مهمان گرامی به انجمن خانواده کوچ خوش امدید. لطفا برای دسترسی به تمام امکانات سایت اینجا کلیک کنید ثبت نام شما به سرعت انجام خواهد شد و شما میتوانید در جمع گرم خانواده کوچ فعالییت خود را اغاز کنید و از همه امکانات سایت که برای کاربران مهمان غیرفعال شده است استفاده کنید. منتظر حضور گرم شما در جمع بزرگ خانواده کوچ هستیم .
رمان نیما | نویسنده: یاسمن
کاربری
کاربر گرامی به مجموعه تالارهای خانواده کوچ | koooch خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 52

موضوع: رمان نیما | نویسنده: یاسمن

  1. #1
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    رمان نیما | نویسنده: یاسمن



    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.

    نویسنده: یاسمن عزیز





    از یاسمن عزیز اجازه گرفتم رمانش رو براتون بزارم.
    رمانش خیلی بلند نیست، یه هیجانی تو نوشته هاش هست که دوست داری زود بخونیش. البته این نظر شخصی منه.



    خلاصه داستان: نیما دختر ی که خودشو به شکل یه پسر در میاره تا خرج خودشو تو این دنیای بیرحم در بیاره و دینشو به عموش که اونو بزرگ کرده ادا کنه و .....

    7 نفر این پست را پسندیدند :



  2.  

     

  3. #2
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    صفحات روزنامه رو ورق زدم دیگه داشت حالم بهم میخورد .همش منشی زن ..تمام وقت ووو
    اخه چرا یه کار به درد بخور واسه ما دخترای بدبخت پیدا نمیشه ...اااا ه ه

    اره دیگه منشی زن میگیرن تا میتونن ازشون کار میکشن... اونوقت نصف اون چیزی که حقشومونه بهمون میدن بعد یکی دوماه هم میگن
    برو به سلامت ازت راضی نبودیم ...
    ای خدا این همه الکی رفتم دانشگاه , این لیسانس نقاشی به چه دردم میخوره اخه ؟ قربونت برم اقا جون اینم رشته بود وصیت کردی برم؟
    خوب وصیت میکردی دکتری , مهندسی , چیزی بشم....اخه نقاشی هم شد کار؟
    از شکمم زدم از خوابم از لباس از همه چیزم....
    مگه عموی بدبختم چقدر دیگه میتونه جور منو بکشه؟ هان؟
    توکه خودت شاهدی چه شبا که تا صبح نخوابیدمو با چشمای سرخ شده واسه این بچه پولدارای تنبل طرح زدم, نقاشی کشیدم , بلکه خرج این دانشگاه کوفتی رو با کمک عمو در بیارم مدرک بگیرم بلکه برم سر کار جبران کنم ...اما کو کااااررر....

    چیکار کنم تو بگوخدا جون ... هر جا میرم سابقه کار میخوان , پارتیه کلفت میخوان ...
    که من فلک زده هیچکدومشو ندارم ...از دار این دنیای پر محبتت فقط یه عمو دارم با یه زن عمو که چشم دیدن منو نداره ...
    اگه خانوادمو ازم نگرفته بودی ...اگه مامان گلم و بابام زنده بود هیچ وقت وضع من این جور نبود ...اونوقت واسه اینکه سر بار کسی نباشم مجبور نبودم تو این سن دنبال کار تو هر خراب شده ای سر بکشم ...

    مگه من بدبخت چند سالمه؟همش 23 سال حتی بچگی هم نکردم ..
    خودت شاهد بودی وقتی بچه های عموم با بچه های محل بازی میکردن من سر چهاراها فال میفروختم دست فروشی میکردم چون با همون بچگیم میفهمیدم کسی رو ندارم و باید رو پای خودم وایسم مگه تا کی عموم میتونه
    منو نگهدار؟ اون بدبختم از دست غرغرای زنش به تنگ اومده خدا جون چی کار کنم ؟
    همون طور که داشتم با خدا حرف میزدم وبه طرف خونه عموم میرفتم چشمم به یه اگهی خورد.

    به یک اقا ی مجرد دارای مدرک لیسانس روانشناسی جهت مراقبت و پرستاری از یک کودک نیازمندیم.
    خواهشمند است افراد واجد و شرایط به ادرس زیر مراجعت فرمایند.
    آدرس: شیراز _ خیابان ارم _کوچه نسترن ...

    _قربون بزرگیت برم خدا حالا نمیشد یه دختر مجرد میخواستن ؟
    خسته و دلخور روزنامه رو با خشم مچاله کردم و تو کیفم جا دادم...
    هوا ابری بود .قطره های ریز بارون داشت به سر و صورتم میخورد ..
    حال بدی داشتم سرمو انداختم پایین
    با قدمای محکم روی برگای زرد و نارنجی توی پیاده رو شروع به راه رفتن کردم ....صدای نالشون از زیر پاهام میومد ...حس ارامشی بهم دست داد انگار داشتم همه دق دلیمو سر این برگای بیچاره خالی می کردم ...دلم بد جوری گرفته بود قدمامو اروم کردم وواسه خودم

    شروع کردم به خوندن:
    باز باران بی ترانه
    گریه هایم عاشقانه
    می خورد بر بام قلبم
    باورت شاید نباشد
    گم شدن در خاطراتت
    می زند سیلی به رویم
    یاد ایام تو داشتن
    مرده است در قلبم و روحم
    فکر آنکه با تو بودم
    با تو بودم... شاد بودم
    توی دشت آن نگاهت
    میزند اتش به جانم ....



    تو حال خودم بودم که خوردم به یه مرد میانسال ...
    نزدیک بود بیفته تو جوب
    اب که بازوهاشو گرفتم ...
    پیرمرد عصبانی بازوشو از دستم کشید بیرون و با لهجه شیرازیش گفت: حواست کجان پسر جون می چیشو چارت نمبینه ...نزیک بو بندازیم تو جوب
    ازش عذر خواهی کردم و گفتم ولی من پسر نیستما دخترم..
    مرد که کمی اروم شده بود عینکشو رو بینیش جا بجا کردو
    یه نگاه به سر تا پام انداخت و گفت: دخترم
    دختروی قدیم ... اخه ای چه سر وعضین بووی چیشی که تو سی خودت
    درست کردی؟؟؟ تو خو عین پسرا میمونی
    پیرمرد همونطور که سرشو تکون میداد به راه خودش ادامه داد و رفت .

    یه نگاه به خودم کردم
    طبق معمول کفشای ورزشی مشکیمو پوشیده بودم. شلوار بگ خاکستری که عموم کلی ازش متنفر بود مانتوی کوتاه و کلاه دار مشکی که بیشتر شبیه پلیور مردونه بود تا مانتو شال خاکستری مو مدل گره ای پشت گردنم انداخته بودم و کلاه مانتوهمو روش پوشیده بودم
    موهای خرماییم مثل همیشه مدل رپ از زیر شال و کلاه بیرون بود .

    صورتمو تو شیشه ماشینی که کنار پیاده رو ایستاده بود نگاه کردم .
    انگار اولین بار بود خودمو میدیدم حق با پیر مرد بود من خیلی شبیه پسرا بودم... عموم میگفت تو شکلو قیافت بیشتر به بابات برده تا مامانت ....
    ابروهام پهن و کوتاه و دست نخورده بود ... چشمای عسلی درشتی هم داشتم که مژه های بلند و برگشته احاتش کرده بود ...

    بینیم متوسط و معمولی بود ...لبهامم قلبه ایو برجسته اما موهای ظریف پشت لبم یکم پسرونه جلوم میداد...
    دیگه کم کم عادت کرده بودم بهم بگن پسر ...
    حتی شناسنامه ای که داشتم مال داداش خدابیامرزم نیما بود که وقتی 2 سالش بود تو دریا غرق شد و هیچ وقتم جنازش پیدا نشد ...
    بابامم واسه زنده نگهداشتن خاطرات تنها پسرش همون شناسنامه رو واسه من گذاشت ... حتی سعی میکرد منو مثل یه پسر بزرگ کنه ...
    که خدا بهش مهلت نداد ...
    یادمه تنها دختر توی دانشگاه بودم که هیچ وقت نه ارایش داشتم نه لباس شیک دخترونه هیچ دوست و رفیقی هم نداشتم ...
    حتی بعضی از نگهبانا و استادای اونجا وقتی کلاه سرم بود منو با پسرای دانشگاه اشتباه میگرفتن ..بدم نبود اینجوری به لباسام گیر نمیدادن
    اسممو گذاشته بودن دختر پسر نما ...

    ولی من عین خیالم نبود اینقدر تو درس و بدبختیام غرق بودم که وقت فکر کردن به این چیزا رو نداشتم ... یه وقتایی از این کار پدرم دلم میگرفت اما اما کاری نمیشد کرد ...

    همیشه دلم میخواست اسمم نیلوفر بود اما شدم نیمای بابام اونم با شناسنامه 2 سال از خودم بزرگتر از زندگیو روزگارم اوقم میگیره ...
    داشتم به راه خودم ادامه دادم که فکری عین برق از ذهنم گذشت . ..
    اره خودشه چرا که نه حالا که ااین نعمت و خدا بهم داده چرا استفاده نکنم مگه بعضیا منو با پسرا اشتباه نمیگیرن ؟خوب منم میزارم تو همین خیال بمونن ....فقط کافیه کلاه گیس بزارمو برامدگی های بدنمو بپوشونم اونوقت دیگه احدی متوجه نمیشه من دخترم میشم همون پسری که بابام میخواست ... میتونم راحت کار کنم بدون ترس از مزاحمتی میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیستا ... اینم حکمت این شناسنامه و صورت...

    باید سریع برم بازار لباس مناسب بگیرم یه مشتم خرت و پرت نباید بزارم این شغل خوب از دستم بره ....

    4 نفر این پست را پسندیدند :



  4. #3
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    هنوز چند ساعتی به تاریک شدن هوا مونده بود تو ایستگاه اتوبوس ایستادم.
    چند دقیقه نگذشته بود که خط 109 پیداش شد . سوار شدم همه صندلی یا پر بود فقط یه دونه خالی تو ردیف اخر قسمت مردونه بود نشستم .
    چند تا خیابون که رفتیم اینقدر اتوبوس شلوغ شد که حتی به زور جایی واسه ایستادن پیدا میشد .
    زنا از اون سمت اتوبوس غر غر میکردن که بسه دیگه سوار نکن ما داریم له میشیم اقا ...
    اما مرد راننده انگار نه انگار تو ایستگاها می ایستاد و مردم به زود خودشونو جا میدادن ...
    تو همین حین چشمم به پیر مرد ضعیفی افتاد که قدش کوتاه بود و به سختی دستش به میله اوتوبوس میرسید .
    دلم سوخت صداش زدمو گفتم اقا بیا سر جای من بشین .
    پیرمرد انگار دنیار رو بهش داده بودن به ارومی خودشو به من رسوند . از جا بلند شدم و اون نشست با صدای لرزونش گفت: پیر شی پسرم ...خدا عمرت بده زانوهام دیگه طاقت نداشت...
    زیر لب جوابشو دادم یه ایستگاه دیگه مونده بود .
    سر چهار راه سینما سعدی پیاده شدم ...
    خوب حالا باید از کجا شروع کنم؟
    اول بهتره از فروشگاه مهرگان چند دست لباس مردونه بگیرم ..
    داشتم میرفتم سمت اونجا که مردم و تو صف بیلیت سینما دیدم .
    چه صفی هم داشت چند تا دختر ژیگول و شیک و دیدم که داشتن با اب و تاب از فیلمه میگفتن:
    _اره من دیدمش خیلی نازه اینقدر خندیدم ارژنگ امیر فضلی نقش یه معتادو بازی میکنی ...امین حیایی هم نقش یه دزد وای خیلی با حال بود .
    حساب کن اکبر عبدی شده عین یه پسر 20 ساله اینقدر با مزه هم حرف میزنه بهش میگن بایرام بولدوزر
    _وای راست میگی الناز جون ...
    _اره که راست میگم ... بزار بریم تو خودت میبینی ... مردم تو سینما چه ها که نکردن ..همراشون دست میزدن میرقصیدن وای نمیدونیا ...
    _اخ جون چه باحال بچه ها پایه باشیدا بیاید ما هم همراشون سوت و کف بزنیم ...

    اهی کشیدم و از کنارشون گذشتم اینا تو چه خوشی بودن من تو چه غمی
    اره خوب اگه منم مثل اینا یه خانواده داشتم و بابام چپ و راست خرجم میکرد سرخوش تر از اینا میشدم ...

    داخل فروشگاهم مثل همیشه غل غله بود.چون جنساش ارزون بود هیچ وقت رو دستشون خلوت نمیشد .
    چند تا پیرهن و شلوار برداشتم وقت کم بود سریع رفتم حساب کردم و زدم بیرون .
    دوباره سوار خط شدم رفتم سراه احمدی یادمه یه مغازه تو ورودی بازار وکیل بود که کلاه گیسای خیلی طبیعی با قیمت مناسب داشت .
    از خط پیاده شدم داشتم وارد بازار میشدم که احساس کردم یکی گوشه
    پلیورمو گرفت .
    برگشتم دیدم یه دختر کوچیکه با صورت کثیف و چشمای اشک الود
    یه جعبه پر از فال همراه مرغ عشق تو دستش تو اون هوای سر با یه لباس نازک و پاره با پاهای بی جوراب کنارم ایستاده
    گفت: میشه یه فال ازم بخری خواهش میکنم .باید تا شب همه این فالا رو بفروشم اما هیشکی ازم نمیخره .
    یدفعه احساس کردم قلبم تیر کشید ...گذشته های خودم عین یه فیلم از جلو چشمم رد شد . انگار خودم بودم که داشتم التماس میکردم ...
    اقا خواهش میکنم یه فال بخرین
    خانم تو رو خدا به خدا فالام راسته ...
    یه گل بخرین گلاش تازست ....اقا واسه خانمت گل نمیخری ...؟؟؟
    اشک تو چشمام جمع شده بود به خودم اومدم دیدم دخترک داره میره دوویدم سمتش از پشت دستمو گذاشتم رو شونه های نحیفش و صداش زدم : صبر کن دختر همه فالاتو میخوام .
    دخترک حیرت زده گفت: همشو؟ میخوای چی کار ؟
    ده هزار تومن از تو کیفم بیرون اوردم دادم بهش گفتم : تو فالاتو بده به من لازمش دارم .
    دخترک با چشمای گرد شده خیره به پول گفت :این چنده؟
    گفتم: ده هزار تومن کمه؟
    با ذوق گفت: نه ... این خیلی هم زیاده تمام فالای من میشه سه هزار تومن
    دستی روموهای ژولیدش کشیدم و گفتم : اشکال نداره با بقیه اش واسه خودت لباس و جوراب بگیرتا تو این هوا سرما نخوری...
    فالا رو ازش گرفتم و به سرعت رفتم که پشت سرم اومد و گفت بزار حداقل با جیکی (مرغ عشقش بود) یه فال برات بگیرم تا همه فالاش راست بوده ...
    نخواستم دل کوچیکشو بشکونم جعبه رو گرفتم جلوش مرغ عشق از لابه لای کاغذا یکی کشید بیرون دخترک ازش گرفت و داد دستم بگیر بخونش
    ازش گرفتم .
    با شاادی ازم خداحافظی کرد و رفت . منم کاغذ و همراه جعبه گذاشتم توکیفم و به سمت مغازه راه افتادم .

    سلامی دادمو وارد شدم .
    فروشنده که پسر قد بلند لاغر اندامی بود با چاپلوسی گفت: سلام ..خوش اومدین بفرمایید در خدمتم
    _اقا ببخشید یه گلاه گیس مردونه میخواستم دارید؟
    پسر یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت: معمولا خانوما موهای بلندوهای لایت شده میپسندن میخواین نشونتون بدم؟
    بیحوصله گفتم:اقا من مدل پسرونه و کوتاه میخوام دارید؟ اگه ندارید برم جای دیگه؟
    پسر جا خورد وگفت: چرا عصبانی میشید خانم ؟ 2 تا دارم الان میارم
    رفت از بالای مغازه اوردشون
    _بفرمایید خدمت شما.... اتاق پرو اخر مغازست .
    کلاه ها روازش گرفتم و رفتم تو اتاقک پرو چراغ و زدم شالمو از سرم برداشتم موهای خرمایمو که تا زیر سر شونم میرسیدو با گیره های مخصوص جمع کردم کلاه اولی رو برداشتم رنگش مشکی پر کلاغی بود مدلشم تیفوسی گذاشتم سرم وقتی تو ایینه خودمو دیدم کلی خندم گرفت شدم عین جوجه تیغی ...
    سریع درش اوردم و اون یکی که رنگش قهوه ای تیره بود و کمی بلند تر سرم گذاشتم .
    اره این طبیعی و قشنگ بود هیچکی نمیتونست حدس بزنه کلاه گیسه .فرقشو سمت کج مدل رپ شونه کردم بهم میومد انگار یه پسر واقعی شده بودم کاش موهای خودمو کوتاه میکردم دیگه این همه پول بی زبون و نمیدادم ...
    اما نه دلم نمیاد مامانم عاشق موهام بود ...حالا شاید یه وقت این کارم کردم اما حالا نه ...
    چرا الکی موهامو کوتاه کنم اصلا از کجا معلوم منو استخدام کنن ؟
    کلاه و در اوردم شالمو پوشیدمو اومدم بیرون .
    اینو میبرم اقا چند میشه؟
    _مبارک باشه به شادی ازش استفاده کنید ...قابل شما رو نداره باشه حالا؟
    _ممنون چقدر بدم خدمتتون؟
    _والا سی و پنج تومنه حالا شما سی تومن بدین ...
    بیست و پنج تومن در اوردم گذاشتم رو پیشخون .با خوشحای پول و برداشت یهو گفت :ااا این که بیست و پنج خانم بخدا اینا رو خودمون بیستو شش میخریم .
    منم هزار دیگه در اوردم گذاشتم روش و گفتمک اینم بیست و شش نمیدین برم جای دیگه کلاه رو گذاشتم زمین خواستم برم که پسره دوباره گفت:
    خانوم شما چه زود جوش میارین بفرمایین مبارک باشه
    کلاه و به طرفم گرفته بود از دستش گرفتم بیرون اومدم به سمت خیابون راه افتادم ...
    فقط باید بانداژ میخریدم اونم داروخونه سر کوچمون داشت .
    سوار خط 68 شدم و به سمت خونمون که تو خیابون جماران 1 بود رفتم.
    خداروشکر اتوبوس خلوت بود و من مجبور نشدم جامو به کسی بدم .
    هوا تاریک شده بود بارونم نم میبارید رفتم تو داروخونه 2 بسته بانداژ با پنسای مخصوصش گرفتم .
    خیالم راحت شد همه چیز واسه فردا محیا بود .رفتم خونه طبق معمول کسی نبود . عموی بدبختم تا اخرای شب مسافر کشی میکرد ...
    زن عمو هم باز قهر کردهو خونه مادرش بود.
    مهرداد و مهران پسر عمو هام که 6 سالی از من بزرگتر بودن تو مغازه مکانیکی داییشون استا کار شده بودن وعموم وقت اومدن اونا رو میاورد .
    مهسا هم دختر عموم که 2سال کوچکتر از من بود چند ماهی از ازدواجش میگذشت .خونه خودشون بود.

    دلم ضعف میرفت همونجور رفتم تو اشپز خونه یه نیمرو درست کردم و خوردم سیر که شدم رفتم تو اتاقم که در واقع زیر زمین خونه عموم بود .
    جامو انداختمو لباساموعوض کردم و پریدم تو رختخوابم وای که بعد از اون همه پیاده روی حال خوبی میداد. کمی تو دشکم غلت زدم که
    یادم افتاد به فال حافظی که دخترک برام گرفته بود نیم خیز شدمو از تو کیفم کاغذ فال و بردااشتم اروم تا شو باز کردم

    که عشق اسان نمود


    الا یا ایها الساقی ادرکاسا ونا دلها
    که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
    ببوی نافه کاخرصباران طره بگشاید
    زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
    مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
    جرس فریاد میداردکه بر بندد محملها
    بمی سجاده رنگین گرت پیر مغیان گوید
    که سالک بیخیر نبود ز راه و رسم منزلها
    شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین هایل
    کجا دانند حال ما سبک باران ساحلها
    همه کاررم زخودکامی ببد نامی کشید اخر
    نهان کی ماند ان رازی کز و سازند محف
    حضوری گرهمی خواهی ازوغایب مشو حافظ
    متی ما تلق من تهوی دع الد نیا واهملها

    صاحب فال عشق در نظر اول سهل و اسان است.
    ولی درراه ان دشواریها ی زیادی وجود دارد .
    اما از این سختی ها نترس با صبر و توکل به خدای بزرگ رنج و محنت به پایان میرسد .


    دلم یه حال عجیبی شد این فال داشت بهم هشدار میداد کاری که میخواستم.بکنم به ظاهر اسون اما در عمل سخت و دشوار بود .
    اما نمیدونم چرا دلم میخواست واسه اولین بار تو زندگیم خطر کنم .
    فعلا خستم نمیتونم درست تصیم بگیرم فردا بهش فکر میکنم هنوز که چیزی معلوم نیست .
    بزار حالا من برم به اون ادرس ببینم چی میشه...شاید اصلا منو استخدام نکردن .
    شب خوش نیما خانم .

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  5. #4
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    هوا هنوز کامل روشن نشده بود که از خواب بیدار شدم اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد .
    گرمکن ورزشیمو انداختم رو سرم و به سمت دستشویی ته حیاط رفتم
    اخ که چه سرد بود هوا داشتم یخ میکردم . سریع کارمو کردم و دوییدم تو اتاقم.
    باید قبل از بیدار شدن عموم میرفتم .اما بهتر بود یه دوش میگرفتم ناسلامتی قرار بود برم مصاحبه .
    جلدی حوله و مسواکمو برداشتم دوییدم سمت حموم که کنار دستشویی بود از بس هوا یخ بود بی توجه در حموم و باز کردم و رفتم تو که یهو دیدم مهرداد لخت داره خودشومیشوره تا منو دید دستشو گرفت جلوش و داد زد منم از ترس چشامو بستم و شروع کردم به جیغ زدن نفهمیدم چطور اومدم بیرون .از خجالت اب شدم
    اخه نیمای خر حواست کجا بود چرا یهو پریدی تو حموم تو که میدونی معمولا مهرداد صبحای زود میره حموم وای خدا حالا چه فکرا که پیش خودش نمیکنه .

    حوله و مسواکمم جا گذاشتم اااه. اصلا بیخیال حموم بهتره تا نیومده بیرون برم.
    در اتاقمو قفل کردم که کسی سر زده وارد نشه . لباسامو بیرون اوردم بانداژایی که خریده بودم برداشتمو مشغول مخفی کردن برامدگی های بدنم شدم .
    تا میتونستم سفت بستم تا صاف صاف بشه . پیرهن رکابی مردونه ای پوشیدم تا بانداژا معلوم نشه بعد پولیورو شلوار جین مردونه ای که خریده بودمو پوشیدم با این لباس ضخیم و گشاد خیالم راحت بود .
    حالا نوبت کلاه گیسم یود با دقت موهامو بستم و کلاه و روسرم گذاشتم .یه نگاه به خودم انداختم هیچ نشونی از نیمای قبل نبود . سریع مانتو و شالمو پوشیدم مدارکمو گذاشتم تو کیفمو چند تا از کارای نقاشی چهرمو برداشتم سریع از اتاقم زدم بیرون تا اومدم در و باز کنم یکی از پشت سر کیفمو گرفت و گفت: کله سحری کجا تشریف میبرین؟
    با اکراه برگشتم رومنمیشد تو صورتش نگاه کنم .
    سر به زیر گفتم س..سس..سلام .
    مهراد با لحن شوخی گفت: علیکه سلام .خانوم خانوما میگم صبح به این زودی کجا میری؟
    وقتی لحن اروم و شوخشو شنیدم خیالم یه کم راحت شد و گفتم : دارم میرم مصاحبه دعا کن قبول شم .
    مهردادگفت:ااا با اون دست گلی که چند دقیقه پیش به اب داری توقع دعا هم داری؟ خیلی پرویی بچه . یه عذر خواهی...یه چیزی .
    با دلخوری گفتم: تقصیر من نبود بخدا از بس هوا سرد بود بی توجه پریدم تو حموم.
    مهرداد با سوظن نگاهی بهم انداخت وگفت :عجب..یعنی صدای ابم نشنیدی؟
    سرم بالا اوردمو با چشای گشاد شدهاز ترس به صورت مردونه و جذابش زل زدمو گفتم :نه به خدا مهرداد .باور کن .اصلا متوجه نشدم.
    مهرداد که از قیافم خندش گرفته بود گفت:چیه حالا ؟ چرا قیافت عین بچه ترسو ها شده . نخواستم که اعدامت کنم . این بارو میبخشمت اما دفعه دیگه خواستی بری حموم اول در بزن بعد برو تو .حالام برو به کارت برس .
    با خوشحالی چشمی گفتم و در خونه رو باز کردم دستی تکون دادم و گفتم از عمو هم خداحافظی کن بگو کار داشتم .
    مهرداد هم دستی تکون دادو گفت: نیستش دیشب رفت حاج خانومو بیاره خودشم موندگار شد برو به سلامت...
    صلواتی فرستادمو اولین قدمو تو جاده پر پیچ وخمی که انتخاب کرده بودم گذاشتم.
    تو واحد مرتب دعا میخوندم بد جوری دلم شور میزد .
    یک ساعت بعد جلوی خونه ای بودم که ادرسش تو روزنامه بود .
    خونه نبود که قصر بود . در بزرگ یشمی با میله های طلایی بین دیوار خودنمایی میکرد .گلای پیچک سر تا سر دیوار خونه باغ و گرفته بود . اطراف و نگاه کردم پرنده پر نمیزد .سریع تو کنج دیوار قایم شدم و شال و مانتو همو در اوردم گذاشتم تو کوله پشتیم .کلاه گیسمو مرتب کردم .
    هوای خنک پاییزی صورتمو نوازش میداد . یه نفس عمیق کشیدم اروم زنگ خونه رو که تصویری هم بود زدم.
    منتظر موندم تا اینکه بعد از چند دقیقه صدای خشن مردونه ای گفت: بفرمایید.
    نزدیک بود خودمو ببازم . اما به خودم گفتم نترس کمی صدامو کلفت کردم :
    ببخشید ,بخاطر اگهی توی روزنامه مزاحمتون شدم .
    بی کلامی در گشوده شد . با احتیاط در سنگین اهنی روبه عقب هل دادم . یه لحظه از زیبایی اونجا نفسم بند اومد .
    بید های مجنون دوطرف جاده سنگفرش شده قهوه ای تا کنار ساختمان زرد رنگ اخرایی که بی شباهت به قصر های زیبای یونانی نبود ادامه داشت.
    محوطه اطراف چمن های مخملی سبز رنگ احاطه کرده و بوته های بنفشه و گلایی که حتی تو عمرم ندیده بودم گوشه وکنار باغ به شکلای زیبایی زینت بخش باغ بود . به ارومی قدم روی سنگفرش گذاشتم و به جلو پیش رفتم . حوض بزرگی به شکل ابگیر جلوی ساختمان بود که وسط ان پیکر خدای جنگ یونان سوار بر ارابه ای که دو اسب ان را به طرز جالبی میکشید قرار داشت .
    چه خونه عجیبی ...معلوم بود که صاحب خونه عاشق ودلباخته فرهنگ یونان بود .اخه یه شعرم به زبون یونانی با ترجمه فارسی به صورت کتیبه رو ستونی که مجسمه روش قرار داشت نوشته شده بود .


    من تورا می شناسم از تیغه هراس انگیز شمشیرت
    من تورا می شناسم از چشمانت
    که جهان را شتابناک نگاه می کند
    بر خواسته از استخوان ها
    یک اثر مقدس یونانی
    وشجاع چون باستانیان
    درود بر آزادی،درود
    آنجا که شما زندگی می کنید
    با دردی جانگاه در وجودتان
    در انتظار آوایی هستید
    که شمارا بخواند((دوباره برخیزید))
    آن روز دیر زمانی بود که به تاخیر افتاده بود
    گویی کفن شده بود
    زیرا ترس مارا وحشت زده
    وبندگی کمرمان را خم کرده بود...
    شما که از غم و غصه تحقیر شده بودید
    سرتان را به زیر انداختید
    مثل فقیران از در گاه رانده
    مثل کسانی که زندگیشان سراسر مصیبت است
    آری،اماامروز هر پسر یونانی
    با قدرت وپایداری تزلزل ناپذیر می جنگد
    بدون خستگی در جستجو
    مرگ یا پیروزی


    "دیونیسیوس سولوموس،شاعر مشهور یونانی"




    وای خدا گلای نیلوفر طبیعی رو ابگیر شناور بودن باورم نمیشد چطور این گلو رو تو این فصل سال پرورش داده بودند. همیشه ارزوم بود این گل مرداب و از نزدیک ببینم .
    اینقدر غرق تماشای اطراف بودم که یادم رفت واسه چه کاری اونجا بودم.
    تو عالم رویا بودم که صدای خرناسی از پشت سرم شنیدم . برگشتم از ترس قلبم اومد تو دهنم این دیگه چی بود .

    یه سگ سیاه که قدش تا زیر گردنم میرسید داشت بهم نزدیک میشد .
    نفهمیدم چطور فرار کردم فقط یادمه سگه با صدای وحشتناکی پارس میکرد و دنبالم میومد اخرشم با یه خیز خودشو به من رسوند و کیفمو به دندونای درشتش گرفت وکشید .
    میخواستم جیغ بزنم اما نه باید عین یه مرد رفتار میکردم . کیفمو ول کردم و دوباره دوییدم که باز دنبالم اومد از پشت پرید روم خدای من مرگ و جلو چشمم دیدم.
    دستمو سپر صورتم کردم .درد بدی تو دستم پیچید دیگه نتونستم تحمل کنم با همه وجودم دادی زدم با همه قدرت پاهامو تو سینه جمع کردم با لگد محکمی سگ و از روم کنار زدم اما هنوز دستم لای دندونای تیزش بود که صدای سوتی اومد و سگ دست منو رها کردو به سمت دیگه ای رفت . رو زمین اقتاده بودم کیفم یه طرف دیگه....استین لباسم پاره و از جای دندونای سگه وحشی خون می اومد.

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  6. #5
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    مردی با شتاب به سمتم اومد و کمک کرد از زمین بلند شم . بعد با لحن پر اضطرابی گفت: حالتون خوبه اقا ؟
    نگاه پر تمسخری به قیافه مرد که معلوم بود از خدمتکارای اونجاست انداختمو گفتم : اگه این دست اش و لاش و در نظر نگیریم اره خوبم.
    مرد کیفمو از زمین برداشت و گفت : واقعا متاسفام اما تازی تا حالا به هیچ مردی حمله نکرده بود .
    با این حرف مرد قلبم تند زد . منظورش چی بود که به هچ مردی ؟ یعنی به زنا حمله میکرد؟
    با لکنته زبون گفتم: چچطور مگه؟ .
    خواست جواب سوالمو بده که دستا ش از بازو هام شل شد و ایستاد .
    مسیر نگاهشوگرفتمودیدم پیرمردی با چهره عبوس بالای پله های عمارت ایستاده وما رو تماشا میکنه .
    پیرمرد با صدای سردی گفت: احمد برو تازی رو ببند .غذاشو هم بده من ایشون و راهنمایی میکنم .
    مرد بلافاصله کیفمو رو شونم گذاشت ورفت و من به سختی از پله ها بالا رفتم . پیرمرد جلوتر ازمن به سمت در بزرگ سفید رنگ با نقشهای طلایی رفت وان را باز کرد من هم پشت سرش وارد شدم.
    از عظمت اونجا دردمو از یاد بردم خدایا این ادم چه کاره بود که همچین قصر باشکوهی واسه خودش ساخته یود .
    زمین از سنگ مرمر سفید پوشیده براق و خیره کننده بود . قالیچه های ابریشمی قرمز میون اون سفیدی جلویی خاص داشت .
    تمام پله ها و نردهاشم از همون جنس به زیبایی تراش خورده بودند.
    عمارت به حالت گرد بود .ستون هایی به شکل مجسمه نیمه عریان مرد سنگینی عمارت رو به دوش میکشیدند .
    ظروف قدیمی و تابلوهای زیبا درگوشه وکنار سالن به چشم میخورد .
    با سرفه پیرمرد به خودم اومدم .
    _اگه اجازه میفرمایید زخم دستتون و پانسمان کنم اقا پسر خونتون داره زمین و کثیف میکنه.
    از نیش کلام پیرمرد لجم گرفت انگار نه انگار که سگ وحشیشون این بلا رو سر من اورده بود.
    حیف که نمیتونستم جوابشو بدم وگرنه بد حال این عصا قورت داده رومیگرفتم.
    با اکراه باند و ازش گرفتم و گفتم: ممنون خودم انجام میدم.
    بیتفاوت از کنارم گذشت و گفت از این طرف بیاید.
    همونطور که به سختی دستمال و رو زخمم میبستم دنبالش رفتم .
    در اتاقی رو باز کرد که به همون زیبایی سالن تزیین شده بود .
    پیرمرد با لحن قبلیش گفت: همینجا منتظر باشید تا نوبتتون بشه.شما اخرین نفر هستید.
    گفتم:مگه کس دیگه ای هم هست؟
    پیرمرد با دست به انتهای اتاق اشاه کرد .
    ای داد بیداد ده بیست نفر کلافه و منتظر ایستاده بودند .
    منو بگو که فکر کردم اولین نفرم . پس از من زرنگ ترم بود .

    ترجیح دادم نزدیک نرم از همون فاصله زیر نظرشون گرفتم .
    اکثرشون کت وشلواری بودن چند تایی هم مثل من تیپ اسپرت پوشیده بودند .
    گوشه ای نشستم و چشم به اطراف دوختم .باید همه زوایای این عمارت رو به خاطر می سپوردم شاید دیگه هیچ وقت همچین جایی رو تو زندگیم نمیدیدم.
    سفالینه های قدیمی که من فقط تو کتابای هنرم دیده بودم تو کمد بزرگ شیشه ای گوشه از اتاق خودنمایی میکرد بی توجه به دیگران بلند شدم و مقابلش ایستادم .
    اونقدر زیبا روی سفالینه ها کنده کاری شده بود که دلم میخواست از نزدیک لمسشون کنم . اما حصار شیشه ای مانع این کار بود . نمیدونم چقدر گذشت که حضور پیرمرد و کنارم حس کردم .
    _نوبت شماست اقا از این طرف
    دل از اون اشیا قدیمی زیبا کندم و دنیال پیرمرد عبوس راه افتادم .
    از پله های مرمر بالا رفتیم وارد راه رویی شدیم که از همون قالیچه ها توش پهن بود .
    مقابل در بزرگ سفیدی ایستاد و گفت: بفرمایید اقا منتظر شما هستند.
    کیفمو رو کولم جابجا کردمو دستی به کلاه موییم کشیدم با اضطراب به ارومی وارد شدم .
    مثل رویا میمونست همه اشیا اتاق ترکیبی از رنگ سفید و طلایی بود. میز ,مبلمان ,پرده ها و حتی فرش روی زمین .
    صدای خشک و رسمی گفت: بیاید نزدیک تر .
    به جانب صدا برگشتم .
    مردی حدودا سی ساله با پوست برنز وابروان کشیده مشکی به رنگ موهای لختش که مدل رپ رو پیشونی بلندش ریخته بود با چشمانی درشت قهوه ای اما سرد و بی روح و بینی کشیده ولب های برجسته پوشیده در کت و شلوار سفید فرو رفته در مبلی به همان رنگ نظاره گر من بود .
    احساس کردم مسخ شدم . به سختی به سمتش رفتم و در مقابلش کنار مبل سفید رنگ ایستادم و اهسته سلام کردم.
    باهمون لحن جوابمو داد و گفت : بهداد هستم
    منم گفتم: وحدانی هستم
    با نگاه سردش وراندازم کرد و گفت :لطفا بشینید.

    کمی صدامو کلفت کردمو گفتم: میترسم مبلتون کثیف شه اخه و اشاره ای به لباسامو دستمال خونی روی دستم کردم .
    باز نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: نمیخواد نگران مبلمان باشید . در جریان اتفاقی که واستون افتاد هستم . بفرمایید.
    همونطور که رو مبل نشستم تو دلم گفتم چه متکبر نه یه عذر خواهی نه چیزی.نوکراشم به خودش رفتن .
    _روزمه تون رو بدید ببینم.
    سریع مدارک شناسایی و مدرک لیسانسمو بیرون اوردم ومقابلش گرفتم.
    _بفرمایید
    اونا رو ازم گرفت ومشغول برسی شد .
    همونطور که سرش پایین بود متوجه اخمی که بین ابروهاش پدید اومده بود شدم . سرشو اورد بالا و با نگاه خشنی بهم گفت:
    اقای محترم منو دست انداختین .
    با اضطراب گفتم چطور مگه؟
    همونطور که پروندمو انداخت رو میز از رو مبل بلند شد و گفت: چشماتون سالمه؟
    با تعجب گفتم :اره چطور؟
    کلافه دستی تو موهاش کشیدو گفت: نه نیست .اگه سالم بود میدیدن که تو اگهی ما نوشته لیسانس روانشناسی نه نقاشی
    مقابلش ایستادم تا زیر گردنش میرسیدم با همون لحن خودش گفتم : اتفاقا دیدم چه مدرکی میخواین اما گفتم شانسمو امتحان کنم لازم نیست که حتما مدرک روانشناسی داشته باشی که بفهمی یه بچه از زندگی چی میخواد یا باید چه طور یه بچه رو درست تربیت کرد. تو این کار فقط تجربه لازمه که اونم من دارم .
    بهداد از دیدن حالت من لبخند تمسخر امیزی زد و دوباره رو مبل نشست .
    پیپ سفید ی از جیب کتش بیرون اورد روشن کرد .
    من که غرورمو له شده میدیدم مدارکمو از رو میز با خشونت برداشتم خواستم کیفمو بردارم برم
    که صداشوشنیدم : تو به عنوان یه مرد از بچه ها چی میدونی که اینقدر با اطمینان حرف میزنی؟
    کمی اروم شدم نفس عمیقی کشیدمو گفتم : یه بچه خواسته زیادی از این زندگی نداره فقط یه نفرو میخواد که با همه وجود بهش محبت کنه و باعث شادی کودکانش بشه.
    چیزی نگفت ساکت در حالی که داشت پیپشو میکشید گفت:خوب حالا تو چطور میخوای باعث شادی اون بشی؟
    نمیدونستم چی باید بگم . مکثی کردمو گفتم: من تو این عمر کوتاهی که از خدا گرفتم تجربه های زیادی بدست اوردم که با زبون نمیشه اونا رو ابراز کرد .
    درسته که من رشته ام نقاشیه اما میدونم که با استفاده از دنیای پر نقش ونگار نقاشی میتونم دنیای شادی واسهفرزندتون بسازم . من حتی تو زمینه موسیقی هم سررشته دارم کتابای روانشنای رو هم اگه لازم باشه مطالعه میکنم تا بتونم بیشتر به شما کمک کنم .
    بهداد دود پیپشو به صورت حلقه ای به اسمون داد وگفت: هدفت از انتخاب این شغل چیه؟
    باید راستشو میگفتم : من وقتی 6 سالم بود پدر و مادرمو تو زلزله رودبار از دست دادم .سرپرستی منو عموم به عهده گرفت .
    از اونوقت تا به الان سعی کردم رو پای خودم بایستم و زیر دین کسی نمونم .
    الانم بخاطر اینکه میخوام مستقل بشم و شغلی هم مرتبط با رشتم پیدا نکردم اینجا اومدم .
    بهداد دستشوبه سمتم دراز کرد خواست دوباره مدارکمو بینه.
    مدارک و دادم بهش.
    با صدای بلند گفت: اقای نیما وحدانی معدلت چند بوده؟
    با افتخار گفتم : 19
    مرد سری به نشانه تعجب تکان دادو گفت: بچه درسخونی هم بودی .
    دیدم ارشیو تو دستت بود کاراتو اوردی؟
    با خوشحالی گفتم بله.. میخواید ببینید ؟
    باز سرشو تکون داد .
    با عجله کیف ارشیوم رو مقابلش باز کردم به قیافش نگاه کردم موج تحسین تو چشماش دیده میشد اما چیزی نمیگفت.
    با دقت داشت به پرتره هایی که از مجسمه ها وچند منظره از دریا و جنگل زده بودم نگاه میکرد .
    وقتی تموم شد گفت به تقدیر اعتقاد داری؟
    کمی مکث کردم نمیدونستم چه منظوری داره ؟ گفتم اره من خودمو مدتهاست به دست تقدیر سپردم .
    همون طور که نشسته بود دو تا دستشو بهم زد تو یه چشم بهم زدن پیرمرد عبوس ظاهر شد . رو کرد به منو گفت: با ادوارد برو پیش مانی ببینم پسرم تقدیرتو چطور ورق میزنه .
    از خوشحالی قند تودلم اب شد این حرف یعنی که منو قبول کرده بود .
    از بین نقاشی هام پرتره ای که از مجسمه یونانی زده بودمو برداشت وگفت اینوواسه کلکسیونم لازم دارم .
    با اینکه خیلی اون پرتره رو دوست داشتم گفتم قابل شما رو نداره اگه دوست دارید تمام پرتره ها رو برارید .
    با سردی گفت : نه همین کافیه وبه سمت کمد شیشه ای رفت که از سفالینه و مجسمه پر بود .
    وسایلمو جمع کردم خداحافظی گفتم و همراه ادوارد به سمت اتاق مانی راه افتادم .

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  7. #6
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    چند راهرو پشت سر گذاشتیم تا اینکه برخلاف قبل جلوی در بزرگ مشکی با رگه های سفید متوقف شدیم .جالب بود همه درها به جز این یکی سفید بود . از همینجا پی به شخصیت متضاد مانی با پدرش شدم .
    ادوارد رفت منم اروم ضربه ای به در زدم . صدایی نیومد . دوباره این کارو کردم بازم جوابی نشنیدم . با خودم در گیر بودم که ایا برم تو یا نرم .
    سریع درو باز کردم و وارد شدم تمام دیوار و وسایل اتاق ترکیبی از رنگ سیاه و سفید بود به محض عقب رفتن در یه سطل اب یخ رو سرم خالی شد شکه شدم همونجا تو دهانه در ایستادم .
    صدای خنده ریزی به گوشم خورد چشمامو اروم باز کردم .
    اما کسی نبود . فهمیدم که میخواد قایم باشک بازی کنه .
    طوری که بشنوه گفتم میخوای بازی کنی؟ باشه قبول ولی یه شرط داره .
    با خنده ریزی گفت: چه شرطی؟
    گفتم: اگه تو ده شماره پیدات کردم قبول کنی پرستارت بشم .
    گفت : بشمار.
    گفتم چشم. یک
    در کمدو که نصفش سیاه بود نصفش سفید باز کردم اما نبود .
    _دو....زیر میز کامپیوترش نگاه کردم
    _سه ... زیر تختشو دیدم اونجا هم نبود .
    _چهار .... نمیدونستم دیگه کجا رو بگردم .
    _ پنج.... صندلی رو گذاشتم رفتم روش در کمد بالایی رو باز کردم .خبری نبود .
    _شش.... زمان داشت از دستم میرفت . فکر نمیکردم این قدر زبل باشه .

    _هفت...یعنی این شیطونک کجا میتونست باشه ؟
    _هشت....پنجره اتاقش باز بود حتما بیرون پنجره بود ...
    _نه.... دوییدم سمت پنجره سرمو بیرون کردم دیدمش ..
    _ده... داد زدم دیدمت ... دیدمت ...
    پسری حدودا نه ساله با موهای بلوند و پوستی به سفیدی برف با چشمانی به رنگ دریا جیغی از سر شادی وهیجان کشید و گفت قبول نیست باید بیای منو بگیری تا پرستارم بشی .
    وای خدا باورم نمیشد اینقدر شیطون باشه داشت تو اون ارتفاع سبکبال رو تیغه اضافه که شبیه طاقچه باریکی بصورت ماریچ دور تا دور عمارتو گرفته بود راه میرفت .
    هوا هم ابری بود و باد بدی شروع به وزیدن کرده بود .
    داد زدم مانی پسر خوب برگرد ... خدایی نکرده میافتی دستو پات میشکنه ها...
    خندید و گفت: نترس من حرفه ایم تو یه فکری به حال خودت کن که قراره منو بگیری اینو گفت و سرعتشو بیشتر کرد .
    ای خدا چه غلطی کردما . اگه می افتاد جواب این بابای گنده دماغشو چی بدادم ..
    بسم الله گفتمو از پنجره رفتم بالا جرات اینکه پایینو نگاه کنم نداشتم .
    چسبیدم به دیوار و اروم اروم پامو کشیدم جلو از خودم خندم گرفت داشتم عین حلزون میخزیدم جلو .
    مانی که منو تو اون وضع دید زد زیر خنده و گفت : اره بیا ...اون پرستار قبلیم از همین بالا افتاد گردنش شکست .
    ای خدا گیر چه جونوری افتاده بودم پس قاتلم بود .
    دیگه چیزی نمونده بود بهش برسم که بارون گرفت اونم چه بارونی .
    از ترس اینکه کلاه گیسمو باد نبره کلاه سویشرتمو که پوشیده بودم با بدبختی انداختم رو سرم و بندشو محکم بستم .
    با فشاری که به دستم اوردم دوباره بد جوری درد گرفت و خونریزی کرد .
    نمیدونم این بچه چطور با سرعت رو این لبه نازک راه میرفت .
    هراز گاهی برمیگشت ببینه من تو چه وضعیم ....
    وقتی دید بهش نزدیک شدم بازم سرعت گرفت و گفت: اگه تونستی منو بگیری
    تمام هیکلش خیش اب شده بود اما عین خیالشم نبود ...
    سعی کردم تندتر حرکت کنم . چند قدم دیگه بیشتر نمونده بود بگیرمش که دیدم پاش لیز خورد نزدیک بود پرت شه پایین.
    .با یه دست حفاظ پنجره ا ی که کنارم بود گرفتم و دست دیگمو حلقه کردم دور کمرش و بین زمین و اسمون نگه داشتم .
    مانی با چشای دریای رنگش که از ترس گشاد شده بود تو چشمام نگاه میکردو هی میگفت :
    نذار بیفتم تو رو خدا ... منو ببخش ..
    قول میدم بذارم پرستارم بشی ...فقط نذار بیفتم .. خواهش میکنم
    دارم میفتم منو محکم بگیر ...
    سعی کردم بکشمش بالا اما مانی سنگینتر از اون چیزی بود که فکر میکردم .دستم به شدت داشت ازش خون میومدو از درد میسوخت بارونم محکم به صورتم سیلی میزد . مانی با گریه التماس میکرد . خدایا کمکم کن .
    چند ثانیه مثل چند ساعت گذشت .همه قدرتمو جمع کردموکه اونو با یه حرکت بکشم بالا ... با فریادی از ته دل گفتم یا ااااااااخخخخخدددداااااااا اااا و اونو همه قدرتی که برام مونده بود کشیدم بالا و گرفتم تو بغلم .
    هردوموبی رمق رو اون طاقچه باریک فرو رفته تو بغل هم نشسته بودیم که صدای پارس تازی به گوش رسید . ادوارد چتر به دست از عمارت بیرون اومد و داشت به سمت تازی میرفت که مانی داد زد ادوارد ...ادوارد بیا کمکمون کن .
    پیرمرد لحظه ای ایستاد اطراف رو نگاه کرد اما ما رو ندید .
    دوباره اومد بره که مانی داد زد : ادوارد مگه با تو نیستم بیا کمک من این بالا همون جای همیشگی....
    پیرمرد لحظهای سرشو بالا کرد و ما رو تو اون وضعیت دید .
    خونسرد گفت : نگران نباشید اقا الان احمدو میفرستم بیاد . و سریع به داخل عمارت رفت .
    چند دقیقه بیشتر نگذشت که احمد از اون سمت باغ نردبون به دست به سمت ما اومد . داشتم مانی رو از نردبون میفرستادم پایین که دیدم اقای بهداد با اون هیبت و صلابت سراسیمه به سمتمون اومد وادواردم چتر به دست دنبالش میدوید .
    دستم زیر خون بود چشام دیگه درست نمیدید قدم رو نردبون گذاشتم مانی رو دیدم که با چشمای گریون تو بغل پدرش بود و بهداد داشت اونو سرزنش میکرد .
    یه لحظه چشمام سیاهی رفت و پام از رو نردبون لیز خورد احساس کردم به سرعت دارم به پایین سقوط میکنم . یادم افتاد به حرف مانی که گفته بود پرستار قبلیشم از همین بالا افتاده و گردنش شکسته بود . لحظه ای دلم به حال خودم سوخت .
    کاش حداقل چند ماهی از کارمیگذشت بعد به دست این وروجک کشته میشدم .
    قطره های بارونم بی محابا به سرو صورتم میخورد وبلاخره افتادم
    اما نه رو زمین بلکه تو بغل گرم ومحکم اقای بهداد .
    صدای پر اضطرابشو شنیدم که میگفت : اقای وحدانی چشماتونو باز کنید ....اقای وحدانی .... ادوارد زنگ بزن ارژانس بیاد بدو .
    تا اسم ارژانس اومد با زور چشماموباز کردم اگه دکتر میومد لومیرفتم.
    نباید رشته هام پمبه میشد .
    با صدای ضعیفی گفتم : نه...اورژانس نمیخواد من خوبم
    و سعی کردم از تو بغل بهداد بیام بیرون .
    بهداد نفس عمیقی کشید و گفت : حالتون خوبه اقای وحدانی ؟
    به سختی رو پام ایستادم و گفتم :بله ...که باز تعادلم بهم خورد و نزدیک بود بیفتم که این بار مانی با اون جثه کوچیکش منو گرفت وگفت: بابا دستش خیلی خون اومده باید زخمشو ببندیم .
    بهداد با چشمای نگران منو نگاه کرد و گفت الان میگم یه دکتر بیاد ببینتش .
    با شنیدن اسم دکتر باز وحشت زده گفتم: نه دکتر نمیخوام ...
    بهداد اما با خشونت گفت : مگه میشه اقا با این خونی که ازت رفته حتما باید یه دکتر ببینتت.
    باکمک احمد منو به اتاق مانی روفتم و تو تخت سفید و مشکی مانی دراز کشیدم . هرکی واسه کاری رفت .من موندمو مانی . وقتی تنها شدیم گفتم : فکر کنم از این شیطونیا زیاد میکنی که کسی تعجب نکرد نه؟
    مانی با لحن بچگونه ای گفت : این عادی ترین کارمه .
    گفتم: پس خدا غیرعادیش بخیر کنه

    یه دفعه مانی اومد جلو و با لبای خوش حالتش گونمو بوسید و با دست کوچیکش گره کلاهمو باز کرد و شروع کرد کلاگیسمو مرتب کردن .
    با لحن غمگین و عجیبی گفت : تو بوی مامانمو میدی . حتی مثل اون بغلم کردی .
    کمی ترسیدم نکنه چیزی فهمیده بود .
    گفتم : خوب همه وقتی میترسن همینجوری همدیگه رو بغل میکنن .
    با همون نگاه گفت : اما هیچ کس غیر مامانم و تو منو اینجوری بغل نکرده بود حتی بابام .
    کمی خیالم راحت شد وگفتم : مردا بخاطر غرورشون هیچ وقت نمیتونن درست ابراز محبت کنن.
    مانی با نگاه پرسشگری گفت : پس چرا تو مثل بقیه مردا نیستی؟
    خاک تو سرم خودم داشتم خودمو لو میدادم اومدم جوابشو بدم که در باز شد و اقای بهداد همراه مردی میانسال وارد شد . مشخص بود دکتر خوانوادگیشونه .
    پیررمرد سریع کیفشو باز کردو اومد سمت من . سلامی گفتم که با گرممی جوابمو داد .
    گوشی معاینشو از زیر لباس رو قلبم گذاشت . نبضمو گرفت بعد
    بانداژخونی رو از دستم برداشت و شروع به استیریل زخمم کرد .
    امپولی از کیفش در اورد و هواگیری کرد خواست بزنه تو دستم که سریع دستمو جمع کردموگفتم : دکتر امپول نه.
    پیرمرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت: نگو که مثل بچه ها از امپول میترسی .
    گفتم : اتفاقا چرا از تنها چیزی که تو زندگیم ازش ترسیدم امپول بوده .
    مانی با شادی خندید ....لبخند محوی رو لبای اقای بهداد بود .
    دکتر به زور میخواست امپول و به دستم بزنه و هی میگفت :نمیشه اینو نزنی اخه سگ گازت گرفته شاید کزاز بگیری .
    از من نه از اون که اره باید بزنی مانی اومد نشست رو سینم و محکم دستمو گرفت وگفت: بزن دکتر من گرفتمش.
    بعد مثلا میخواست حواس منو پرت کنه گفت: اسمت چیه پرستار ؟
    از لحنش خندم گرفت و گفتم : نیما
    بهداد دیگه داشت به وضوح میخندید که موبایلش زنگ زد عذرخواهی کرد و رفت بیرون.
    تو همین حین سوزش شدیدی تو دستم حس کردم . اخ که چه دردی داشت امپول .از بچگی ازش متنفر بودم .
    دلم میخواست عین بچه ها بزنم زیر گریه .
    وقتی تموم شد مانی خندون با یه جست از روم پرید پایین و گفت دیدی درد نداشت نیمایی.
    اشک از گوشه چشمم اومد پایین و گفتم اره اصلا درد نداشت.
    دکتر با دیدن اشکم لبخندی زد و گفت : از سن شما بعید دخترم حالا اون دستتو بده فشارتو بگیرم .
    شکه شده بودم به مانی نگاه کردم . چشای ابیش برق عجیبی میزد با لبخند موذی گفت: دیدی گفتم مثل مامانم بغلم کردی .
    نمیدونستم چی بگم فقط با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم : خواهش میکنم نذار پدرت بفهمه . مطمئن باش الان بی سرو صدا میرم .
    مانی اومد جلو و همون لحن کودکانش گفت: نمیزارم بری مگه شرطمون یادت رفت؟ خواهش میکنم ...بخدا به بابایی چیزی نمیگم .
    دکتر متعجب از حرف مانی و من گفت : چیو نباید سیاوش بفهمه؟
    سرمو انداختم پایین و اهسته گفتم : که من یه دخترم .
    دکتر سری تکون دادو گفت: عجب پس بگو چرا این تیپ پسرونه رو زدی. واسه اگهی خودتو این شکل کرده بودی؟
    مانی با التماس گوشه کت دکتر و گرفته بود و میگفت: اقا کیوانی تو رو خدا به بابایی چیزی نگو ... بزار نیمایی پرستارم بمونه .
    دلم از التماسای مانی کباب شد ببین این بچه چقدر کمبود محبت داشت که بخاطر یه اغوش پر مهر اینطور واسه خاطر من غریبه خواهش و تمنا میکرد .
    پیرمرد دست پر مهری رو سر مانی کشید و گفت : باشه پسرم من چیزی نمیگم ...اما این چیزی نیست که پدرت نفهمه دیر یا زود متوجه میشه .
    مانی باز ملتمس گفت: تو چیزی نگو اقا کیوانی من و نیمایی یه کاری میکنیم بابام نفهمه .
    دکتر با لبخند پر مهری گفت: چشم مانی جان . این تو اینم نیماییت ببینم ببینم چی کار میکنید . هر وقتم کمک خواستید رو من حساب کنید .
    با نگاه قدر شناسانه ای به دکتر نگاه کردم و گفتم : نمیدونم با چه زبونی از شما تشکر کنم . یک دنیا ازتون ممنونم . من خیلی به این کار احتیاج دارم وگرنه ادم حقه بازی نیستم به خدا .
    پیرمرد همونطورمهربون نگام کرد و گفت : تو رو به تقدیرت میسپارم دخترم شاید تو بتونی سیاوشو برگردونی به قبل .
    رفت به سمت کیفشو وسایلشو جمع کرد .
    از حرفش سر در نیاوردم گفتم : منظورتون چی بود دکتر .
    گفت: خودت کم کم میفهمی دخترم .و از تاق بیرون رفت .
    تا تنها شدیم مانی باز اومد جلو و گونمو بوسیدو دستاشو از هم باز کرد و گفت : نیمایی میشه دوباره مثل مامانم بغلم کنی ؟
    پرسیدم: مانی چرا از فعل گذشته واسه مادرت استفاده میکنی؟ مگه مادرت کجاست؟
    بغض راهگلوشو بست وگفت: وقتی من پنج سالم بود مرد.

    از این حرفش دلم لرزید دستامو از هم باز کردم واونو تو بغل گرفتم و گذاشتم گوشه ای از خلا محبتشو پر کنه .

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  8. #7
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    طرفای ساعت پنج بعد از ظهر بود که با کلی قول به مانی که فردا صبح زود برمیگردم از اون عمارت بیروم اومدم.

    وقتی پیش بهداد رفتم واسه کسب اجازه بد جوری حالمو گرفت .
    با خودم گفتم حالا کلی ازم تشکر میکنه که جون پسر یکی یدونشو نجات دادم .
    اما زهی خیال باطل زل زد تو چشامو با لحن خشک و سردی که ادم مور مورش میشد گفت: اقای وحدانی , از شما با اون حرفایی که زدید انتظار نداشتم این مسخره بازی رو در بیارید .
    حسابی جا خورده بودم متعجب گفتم : ببخشید متوجه منظورتون نشدم اقای بهداد.
    با تمسخر نگاهی بهم انداخت و گفت: بهتون نمیاد دیر فهم باشید . منظورم واضحه چرا مانی رو تو این کار خطرناک همراهی کردید ؟
    اگه دنبالش نمیرفتید این اتفاق نمی افتاد .
    دلم میخواست یه حرف گنده نثارش کنم اما حیف که محتاج این کار لعنتی بودم .
    منتظر گفت: چرا جواب نمیدید؟
    در حالی که به سختی خودمو کنترل کرده بودم گفتم: حق با شماست .
    من نمیدونستم که با این کار مانی ترغیب میشه . مطمئن باشید از این به بعد همچین اشتباهی از من سر نمیزنه .
    بهداد که انگار منتظر یه بحث و توجیه از طرف من بود . با گفته من که حق رو به اون داده بودم سگرمه هاش کمی از هم باز شد و گفت: فردا صبح زود اینجا باشید مانی صبح باید بره مدرسه شما هم همراهیش میکنید گویا باز شیطونی کرده منو خواستن . صبح قبل از رفتن بیاید چکی بهتون بدم که به مدیر مدرسش بدید .
    گفتم: چشم فردا ساعت 7 اینجا هستم . امری نیست ؟
    بهداد متکبرانه سری تکان داد که یعنی نه.و با دست به سمت در اشاره کرد که منظورشو خوب فهمیدم .
    تازه متوجه شدم چرا مانی اینطوری شده بود . با این کاراش میخواست توجه پدرشو جلب کنه اما این بهداد اصلا تو این باغا نبود .
    با خودم گفتم باید این مرد از خود راضی رو ادب کنم . اما حالا وقتش نبود . باید خوب اعتمادشو جلب میکردم بعد .

    داشتم از در خارج میشدم که صداشو شنیدم: ضمنا اقای وحدانی ممبعد دیگه با این تیپ سر کار حاضر نشید .به این ادرس برید و چند دست کت و شلوار اسپرت و مجلسی بگیرید این مبلغم فعلا پیشتون باشه تا سر ماه باز پرداخت کنم .
    چشام ازدیدن تراول ها برق زد فکر نمیکردم حقوقمو جلو جلو بهم بده .
    با تعارف گفتم: بزارید حالا یک ماهی بگذره ببینید از کارمن راضی هستید بعد .
    باز سگرمه هاش تو هم رفت و گفت: بهتره تعارف و بزارید کنار اقای وحدانی من از تعارف کردن متنفرم . بگیرید فردا هم هفت اینجا باشید .
    بی هیچ حرفی پولو گرفتم و بیرون اومدم .
    احساس حقارت میکردم . یه لحظه به سرم زد که پولا رو پرت کنم تو صورتشو خودمو از این ذلت نجات بدم .اما یاد چهره به غم نشسته مانی پشیمونم کرد .

    کلی راه رفتم تا خودمو به ایستگاه رسوندم . منتظر خط شدم .
    به ادرسی که بهم داده بود نگاه کردم اوه اقا از کجا خرید میکرد .
    ستار خان بوتیک الیزه .که گرونترین وخوش دوخت ترین کت و شلورا رو از
    ترکیه وارد میکرد .
    پولم حتی به اندازه یه دست کت و شلوارم نمیرسید .
    اتوبوس اومد سوار شدم باید حتما یه سر به ارایشگاه میزدم . نمیشد با کلاه گیس به این کار ادامه بدم هر ان ممکن بود اتفاقی بیفته و ضایع بشم .
    سه ایستگاه رفتم که چشمم به ارایشگاه مردونه دیپلمات سرخیابون بصفای قصر و دشت افتاد سریع دکمه ایست و زدم و از واحد پیاده شدم .رفتم تو کوچه کنارشو تو یه چشم به هم زدن کلاه گیسو برداشتم رفتم توی ارایشگاه .
    خدا رو شکر دوتا مشتری بیشتر نبود .
    مرد که کمی اوا خواهرمیزد تا منو دید گفت: سلام . خوش اومدین. کامی هستم.
    منم سلامی دادم و گفتم: نیما هستم . اومدم موهامو یه مدل خوب کوتاه کنید .
    دستی تو موهای خوشحالتم کرد و گفت: وا دلت میاد مو به این قشنگی وکوتاه کنی؟
    تازه الان بلند مده نیما جون
    با بی حوصلگی گفتم . من میخوام کوتاه شه سر کار ازم ایراد گرفتن.
    کامی با حرکت خنده داری دستشو تکون داد و گفت : واه واه نمیدونم موها ی کارمنداشون چه دخلی به کار اونا داره . نمیزارن مردم هر جور دوست دارن بگردن .
    منو راهنمایی کرد که بشینم . پیشبندو بست و سرمو با ابپاش خیس کرد .
    در حالی که خودشو ناراحت نشون میداد گفت: تو عمرم موهای پسرس رو به این لطیفی ندیدم . مثل مال دخترنرم وخوش رنگه . چی به موهات میزنی این قدر پر پشت و خوشرنگ شده؟
    خندم گرفت وگفتم: شامپو سدر صحت.
    کامی لحظه ای دست از کار کشید و با ژست بامزه ای دستشو زد به کمرو گفت : داری مسخرم میکنی.
    دیدم ناراحت شده گفتم: نه بخدا من از بچگیم صابون گلنار میزدم تا زگی هام سدرصحت استفاده میکنم .
    در حالی که با حلت بهت و شگفتی شروع به کار کرد گفت: خوب شانس اوردی . حتما ارث دارین وگرنه مردم این همه شامپو خارجی میزنن کچل میشن اونوقت تو با این شامپو و صابون دره پیتی موهات اینطوری مونده .
    با لبخند گفتم :اره شاید ....چون بابامم موهاش به همین پر پشتی بود .
    کارش که تموم شد خودمو تو اینه دیدم موهام خیلی عجیب و غریب کوتاه شده بود در همو نامنظم اما جالب بود که خیلی صورتمو مردونه و جذاب کرده بود .
    کامی که رضایتو تو چشام دید گفت: میدونستم خوشت میاد .
    به این صورت و موی لطیف فقط مدل فشن میاد درست شدای عین این پسرای خوشتیپ کره ای .
    بزار ابروتم یکم مرتب کنم تا جذاب تر شی .
    گفتم : نه ممنون همینجوری خوبه بدم میاد ابروم دست بخوره .
    چپکی نگام کرد و گفت: وا مثل این پسر امولا حرف میزنی باورکن فقط روشو کوتاه میکنم اخه خیلی بیرخته... تو چشم میزنه .
    حریفش نشدم با اون قیچی ظریف موهای ابرومو کوتاه کرد .
    خلاصه کارش تموم شد و الحق که خیلی تمیز کار میکرد . با خودم گفتم دیگه همیشه میام همین ارایشگاه .حق والزمشو دادمو راه افتادم به سمت بوتیک الیزه.
    اینبار با تاکسی رفتم رسیدم دیدم اوووه ه ه ساعت هفت شبه تازه داره باز میکنه .
    کمی صبر کردم کامل که باز کرد رفتم داخل .
    فروشنده که برعکس کت و شلوار خوشدوخت تنش بیرخت بود گفت: چه امری داشتید قربان؟ در خدمتم .
    با اکراه گفتم : من از طرف اقای بهداد اومدم چند دست کت و شلوار میخواستم .
    با شنیدن اسم بهداد گل از گلش شکفت : بله بله بفرمایید صفا اوردید .
    الان کارامونو نشونتون میدم .بفرمایید بشینید .
    سریع تلفن و برداشتو شماره گرفت: سلام
    لطف کنید کیک و قهو بفرستید اشتراک 23 . و گوشی رو گذاشت .
    همونطور که داشت چاپلوسی میکرد کت اسپرت مشکی رو اورد . کمک کرد بپوشمش . یکم سازش برام بزرگ بود اندام ظریفم تو اون کت اصلا جالب نبود . پسر که خودش متوجه شده بود سریع رفت و یه ست دیگه اورد .
    _لطف کنید کامل بپوشید.
    رفتم تو اتاق پرو با بدبختی خودمو از شر پلیور زمختم رها کردم . پیرهن لطیف مشکی از جنس ساتن که خیلی براق بود و پوشیدم کامل اندازه بود برامدگی سینه هامم توش مخفی مونده بود .
    شلوارپارچه ای بههمون رنگ پوشیدم اما کمی برام بلند بود که پسر فروشنده علامت گذاشت و گفت: نگران نباشید همین الان کوتاهش میکنم .

    بعد کت اسپرت مشکی از جنسی که تا اون موقع ندیده بودم بهم داد .
    کامل که شدم نگاهی به خودم انداختم چه بهم میومد . دیگه یه درصدم کسی شک نمیکرد من دخترم .
    چند دست دیگه هم به عناوین مختلف برداشتم
    دیگه وقت رفتن بود دلم واسه پولای بیزبونی که میخواستم بدم میسوخت . رو به پسر گفتم : حسابم چقدر میشه ؟
    فروشنده لبخندی زد و گفت آقای بهداد حساب کردند .
    در حالی که قند تو دلم اب میشد گفتم: کی؟ اخه اینطوری که نمیشه . پولشونو پس بدید خودم حساب میکنم .
    فروشنده این بار با تمسخر نگاهم کرد و گفت : فکر نمیکنم شما الن همچین پولی همراهتون باشه .
    در حالی که بهم برخورده بود گفتم: مگه چقدر میشه ؟ بگید شاید همراهم باشه .
    با با همون لبخند تمسخر امیز گفت:قابل نداره با تخفیف ویژه بخاطر اقای بهداد میشه
    دو میلیونو هشتصد هزار تومن.
    کفم برید تا حالا بیشتر از صد هزار تومن واسه خودم چیز نخریده بودم اونوقت حالا....
    کمی خودمو جمع و جور کردمو گفتم بهتره همون اقای بهداد حساب کنن .
    و بدون لب زدن به کیک و قهوه از اونجا خارج شدم .
    مخم داشت سوت میکشید . دومیلیون . من حتی این مقدار پولو یکجا ندیده بودم .
    خسته خودمو به خونه رسوندم بازم تنها بودم . سکوت تمام خونه رو پر کرده بود .
    داشتم به فردا فکر میکردم به اینده نامعلومم .....

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  9. #8
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    نیمه های شب احساس کردم کسی کنارمه تا چشامو باز کردمو تکونی خوردم دستی رو دهنمو گرفت . حالم از بوی تند الکلی که به مشامم رسید بهم خورد . تو تاریکی اتا ق چشمام صورت مست کرده مهران و تشخیص داد که با حالت بدی بهم زل زده بود و نیشخند میزد .
    داشتم از ترس میمردم . باید یه کاری میکردم . تقلا کردم دستشو از رو دهنم بردارم که تنه سنگینشو انداخت روم . نفسم داشت بند میومد . اشک تو چشام جمع شده بود .
    صدای چندش اورشو شنیدم : بیخودی زور نزن . نترس ... اروم باش
    کاریت ندارم فقط میخوام یکم با دختر عموم اختلات عاشقانه کنم . همین .
    با دستام موهای فرفریشو که عین پشم گوسفند میمونست گرفتم و با هرچی زور تو بدنم بود کشیدم . از درد ناله ای کرد و دستشو از رو دهنم برداشت هلش دادم عقب
    خواستم از زیر بدنش خودمو بکشم بیرون که سیلی محکمی تو گوشم خوابوند تا مغز سرم سوت کشید . گیج و منگ شده بودم .
    با وحشی گیری پیرهنمو پاره کرد . لبای کثیفشو رو بدم پایینو بالا میرفت . نفس نفس میزد و میگفت: ای جان .. چه هیکلی قایم کرده بودی زیر این لباسا ... ووو حس میکردم یه سگ بد بو داره لیسم میزنه . تقلا کردنم فایده نداشت مثل یه جوجه زیر بدنش داشتم له میشدم .
    خواستم جیغ بکشم که یاد حرفای زن عموم افتادم نه نباید می ذاشتم باز بهم تهمت بزنه . داشت به زور شلوار جینمو از پام میکشید بیرون که
    حواسمو جمع کردم ساعت زنگدار کنار رختخوابمو برداشتم و اونقدر محکم کوبوندم تو سرش که بی هیچ صدایی نقش زمین شد .تن گندشو از روم کنار زدم.
    سریع لباسا و هر چی که به ذهنم میومد ریختم تو ساک دستیم . هی برمیگشتم عقب ببینم بهوش نیمده که یه لحظه دیدم تکون خورد دیگه واینستادم ساک و انداختم رو کولمو به سمت در رفتم که از پشت افتاد روم با صورت پهن شدم رو زمین
    سینه هام بد جوری درد گرفتن . موهامو ی کوتاه شدمو تو چنگ گرفت و با صدای دورگه ای گفت . تو سر من میزنی ماده سگ . همه دخترا منتظر یه اشاره منن اونوقت تو ...... منو با یه حرکت پرت کرد گوشه دیوار و کمر شلوارشو شل کرد . دیگه تحمل نداشتم با چشمای گریون گفتم : جلو نیا ...تو رو خدا ... تو که این همه دوست دختر داری .. منو میخوای چی کار .... بخدا جیغ میکشم مهران و عمو بیان ...
    با خنده چندش اورش گفت : جیغ بکش ...یالا دیگه جیغ بکش ... فکر کردی خرم وقتی اونا خونه ان بیام سراغت ... هیچکی تو خونه نیست ... الگی گلوتو پاره نکن ...
    از ترس قالب تهی کردم دیدم داره میاد طرفم پیرهنشو در اورد قلبم عین گنجیشک میزد بالشتمو به سمتش پرت کردم با یه حرکت اونو طرف دیگه ای انداخت . گلدون... کتاب.... هر چی تو دستم میومد به سمتش پرت میکردم اما فایده نداشت . مقابلم بود خواست با دستاش منو بگیره که عین گربه از کنارش چارچنگولی در رفتم از پشت پامو گرفت کشید سمت خودش با خودم گفتم دیگه کارم تمومه با صدای بلند زار میزدم و التماسش میکردم که یهو چشمم به حشره کش گوشه اتاق افتاد . با تقلای زیاد پامو از دستش بیرون اوردمو دوییدم سمت پیف پاف اونم پشت سرم تا خواست دوباره بگیرتم اسپری رو تو صورتش خالی کردم با دست رو چشماشو گرفت و داد زد : ای چشمم .. کثافت کورم کردی ... ا..بی پدر میکشم ... اااای ی ی چششمم ... میکشمت نیماااااا
    جلدی ساکمو برداشتم و دوییدم بالا و از در خارج شدم ...
    هوا هنوز تاریک بود پرنده تو شهر پر نمیزد ...هنوز داشتم میدوییدم .
    اشک چشمام صورتمو خیس کرده بود اونقدر ترسیده بودم که نفهمیدم چطور از خونه زدم بیرون ... اصلا کجا بودم ... پشت سرمو نگاه کردم خبری از مهران نبود . گوشه دیوار ایستادمو از نفس افتاده بودم .


    همیشه از مهران بدم میومد .نگاه هرزش بدنمو میلرزوند اما فقط در حد همون نگاه بود ... هیچوقت جرات همچین کاری رو نداشت ... اره شاید بخاطر اینکه همیشه تو خونه مرداد هوامو داشت ... اما امشب کجا بود ... چرا هیچکدومشون خونه نبودن ...
    دیگه اون خونه جای موندن نبود . به اطاف نگاه کردم
    هوا هنوز تاریک بود فکر کنم ساعت 3 صبح بود .
    به سر تا پام نگاهی انداختم .
    با لباس پسرونه کفشی که پشتش خوابونده شده بود و برامدگی سینه ام که وقت نکرده بودم ببندمش . سریع ساکمو گذاشتم زمین مانتو و شالی در اوردمو پوشیدم . باید دنبال یه جایی میگشتم تا بتونم لباسامو عوض کنم . اما اخه کجا ؟

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  10. #9
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    سر خیابون اصلی رسیدم .باید ازش رد میشدم ...
    ماشینای سنگین از کنارم میگذشتند. بعضیاشون واسم چراغ و بوق میزدند . بعضیای دیگه وامیستادن . دوباره شروع کردم به دوییدن و از خیابون گذشتم وارد کوچه پس کوچه ها شدم . اینقدر رفتم تا به پارک محله که بخاطر قوری بزرگی که ازش اب میریخت معروف بود به پارک قوری رسیدم. تنها جایی که میشد تغییر قیافه داد همینجا بود . با قدمای سریع به سمت توالتهای ته پارک رفتم . اروم در و هل دادم عقب که یهو یه پیزی از پشت درو گرفت هر چی فشار میدادم فایده نداشت . صدای هراسون دو دختر به گوشم خورد
    _حتما مامور انتظامیه .
    _درو محکم بگیر بچه ها از پنجره در برن .
    _ خودم چی؟
    یه بار دیگه هل دادم اینبار در بشدت باز شد و هل خوردم تو دیدم دختری داره از پنجره ساختمون توالت فرار میکنه .
    دخترای فراری بودن . یه لحظه با خودم گفتم : خوب شد حداقل یه سقف بالا سرم بود و گرنه حتما منم مثل اینا اواره مستراح میشدم .
    بوی گند توالت حالمو بهم زد . به سمت صندلی ته راهرو رفتم
    دیدم یه پیر زن مچاله گوشه یکی از توالتا افتاده . شیبه معتادا بود بد جوری حالم داشت بهم میخورد . از این همه فقر وکثافت اوقم گرفت .
    سریع ساکمو رو صندلی گذاشتم .
    مقابل ایینه شکسته اونجا ایستادمو لباسمودر اوردم سوز پاییزی بدنمو لرزوند . بانداژ و برداشتم سینمو محکم بستم .
    کتو شلوار ست مشکیمو پوشیدم دستامو خیس کردمو تو موهام کشیدم و سعی کردم همون مدلی که کامی واسم درست کرده بود درش بیارم .
    وقتی مرتب شدم وسایلمو جمع کردم برم که باز پیرزن ودیدم نمیدونم زنده بود یا مرده هر چی خواستم به سمتش برمو کمکش کنم نتونستم . خواستم برم اما باز دلم راضی نشد هر چی پول نوت داشتم از تو ساکم در اوردم سرجمع پنجاه هزاری میشد با اکراه به سمتش رفتم و پولو گذاشتم کف دستای چرکش .میدونستم بازم با این پول مواد میخره اما نمیدنم چرا نتونستم بی تفاوت ازش بگذرم .
    سریع از توالت خارج شدم و عقی زدم .
    باورش برام سخت بود . همیشه فکر میکردم جزء قشر فقیر جامعه ام اما حالا با دیدن این صحنه فهمیدم زیر خط فقرم کسایی هستند که زندگی میکنن . درواقع زندگی که نه مرگ تدریجی .
    چه روز گندی رو شروع کرده بودم .
    لحظه ای عمارت باشکوه بهداد و با توالت مخروبه پارک مقایسه کردم .
    چه اختلافی بود .
    هوا کم کم رو به روشنی میرفت ساعت بزرگ پارک ده دقیقه به شش رو نشون میداد .
    وقت نداشتم باید سریع خودمو به خونه بهداد میرسوندم . تاکسا هم تک و توک بیرون اومده بودن جلوی یکشون و گرفتم و گفتم در بست.
    دو پایی زد رو ترمز گفت :کجا؟
    گفتم : خیابون ارم چند میبری؟
    نگاهی به سروضعم کردو گفت: چهار تومن .
    معلوم بود میخواد تیغم بزنه گفتم : او چه خبره؟ دو وپونصد میدم میبری؟
    با عصبانیت گفت : نه عامو برو با یکی دیگه . فکر کردیم سر صبحی خدا بمون رو کرده .
    از اونجایی که دیرم شده بود سوار شدم و گفتم باشه بیا اینم چهار تومن .
    با سرخوشی پول و گرفت و گفت خدا بده برکت .

    از خیابونای دود گرفته گذشتیم تا به باغ سر سبزارم رسیدیم.

    سر کوچه عمارت بهداد بودیم که گفتم :ته همین کوچه .
    وقتی راننده مقابل عمارت ترمز زد با اهی گفت: ای خدا مصبتو شکر ببین
    یکی را داده ای صد ناز و نعمت یکی قرص نون الوده در خون .
    دیگه وانستادم بقیه گلشو از خدا بشنوم.
    رفتم سمت در بزرگ اهنی و زنگ در و زدم .
    چند دقیقه بعد در باز شد و من پا به درون عمارت سر سبز بهداد گذاشتم.

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  11. #10
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    مثل روز قبل ادوارد عین برج زهر مار در سرسرا رو برام باز کرد و من وارد شدم .
    داشتم به سمت اتاق مانی میرفتم که گفت: اقا منتظرتون هستن . راهمو کج کردمو به اتاق بهداد رفتم .
    باز هم پیپ به دست با همون کت و شلوار رو مبل راحتی سفیدش لم داده بود و از پنجره بزرگ اتاقش ابگیرو تماشا میکرد . تا صدای پامو شنید به سمتم برگشت .
    برق تحسینو تو چشماش دیدم . سلامی گفتم که کمی گرمتر از روز قبل پاسخمو داد
    از جا بلند شدو به سمت میز کارش رفت .
    چیزی نوشت ...کاغذی به سمت گرفت و گفت : این نامه رو همراه چک به اقای محتشم مدیر مدرسه مانی بدید .
    چشمی گفتم و خواستم برگردم که با کمی تمسخر گفت: از کت و شلوارتون راضی هستید ؟
    نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم گفتم : بله البته کیه که از کت به این خوشدوختی راضی نباشه . ضمنا از شما هم واقعا ممنونم بابت اینا . مطمئن باشید در اسرع وقت هزینشو به شما برمیگردونم .
    با ز با همون لبخند کجکی گفت: نمیخواد به فکر پس دادن پول باشی این یه هدیه بود بخاطر نجات جون مانی . بعدشم تو از من حقوق میگیری میخوای پول خودمو به خودم برگردونی . بیخیال پسر جون برو خوش باش .
    خدایا چرا این مرد همه حرفاش نیش دار بود . خوب بگو تو که هدیه میدی چرا تو رخ میکشی پس ؟
    بی هیچ حرفی درو باز کردمو بیرون اومدم . از بس ناخونمو تو مشتم فشردم جاش رو کف دستم مونده بود .
    با خوشحالی به سمت اتاق مانی رفتم . این بار در و با احتیاط باز کردم . اما خوشبختانه خبری از سطل اب خبری نبود . مانی اروم تو تختخوابش خوابیده بود.
    پتوش کنار رفته بود و قسمت کمی از بدنشو پوشونده بود .
    اروم موهاشو نوازش کردم و گفتم: مانی ... مانیه خوشکلم بیداری ؟
    چشمای ابیش با شوق از هم باز شد . پرید تو بغلم و گفت: سلام نیمایی جونم

    همونطور که تو بغلم بود به سمت دستشویی اتاقش بردمشو گفتم: سلام عزیز دلم
    چشماشو مالید و با شوق نگام کرد وگفت: وای چه ناز شدی نیمایی کت و شلوار چه بهت میاد ...
    بعد با احتیاط دستشو رو موهام کشید :وای موهاتم از این سیخ سیخیا کردی .؟ منم تابستونا که مرسه نمیرم موهامو اینجوری میکنم .
    با لبخند گفتم: اول مرسی از اینهمه تعریف هر چی باشم به پای خوشگلی تو نمیرسم دوما مرسه نه مدرسه .
    سوما خ دیشب خوب خوب خوابیدی؟

    با اخم سرشو تکون داد و با لحن خوشمزه گفت :نه
    گفتم: ااا چرا گلم؟
    گفت: اخه دیشب خواب بد دیدم .کلی ترسیدم .
    سرشو بوسیدمو گفتم : اشکال نداره عزیزم از امشب دیگه نمیزارم خواب بد ببینی .حالا بیا برو یه جیش بکن ....صورتتو بشور تا بریم مدرسه که داره دیر میشه .
    با لحن خنده داری گفت: وای ی ی ..نه ..بازم مرسه..
    خندیدمو گفتم : مدرسه نه مرسه
    گفت حالا هر چی.
    تا مانی دست و روشو میشست از ادوارد خواستم صبحونه مانی رو بیاره اتاقش که با سردی تمام گفت: اقا زاده هیچ وقت صبحونه نمیخورن .
    از لحنش بدم میومد انگار با من پدر کشتگی داشت از لجش گفتم اتفاقا خودش گفته که میخواد .
    این بار کمی تعجب تو اون چشای بی حالش نشست و بی هیچ حرفی رفت . چند دقیقه بعد با سینی کامل صبحونه برگشت .

    مانی داشت صورتشو خشک میکرد که گفتم : مانی بیا صبحونتو بخور تا زود بریم
    با دست دماغشو گرفت و گفت: پیف پیف بدم میاد ازبوی تخم مرغ . ببرش
    وقتی دید من دارم جدی نگاش میکنم گفت: خوب نیمایی بو میده دوست ندارم .
    دستی روموهای لختش کشیدمو گفتم : میدونی الان چند تا بچه دوست داشتن جای تو بودن و این غذا های خوشمزه رو میخوردن؟ خیلیا یکوشونم من
    مانی با این حرف بچگونه خندید و گفت ااا نیمایی مگه تو هم بچه ای؟
    با شیطنت گفتم :اره وقتی با تو هستم دلم میخواد بچه باشم . حالا بیا مثل دو تا بچه خوب صبحونه بخوریم بریم مرسه .
    دستاشو بهم زد و گفت: مرسه نه نیمایی مدرسه .
    با خنده دستشوگرفتمو به سمت سینی غذا رفتم. وای اینقدر گشنم بود که نگو .
    لقمه های کوچیک کره مربا واسه مانی میگرفتمو دهنش میذاشتم واسه خودمم تخم مرغ .
    وقتی تموم شد اونیفورم مانی و تنش کردمو مرتب و منظم کنار کمری سفیدی منتظر راننده شدیم . مردی با عینک وکلاه و اورکت بلندی از اتاقک کوچکی اونسمت باغ بیررون اومد و سلامی داد. به گرمی دست منو فشرد و گفت قاسمی هستم . منم به همون گرمی گگفتم : وحدانی هستم .
    در و واسمون باز کرد . تنها ماشین مدل بالایی که توش نشسته بودم همون تاکسی یای سمند بود که اونم فقط یکی دوبار اتفاقی سوار شده بودم .
    چه حالی میکردن این پولدارا یعنی منم میتونستم یه روز همچین ماشینی بخرم ؟
    با لبخندی به خودم گفتم : اره تو اون دنیا خدا حتما یکیشو بهت جایزه میده .


    چند خیابون ساحلی رو پشت پسر گذاشتیم تا به مدرسه معروف دکتر حسابی رسیدم جایی که کلی از خانواده ها ارزوشون بود بچشون اونجا درس بخونه .
    اما هزینه سنگین ثبت نام این اجازه رو بهشون نمیداد .

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  12. #11
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    از محوطه چمن کاری شده حیاط گذشتیم. مانی رو فرستادم سر کلاسش و به سمت دفتر مدرسه رفتم .
    وقتی وارد شدم دو مرد و یک زن تو اتاق نشسته بودن . سلامی دادمو گفتم ببخشید با اقای محتشم کار داشتم .
    زن با نگاه عشوه گری گفت شما؟
    گفتم ولی مانی بهداد هستم.
    زن در حالی که چشاش گرد شده بود گفت: فکرنمیکردم مانی پدر به این جونی داشته باشه .
    با لحن محکمی گفتم : من پدرش نیستم پرستارشم . حالا ممکنه اقای محتشمو ببینم .
    زن سرشو با عشوه به سمت راست اتاق چرخوند وگفت بفرمایید داخلند.
    در زدم . و وارد شدم .
    مردی حدودا پنجاه ساله با ریش وسبیل جو کندمی با عینکی به چشم پشت میز نشسته بود .
    سلام کردم جوابمو داد و گفت: بله چه کمی از من برمیاد . ؟
    گفتم : من از طرف اقای بهداد اومدم .
    با شنیدن اسم بهداد سگرمه هاش تو هم رفت وگفت: وحتما پرستار جدید
    مانی هستید نه.؟
    گفتم :بله ونامه بهدادو از جیبم در اوردم و بهش دادم.
    بدون اینکه نامه رو باز کنه گفت : اینم حتما یه چکه چند ملیونیه
    پاکتو بهم پس داد و گفت : ببینید اقای محترم من دیگه نمیتونم مانی روتو این مدرسه نگه دارم حتی با این چکهای چند ملیونی .
    من که تا اون لحظه ساکت بودم گفتم: میشه علتشو بگید اقای محتشم ؟
    دلیل از این بالاتر که اقای بهداد تو طول این دو سالی که بچه اشو اینجا ثبت نام کرده حتی یک بار نیومده سر بزنه ببینه مشکل چیه ما چرا مدام میخوایم ایشونو ببینیم اما بجای خودش یا پرستاربچه اشو میفرسته یاچک چند میلیونی . نمیشه اقا اینطور پیش بره
    این بچه پیش فعاله همه معلما و بچه های مدرسه از دستش العمانن.
    تو همین حین صدای داد وفریادی اومد و در اتاق به شدت بز شد و زنی سراسیمه وارد اتاق شد و گفت: من دیگه یه لحظه تو این مدرسه نمیمونم یا جای منه یا جای ااین پسر ..
    مدیر که از قبل عصبانی بود گفت : بازم مانی بهداد؟

    زن گفت: اسمشو هم نیارید بیاید بریم ببینید چه به روزم اورده یه موش کره به چه بزرگی انداخته تو کیفم ..خدا از دست این پسر چیکار کنم تازه همین که نیست وسط دفتر یکی از پچه ها هم کلی کرم خاکی گذاشته ..
    محتشم با عصبانیت رو کرد به منو گفت: ملاحظه میکنید اقا میبینید . همین امروز پروندشو میدم ببرید . خانم عبادی پرونده مانی بهدادو بیارید .
    از شنیدن حرفای زن داشتم شاخ در میاوردم یعنی همه این کارا رو مانی تو همین چند دقیقه کرده بود .
    هرچی خواهش و التماس کردم فایده نداشت اقای محتشم از عصبانیت داشت منفجر میشد .
    گفت اقا فکر کردید بار اول و دومشه؟ نه ما دوساله داریم شیطنت های این بچه رو تحمل میکنیم حتی یک بار اومده بود تو اتاق من ورو تمام این دفتر و دسک ادرار کرده بود اقا ادرار میفهمید .
    خانم عبادی پرونده به دست وارد شد و اونو داد به اقای محتشم اونم یه امضا پاش کردو داد دست من .ازدفتر با حالت بهت بیرون اومدم که مانی رو کیف به دست توحیاط دیدم .
    سرشو انداخته بود پایین و داشت چمنا رو لگد کوب میکرد .
    باورم نمیشد بچه ای با این مظلومیت بتونه همچین کارایی بکنه . نمیدونم چطور موشو گذاشته تو کیفش که من نفهمیدم .؟
    تا منو دید گفت: چی شد اخراجم کردن؟
    گفتم : خوبه که خودتم میدونی .
    در حالی که لبخند شیطنت باری رو لبش بود گفت : بیخیال نیمایی این سومین باره که منو اخراج کردن اما هر با ر با یه چک بابا دوباره برگشتم .
    با لحن جدی گفتم: اما فکرنکنم دیگه این بار باباتم با پولاش بتونه تو رو برگردونه فعلا بیا بریم خونه تا با بابات صحبت کنم ببینم چی کار میشه کرد .
    دوباره سوار ماشین شدیمو به سمت خونه برگشتیم . توی راه همش به این فکر میکردم که چی به این بهداد بگم باورم نمیشد اینقدر نسبت به پسرش سهل انگار باشه .

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  13. #12
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    نگاهی به پرونده مانی که تو دستم بود انداختم .
    نمرات سال اولش بالاتر ازیازده نبود . باید یه فکری میکردم .
    درست وسط نیم سال اول اونو اخراج کرده بودند چند هفته دیگه هم امتحانهای نیم سال اول شروع میشد .
    هیچ راهی نبود جز اینکه مانی رو به یه مدرسه دیگه ببرم . معلوم نبود قبولش میکنن یا نه اما باید سعی خودمو میکردم .
    _اقای قاسمی میشه بریم چند تا مدرسه سر بزنیم شاید که....
    _اقای وحدانی نمیخوام ناامیدتون کنم اما پرستار قبلی تمام مدرسه ها رو زیر پا گذاشت اما هیچ کدوم حاضر نشدن مانی رو قبول کنن. حالا اگه میخواین من حرفی ندارم میبرمتون...
    با این حرف اب پاکی رو دستم ریخته شد . تکلیف این بچه چی میشد اخه؟
    رو به مانی کردم و گفتم : یه سوال دارم ازت میشه مرد و مردونه جوابمو بدی؟
    مانی نگاه شیطنت باری به من کرد و گفت: مردو مردونه؟
    فهمیدم منظورش چی بود اما به روی خودم نیاوردم .
    گفتم: مانی واقعا چرا سر کلاس معلمتو بقیا رو اذیت میکنی؟
    باز خودشو لوس کرد با لحن بامزه ای گفت: نمیدونی نیمایی که چه کیفی میده .
    جدی از ش پرسیدم: این که دوستاتو اذیت کنی یا مثلا تو کیف معلمت که این همه واست زحمت میکشه موش بزاری و کلاس و بهم بریزی کیف میده؟
    این بار اونم جبهه گرفت و گفت: اره کیف میده بچه ها ی کلاس و معلمی که همش بهت میگه تنبل .... بی عرضه ... الاغ نفهم .. عقل یه خر بیشترتوه .وو و
    اذیت کنی .
    از همشون بدم میاد . حالم از تک تک پسرای اونجا بهم میخوره.
    اگه تو هم جای من بودی بچه هایی که مسخرت میکردن و اذیت نمیکردی؟هان؟
    توکه نمیدونی وقتی بهم میگن کاش بجای خوشگلی قد یه خر فهم و شعور داشتی چه حالی میشم ... اصلا دلم میخواد به تو هم مربوط نیست . دیگه هم هیچ وقت هیچ وقت نمیرم تو اون مدرسه .... گوله گوله اشکایی که از چشای دریایش پاین میومد دلم لرزوند .
    تو مدرسه با روح و روان این بچه چی کار کرده بودند .
    خاطرات مبهمی از کودکی خودم تو ذهنم جون گرفت وقتی بچه ها لباسامو مسخره میکردن ... و با صدای بلند بهم میگفتن نیما بوگندو ... بلاهایی که به سرم اورده بودن یکی یکی به یاد اوردم ... خشم تو تمام وجودم زبونه کشید .
    _اقای قاسمی لطفا برگردید مدرسه مانی.
    _چرا اقا؟
    _ باید تکلیف مانی رو روشن کنم .
    دستی رو موهای طلایی مانی که به حالت قهر صورتشو به پنجره کرده بود و گریه میکرد کشیدم .
    _مانی ... مانی گلی .. معذرت میخوام ...مانی ..نیماییتو ببخش .. نمیدونستم ...
    مانی فقط گریه میکرد و جوابمو نمیداد .
    با یه حرکت برگ گردوندمو گرفتمش تو بغلم و اونقدر نازش کردمو بوسیدمش که ارومو گرفت .

    حواسم به قاسمی نبود . یه لحظه سرمو بالا اوردم دیدم قاسمی با تعجب و شگفتی
    داره منو مانی رونگاه میکنه .
    سرفه ایکردمو گفتم: چیه اقای قاسمی؟
    با همون حال بهت گفت: اولین بار میبینم اقا مانی با پرستارش اینطوری میکنه
    _چطوری اقای قاسمی ؟
    _همینجوری دیگه ... تا حالا به هیچ پرستاریش اجازه نداده بود بغلش کنن.
    اما شما ...
    _حتما پرستارای دیگش نمیدونستن چطور دل کوچیک اونو بدست بیارن .
    و چشمکی به مانی زدمو گفتم: مگه نه شیطونک؟
    مانی با خنده صدا داری گفت: اره
    قاسمی هم خندید و گفت خدا رو شکر که بالا خره یکی این مانی جانو خندوند .
    به مدرسه رسیدیم .
    رو به مانی گفتم همینجا منتظر بمون تا برگردم.

    با قدمای محکم به سمت دفتر رفتم بی هیچ حرفی در اتاق محتشمو باز کردم . با دیدن من از جا بلند شد با داد گفت: باز که شمایید اقا ؟
    عصبانی گفتم: معلومه که منم فکر کردید اگه صداتونو ببرید بالا میرمو پشت سرمم نگاه نمیکنم .
    من از شما و اون معلم احمقی که با القاب توهین امیز بچه رو تحریک میکنه شکایت میکنم .
    بخاطر رشوه هایی که از اولیا بچه ها به اسم کمک به مدرسه میگیرید شکایت میکنم .
    بجای اینکه این همه به مدرستون بنازید بهتره یکم رو رفتار معلماتون با بچه ها تمرکز کنید .
    شما اصلا از این بچه پرسیدی دردش چیه که این بلاها رو سر معلمش و بچه ها میاره؟ هان ؟
    معلومه که نه ... شما فقط تو فکر شمردن رشوه هایی هستین که میگیرین.
    میدونی که کافیه یه شکایت درست حسابی ازت بکنم تا در این مدرسه اسمیتو تخته کنن.
    محتشم که فکر نمیکرد من این جوری باهاش حرف بزنم با تته پته گفت: ااا قا چرا عصبانی میشید .بشینید تا با هم صحبت کنیم .
    _صحبت مگه وقتی پرونده مانی رو دست من میدادید گذاشتین من صحبت کنم .
    همین الان دارم میرم اداره کل از اون معلم احمق و شما شکایت میکنم .

    اینبار محتششم از پشت میز اومد طرف منو پرونده مانی رو از دستم گرفت و منو دعوت به نشستن کرد و گفت: اقی عزیز خواهش میکنم اروم باشید من خودم به این قضیه رسیدگی میکنم . باور کنید . به مانی هم بگید همین الان بره سر کلاسش .

    در حالی که دستشو پس میزدم گفتم: نه اقا من دیگه اجازه نمیدم مانی یه لحظه هم تو مدرسه ای که معلمش اینقدر روحیه دانش اموزشو خورد میکنه بمونه .
    شما این بچه رو از مدرسه فراری دادید .
    _ شما درست میگید باور کنید همین امروز این معلمو اخراج میکنم .
    خندم گرفته بود چطور این مرد حاظر بود یه نفر دیگه رو قربانی کنه تا خودش و مدرسش در امان بمونن .
    رو به محتشم گفتم: چون وسط نیم سال اولیم نمیتونم مدرسه دیگه ای ببرمش وگرنه مطمئن باشید این کارو میکردم اما از امروز خودم به مانی تو خونه درس میدم تا یکم روحیشو ببرم بالاو واسه امتحانات امادش کنم . . شما هم بهتره رو معلماتون یه کنترل داشته باشید .
    شماره منزل بهداد وبهش دادم :لطفا تاریخ امتحاناتشو بهم اطلاع بدید .
    با خوشحالی شماره رو ازم گرفت و گفت : فکر خیلی خوبیه ...حتما خبرتون میکنم .
    از جا بلند شدمو به سمت در رفتم
    _ بازم میگم به معلماتون یه تذکر بدید .

    محتشم دستشو رو سینه گذاشت و گفت: حتما اقا ... از طرف من به اقای بهدادم سلام برسونید
    وارد حیاط مدرسه شدم و نفس راحتی کشیدم .
    فارغ از فکر و خیال سوار ماشین شدم مانی هیجان زده به سمتم برگشت و گفت: چی شد نیمایی؟
    اقای قاسمی هم مشتاق برگشته بود منو نگاه میکرد .
    با حالت جدی گفتم: دیگه به این مدرسه نمیای ولی مدرسه به خونه میاد.
    مانی گنگ نگاهم کرد و گفت یعنی چی؟
    با لبخندی گفتم : یعنی اینکه من تو خونه به مانی گل درس میدم و تو میری امتحان میدی.

    مانی از سر شوق پرید تو بغلمو صورتمو غرق بوسه کرد و گفت: هورا ...هورا..
    مرسی نیمایی ... خیلی دوست دارم ...
    کمی ارومش کردمو گفتم : امیدوارم بعدا همین نظر و داشته باشی اخه من معلم سختگیریم .
    اینبار هر سه با دلی شاد به سمت خونه رفتیم .


    سر چهاراهی پشت چراغ قرمز بودیم. داشتم از پنجره ماشین بیرون و تماشا میکردم که عمومو دیدم .
    چند مسافر تو ماشینش بود . خسته و بی رمق به چراغ قرمز چشم دوخته بود .
    با اینکه تو یه خونه بودیم اما یه هفته میشد که اونو ندیده بودم .
    نمیدونم اصلا یادش بود منم تو اون خونه دارم زندگی میکنم؟
    قبلا خیلی هوامو داشت اما چند ماهی میشد که اخلاقش به کل عوض شده بود . میدونستم باز زن عموم زیر ابموزده .
    باید بهش زنگ میزدم با اون کار مهران دیگه نمیتونستم تو اون خونه بمونم .
    باز تموم صحنه های شب قبل به یادم اومد .
    اگه بلایی سرم اورده بود ... وای خدا تنم از فکرشم به لرزه می افتاد ... میدوم چه به روز مهران اومد . خدا کنم چشماش چیزیش نشه .
    صدای غریبی تو سرم پیچید که گفت: به درک هر چی سرش بیاد حقشه ...
    چراغ سبز شده بود از عموم خبری نبود. تلفن همگانی کنار خیابون دیدم.
    _ اقای قاسمی میشه نگه دارین من باید یه تلفن بزنم .
    نگاهی به من انداخت و گفت چشم .
    حتما داشت به خودش میگفت : تو این دوره حتی بچه ها هم موبایل دارن تو نداری؟
    داشت نگه میداشت که مانی تلفن همراهشو از تو کیف در اورد و داد دست من.
    _بیا نیمایی هر جا میخوای زنگ بزن .
    دستشو با لبخند پس زدمو گفتم ممنون باید از بیرون تماس بگیرم .
    از ماشین پایین اومدم وو کارت تلفن و به دستگاه زدم و
    شماره همراه عمومو گرفتم بعد از چند تا بوق صدای خسته اونو شنیدم.
    _الو؟
    _سلام عمو منم نیما
    _مکثی کرد : سلام خوبی دختر
    _ممنونم .
    سکوت بینمون و شکستم و گفتم:
    میخواستم بگم که من یه کار تمام وقت پیدا کردم دیگه از امشب خونه نمیام وسایلمم عصر میام میبرم
    _ به سلامتی باشه میسپارم زن عموت خونه بمونه . کاری نداری ؟
    _نه خداحافظ.
    بی خداحافظی گوشی رو روم قطع کرد . بغض گلومو فشار میداد . حتی نخواست بدونه کجا کار میکنم ؟ یا چه شغلیه؟ با صدای دختری پشت سرم به خودم اومدم.
    _اقا زودتر ما هم میخوایم تلفن بزنیم .
    در حالی که به زور جلوی اشکموگرفته بودم سوار ماشین شدم و گفتم بریم .
    انگار مانی هم متوجه ناراحتیم شده بود چون تا رسیدن به عمارت بی هیچ حرفی اروم نشسته بود .
    تو دلم غوغایی بوداصلا دوست نداشتم دیگه پامو تو اون خونه بزارم . اما میدونستم اگه نرم باز زن عموم یه الم شنگه دیگه به راه میندازه .

    وارد عمارت شدیم باز از قشنگی اونجا دلم اروم گرفت و همه غم و غصه امو از یاد بردم .
    رو به مانی گفتم میای مسابقه دو ؟
    با هیجان گفت: جانمی ..من عاشق مسابقه ام
    چشمکی بهش زدمو گفتم: پس بزن بریم . از بین درختای بید مجنون با سرعت گذشتیم . از عمد خودمو عقب انداختم .
    میخواستم با همه وجود هوای سرد پاییزی ببلعم . تا از سردیش وجود اتش گرفتم کمی اروم بگیره .لب ابگیر رسیده بودم کنارش نشستمو دستمو فرو کردم توش .
    از سردی اب همه بدنم به لرزه افتاد . چه تلخ بود حس تنهایی .

    تو حال غریب خودم بودم مشتی اب به صورتم پاشیده شد . از سردیش با شک چشم باز کردم.
    صورت خندون مانی جلوم بود اومد بازم روم اب بپاشه که جا خالی دادمو افتادم دنبالش . اونم با شادی جیغ میکشید و میگفت: اگه تونستی منو بگیری نیماییی....
    با خودم گفتم با وجود مانی تنهایی معنایی نداره .. باید همه وجودمو به این بچه میسپوردم . تنها راه فرار از فکر بی کسی همین بود .
    با یه جست مانی رو زدم زیر بغلمو به از پله های عمارت رفتم بالاو با شادی گفتم: دیدی گرفتم ...
    سرمو اوردم بالا که با ادوارد روبرو شدم اما اینبار لبخند محوی روی لباش بود و سلام ارومی داد .
    با تعجب بهش سلام کردم
    مانی مشت ملایمی به شکم ادوارد زدو گفت : چطوری ادی جون
    که اونم با خنده گفت : خوبم مانی جون .
    جالب بود فکر نمی کردم ادوارد خندیدنم بلد باشه از بس که عبوس بود .
    دوباره جدی شد و رو به من گفت : بفرمایید .. داریم میز نهار رو میچینیم .

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  14. #13
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    با مانی به سمت دستشویی رفتیم. دست و رومونو شستیم و سر میز حاضر شدیم .
    چند مرد کت و شلواری بالا سرمون ایستاده بودن تا از هر غذایی که میخواستیم
    برامون بکشن .
    مانی با دین لازانیا دستاشو بهم کوفت و گفت : اخ جون لازانیا عشق من .
    مردی بشقاب اونو مالا مالا از لازانیا کرد و اون مشغول خوردن شد .
    رو به ادوارد گفتم: اقای بهداد نمیان؟
    گفت: نخیر .ایشون سر پروژه مجتمع خلیج فارس هستند . تا شب برنمیگردن .

    سکوت کردم و ترجیح دادم از بین کلم پلو شیرازی و مرغ بریون شده .همون لازانیا رو بخورم تا هم مزاشو بچشم هم مانی رو خوشحال کنم .
    واقعا که عجب لازانیایی بود قبلا یه بار خورده بودم اما این کجا و اون کجا...
    تو حین خوردن نگاهی به اطرافم انداختم .
    رو دیوار بلند شومینه عکس دونفره ای ازآقای بهداد و مانی به زیبایی قاب شده بود . یکم کنجکاو شدم اخه هیچ عکسی از مادر مانی به درو دیوار نبود . حتی اسمی هم از اون برده نمیشد .
    باید زن زیبایی میبود چون مانی به اقای بهداد نرفته بود پس قاعدتا بید به مادرش رفته باشه .
    همونطور که غذا میخوردیم به مانی گفتم: چرا عکس مادرت رو به دیوار نزدین.
    به جای مانی ادوارد با لحن بدی گفت: این به شما مربوط نمیشه اقای وحدانی .
    لطفا از این به بعد در مسایلی که به شما مربوط نمیشه دخالت نکنید .
    سرخورده بقیه لازانیامو کوفت کردم و از سر میز بلند شدم .مانی هم پشت سر من بلند شد و به همراه هم به اتاقش رفتیم .
    تو اتاق مانی خودشو انداخت رو تخت و گفت: یه بار من به بابا سیاوش گفتم چرا عکس مامان بهناز و نمیزنی به دیوار ؟
    با عصبانیت بهم گفت : عکس مرده رو به دیوار نمیزنن. دیگه هم حق نداری درباره مامان بهنازت حرف بزنی. اون مرده و رفته زیر خاک.
    _ نیمایی بنظرت چرا بابام اینو گفت؟
    با این حرف مانی بیشتر کنجکاو شدم یعنی چه خطایی از اون زن سر زده بود که اقای بهداد دربارش این حرفو زده بود . مطمئنن این حرفش از سر عشق نبود .
    نمیدونستم به مانی چی بگم .
    _ ببین مانی جون حتما بابا سیاوشت نمیتونه مرگ مادرتو باور کنه واسه همین دلش نمیخواد عکسی از اون به دیوار باشه یا حرفی در باره اون بشنوه .
    با اینکه خودمم حرفمو قبول نداشتم مجبور بودم واسه دلداری مانی اینو بگم.
    دستی روی موهاش کشیدمو گفتم حالا مثل یه بچه خوب بگیر بخواب تا منم یه دوش بگیرم .
    مانی اخمشو توهم کردو گفت: خواب نه . من یکم جی تی ای بازی میکنم تو برو حموم.
    ساکم گوشه اتاق مانی بود . حوله و لباسامو برداشتم و رفتم تو حمام.
    وان بزرگ سفیدرو که وسط کاشی های مشکی زمین میدرخشید پر از اب
    گرم کردم .
    سینه هامو از اسارت بانداژ رها کردمو تن خستمو به گرمی اب سپردم .
    اونقدر خسته بودم که چشمام اروم بسته شد .
    نمیدونم چند ساعت اون تو بودم که با تکون های دستی چشمامو باز کردم .
    مانی رو دیدم که با مذی گری داره میخنده .
    تازه متوجه شدم که بی لباس جلوش تو وان نشستم . سریع برشگردونمو گفتم ااا مانی این چه کاریه . چرا در نزدی؟

    مانی همونطور که پشتش به من بود با خنده یواشکی گفت: در زدم اما نفهمیدی.
    در حالی که حولمو دورم میپیچیدم گفتم: خوب حالا چی کارم داشتی ؟
    با لحن بامزه ای گفت : به خدا من کاریت نداشتم نیمایی . بابا سیاوش کارت داره
    با شنیدن اسم بهداد هول کردم با عجله مانی رو از حموم بیرون کردمو گفتم بگو الان میام .

    دوباره بانداژ و بستمو این بار کت اسپرت سفید همراه جین ابی مو پوشیدم .
    بدون اینکه موهاموخشک کنم از اتاق خارج شدم . پشت سرم مانی اومد بیرون و گفت : نیمایی جیگر شدیا .
    از حرفش خندم گرفت . کلا حرفایی میزد که از سنش بزرگتر بود . دم اتاق بهداد رسیدم در زدم .
    اجازه وردو صادر شد .

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  15. #14
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    وقتی وارد شدم بهداد پشت پنجره بزرگ رو به ابگیر ایستاده بود .
    بلوز و شلوار سفید رنگ کتون پوشیده بود . نمیدونم چه اصراری داشت از این رنگ استفاده کنه ؟
    رنگ سفید باعث می شد ادم حس دلشادی و ارامش بکنه در واقع رنگ سفید نماد جوانی و تحرک بود اما هیچ کدوم از این حالتا توی سیاوش دیده نمیشد .
    اما نه یه خاصیت دیگه هم داشت که من فراموش کرده بودم اونم سرد و تو خالی بودنه این خیلی به شخصیت اون میومد .
    در حالی که شخصیت بزرگی به نظر میومد یه حس سرد و خالی بودن از زندگی تو ادم به وجود میاورد .
    لحظه ای به خودم اومدم دیدم خیره به من چشم دوخته بود .
    با شرمندگی سرمو پایین انداختمو سلام کردم : با لحن تمسخر امیزی گفت:
    _تموم شد؟
    خودمو زدم به نفهمی و گفتم: چی؟
    که این بار با لبخند کمرنگی گفت: ارزیابی من .
    حالا چی دست گیرت شد؟
    به چشمای قهو ای خوشحالتش نگاه کردمو گفتم: ببخشید قصد جسارت نداشتم.
    اما اون ول کم نبود میخواست بدونه دربارش چه فکری کردم .
    منم خجالت و گذاشتم کنار و از این فرصت استفاده کردم.
    _اقای بهداد چرا رنگ سفید و انتخاب کردین.
    چشماشو کمی تنگ کرد و گفت تو چی فکر میکنی؟
    چند قدم بهش نزدیک شدمو گفتم: بنظر من شما دارین شخصیت سرد و خالی از زندگیتونو پشت ارامش و نشاط رنگ سفید قایم میکنید .

    یکتای ابروشو مثل مانی داد بالا و گفت : افرین مثل اینکه روانشناسم هستید. دیگه چی از شخصیت من میدونی؟
    کنارش رو به ابگیر ایستادمو وگفتم:
    اینکه عاشق قدرت هستید و شخصیت جاه طلبی دارین .
    و البته جز خودتون به کسی اهمیت نمیدین حتی به پسرتون در واقع یک ادم کاملا خود خواه.
    همینطور عاشق هنر و فرهنگ یونان باستان . و در کل ادم هنر دوستی هستید .

    پوز خندی زد و گفت: اینم از تو اون کتابای روان شناسی رنگت یاد گرفتی؟
    با قاطعیت به چشماش خیره شدمو گفتم: نه ازشواهد عینی تو زندگیتون اینا رو فهمیدم.
    چشاش برقی زد و گفت: میشه بگی چه شواهدی؟
    به سمت باغ اشاره کردمو گفتم : از مجسمه "ارس"که معرف به خدای جنگ ویکی از سه رب النوع بزرگ در یونان باستان به شمار میرفته میشه فهمید عاشق قدرت و جاه طلبی هستید .
    ازمعماری خونه و همینطورسفالینه های قدیمی و تابلو های نقاشی معلومه هنر مردم یونان رو خیلی دوست دارید .
    با دیدن نگاه خیرش ساکت شدم که گفت: خوب و از کجا متوجه شدی جز به خودم به هیچ کس اهمیت نمیدم؟
    این بار حرف اقای محتشم به یادم اومد گفتم : از اونجا که از پسرتون که باید عزیزترین کستون تو این دنیا باشه غافل موندین .
    اینبار با کمی خشونت در صداش گفت: و از کجا میدونی غافل بودم؟
    منم با همون لحن گفتم : از اونجایی که حتی یه بار به مدرسش سر نزدین ببینین وضعیتش چطوره .
    چرا مرتب شما رو مدرسه میخوان . یا چرا مانی این کارای عجیب غریب و تو مدرسه انجام میده .
    شما کارتون و به احتیاجات روحی و روانی پسرتون ترجیح دادید .
    یه پسر اونم تو سن مانی که حتی مادریم بالا سرش نیست تا دست نوازش به سرش بکشه ....نیازهای شدید عاطفیشو کی باید بر طرف کنه؟ منه پرستار؟ یا شما که پدرشید؟

    حرفم که تموم شد تمام بدنم داشت از خشم میلرزید .
    بهداد و دیدم که بهت زده منو نگاه میکرد . وقتی دید دارم نگاش میکنم شروع کرد به دست زدن و گفت : براوو... پسر جون تو باید جای هنر وکالت میخوندی . یادم باشه اگه به وکیل احتیاج پیدا کردم حتما خبرت کنم. و بعد یهو از کوره در رفت و گفت: تو از زندگی من چی میدونی پسر .. از مانی .. یا مادرش ؟
    شب تا صبح سر این ساختمونا با بنا و عمله سرو کله زدم تا خودمو به اینجا رسوندم . سگ دو زدم تا وسایل رفاه و اسایش مانی رو فراهم کنم .
    اون وقت تو منو اینطور مواخذه میکنی؟
    سرمو انداختم پایین و گفتم : منو ببخشید . نمیخواستم ناراحتتون کنم .
    اما مانی بیشتر از اینکه به پول احتیاج داشته باشه به محبت پدرش محتاجه .
    شاید اگه مادرش بودکمی از این نیاز برطرف میشد اما حالا که اون نیست....
    بهداد دوباره پوزخندی زدو گفت : مادرش ؟ اون بود و نبودش یکی بود ...
    منتظر موندم حرفشو ادامه بده سخت تو فکر فرو رفته بود .
    خواستم از اون حال و هوا درش بیارم گفتم: راستی من از امروز تو خونه به مانی درس میدم .
    سرشو اورد بالا و گیجنکاهم کرد منم همه ماجرای مدرسه رو واسش تعریف کردم .
    وقتی حرفام تموم شد واسه اولین باراز سر قدر شناسی نگاهی بهم انداخت و گفت : ممنونم از زحمتی که کشیدی.
    گفتم: وظیفم بود .
    از روی مبل سفیدش بلند شد و به سمت بار توی اتاقش رفت , شیشه مشروبی برداشت و در لیوانای مخصوصش ریخت و به سمت من اورد و داد دستم .
    با اکراه از ش گرفتم .
    گیلاسشو زد به مال منو گفت: میخورم به سلامتی دوست جدیدم اقا نیما.
    یه نفش همه مشروب و سر کشید . نگاهی به من که هنوز گیلاس به دست روبروش ایستاده بودم انداخت و گفت چرا نمیری بالا؟
    سرمو انداختم پایین و گفتم من اهل مشروب نیستم . در واقع اعتقادی بهش ندارم .
    متعجب نگام میکرد یدفعه گفت یعنیتا حالا تو عمرت لب به مشروب نزدی؟
    تو چشاش که یکم خمار شده بود خیره شدمو گفتم: نه حتی یه بار .
    خندید و با دست چند بارمحکم به کمرم زد و گفت: بابا مومن .
    باخدا . نماز خون . به قیافه سه تیغت نمیخوره که اهل خدا و پیغمبر باشی .
    این بار من لبخندی زدمو گفتم : ظاهر من همیشه گول زن بوده.
    در حالی که دستشو دور شونه هام حلقه میکرد گفت : اره واقعا .
    اون روزی بود از نردبون افتادی تو بغلم شده بودی عین دخترا خیلی قیافت خنده دار شده بود نیما .
    از حرفش رنگ از روم پرید .
    که گفت: اها همینجوری رنگت پریده بود و زد زیر خنده .
    منم همراش خندیدمو گفتم :اره همه بهم میگن خیلی شبیه دخترام حتی بعضی کارام .
    خندش شدت گرفت و گفت: نکنه دوجنسه ای و خبر نداری .
    منم با همون لحن گفتم: شاید اقای بهداد .
    با دست صورتمو گرفت تو دستشو تو چشام نگاه کرد و گفت : بهداد نه سیاوش . از این به بعد بهم بگو سیاوش . باشه؟
    گفتم: اخه نمیشه شما بزرگترید باید احترام گذاشت.
    گفت: احترامو ولش کن تو الان دیگه دوست منی وکیلمی و پرستار بچمی .سکوت کردم .
    گفت: یه بار بگو تا عادت کنی ..بگو
    با کمی خجالت گفتم :چشم ... سیاوش
    با لبخندی گفت: افرین من سیاوش تو نیما
    بعد یدفعه با پشت دست صورتمو ناز کرد و گفت: چه صورت نرمی داری نیما انگار نه انگار که روش تیغ کشیده شده. چی کار میکنی این قدر نرمه؟
    خودمو بی تفاوت نشون دادمو گفتم : هیچ کار ...
    متعجب نگام کرد .
    با لبخند گفتم : اخه اصلا تیغی روش کشیده نشده . من از بچگی تا الان از نعمت ریش و سیبیل محروم بودم .
    با این حرفم بلند خندید و گفت : پس کوسه ای مثل بعضیا هان؟
    منم خندیدمو گفتم اره ....
    صدای تلفن همراهش خندمونو قطع کرد . من از جا بلند شدم و گفتم :من دیگه میرم پیش مانی .
    اونم موبایلشو برداشت و گفت : باشه تا بعد . و تلفنشو جواب داد .
    از در که خارج شدم نفس راحتی کشیدم وقتی دستشو کشید رو گونم داشتم از ترس میمردم .

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  16. #15
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    ساعت پنج و نیم عصر بود اسمون تقریبا تاریک شده بود .

    دستی به موهام که هنوز مرطوب بود کشیدمو به سمت اتاق مانی راه افتاد.
    صدای موزیک اعصاب خورد کن راک فضای راهرو رو پر کرده بود هرچی به اتاق مانی نزدیک تر میشدم صدا هم بلند تر میشد.

    شخصیت سیاوش گیجم کرده بود .نمیدونم بخاطر خوردن اون مشروب اینطور شنگول شده بود یا واقعا ادم شوخ طبعی بود .
    واقعا شخصیت پیچیده ای داشت. یدفعه عصبانی میشد تو اوج خشم یهو میخندید یا کلا رنگ عوض میکرد و تو قالب یه ادم شوخ ظاهر میشد .
    .
    کناراتاق مانی رسیده بودم که صدای موزیک قطع شد.
    تا در و باز کردم صدای ترسناکی اومد و همزمان قیافه وحشتناکی مثل جسد زیر خاک مونده با چشمای قرمز و دهن پر خون به چه بزرگی تو فضای تاریک اتاق به سمتم اومد . از ترس چسبیدم به دیوارو چشمامو بستم وشروع کردم به داد زدن و جیغ کشیدن . انچنان دادی میزدم که فکر کنم صدام تا هفت تا عمارت اونورترم رفت . یهو حس کردم دستای جسد دور گردن و بازومه و میخواد منو بکشه .
    جرات نداشتم چشامو باز کنم .همونطور با دستام میخواستم اونو از خودم دور کنم . اما فشار دستای اون زیاد تر میشد دیگه داشتم راست راستی گریه میکردم .
    یدفعه سیلی محکمی به صورتم خورد و پشت سرش اب یخی رو سرم خالی شد.
    اینبار از شوک صدام بند اومد و چشام تا اخرین حد گشاد شد .
    دیگه خبری از اون جسد نبود .
    بجاش چشای درشت و قهوه ای سیاوش بود که داشت منو با خنده نگاه میکرد . مانی هم کنارم بدون پیرهن با خطای قرمز و سیاهی که رو صورتش کشیده بود با چشمای به اشک نشسته داشت صورت منو خشک میکرد .
    با اکراه به اطراف نگاه کردمو با لکنت زبون گفتم: کوش؟ کجا رفت ؟
    سیاوش در حالی که کمکم میکرد از رو زمین بلند شم با خنده گفت:
    کشتمش . اونم با کنترل تلویزیون .و بلند شروع کرد به خندیدن .
    _اخه پسر تو که ابروی هرچی مرد بود بردی . اگه خودتو میدیدی عین دخترا بالا پایین میپریدی و جیغ میکشیدی و کم مونده بود گریه کنی.

    در حالی که هنوز حالم جا نیومده بود با شرمندگی گفتم: ببخشید ....
    دست خودم نبود بد جوری ترسیده بودم قیافه به اون وحشتناکی حتی تو فیلمم ندیده بودم.
    اینبار مانی جلو اومد و لیوان اب قند ی که ادوارد اورده بود به خوردم دادو گفت: نیمایی بخشش ....نمیدونستم با دیدن مرلین منسون میترسی .
    نگاش کردم گفتم : کی؟... یعنی میخوای بگی اینی که من دیدم ادم بود ؟
    مانی سریع دکمه ال سی دی بزرگ توی اتاقشو زد .
    باز همون صحنه تکرار شد . اما این بار تو روشنایی اتاق همه چیز طور دیگه ای بود .
    مردی که خودشو به این شکل وحشتناک درست کرده بود داشت رو سن با حرکات و داد هاای وحشیانه داشت به زبون خارجی میگفت :
    تو و من و شیطان می شویم 3 تا
    تو و من
    قاتلی زیبا تجاوزی خوشحال
    قاتلی زیبا تجاوزی کشنده خوشحال خوشحال خوشحال
    تو و من و شیطان می شویم 3 تا

    اطرافشم پر بود از قیافه های وحشتناک و عجیب غریب . که واسش غش و ضعف میکردن .
    وای یه مشت جوجه بدبخت و ول کرده بودن رو صحنه و این مرد داشت با وحشی گری رو اونا میپرید و له شون میکرد و داد میزد .
    با شعرای بی سو تهش تن ادمو میلرزون .
    با ناراحتی گفتم اینا دیگه کین ؟دیوونن؟
    شنیده بودم گروه هایی به اسم شیطان پرست رو کار اومدن اما باورم نمیشد . از دیدن اون صورتای وحشتناک خونی میخ کاری شده و زخم وزیلی چندشم شد.

    مانی با ابو تاب شروع کرد به تعریف از این مردک که خودشو کرده بود عین میت .
    _اره نیمایی اگه بدونی چه ادم با حالیه ...
    از حرف مانی سخت اشفته شدم . سیاوش نباید میزاشت مانی این چیزا رو ببینه.با ناراحتی گفتم مانی . یه لحظه میری بیرون؟ صدات میکنم.

    وقتی مانی رفت رو کردم به سیاوش و گفتم: چرا اجازه میدی مانی این مزخرفاتو گوش کنه و ببینه ؟
    سیاوش که هنوز شنگول بود گفت: مانی که از حرفاشون سر در نمیاره فقط از ریخت مرلینه خوشش میاد . همین.
    مقابلش ایستادمو گفتم : شما میدونی اصلا این ادم داره چی بلغور میکنه؟
    تو همین هین باز موبایل کوفتیش زنگ خورد و اون به علامت سکوت دستشو برد بالا و تلفنشو جواب داد .
    _سلام خسروی جان.... چطوری شما؟
    و بی اعتنا به من از اتاق خارج شد .
    نخیر امیدی به این سیاوش نبود .... اصلا توجهی به تربیت مانی نداشت.
    مانی اومد داخل و گفت حالا میتونم بیام تو؟
    لبخندی زدم وگفتم : البته گلم.
    بعد دستشو گرفتمو گفتم بیا بشین پیشم میخوام با هات حرف بزنم .

    مانی با شوق کنارم نشست .
    با لحن ارومی گفتم مانی این شو ها رو از کجا اوردی؟
    مانی خوشحال گفت: پسر همسایه بهم داده.... خوشت اومده؟ میخوای بازم ازش بگیرم؟
    نمیدونستم چطور حرفمو بهش بگم .
    _مانی تو میدونی که این ادم داره چی میگه؟
    مانی قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت زبونشون و که نه ولی حرکتاشون با حاله..
    _اما من میدونم چی دارن میگن.
    _وای راست میگی؟ میشه واسه منم بگی .
    _خوب بزار یه سوال دیگه ازت بپرسم بعد بهت میگم.
    خدا رو دوست داری یا شیطان.؟؟؟
    _مانی پقی زد زیر خنده معلومه نیمایی خدا رو.
    _خوب چرا شیطونو دوست نداری؟
    با چشمای ابی خوشکلش چپکی نگام کرد : خوب ضایعست چون بده ..بدجنسه ..ادما رو گول میزنه.
    _ خوب تو میدونی مرلین که اینقدر عشقشو میکنی یه شیطون پرسته؟ یعنی شیطون و دوست داره نه خدا رو؟
    با چشمایی که متعجب شده بود گفت: نه ..چرا شیطونو دوست داره مگه نمیدونه اون بده؟
    دستی به سرش کشیدمو گفتم : چرا خوبم میدونه . اما میدونی مانی جان این ادما میگن ما روحمونو به شیطون فروختیم در واقع بنده اون شدن.
    و هر کاری اون بگه انجام میدن .
    در واقع اینا یه نوع مریضی دارن به اسم خود ازاری ببین چطور بدنشونو با تیغ بریدن ..یا میخ تو سر و صورتشون فرو کردن .
    تو دوست داری مثل اونا از شیطون پیروی کنی وخودتو به این شکل و قیافه در بیاری و کارای بد انجام بدی؟
    چند دقیقه گذشت خیره بهاون ادمای عججیب غریب که عین کرم تو هم لول میخوردن نگاه کرد یهو بند شدو تلوزیون و خاموش کرد و
    دی وی دی و از دستگاه در اورد و با زور خواست بشکونه که اونو ازش گرفتم و گفتم نه مانی ببر بدش به همون پسر همسایتون ... بهش بگو دیگه از این چیزا خوشت نمیاد . باشه؟
    پرید تو بغلمو گفت : وای نیمایی اگه تو نبودی یهو شیطون از تو فیلمه میومد روح منم میبرد .
    خندیدمو گفتم : غلط کرده ..خودم میکشمش .
    این بار مانی با قهقهه خندیدو گفت : اره ؟ از اون جیغ و دادات معلومه نیمایی.
    با اخم گفتم : اااا مانی؟
    لپمو محکم بوسید و گفت جون مانی ی ی.
    عاشق این شیرین زبونیش بودم ...
    اون شب ادوارد اتاق مجاور مانی رو اماده کرد تا واسه مدتی که پرستار مانی بودم اونجا بخوابم .

    2 نفر این پست را پسندیدند :



صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

بمال بمال

شلوارشو کشيدم پايين

نوک سینمو بخور

سینمو مکید

نوک سینمو گاز گرفت

سینمو گاز گرفت

شلوارمو کشيد پايين

بخورم سینتو

سينتو بخورم

سينه هامو بمال

نوک سینمو خورد

نوک سینتو بخورم

سینمو گاز بگیر

شلوارمو کشید پایین

بيا سينمو بخور

سينه هاتو بمالم

سينه هامو بخور

سینمو لمس کن

سینمو بمال

سینتو بخورم

رمان نیما

http:www.koooch.comthread2339-4.html

بمال سینمو

میخوام سینتو بخورم

بمالون سينه هامو

کاربران برچسب زده شده

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

خانواده کوچ فعالیت خود را از تاریـخ 06/10/1389 آغاز کرده است . از زمان تولد این مجموعه سعی شده تا محیطی صمیمی و دوستانه ایجاد شود تا در کنار این خصوصیت بارز سایت،کاربران به بحث و تبادل نظر درموضوعات مختلف بپردازند .

ارسال پیام به مدیر سایت
لینک های مفید
ابزار ها
بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
X بستن تبلیغات