هم تو دلشگفت مردم... مردای قدیم
    فرهاد دااشت لباساشو بیرون میاورد که یاسی چشاشو بست که بازصدای فرهادو شنید :حالا پاشو بیا بگیر روتخت بخواب .. تا صبح کمرت داغون میشه رو اون کاناپه...
    یاسی سرشو انداخت زیر و گفت:همینچا راحتم تو بخواب...
    فرهاد که با دیدن خجالت یاسی خندش گرفته بودگفت: نمیدونستم خجالت کشیدنم بلدی و .با دست روی تخت زد وگفت:بیا حالا نمیخواد سرخ بشی ...بیا تو اونور تخت بخواب من اینور...
    .مگه نمیخوای اقاجونو خوشحال کنی ..حداقل .ما رو با هم رو یه تخت ببینه خیالش یکم ارومتر میشه ....
    یاسی دیگه تامل وجایز ندونست وسریع رفت روی تخت خوابید...



    به فرهاد شب بخیر گفت...
    چه احساس خوبی داشت . پس اونا هم میتونستن مثل بچه اادم با هم درست حرف بزنن...

    3 نفر این پست را پسندیدند :



صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

دانلود رمان عاشقانه بدون سانسور

دانلودرمان عروس 18ساله

دانلود رمان های عاشقانه بدون سانسور

رمانهای عاشقانه بدون سانسور

دانلود رایگان رمان های بدون سانسوررمان بدون سانسور دختر خرابدانلود رمان عاشقانه بدون سانسور برای موبایلرمان عروس 18 سالهدانلود رمان های عاشقانه ایرانی بدون سانسوردانلود رمان عروس 18 ساله pdfرمان های بدون سانسور ایرانیhttp:www.koooch.comthread2387-4.htmlرمان عاشقانه ایرانی بدون سانسوررمان عروس 18 ساله بدون سانسورداستان های عاشقانه بدون سانسوردانلود رمان های بدون سانسور برای موبایلدانلودرمان عاشقانه بدون سانسوردانلود رمان عروس 18 ساله برای موبایلدانلود رمان عاشقانه ایرانی بدون سانسورداستان های بدون سانسوردختر خراب بدون سانسوردانلود رمان بدون سانسوردانلود رمان های عاشقانه بدون سانسور pdfرمان بدون سانسور ایرانیرمان های عاشقانه بدون سانسور

کاربران برچسب زده شده

کلمات کلیدی این موضوع

خواندن رمان عروس 18ساله، دانلود کتاب عاشقانه بدون سانسور، دانلود رمان های بدون سانسور، دانلود رمان های عاشقانه بدون سانسور، دانلود رمان های عاشقانه بدون سانسور برای موبایل، دانلود رمان ایرانی بدون سانسور، دانلود رمان بدون سانسور، دانلود رمان بدون سانسور ایرانی، دانلود رمان بدون سانسور برای موبایل، دانلود رمان بدون سانسور دختر خراب، دانلود رمان دختر خراب بدون سانسور، دانلود رمان دختر خراب بدون سانسور برای موبایل، دانلود رمان عاشقانه ایرانی بدون سانسور، دانلود رمان عاشقانه بدون سانسور ایرانی، دانلود رمان عروس 18 ساله، دانلودرمان دخترخراب بدون سانسور، داستان های عاشقانه بدون سانسور، داستان عاشقانه بدون سانسور، رمان های عاشقانه بدون سانسور، رمان ایرانی بدون سانسور، رمان بدون سانسور، رمان بدون سانسور دختر خراب، رمان دختر خراب بدون سانسور، رمان عاشقانه ایرانی بدون سانسور، رمان عاشقانه بدون سانسور، رمان عاشقانه بدون سانسور برای موبایل

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

خانواده کوچ فعالیت خود را از تاریـخ 06/10/1389 آغاز کرده است . از زمان تولد این مجموعه سعی شده تا محیطی صمیمی و دوستانه ایجاد شود تا در کنار این خصوصیت بارز سایت،کاربران به بحث و تبادل نظر درموضوعات مختلف بپردازند .

ارسال پیام به مدیر سایت
لینک های مفید
ابزار ها
بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
X بستن تبلیغات