مهمان گرامی به انجمن خانواده کوچ خوش امدید. لطفا برای دسترسی به تمام امکانات سایت اینجا کلیک کنید ثبت نام شما به سرعت انجام خواهد شد و شما میتوانید در جمع گرم خانواده کوچ فعالییت خود را اغاز کنید و از همه امکانات سایت که برای کاربران مهمان غیرفعال شده است استفاده کنید. منتظر حضور گرم شما در جمع بزرگ خانواده کوچ هستیم .
رمان نیما | نویسنده: یاسمن - صفحه 3
کاربری
کاربر گرامی به مجموعه تالارهای خانواده کوچ | koooch خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 52

موضوع: رمان نیما | نویسنده: یاسمن

  1. #1
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    رمان نیما | نویسنده: یاسمن



    جهت نمایش لینک ها باید عضو باشید برای ثبت نام کلیک کنید.

    نویسنده: یاسمن عزیز





    از یاسمن عزیز اجازه گرفتم رمانش رو براتون بزارم.
    رمانش خیلی بلند نیست، یه هیجانی تو نوشته هاش هست که دوست داری زود بخونیش. البته این نظر شخصی منه.



    خلاصه داستان: نیما دختر ی که خودشو به شکل یه پسر در میاره تا خرج خودشو تو این دنیای بیرحم در بیاره و دینشو به عموش که اونو بزرگ کرده ادا کنه و .....

    7 نفر این پست را پسندیدند :



  2.  

     

  3. #31
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    از وان اومد بیرون لباسامو پوشیدم و شدم همون نیمای گذشته ...از ویلا خارج شدم که دیدم مانی با سیاوش و فرنوش و شایان داره وسطی بازی میکنه ...
    با خنده دوییدم سمتشونو گفتم :ای بی معرفتا تنها تنها ... منم بازی ..
    مانی شوق زده دویید سمت منو گفت :جونمی نیمایی هم اومد ...نیمایی یار ماست ...
    فرنوش گفت اا قبول نیست شما سه تایین ...
    صدای بچه گونه ای گفت: منم بازی خاله جون
    به سمت صدا برگشتمو دیدم یه دختر مو فرفری خوشمزه همسنای مانی همراه زن ومرد تقریبا پنجاه ساله به سمتمون میومدن ..
    شایان گفت: به افتخار مامان و بابای گلم یه کف مرتب ...
    همگی دست زدیمو به اونا سلام کردیم ..
    شایان کپی مادرش بود وفرنوش مثل باباش ... خوب که به ما نزدیک شدند باهامون دست دادند ...
    مادر شایان گفت : واقعا نمیدونیم با چه زبونی ازتون تشکر کنیم ....ممنونیم که به بچه هامون کمک کردید ...
    سیاوش در حالی که هنوز دستای پدر شایان تو دستش بود گفت: اختیار دارید خانوم کاری نکردیم وظیفه بود ...
    پدر شایان گفت پس افتخار بدید ناهار در خدمتتون باشیم قراره من از اون جوجه کبابای معروفم درست کنم .. همراه ماهی قزل الا...
    سیاوش با خنده دست اونو فشرد و گفت زحمت نمیدیم...
    که این بار مادر شایان گفت: اختیار دارید شما رحمتید ...خوب تا شما بازی میکنید منو شهرام بیریم غذا رو اماده کنیم ...
    سیاوش سری خم کرد و گفت : پس شامم دعوت من وگرنه قبول نمیکنم ...
    پدر شایان با خنده دستشو اورد بالا و گفت :ما تسلیم حالا چرا میزنی...
    همگی از کار شهرام خان خندیدم ...اونا رفتند و دختر موفرفری موند پیش ما ...
    مانی داشت ازش میپرسید اسمت چیه که فرنوش صداشو صاف کرد و گفت: این موفرفری خوشکلو که میبینید بهارک شیطونک خالشه .... هفت سالشه ....اومده یه چند روزی پیش ما بمونه ...
    دستامو با شوق زدم بهمو گفتم خوب جمعمون جمع شد بیاین بریم وسطی که دلم واسش لک زده ...
    دوتا گروه شدیم شایان منو و بهارک و انتخاب کرد سیاوشم فرنوشو مانی رو ...
    قرار شد فرنوش و سیاوش توپ بندازن و ما وسط باشیم .. تو اون هوای افتابی کنار دریا رو ماسه های داغ واقعا این بازی می چسبید ...
    فرنوش با بدجنسی توپ و محکم زد زد به کمر شایان و اون رفت بیرون بهارکم که همون اول باخت .. حالا من مونده بودم....
    باید پنج تا ضربه رو رد میکردم تا دوباره یارام بیان وسط...
    هر دوشون سریع و محکم توی و پرت میکردند .. چهارتارو راحت رد کردم اما اخریشو فرنوش اونقدر محکم و سریع پرت کرد تو صورتم که دماغم پر خون شد ... یه لحظه منگ رو ماسه ها افتادم که شایان سریع دویید سمتمو دستشو گذاشت بالای بینیم .. ورو به فرنوش که از ترس دستشو رو دهنش گذاشته بود داد زد برو یخ بیار ...
    مانی و بهارک بالا سرم نگران نگام میکردن ..مانی هی میگفت : نیمایی دماغت داره خون میاد ...وایی نیمایی .... بابایی نیمایی خونی شده ..
    قبل ازاینکه فرنوش برسه سیاوش با یه بطری اب اوومد بالا سرم...
    بین ابروهاش گره سختی افتاده بود با کمک شایان منونیم خیز کرد ... اب بطری رو ریخت به سرمو و همزمان خونای بینیمو با دستاش پاک کرد و گفت :همیشه میخوای قهرمان بازی در بیاری .. اخه کی توپ و با صورتش میگره هان؟
    از حرفش لجم گرفت بی اختیار رو به شایان گفتم : میشه یه دستمال از توجیب شلوارم بیرون بیاری ...
    شایان با نگاهی به سیاوش گفت: البته ...و دست کرد تو جیب شلوارم دستمالمو بیرون اورد...
    دیدیم که چشمای سیاوش از خشم برقی زد... بطری روکه ابش تموم شده بود به سمت دریا پرت کرد و با خشم سرمو گرفت و به عقب کشید .و گفت :سرتو بگیر بالا خونش بند بیاد ....و دستمال و از دست شایان گرفت و محکم باهاش بینیمو فشار داد ...
    شایان اومد حرفی بزنه اما با دیدن قیافه سیاوش حرفشو خورد و به سمت فرنوش که یخ به دست به سمتمون میومد رفت ...
    سیاوش کیسه یخ رو از فرنوش گرفت و با تشکری اونا رو گذاشت رو پیشونی من و گفت بگیرش ...
    فرنوش ناراحت گفت: شرمنده اقا نیما فکر میکردم مثل قبل جاخالی میدید اما...
    با لبخندی گفتم: شما اونقدر ماشالله تند و فرز زدید که من نفهمیدم چی شد ...
    این با سیاوش گفت : خودتوناراحت نکن فرنوش جون بازی اشکنک داره سر شکستنک داره ...
    با این که حس بدی با حرف سیاوش بهم دست داد اما واسه اروم شدن فرنوش گفتم : اره دیگه بیخیال فدای سرتون ...
    فوقش اگه شکسته باشه با یه عمل زیبایی از روز اولشم قشگ ترش میکنیم .. با این حرفم همشون خندیدند ...
    کم کم خون بینیم بند اومد و ما دوباره مشغول بازی شدیم که
    تو همین موقع شهرام خان اومد و مارو صدا زد..
    _بچه ها بیاید که جوجه ها و ماهی ها دارن صداتون میکنن...
    به سمت ویلای سر سبز اونا رفتیم... تو حیاط پر گل ویلا میز غذا چیده شده بود مشخص بود که مادر شایان از اون زنای هنرمنده .. همه چیزو باسلیقه چیده بود گلدونی هم ازگلای باغ پر کرده سر میز گذاشته بود ...
    غذا تو محیط خیلی شاد صرف شد و قرار شد بعد از ناهار بریم قایق سواری ..

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  4.  

     

  5. #32
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    ساعت سه بود که به سمت اسکله رفتیم .همه جا پر بود از تبلیغ کنسرت گروه موسیقی محلی که تو قایق بزرگی وسط دریا برگزار میشد...
    با هر بدبختی بود سیاوش از بین جمعیت رد شد و رفت بلیط کنسرتو خرید ...
    وای موقع سوار شدن خنده دار بود دختر و پسر به هم تنه میزدند .. فحش میدادند جیغ میکشیدند یه اوضاعی بود ...
    اینبارم سیاوش و شایان زدن تو صف و سوار قایق شدند ..
    منو فرنوش مانی و بهارک و بلند کردیمو دادیم به به اونا .. مادر شایانم با زور شهرام خان وارد شد...
    مونده بود من و فرنوش که بین جمعیت داشتیم له میشدیم ...شایان از بالای قایق صدامون زد و گفت شما هم بیاین تا منوسیاوش بکشیمتون بالا ... فرنوش سرخوش دستشو داد به شایان و سیاوش اونا هم با همه قدرت کشیدنش بالا ... حالانوبت من بود اما اینبار سیاوش چیزی به شایان گفت که اون رفت عقب ...من موندم و سیاوش وقتی دستامو تو دستش گرفت یه حال عجیبی شدم شرمی همه وجودموگرفت ... خیلی راحت منو کشید بالا لحظه اخر اومد دستشو بزاره زیر بغلمو کامل منو بکشه داخل قایق که اگه این کارو میکرد قشنگ سینه هام میومد تو دستش یهو خودمو کشیدم عقب که نزدیک بود پرت بشم پایین که سیاوش این بار دست انداخت دور کمرمومنو کشید سمت خودش که هردو باهم پهن شدیم کف قایق از این صحنه همه زدند زیر خنده ...
    خلاصه رو صندلیا وسط قایق نشستیم هنوز کلی ادم پایین وایساده بودند و داد میزدند که ما هم میخوایم سوار شیم ... اما دیگه ظرفیت تکمیل بود و مجبور بودند تا سانس بعد صبر کنند ...
    تا کمی ازاسکله فاصله گرفتیم نوای تند موسیقی بندری همه رو شاد کرد ...
    خواننده که مرد قد کوتاه و کچلی بود از همه خواست همراه با موسیقی دست بزنندو شادی کنند ... درست مثل یه عروسی بود شهرام خان که قر تو کمرش خشک شده بود بعد از چند دقیقه وایساد وسط ما و شروع کرد بندری رقصیدن .فریده خانمم مادر شایان عین بندریا کل میکشید و سرخوش واسه شوهرش دست میزد ...
    شایان وفرنوشم به پدرشون ملحق شدند ... خواننده از دیدن اونا حسابی شارژ شده بود و با حال تر میخوند ... مانی و بهارکم بامزه خودشونو اون وسط تکون میدادند من که دیگه از خنده غش کرده بودم که فرنوش اومد دستمو گرفت و گفت یالا تو هم بیا یه تکونی به خودت بده ...
    شایانم از اون طرف سیاوشو میکشید وای اونجا شده بود سن رقص هر کی یه گوشه ای با خانوادش میرقصید ... از بس فرنوش منوکشید بالاخره بلند شدم ...یدفعه اهنگ کردی شد شهرام خان دست فریده خانمو گرفت اونم دست شایان .. شایانم دست .فرنوشم..اونم دست منوسیاوشم طرف دیگه من ومانی و بهارکم دوتایی بهم چسبیدن همه با هم شروع کردیم به کردی رقصیدن .. وای که چه حالی بهمون داد مدتها بود که همچین رقصی نکرده بودم ...چه خوشبخت به نظر میومدیم .. یه لحظه به شایان و فرنوش حسودیم شد که همچین پدر و مادر شادی داشتند...
    قایق که به اسکله نزدیک شد خواننده از حضار کلی تشکر کرد وخواست که دیگه حفظ ابرو کنیمو بشینیم تا حراست اونجا بهشون گیر نده ...
    از بس که رقصیده بودیم دیگه جون تو پاهامون نبود .. با خیال راحت رو صندلیامون نشستیم تا همه پیاده بشن بعد ما بریم پایین ...
    خیلی بهمون خوش گذشت .. اصلا فکر نمیکردم شهرام خان و فریده خانم اینقدر دل به نشاط باشن ...
    شبم سیاوش رفت گوشت کبابی گرفت و کنار ساحل بند و بساط کباب پهن کردیم ...
    شهرام خان یه شیشه شراب چند ساله که خودش انداخته بود اورد سر فره وگفت: با این کباب این شراب خوردن داره بخورید گارای وجودتون...
    همشون یکی دو پیکی زدند اما من فقط کباب خوردم که شهرام خان گفت:نیما جان قابل نمیدونی که نمیخوری؟
    گفتم : شرمنده... قصد جسارت نداشتم... امامن نمیخورم ... اهلش نیستم ...
    فرنوش با تعجب گفت: وا یعنی تا حالا لب به شراب و عرق نزدی؟
    سرمو انداختم پایین و گفتم : اگهراستشو بخواید نه .. علاقه ای ندارم ..
    فرنوش یکی ریخت وگفت:اینو باید از دست من بخوری اقانیما که خوردن داره ..باباجونم یه شرابایی میندازه که نگو نپرس اقا داداش پزشکم روش نظارت داره ...
    نتونستم دستشو رد کنم اونقدر التماس کرد که شایان گفت : حالا یکم بخور ببین چی هست خوشت اومد ...
    سیاوش گفت : عادت نداره یهو حالش بد میشه ولش کنین بچه ها ..
    نمیدونم چرا با این حرف سیاوش یهو دلم خواست بخورم استکانو از فرنوش گرفتمو گفتم میخورم سلامتی همتون و یه نفس دادم بالا ...وای که چه تلخ بود عین زهر مار ....
    چطور این زهر ماری رو اینا میخوردن وکلی عشق میکردن؟تمام گلوم داشت میسوخت همشون با این حرکت من یکی یه پیک دادند بالا ..
    دوباره یکی واسه من پر کردند ...
    چند دقیقه ای گذشت یه حال عجیبی بودم بیخودی خندم میگرفت ...
    سرم گیج میرفت تو حال خودم نبودم ...
    انگار بین زمین واسمون بودم ... شایان داشت واسمون گیتار میزد ... بقیه که از اونطرف اتیش داشت با چشمای خمار خوش حالتش منو نگاه میکرد ...
    چه رنگی داشت این چشما تو نور قرمز نارنجی اتیش عسلی شده بود ...گونه های برجسته اش از حرارت برنز شده بود اخکه دلم میخواست دستمو بکنم تو اون موهای لختش .....
    نمیدونم چی شد یهمو دلم اشوب شد حس کردم هر چی تو معدمه به سرعت داره از دهنم میریزه بیرون ...
    از جا بلند شدمو به سرعت دوییدم سمت دریا ...هرچی خورده بودم بالا اوردم ...
    چشام هیچ جا رو نمیدید فقط صدای دورگه شده سیاوش بود که میگفت : حقته...تا تو باشی لج بازی نکنی ...اخه تو که تا حالا نخورده بودی چرا زیاده روی کردی..؟
    و محکم با دستای مردونش بین دو کتفم میزد....
    چشام باز نمیشد به زور از جام بلند شدم اما همه چیزو دوتایی میدیدم...بین زمین واسمون معلق بودم ..صدای سیاوشو که از بقیه خدا حافظی میکرد و میشنیدم ... مانی متعجب اومد کنارمو دستمو گرفت و گفت: نیمایی چی شده حالت بده؟
    با بدبختی حواسمو جمع کردم و گفتم مانی امشب رو کمکت حساب میکنم ..منو ببر تو اتاقت و نزار بابا تیهو لباسمو در بیاره خودت این کارو کن ..نذار بابات بفهمه .......
    چند قدمی تلو تلو خوردم که مانی با دستای کوچیکش منونگه داشت ...
    یهو احساس کردم از زمین کنده شدم... اره سیاوش خودم بود که منوانداخته بود رو کولشو داشت میبرد ...
    چشمام دیگه بسته شد و چیزی نفهمیدم ....

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  6. #33
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    نور خورشید رو صورتم میتابید با سختی چشمامو باز کردم درد بدی تو سرم پیچید ...
    _کجا بودم ...چی به سرم اومده بود؟ .. لباسام عوض شده بود ...
    یادم افتاد به دیشب ......اخ که دستم پیش سیاوش روشده بود ... از جا به سرعت بلند شدم اطراف و نگاه کردم ..
    دیدم مانی اروم گوشه ای دیگه تخت خوابیده ... اروم صداش زدم
    _مانی ..مانی ... بلند شو ... کارت دارم ..مانی...
    چشاشو مالیدو بیدار شد و گفت:
    _نیمایی حالت خوب شد؟
    _ دیشب چی شد مانی؟ ... کی لباسمو عوض کرد ؟ بابات فهمید نه؟بد بخت شدم...
    _نه نیمایی جون منو دست کم گرفتی؟
    با این حرفش قلبم یه کمی اروم گرفت
    _بگو چی شد دیشب..؟
    _دیشب بابایی انداختت رو کولشو با هم اومدیم سمت ویلا .. وای حسابی خنده دار شده بودی ..میزدی تو سر بابام ..موهاشو میکشیدی...
    شعر میخوندی ...اخرشم روش استفراق کردی که حال بابا سیاوشو به هم زدی انداختت وسط اتاق منو سریع رفت لباسشو عوض کنه
    منم دوییدم در اتاق و قفل کردم .. بابا سیاوش که برگشت دید در قفله هر کاری کرد باز نکردم ..الکی بهش گفتم میخوای نیمایی رو بزنی که روت استفراق کرده .. منم در و باز نمیکنم ...
    گفت میخواد فقط لباستو عوض کنه ..منم گفتم ساکش اینجاست خودم بلدم لباستو عوض کنم ... خلاصه هر چی بابا سیاوش اصرار کرد در و باز کنم نکردم... تا الانم چند بار اومده پشت در و رفته ...
    با شیطونی زد زیر خنده محکم گرفتمش تو بغلمو لپای تپل وخوشمزشو بوسیدمو گفتم: قربون مانی باهوشم برم ..
    صدای در اومد .. سیاوش بود ..
    _مانی درو باز کن .. با نیما کار دارم ... نترس کتکش نمیزنم ..واسش شربت عسل اوردم .. درو باز کن..
    خودمو مرتب کردمو در و به روش باز کردم ...
    با شادی گفتم: سلام سیاوش خان صبح بخیر ..
    وقتی منو سرحال دید با کنایه گفت: ظهر شما هم بخیرنیما خان ...سرحال شدی..دیشب که خوب رو من بالا اوردی ...
    سرمو انداختم پایین و گفتم : ببخشید خوب دست خودم نبود ...
    لیوان شربتو داد دست منو گفت اینو بخور ...
    بعد اومد تو اتاق و گفت : ای مانی بلا حالا دیگه درو رو بابات میبندی هان ... و افتاد دنبال مانی که مثلا بگیره تنبیهش کنه ...
    مانی هم جیغ کشون از زیر دستش در میرفت ...
    پدر و پسر دور من میچرخیدند و جیغ و داد میکردند ..
    بالا خره سیاوش مانی رو گرفت و انداخت رو تخت اونقدر قلقلکش داد که مانی به غلط کردن افتاد...
    کمی که اروم شدند ..
    سیاوش رو به من گفت : وسایلتون و جمع کنید باید برگردیم ..
    مانی با اعتراض گفت: ااا بابا سیاوش هنوز چند روزم نشده .. تو رو خدا نریم...
    سیاوش دستی به موهای بلوند پسرش کشید و گفت ..منم دلم میخواد بیشتر بمونیم اما مادر بزرگت اومده.... تو که میدونی این یعنی چی؟
    مانی با چشمای گشاد شده گفت: وای بابایی حالا میخوای چیکار کنی؟
    اگه مادر بفهمه دق میکنه ...
    _تو نگران نباش پسرم یه فکری میکنم .. قراره فقط یه هفته اینجا باشه ...
    از حرفاشون سر در نیاوردم .. وقتی سیاوش رفت بیرون گفتم مانی جریان چیه؟
    مانی که مثل ادم بزرگا تو فکر رفته بود گفت : نیمایی مادر بزرگم داره از هلند میاد ... اون نمیدونه مامان بهنازم مرده ... اگه بفهمه سکته قلبی رو زده .. اخه میگن خیلی مامانمودوست داشته ...
    _یعنی این همه سال نفهمیده که مادرت مرده؟ مگه میشه؟نمیومده به شما سر بزنه؟ تلفن نمیزده؟
    _نه... یه بار اومد ایران .. اما ما گفتیم مامانم همراه خانوادش رفته مسافرت خارج ... هر بارم تلفن میزد کیوان یکی از خدمتکارا صدای زنونه در میاورد و با هاش حرف میزد ... ... نمیدنیم این بارو چی کارش کنیم ..
    یهو نگاه مانی موذی شد و اومد نزدیک من و یه چرخ دور من زد و دویید باباشو صدا زد ..
    _بابا سیاوش.. بابا.. بیا که پیداش کردم ...
    سیاوش در حالی که داشت به ما نزدیک میشد گفت:
    _چیه مانی ؟ چیو پیدا کردی؟
    مانی دست باباشو گرفت و کشید اورد کنار من و گفت : نیمایی میشه مامانم این جوری مادرم نمیفمه...
    با این حرف مانی وحشت زده گفتم : چی میگی مانی من با این ریخت و قیافه بشم مامان تو ؟
    سیاوش یکتای ابروشو داده بود بالا و خیره نگام میکرد... عین همونموقع که ازم خواست نقش عشقشو بازی کنم ... یه چرخ دورم زد ... یهو با یه دستش فکمو گرفت... صورتمو این برو اونبر کرد و گفت: اره فکر خوبیه ..
    ریش و سیبیل که نداری ...گونه هاتم برجسته است .. لباتم قلبه ایه ..
    بنظرم خدا تو خلقت تو اشتباه کرده تو با این همه ظرافت باید دختر میشدی نه پسر نیما ...
    با عصبانیت خودمو کشیدم عقب و گفتم :دوتاتون دیوونه شدین ..چطور میخواید یه پسر سبزه چشم عسلی رو به یه زن بلوند چشم ابی تبدیل کنید بعدش مادر بزرگت که خنگ نیست حتما میفهمه ...
    سیاوش با نگاه خیره ای گفت : مادرم بهنازو فقط شب عروسیم دید .. زیاد صورتشو یادش نیست .. فقط کافیه لنز ابی بزاری و یه کلاه گیس بلوند .. همین .. ابروهاتم که برداری احدی نمیفهمه که تو پسری باور کن ...
    خواستم از در اتاق بیرون برم که سیاوش گفت :بازم میخوای اخراج شی؟
    خواستم یه چیزی بگم که مانی دستامو گرفت واونقدر معصومانه نگام کرد که حرفم نیومد ...
    با عصبانیت گفتم : اره دیگه دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنید .. .
    یه بار باید نقش دوست پسرتو بازی کنم .. حالام که نقش زنتو ..حتما بعدم میگی نقش مادر بزرگتو بازی کنم هان؟
    سیاوش با لحن شوخی مثل اونموقع ها گفت: باور کن دیگه ازت چیزی نمیخوام ...فقط همین یه بار...کمکم کن ..
    اگه مادرم بفهمه حتما یه بلایی سرش میاد .. تو که دلت نمیخواد یه پیر زن اخر عمری دق مرگ بشه ...
    مردد گفتم : اما... اخه اگه مادرت فهمید چی؟
    مانی با شوق پرید تو بغلمو گفت: مگه منو بابایی مردیم که مادر بفهمه .. نمیزاریم بفهمه نیمایی ...

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  7. #34
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    وسایلمونو برداشتیمو در ویلا رو قفل کردیم... از خانواده شایان هم خدا حافظی کردیم و رفتیم .
    میخواستم سوار ماشین بشم که شایان کارتی داد دستموگفت : این شماره همراه و مطب منه اگه یه زمانی دچار مشکل شدی به من خبر بده .. فرنوشم اومد کنار شایان ورو به سیاوش گفت: نکنه ما رو فراموش کنیدا تهران اومدید حتما به ما سر بزنید ...
    سیاوش سری تکون داد و گفت حتما شما هم بیاید شیراز ادرسو دادم خدمت پدرتون...
    نزدیکای ده صبح بود که راه افتادیم .. سیاوش و مانی صدای اهنگ و بلند کرده بودند و همراش میخوندند.
    منم یکمی که گذشت خسته از فکرای الکی خودمو باز سپردم دست تقدیرموهمراه اونا شروع کردم به خوندن...

    مادر سیاوش فردا شب ساعت سه میرسید وقت تنگ بود .. سیاوش بدون توقف یه سره تا شیراز روند ...
    خسته و خورد نزدیکای نه صبح رسیدیم .مانی رو که خوابش برده بود از رو صندلی عقب بلند کردم ببرم تو اتاقش که چشماشو یو باز کرد و گفت:رسیدیم؟
    گفتم: اره خوشگلم رسیدیم..
    _ساعت چنده نیمایی؟
    _تقریبا نه و نیمه...
    از بغلم اومد پایین ورفت سمت سیاوش که داشت ساکا رو از ماشین میاورد بیرون و گفت: بابایی باید بریم واسه نیمایی لباس بخریم..
    سیاوش خندید و گفت : خودم میدونم اما بزار یکم خستگی بیرون کنم بعد میریم...
    همونطور که به سمت ساختمون میرفتیم یهو مانی ایستاد و گفت : وای بابایی ...
    سیاوش که از داد مانی ترسید برگشت و گفت: دیگه چیه مانی؟
    مانی چشمکی به من زد و گفت: بابایی نیمایی که سینه نداره مثل مامانی...
    با این حرف مانی از خجالت داشتم سرخ میشدم که سیاوش با حالت متفکری گفت: راست میگیا حالا چطور واسه این نیما سینه درست کنیم؟
    خودمو زدم به عصبانیت و گفتم: حتما الان میگید باید برم سینه بکارم نه؟ من یکی نیستم .. اصلا چرا نمیرید یه دختر واقعی بیارید ..چیزی که فراونه دختر...
    اینبار سیاوش با لحن جدی گفت : اره دختر فراونه اما تا من زنده ام هیچ دختری حق نداره پاشو تو این عمارت بزاره ..
    از حرفش تنم لرزید مات نگاش میکردم که با خنده گفت:
    غصه نخور یه دوست جراح دارم الان زنگ میزنم میگم واسمون یه جفت پروتز سینه از نوع اعلاش اماده کنه .. تا تو هستی احتیاجی دختر نداریم نیما جان؟
    شاد و خندون با مانی رفتن تو عمارت .. ادوارد دست به سینه بالای پله های ایستاده بود ..بهمون خیرمقدم گفت و کمک کرد وسایلمون و ببریم تو اتاق ...
    سیاوش ادوارد و صدا زد و گفت : همه مستخدما رو جمع کن باید یه چیزی بهشون بگم.
    چند دقیقه ای طول کشید تا همه جمع شدند ..
    سیاوش بالای پله های توی سالن پزیرایی ایستاد و گفت:
    مادرم بعد از سالها داره امشب از هلند میاد و تا یه هفته اینجا میمونه ..میدونید که از مرگ همسرم اطلاعی نداره .. واسه اینکه دچار شوک قلبی نشه تا زمانی که اینجاست قراره نیما نقش همسر خدا بیامرز منو بازی کنه ..حواستونو جمع کنید مبادا سوتی بدین که فقط اخراج جواب این اشتباه شماست...
    اگه سوالی نیست برید سر کاراتون
    کمی با هم پچ پچ کردند و بعد با تعظیمی به سر کاراشون برگشتند ..
    تمام مستخد تما به من نگاه میکردند .
    اره والا نگاه کردنم داشت نیشخندو گوشه لبای تک تکشون میدیدم.. از فکر اینکه قرار بود بهم بگن خانم... یا بهناز یه حالی سرم اومد ...
    از یه طرفم خوشحال بودم که بعد از مدتها قرار بودمثل یه زن باشم ...دیگه کم کم داشت فراموشم میشد یه دخترم...
    سیاوش خسته رو به ادوارد گفت زود صبحونه رو بیار که داریم ضعف میکنیم .
    بعد از خوردن صبحونه کمی سرحال تر شدیم ...
    رفتیم لباسامونو عوض کردیمو به قصد خرید از عمارت زدیم بیرون...

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  8. #35
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    یه قیافه خنده دار این پدر و پسر واسه من ساخته بودند که بیا و ببین ..
    سیاوش لباس تابستونه بلند گل درشتی که داشت داد به من که بپوشم بعدشم یه دستمال گردن ساتن که تقریبا شبیه روسری بود کردند سرم .. خودشون که از خنده مرده بودند ..
    قبل از اینکه به بریم خرید رفتیم در خونه دوست سیاوش تا پروتز های سینه رو ازش بگیریم دم درشون هر کاری سیاوش کرد نرفتم داخل چون حتما میخواستند لباسامو در بیارن و خودشون واسم سینه هرو وصل کنن .. خلاصه سیاوش رفت وقتی برگشت دیدیم سینه هاش برجسته شده وای که منو نیما از خنده مرده بودیم ..
    خودش اما صداشو زنونه کرده بودو میگفت: ااا وا رو اب بخندین ..
    چه مرگتونه مگه تا حالا سینه به این قشنگی ندیدن ؟
    مانی حمله کرد سمت سیاوش و سینه های مصنوعی رو گرفت تو دستش.. و با هیجان گفت .. وای بابایی چه نرمه...
    سیاوش زد پشت دست مانی و باز با همون لحن گفت: دست تو بکش پسره بی حیا سینه هامو له کردی واییی...
    یهو دکمه های پیرهنشو باز کرد وای اون پروتز های مصنوعی روی سینه پهن و پر موی سیاوش اونقدر مسخره و بود که از خنده اشک از چشمامون میومد ...
    با عشوه پروتز ها رو جدا کرد وداد دست منو گفت: بیا اینم سینه هات ...
    تو اتاق پرو میام واست وصلش میکنم ...
    اونا رو ازش گرفتم وگذاشتمش تو جعبه اش .عین سینه های واقعی میمونست .. خیالم راحت شد دیگه میتونستم یه مدتی سینه های بد بختمو از حصار بانداژ رها کنم ...
    به سمت مالی اباد رفتیم وارد پاساژ گاندی شدیم .
    وارد یه بوتیک شیک شدیم که مانتو های مدل دار خوشگلی تو ویترینش بود ..
    فروشنده تا سیاوشو با اون تیپ خفن و مارکدار دید از جاش بلند شدو شروع کرد به چاپلوسی..
    _سلام خیلی خوش اومدین .. بفرمایید بنده در خدمتم...
    سیاوش چند دست مانتو برداشت داد دست من که برم پرو کنم.
    تا وارد اتاق شدم سیاوش هل خورد تو اتاق و گفت بیا بیا واست پروتزارو بزارم ...جعبه رو ازش گرفتم و یهو هلش دادم بیرون وگفتم خودم بلدم سیاوش خان و در اتاق پرو و بستم ..
    سیاوش از بیرون گفت :بابا خودت تنهایی نمیتونی .. منم دکتر واسم گذاشت ...
    حسابی خندم گرفته بود اروم لباسامو بیرون اوردم لباس زیری که قبلنا میزدم همراه خودم اورده بودم سینه هامو ازبانداژ خلاص کردمو تو جای نرم وگرم اصلیش قرار دادم.... اخ که چه حس خوبی داشت بعد از مدتها میتونستم راحت اونا رو ازاد بزارم ..
    مانتو اول و که سرخابی باز بود و مدل خیلی جالبی داشت و پوشیدم خیلی بهم میومد .. اروم در اتاق پرو رو باز کردم سیاوش و مانی منتظر ایستاده بودن ... تا در و باز کردم نگاهشون رو سینه هام میخکوب شد ..
    سیاوش اروم اومد جلو وکنار گوشم گفت: نه بابا خبره ای چه خوب بستیش .. انگار رو تن تو بیشتر خودشو نشون میده اخه برجسته تر به نظر میرسه ...
    چشمکی زدمو گفتم: ما اینیم دیگه ...
    خواست با دستسینه هامو لمس کنه که سریع برگشتم تو اتاق پرو و مانتوی بعدی رو امتحان کردم ...
    دوباره همون تیپ مسخره رو زدمو اومدم بیرون .. چهار تا مانتو رو سیاوش خرید موقع حساب کردن یه لحظه متوجه نگاه خیره پسر فروشنده رو سینه هام شدم .. بدبخت تعجب کرده بود..
    اخه وقتی اومدیم مغازش صافه صاف بود بعد یهو گلوپی زده بود بیرون
    چند تا مغازه دیگه هم رفتیم یه چند تا لباس واسه تو خونه گرفتم که اکثرا استین بلند بودند به اصرار سیاوش دو تا تاپ یقه اسکی هم برداشتم ..
    کفش و کیفو ...خلاصه همه چیز خریدیم ...وای که تو عمرم این همه خرید نکرده بودم ...
    ظهر بود قرار شد واسه ناهار بریم رستوران گردون پارمین که همون نزدیکیا بود ..
    وارد سالن که شدیم گارسون اومد سمتمون و گفت از اینطرف خواهش میکنم ..
    ما رو به سمت میز و صندلی کنار پنجره هدایت کرد وصندلی رو واسه من کشید عقب و گفت: بفرمایید خانم ...
    همینکه رفت سیاوش و مانی ریز خندیدند ..
    سیاوش گفت : نیما انگار دختر بشی بیشتر به نفعته ...دیدی چطوری تحویلت گرفت ..
    دستمالی که رو میز بود وبرداشتم و با صدای واقعیم گفتم:ااا برو گمشو تو هم ...
    با شنیدن صدام سیاوش مات منو نگاه کرد و گفت:ای ول بابا تقلید صداتو برم .. منو بگو که تازه میخواستم یادت بدم چطور اون صدای کلفت خرکیتو نازک کنی...
    اینبار با عشوه گفتم: اااا صدای خودت خرکیه بیتربیت ...
    تو همین حین گارسون اومد و سیاوش سفارش غذا داد .. ربع ساعتی شد
    با شوخی و خنده شیشلیکی که اورده بودند و خوردیم ..
    چه خوب بود که باز سیاوش اینطور صمیمی و شوخ شده بود ...
    ولی هنوز رفتارقبلش برام عجیب بود ..
    بعد از ناهار منو بردند به ارایشگاه معرف "عروس لبنان"قرار شد کارم تموم شد به موبایل سیاوش زنگ بزنم .
    وارد اونجا شدم بوی تافت و رنگ همه جا رو پر کرده بود ..غل غله بود
    یکی موهاشو رنگ میکرد.. یکی کوتاه .. یکی لخت شده بود بدنشو موم مینداخت خلصه هرکی به بلایی سر خودش میاورد ..
    از منشی اونجا یه وقت گرفتم و نشستم ...
    باورم نمیشد اومده باشم اینجا ..
    چند ساعتی گذشت تا بالا خره نوبت من شد ...کلاه گیس و لنز رو دادم به ارایشگرو بهش گفتم چی کار کنه ...
    نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی به ایینه نگاه کردم دیگه نیما رو ندیدم به جاش یه دختر مو بلوند چشم ابی با ارایش ملیحه عروسکی بود ...
    همونطور مات مونده بودم که زن ارایشگر گفت : ماشالله چه تیکه ای شدی بپا امشب چشمت نکن...
    با لبخندی ازش تشکر کردم رفتم تو اتاق پرو لباسایی که خریده بودیمو پوشیدم...
    تو دلم گفتم واقعا بهناز خر بوده که سیاوشو ول کرده رفته با یکی دیگه ...
    زنگ زدم به سیاوش ...
    ربع ساعت نشده زنگ ارایشگاه زده شد ... منشی صدا م زد و گفت اومدن دنبالت ...
    یه حال عجیبی داشتم ... دلم شور میزد ... از پله ها رفتم پایین سیاوش پشت به در رو به مانی ایستاده بود و داشت یه چیزی میخورد ...
    مانی با دیدنم جیغی از شادی کشید و گفت : وایی نیمایی ..
    با این حرفش سیاوشم برگشت سمت من ....بستنی تو دستش افتاد رو زمین خیره و بهت زده منو نگاه میکرد ...
    نگاهش تا عمق وجودموسوزوند .. میدونستم الان داره به بهناز فکر میکنه
    یهو مانی زد به پهلوی سیاوش و گفت: بابایی چرا ماتت برده... ن
    یمایی خودمونه میبینی چه خوشگل شده...
    سیاوش خودشو جمع وجور کرد و گفت : اره میبینم ... خوب بیاید بریم خونه کلی کار داریم ...سوار شیم ...
    توی را ه دیگه از اون شوخیا خبری نبود بازم تو خودش فرورفته و سخت درگیر بود ...
    مانی اما هی به موهام دست میزد و شیطونی میکرد ...
    وقتی وارد ساختمون عمارت شدیم همه چیز رنگ و بوی تازه گرفته بود عکس سه نفره مانی و بهناز و سیاوش جای عکس قبلی رو گرفته بود ...
    وقتی عکس رو دیدم از خوشگلی بهناز دهنم باز موند ..
    سرشو رو شونه های سیاوش گذاشته بود ولبخند ملیحی به لب داشت ...
    حسادتی عجیب قلبمو فشرد.
    داشتم به سمت اتاقم میرفتم که سیاوش صدام زد و گفت : وسایلتو بیار تو اتاق خواب من .. از امشب اونجا میخوابی ..
    یه لحظه از فکر اینکه باید شب تو اتاق اون بخوابم وحشت زده شدم ..

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  9. #36
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    یه لحظه از فکر اینکه باید شب تو اتاق اون بخوابم وحشت زده شدم .
    گفتم : چرا؟
    بی انکه به من نگاهی بندازه گفت: زن و شوهری دیدی تو دوتا اتاق بخوابند .. ؟ مجبوری جلو مادرم همراه من بیای تو اتاق....اون که خوابید هر جا خواستی برو بخواب ...
    کمی خیالم راحت شد..

    چند ساعتی گذشت ..
    کم کم اماده شدم که همراه مانی و سیاوش به استقبال مادرش برم ... مانتوی خوشرنگ فیروزه ای رو همراه با جین ابی اسمونی پوشیدم .. شال حریر سفید و فیروزه ای رو موهای بلوندم با اون لنزای ابی از من کس دیگه ای ساخته بود ..
    توی راه هر سه ساکت بودیم که من گفتم: راستی سیاوش اسم مادرت چیه ؟میشه از بهناز واسم بگی؟ با مادرت چطور بود ؟
    سیاوش یه لحظه تو چشمای من خیره شد وگفت: اسم مادرم نسترنه ....رابطه اش با مادرم خوب بود ... .مادرم خیلی دوستش داشت .
    بیخیال قراره به مادر بگیم یه تصادف کردی ویه مدت تو کما بودی و حافظتو از دست دادی ... حالام داریم سعی میکنیم حافظتو برگردونیم ..
    خوب فکری کرده بودند ... این جوری از شر جواب سوالهای مادرش راحت میشدم ...
    توی فرودگاه مانی دستای منو گرفته بود و هر سه به سمت سالن انتظار میرفتیم ..
    پچ پچ مردمو میشنیدم که می گفتند : چه نازه .. وای ببین پسرشم مثل خودشه ... ووو
    از حرفاشون لذت میبردم .. تو دلم یه حال باحالی بود ..اما یهو یادم افتاد که اونا دارن از قیافه بهناز تعریف میکنند نه من ... کاش منم به همین زیبایی بودم شاید اون وقت ......
    با صدای مانی که گفت: اوناهاش مادره .. داره میاد ...همزمان بالا و پایین پرید و دستاشو تو هوا تکون داد ...
    رد نگاهشو گرفتم ... نسترن و دیدم زنی حدودا شصت ساله با موهای خیلی شیک و رنگ شده که روسری حریر بنفش اونا رو احاطه کرده بود .
    همراه با کت و دامن شیک با دمجونی رنگ که اندام موزونشو پوشونده بودو ارایش ملیحی که چهره اشو جونتر نشون میداد ... لبخند به لب به سمت ما می یومد ... باربری هم چمدونای بزرگشو دنبالش میاورد ...
    با ورم نمیشد مادرش اینقدر سر حال وسر زنده باشه ..
    از در عبور کرد با شوق منو تو بغلش گرفت و گفت: سلام عروسک من ...قربونت بشم عزیزم..... دلم وواست یه ذره شده بود ...
    منم گرم اونو در اغوش گشیدمو گفتم: سلام نسترن جون .. فداتون بشم .. دل منم واستون یه ذره شده بود .
    چه گرم و پر مهر بود اغوشش .. بوی مادرمو میداد .. بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد و گوله گوله اومد پایین ... خوب بود ریمل زد اب واسم زده بودند وگرنه تمام صورتم سیاه شده بود ...
    صدای سرفه مانی و سیاوش ما رو به خودمون اورد .
    مادرش سیاوشو تو بغل گرفت وهای های شروع کرد به گریه کردن ...و میگفت: سیاوشم ..عزیزه دل مادر .. دلم پوسید مادر تو اون غربت ....
    خوب که داغه دلشو خالی کرد مانی و گرفت تو اغوشش و اونقدر بوسید ش که مانی گفت: وای بسه دیگه مادرجون لپمو کندی...
    از این حرفش همه امون به خنده افتادیم ...
    سوار ماشین شدیم .. اومدم بشینم عقب که مادر سیاوش نذاشت وگفت : نه عزیزم راحت باش ...من میخوام یکم پیش این نوه گلم بشینم ...
    توی راه مادرش گفت سیاوش جان : میشه بریم تو شهر دور بزنیم؟ میدونم خسته این اما دلم میخواد ببینم تو این چند سالی که نبودم چطور شده؟
    سیاوش با لحن شوخی گفت: خیالت تخت هیچ جا عوض نشده مثل همون موقعه هاست .. بیاید امشب بریم راحت لالا کنیم فردا صبح دربست در اختیارتونم و شهر و با هم میگردیم بعدم ناهار میریم همونجایی که قبلا میرفتیم دیزی میخوریم...
    مادرش موافقت کرد و ما به سمت خونه به راه افتادیم...
    توی راه کلی با هم خوش و بش کردیم و خندیدیم تا به عمارت رسیدیم ...
    مادر سیاوش با شوق نفسشو از عطر بهار نارنج پر کرد و دادبیرون ...
    رو به من گفت: بهناز هیچ کجا مثل شیراز خودمون نمیشه دختر ... اونجا هزاران گل دارن اما بوی هیچ کدوم مثل بهار نارنج ما نمیشه ...
    لبخندی زدمو گفتم : واقعا ...منم عاشق بهار نارنجم مخصوصا شربتش...که یهو مادر سیاوش نگام کرد و گفت: وا تو که قبلا میگفتی به بهار و شربتش حساسیت داری ...
    وا رفتم .. اولین سوتی داده شد ... با من من گفتم : اره خوب داشتم اما ...
    مانی پرید وسط حرف مو گفت: بابا سیاوش بردش دکتر یه امپول به چه گندگی زدن به مامان بهناز که دیگه به هیچی حساسیت نداره ...
    نفس راحتی کشیدمو چشمکی به مانی زدم
    نسترن که از لحن مانی خندش گرفته بود لپ اونو کشید و گفت: ای قربون این شیرین زبونیت برم من ...
    رفتیم داخل ...احمد با بدبختی چمدونای بزرگ مادر سیاوشوبرد بالا تو اتاقی که قبلا من توش بودم .

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  10. #37
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    مانی روی مبل خوابش برده بود ..منم لنز توی چشمام بد جوری اذیتم میکرد ... احساس میکردم چشمام سرخ شده ... دلم میخواست زود تر از شر لنز و کلاه گیس خلاص شم ..
    اما نمیشد انگار مادر سیاوش قصد خوابیدن نداشت . میخواست همون موقع سوغاتی هایی که واسمون اورده بود بهمون بده ...سیاوش که انگار از قیافه من پی به موضوع برده بود ... دستشو انداخت رو شونه های مادرشو گفت: مامان جان ساعت 5 صبحه بهتره فردا که سرحال تریم کادوهاتونو بهمون بدین ...
    مادرش انگار تازه به خودش اومده باشه با حالت با مزه ای زد پشت دست خودشو گفت: اوا خدا مرگم بده ..از بس شوق زده شدم پاک یادم رفته ساعت چنده...
    و بعد نگاهی به صورت خسته من کرد و گفت: وای عروسک من چشمات چه قرمز شده عزیزم برو برو بگیر بخواب ببخش عزیزم ...
    با تعارفی گفتم: این چه حرفیه نسترن جون مگه من دلم میاد از کنارت جم بخورم ...بعد از این همه سال دارم دوباره میبینمتون ...
    مادر سیاوش که از حرف من خوشحال شده بود دست انداخت دور گردنمو گونه هامو غرق بوسه کرد و گفت: منم دلم نمیاد از کنارت تکون بخورم عزیزم ... اما پاشید برید که این سیاوش الان دل تو دلش نیست ...
    و بعد چشمکی حواله من کرد ..
    نا خوداگاه از این حرف .. گونه هام گرم شد و شرمی عجیب سر تا پامو گرفت ..که باز مادرش گفت: ای قربون این شرمت برم بعد از این همه سال هنوزم گونه هاش گل میندازه...
    سیاوش بلند شد و گونه های مادرشو بوسید وگفت: منم قربون مامان گلم بشم که این قدر فکر پسرشه .. تو که میدونی من شبا بدون بهناز خوابم نمیبره وگرنه میذاشتم پیشتون تا خود صبح بشینه و با هم حرف بزنیند ..
    مادرش لحن شوخی دست منو گرفت داد دست سیاوش و گفت : بیا اینم زنت دست خودت برید به سلامت ..
    با این حرف سیاوشم بی تعارف بلند شد و گفت : پس شب بخیر مامان جان .. خوابای خوب ببینید ...
    مامانش باز با خنده گفت: ای بچه پرو .. و رو کرد به منوچشمکی زد و گفت: بیا ببین اینم بچه... پسر بزرگ کن اخرش میشه مثل این ..
    سیاوش اخم کرد و گفت: ااا داشتیم مامان .. اصلا بیاید اول شما رو ببرم بخوابونم بعد ما میریم میخوابیم ... اومد دست کرد زیر بغل مامانشو بلندش کرد .. مامانش هی داد میزد نکن بچه .. ولم پسر باهات شوخی کردم .. ااا سیاوش مادر این چه کاری ؟
    اما فایده نداشت سیاوش مادرشو تا بالای پله ها رو دست بلند کرد و برد تو اتاق...
    منم پایین رو مبلا نشسته بودم به دوتاشون میخندیم ...
    چند دقیقه ای گذشت سیاوش از بالا اشاره کرد به من که برم پیشش...
    رفتم اروم در گوششم گفت : مادرم داره میخوابه .. تو هم بیا بریم تو اتاق این لنز منزا رو از چشات بیرون بیارم که حسابی سرخ شده...
    گفتم:بیخیال پسر خودم درش میارم تو برو بخواب ...منم میرم تو اتاق مانی هم یه دوش میگیرم همونجا هم میخوابم ...
    سیاوش گفت: اا مگه خل شدی اولین جایی که مادرم وقتی بیدار شد میره اتاق مانیه میخوای بیاد تو رو اونجا ببینه ..
    -خوب میگی چیکار کنم ..؟ اینجوری که نمیشه؟
    _هیچی مثل بچه ادم بیا تو اتاق خوابم اونجا دوش بگیر راحتم بخواب .. یه جوری میگی انگار نامحرمی ..
    نمیتونستم بیشتر از این اصرار کنم ممکن بود شک کنه ... با هم وارد اتاق خوابش شدیم ..

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  11. #38
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    وارد که شدیم اولین چیزی که خودنمایی میکرد جکوزی خیلی زیبا که به صورت یک چشم که مظهر قدرت در مصرباستان بود طراحی شده وزیر اون مثل یه اکواریوم ساخته شده و پر از ماهی های رنگارنگ و عجیب بود .
    جلور اون ال سی دی خیلی بزرگ همراه باندای خیلی شیک به دیوار نصب شده بود ....
    درخچه های تزیینی دوطرف تلویزیون گذاشته شده ونمایی خوبی به اونجا داده بود...
    شومینه خیلی شیک مدل یه فرشته گوشه دیگه ای از اتاق جا گرفته بود ...
    نقاشی مدل یونانی که سیاوش از من گرفته بود روی دست فرشته گذاشته شده بود که با دیدنش یه حس قشنگی بهم دست داد ..
    روبروی اونجا پنجره بزرگی بود که پرده های حریر نقره ای احاطش کرده بود .
    گوشه ی دیگه اتاق تخت بزرگ دونفره ای که پوشیده از ساتن و حریر نقره ای و سفید بود جلوه خاصی به اتاق بخشیده بود...
    ترکیب اتاق یکم غمگین بود ..چون از رنگهای سیاه وخاکستری و کمی سفید استفاده شده بود و در کاا حس تنهایی و غم به ادم می داد ..
    با صدای سیاوش که گفت: بیا این قطره رو بریزم تو چشمت و لنزتو در بیارم .. به خودم اومدم ...
    منونشوند جلوی یه مجسمه زیبا اینه بززگی رو نگه داشته بود .
    تا میز توالتشم هنری بود ..
    وقتی نشسیتم سیاوش اروم شروع کرد گیرای کلاه گیسو باز کرد و اونو از سرم برداشت ...و گفت: دوباره شدی اقا نیما ...
    ازش تشکر کردم خواست لنزامم در بیاره که نذاشتم وخودم روم اونا رو در اوردم .. اخ که چشمام داشت کور میشد از سوزش ... سریع قطره استریل و خالی کردم توش ..
    سرمو برگردوندم چشمامو باز کردم که دیدم سیاوش لخت و پتی جلو روم واستاده....
    سریع چشمامو بستم که دیدم اومد جلومو گفت: بیا اینم لباس خواب واسه تو بلند شو پروتزاتو بیرون بیارم ...
    اروم گوشه چشممو باز کردم ببینم هنوزم لخته که خدا رو شکر دیدم ربدوشام سفیدشو پوشیده ...
    لباسو ازش گرفتمو گفتم : ممنون حمام کجاست یه دوش بگیرم ...
    با دست اونطرف اتاق و نشون دادو گفت بیا بریم تو جکوزی ابش و تازه گرم کردم ...
    با خودم گفتم نه خیر انگار امشب میخواد یه جوری منو لخت کنه ...
    گفتم: نه باید حتما سرمو شامپو بزنم و خودمو بشورم ...
    با این حرفم حمامونشونم داد ..
    داخل شدم .. حمام و توالت یکی بود در واقع دور دوش حمام خیلی زیبا دیوار شیشه ای که تا گردن مشجر بود کشیده شده و گوشه دیگه توالت فرنگی گذاشته بود ..سرامیکای خوشرنگ سفید با گلهای ابی اونجا حس خوبی به ادم میداد ...
    لباسامو در اوردم و رفتم تو اتاقک شیشه ای اب گرم که به تن و بدنم میریخت خستگیمو از بین برد ... تو حال و هوای خودم بودم که یهو حس کردم در اصلی حمام باز شد ..نگاه کردم دیدم ای داد سیاوشه اومده بره دستشویی .. شلوارشو کشید پایین و نشست رو سنگ توالت فرنگی ...
    از ترس قلبم عین گنجشک میزد ... درسته دیوار شیشه ای بود اما حالت اندامو قشنگ نشون میداد .. سریع پشتمو بهش کردم تا سینه هامو نبینه اما دیر شده بود ...
    سیاوش گفت: هنوز که این پروتزا رو در نیاوردی؟اگه نمیتونی بیام واست بازش کنم...
    با من من گفتم : حالا تو چه اصراری داری میخوای بیای اینو باز کنی .. بذار حالا باشه ...شاید کارش داشته باشم ..
    یهو صدای خنده سیاوش بلند شد وگفت: نکه میخوای باهاش حال کنی ... و دوباره خندید ....
    وای خاک تو سرم چه حرفی زده بودم ... با عصبانیت گفتم: نخیر...فکرای الکی نکن ...فقط فکر کردم چیزی تا صبح نمونده اگه الان درش بیارم مجبورم دو سه ساعت دیگه دوباره ببندمش .. پس بهتره اصلا درش نیارم ...همین ...
    سیاوش هنوز داشت میخندید ...
    صدای عصبانی منوکه شنید خندشو اروم کرد وگفت: خوب بابا حالا چرا میزنی ... شوخی کردم ....اصلا درش نیار به من چه ...من واسه خودت گفتم...
    کمی ملایمتر گفتم : ممنون ..اما من زیاد از شوخی خوشم نمیاد همین ...مخصوصا در این موردا ...
    باز خندید بلند شد شلوارشو کشید با و گفت: بابا به شیر پاستو ریزه گفتی زهکیبرو که من جات واستادم ...بیخیال زود بیا بیرون بگیر بخواب که دیگه داره صبح میشه ...
    سری تکون دادمو گفتم : باشه تو برو بخواب منم اومدم...
    وقتی رفت نفس راحتی کشیدمو همونجا روزمین تکیه به دیوار شیشه ای نشستم ...
    چند دقیقه بعد باسی که بهم داده بود رو پوشیدم خیلی برام بزرگ بود ... اما خوب بود سینه هام زیاد مشخص نبود ...
    اومدم بیرون دیدم چراغا رو خاموش کرده و فقط اباژر کم نوری روشن گذاشته ...
    نمیدونستم چیکار باید بکنم ..کنارش رو تخت بخوابم رو صندلیای راحتی جلوی ال سی دی؟
    اروم بالشت و از کنارش برداشتم خواستم برم که صدایی گفت: داری کجا میری؟
    گفتم: دارم میرم رو کاناپه بخوابم ..
    نیم خیز شد و گفت :نیما این مسخره بازیا چیه در میاری؟ نکنه واقعا فکر کردی من هم جنس بازم ؟هان؟
    با تته پته گفتم: ااا نه باور کن اخه من شبا خیلی غلت میزنم و لگد میپرونم گفتم شاید بیدارت کنم و نزارم بخوابی همین ...
    با دلخوری گفت: نمیخواد به فکر من باشی بیا زود بگیر بخواب الان صبحه باید خسته و خورد بلند شیم...
    دوباره سرشو گذاشت رو بالشتشو پشت به من گرفت خوابید ...
    اهسته بالشتو گذاشتم سر جاشو خوابیدم کنارش....سردم بود تازه هم از حمام اومده بودم ...گوشه لحاف سیاوشو زدم بالا و خودمو زیرش جا دادم اونقدر گرم ونرم بود که نفهمیدم کی خوابم برد...

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  12. #39
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    احساس کردم صدایی تو گوشم تاپ تاپ میکنه .به سختی چشماموبازکردم دیدم ای وای به عادت همیشه که یه بالشت تو بغلم میگرفتم می خوابیدم دستمو حلقه کردم دور سیاوشو سرمو گذاشتم رو سینه اش پس این صدای قلب سیاوش بود که تاپ تاپ میکرد ..... اروم و عمیق خوابیده بود ...
    سریع خودمو عقب کشیدم...خاک تو سرم شده بود اگه سیاوش بیدار میشد و این صحنه رو میدید ... وای ... چه فکرا که نمیکرد ..
    دیگه خواب به چشمام نیومد ...
    بلند شدم لنز و کلاه گیسمو گذاشتم .بلوز و دامن شیک مشکی که سیاوش خریده بود پوشیدمو از اتاق زدم بیرون ...
    هوا روشن شده بود .. عقربه های ساعت دیواری بزرگ روی عدد 9 بود ...
    پس صبح شده بود و من بیخبر .. اروم به اتاق مانی رفتم دیدم تختش خالیه ...
    از پله ها رفتم پایین .. ادوارد و دیدم .. دست به کمر ایستاد و سلام داد . خیلی مهربون تراز قبل شده بود ..
    گقتم ادوارد مادر سیاوش بیدار شده؟
    _بله خانم ... تو تراس رو به باغ نشستند همراه مانی صبحونه میخورند ...
    خندم گرفته بود بهش گفتم :ادوارد وقتی خودمون تنهاییم همون اقا صدام کن این طوری یه حال بدی میشم ..
    باز خشک و رسمی گفت: نمیشه خانم ..اقا دستور دادند شما رو بهناز خانم خطاب کنیم ...
    حرف زدن با ادوارد بی فایده بود گفتم: باشه هر چی دوست داری صدام کن ...
    به سمت تراس رفتم ... از عمارت که خارج شدم نسیم خنک به صورتم خورد و بوی بهار نارنج نفسمو پر کرد ...عجب هوای بود ادم دلش میخواست بره تو باغ و شروع کنه به دوییدن ...
    _ سلام عروسکم ... بیدار شدی؟ بیا اینجا ...
    مانی هم شاد و خندون سوار دوچرخه گفت: سلام مامانی
    صدای مادر سیاوش بود که از اونسمت میومد .. نگاهشون کردمو دستی تکون دادم و رفتم سمتشون...

    _سلام بر مادر و پسر سحر خیزم ... کی بیدار شدید ؟
    مادر سیاوش در حالی که دستم میگرفت گفت: مانی از ساعت هشت بیداره ...منم که اصلا نخوابیدم ..
    _وا چرا نسترن جون؟
    _اخه مادر من یه مدتیه که دچار مرض بیخوابی شدم ... هر چی هم دکتر رفتم ...فایده نداشت فقط یه مشت دارو و قرص به خوردم دادند ...
    _علتشو نفهمیدند؟
    _نه مادر میگن بعضی ادما با بالا رفتن سنشون اینجوری میشن ..از شانس کج منم یکی از اونام ... نمیدونی دلم لک زده واسه یه خواب درست حسابی ...
    اخی قربونتون برم ..خیلی ناراحت شدم .. نمیدونم چی باید بگم ...
    _هیچی مادر بیا صبحونتو بخور سیاوش هنوز خوابه؟
    یدفعه صدای شاد سیاوش از پشت سرم گفت: نخیر بیدار بیداره...
    سلام بر مادر عزیزتر از جانم ... خوبید شما ... و گونه های مادرشو بوسید ... و نشست کنار مادرش روبه روی من ...
    مادرش با لبخندی ملیح گفت: میبینم که سر حال اومدی و کبکت خروس میخونه ... معلومه که بهناز خوب لالات کرده که از دنده راست بلند شدی...
    با خجالت گفتم : اا وا نسترن جون
    سیاوش اومد تو حرفمو رو به مادرش گفت: معلومه اگه یکی هم شبا شما رو جای بالشتش اشتباه میگرفتو کلی فشارتون میداد شما هم مثل من راحت میخوابیدی...
    با این حرف مادر سیاوش زد زیر خنده و گفت: نمیری پسر با این شوخیات...
    با شرم سرمو انداختم پایین و گفتم ااا سیاوش ...اینا چیه میگی ...یکی ندونه باور میکنه ...
    مادرش باز دست منو فشار داد و گفت: قربون اون شرمت برم میدونم داره شوخی میکنه ...
    سیاوشم خندید و گفت: شوخی چیه راست میگم ...
    پس دیشب فهمیده بود من گرفتمشو فشارش دادم .. وای ... حالا چه فکرب میکرد ... روم نمیشد تو چشمای اون نگاه کنم ..
    با شوخی و مسخره بازی های نیما و سیاوش صبحونه رو خوردیم .. قرار شد بریم اول حافظیه و بعدم یه گشت توی شهر بزنیم ...
    واسه ناهارم بریم رستوران سنتی یورد دیزی بخوریم ...
    سوار لامبرگینی سیاوش شدیم و به سمت حافظه رفتیم ... تو حافظیه پر بود از توریست و مسافرای نوروزی ...
    دست مانی تو دستم بود ...کنار حوظ ارزو ها ایستاده بودیم .. مانی اروم گفت : نیمایی سکه داری بهم بدی؟ میخوام ارزو کنم ...
    خندیدمو از تو کیفم چهار تا سکه پنجاه تومنی در اوردم یکیشو دادم به مانی و یکیشم خودم برداشتم ..اومدیم بندازیم تو حوضچه که مادر سیاوش اومد کنارمون وگفت: تنها تنها ؟ قبول نیست ...سیاوش تو هم بیا چهار تایی با هم ارزو کنیم وسکه بندازیم ...
    تو دلم غوغایی بود ... یه لحظه چشمای درشت و خمار سیاوش اومد تو نظرم ... خنده های شاد مانی ..مهربونی نسترن .. همیشه ارزوی یه خانواده شاد و داشتم ...
    تو یه لحظه چهار تایی سکه ها رو پرتاب کردیم تو حوضچه ...
    سکه منو سیاوش به طرز عجیبی به هم خورندودرست روی هم افتادند تو حوضچه ..... تو یه لحظه نگاهمون بهم گره خورد ...حس غریبی تو نگاه سیاوش بود .. حسی که تا حالا ندیده بودم ...
    صدای چند تا توریست که از اونجا رد میشدند و شنیدم که از مادر سیاوش میپرسیدند شما دارین چی کار میکنید؟
    اونم خیلی قشنگ و شمرده به انگلیسی واسشون توضیح داد که این حوضچه ارزوهاست .. هر کس یه سکه بر میداره ..ارزو میکنه و به نیت براورده شدن میندازه تو این حوض...
    با شنیدن این حرف توریستا از شگفتی دهنشون باز موند ... با شادی به مادر سیاوش گفتند که دوست دارند اونا هم امتحان کنند ..
    نسترن رو به من گفت: بهناز جون هنوزم سکه داری؟
    _نه شرمنده همین چهار تا بود ...
    سیاوش دست کرد تو جیبشو 5 تا سکه در اورد و گفت: بیا مامان .. من دارم ..
    توریستا 7 تا بودند اما فقط 5 تا سکه بود ..اون دوتایی که سکه نداشتند اینقدر ناراحت و پکر شدند ...
    نمیدونم چرا اما استینمو زدم بالا و دست کردم تو حوضچه .. سکه خودمو سیاوشو بیرون اوردمو دادم دست اون دوتا ..
    از شادی منو گرفتند تو بغل و صورتمو بوسیدند
    یهو سیاوش به فارسی گفت: هی چی کار میکنید ؟مگه خودتون ناموس ندارین... و اونا رو از من جدا کرد ومنو کشید کنار ...
    توریستا از بس شاد بودند توجهی نکردند و رفتند کنار حوضچه ..
    منو مادرش و مانی از خنده مردیم ... قیافه سیاوش خنده دار شده بود اصلا بهش نمیومد غیرتی بشه ...
    مادرش که اونو دید گفت: قبلا نا از این غیرتا به خرج نمیدادیا...بابا بدبختا نمیدونن که ما از این فرهنگا نداریم ...
    سیاوش اینبار صداشو مثل لاتا کلفت کرد و گفت: غلط کردند .. ... بی شرفای قرتی زود ادمو میگیرن هی ماچ بوس ماچ بوس...برین ننتونو ماچ کنین
    با این حرفش ما دیگه از خنده غش کرده بودیم ...
    توریستا با قیافه های جدی مثل موقعی که تو کلیسا دعا میخوندند ایستاده و چشماشونو بسته ودستاشونو تو هم گره زده بودند ... بعد با همون ژست سکه ها رو با شادی پرتاب کردند تو حوض و شروع کردند با سرخوشی خندیدند ..
    کلی تشکر کردند واز مون خواستند چندتا عکس باهاشون بندازیم ...
    کنار مقبره حافظ ایستادیمو متصدی اونجا ازمون عکس گرفت ...
    یه دختر چشم سبز بور اومد بغل سیاوش و دستشوانداخت رو شونه های اون منم واسه تلافی کار سیاوش دستای دختر و
    با احترام کنار زدمو گفتم : شرمنده حاج خانوم ما شوهرمونو با کسی تقسیم نمیکنم ...
    اخ که مادر سیاوشو هر کی اونجا بود با این حرف من زد زیر خنده ..
    فقط توریستای بدبخت هاج و واج ایستاده بودند و ما رو نگاه میکردند ...
    یکیش پرسید جریان چیه ؟
    که باز مادر سیاوش واسون توضیح داد که تو ایران کسی حق نداره همسر یا شوهر کسی رو بوس کنه یا بغل کنه ...
    با این حرف با تعجب به ما نگاه کردند و بهد شروع کردند به عذر خواهی ...
    بدبختا با خودشون میگفتند اینا دیگه کی هستند ...
    خلاصه فاتحه ای واسه حافظ عزیز خوندیمو تفعلی به دیوانش زدیم ..
    تا ساعتی اونجا بودیم.... بعد به سمت دروازه قران رفتیم که قبر خواجوی کرمانی تو کوه کنارش بود ...

    3 نفر این پست را پسندیدند :



  13. #40
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    به ستونهای مستحکم دروازه قران رسیدیم که بعد از این همه سال هنوزم پا برجا بود ...واقعا که اجداد ما چه اعتقادای قشنگی داشتند ..
    این دروازه رو ساخته بودند و قرانی بالای اون گذاشته بودند تا اتوبوسای پر مسافر که از زیرش رد میشند به سلامت به مقصد برسند ...
    ماشینو پارک کردیم و از کوه رفتیم بالا ... سیاوش دست مادرشو گرفته بود و از پله های تراشیده شده و مارپیچی که تا نزدیکای قبرخواجو کرمانی ادامه داشت بالا میبرد .. . من و مانی هم جلو تر از اونا مسابقه گذاشته بودیم که ببینیم کی زودتر میرسه بالا ...
    تو همین حین که داشتیم بالا میرفتیم تو پیچ پله ها محکم خوردم به نفری که داشت میومد پایین ... تعادلمو از دست دادمو از پشت سر پرت شدم پایین ...
    صدای جیغ مادر سیاوشو شنیدم که گفت : بگیرش سیاوش ...
    همون لحظه دستای قوی و مردونه سیاوش دور کمرم حلقه شد و منو تو اغوش گرم خودش گرفت اما پیشونیم محکم به سنگای تیز دیوار کوه خورد و شکافت ... از درد جیغی کشیدم و تو بغل سیاوش بی رمق افتادم و سرمو گرفتم تو دست ....گرمی خون و رو پوستم حس کردم ...
    صدای نگران مادر سیاوش به گوشم خورد ...
    بیا ببریمش بیمارستان مادر ... سرش بد جوری داره خون میاد ...
    مانی با نگرانی نگام میکرد و میگفت: مامانی ... بابا سیاوش یه کاری کن داره خون میاد ...
    پسری که خورده بود مرتب عذر خواهی میکرد و میخواست که ببخشیمش ..
    سیاوش عصبانی گفت: مگه بچه شدی این چه کاری بود کردی؟ با چهره اخم الود رو پله ها نشست ومنو تو بغل گرفت و با دستمالی اروم خون پیشونیمو پاک کرد ...
    بد جوری درد میکرد ...
    دختری که کنار پسر ایستاده بود چسب زخمی از کیفش بیرون اورد و گفت: بفرمایید اینو بزارید رو زخمش به نظر زیاد عمیق نمیاد ...
    سیاوش زیر لب تشکری کرد و ازش گرفت .... اروم گذاشت رو زخمم که به نظرسطحی میومد ..چند دقیقه ای گذشت.
    کمی دردسرم کمتر شد اروم بلند شدم که مادر سیاوش گفت: کجا مادر بشین یه کم حالت جا بیاد .. بیا این اب خنکو بخور مانی اورده ...
    با تشکر ازش گرفتم و خوردم ... سعی کردم دردمو پنهون کنم با لبخندی گفتم : نگران نباشید حالم خوبه .. ..فقط یه زخم کوچیکه ...خوب بریم قله مونو فتح کنیم ...
    با این حرف من پسر و دختر کمی خیالشون راحت شدو باز عذر خواهی کردند ..منم گفتم تقصیر اونا نبوده و من خودم بی احتیاطی کردم ... دختر دست منو به گرمی فشرد وهمراه پسر رفتند پایین ...
    خواستم قدمی بردارمو برم بالا که سرم گیج رفت و دستمو گرفتم به دیواره کوه...
    سیاوش زیر بغلمو گرفت و گفت بریم پایین ...
    با اعتراض خودمو کنار کشیدمو گفتم: نه تا اینجا اومدیم فقط چند تا پله دیگه مونده ... میریم بالا یه کم میشینیم بعد برمیگردیم ..
    مادر سیاوشم گفت : اره سیاوش جون .. حالا که تا اینجا اومدیم به بهناز کمک کن بقیه اشم بریم ..
    سیاوش کلافه گفت: از دست شما زنا ...
    مانی رو صدا زدم تا بیاد دستمو بگیره که سیاوش دست انداخت دور کمرمو منو به سمت بالا هدایت کرد ...
    گرمی دستاش حتی از رو لباسم بدنمو به اتیش میکشید ...
    بالا رسیدیم سر گیجم خوب شده بود .. خودمو از حصار دست سیاوش رها کردمو به سمت تختی که مادر و مانی نشسته بودند رفتم ...
    سفارش قلیون و چای و بستنی دادیم ...
    از اونجایی که نشسته بودیم تمام شهر زیر پاهامون معلوم بود ...
    مادر سیاوش با حسرتی گفت .:ببین تو این چند سالی که نبودم چه بزرگ شده این شیراز ...
    سیاوش حرف مادرشو تایید کرد وگفت: اره هم شهر بزرگ شده هم فاصله بین قلبای مردمش ...
    با این حرف سیاوش یاد عموم افتادم ... معلوم نبود حالا دارن چی کار میکنند ... بد جوری دلمو شکوند .. این همه سال منو بزرگ کرد اما این اخری همه چیزو به هم ریخت ... میدونستم که تقصیری نداره ... اما نباید حداقل ادرس جایی که کار میکردم میگرفت .. یا ازم میخواست هر از گاهی بهشون سر بزنم ؟
    دلم بد جوری گرفت .. دلم میخواست زار زار گریه کنم ...ازتخت بلند شدموگفتم من رفتم سر خاک خواجو...
    مانی هم از جا پرید و گفت منم میام مامانی ...
    لبخندی زدمو گفتم: بیا عزیز دلم با هم میریم .
    وقتی از تخت دور شدیم بی اختیار اشکام سرازیر شد ...
    مانی با نگرانی گفت : هنوز سرت درد میکنه نیمایی که داری گریه میکنی؟
    از معصومیت حرفش خندم گرفتو گفتم .. نه قلبم درد میکنه ...
    گفت: اخه چرا؟
    دستی رو موهاش کشیدمو گفتم : اخه دلم واسه پدر مادرم تنگ شده ...
    اونم گفت: مثل من .. منم دلم واسه مامان بهنازم تنگ شده ...
    اما نمیدونم چرا همیشه تو خوابام یا داره منو دعوا میکنه یا کتک میزنه ...
    _راستی مانی هنوزم کابوس میبینی؟
    _ اره ..اما خیلی کم شده .. هر وقت از خواب میپرم و چشمم به نقاشیت میفته باز اروم میشم میفهمم که همش خواب بوده ...
    دستمو حلقه کردم دور شونه اشو فشرموش به خودم ..
    _خوشحالم که تونستم حداقل یه کار کوچیک واست انجام بدم گلم ...
    به محل آرامگاه که در محوطه اي بدون سقف قرار داشت رسیدیم .
    وسط اون سنگ قبري كه بالاي آن محدب و داراي برآمدگي بود خودنمایی میکرد .. بالاي سنگ عبارت: كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام به خط ثلث نوشته شده بود ...
    در بالا و پايين قبر نيز دو ستون سنگي كوتاه قرارداشت كه طبق رسم آن زمان در بالا و پايين قبور عرفا و شعرا میساختند ...

    بر روي سنگ نبشته كنار آرامگاه با اين دو بيت شعر روبهرو شدم :
    آنكه هم اول است و هم آخر
    و آنكه هم باطن است و هم ظاهر
    برقع از صورت سخن بگشاد
    شمع معني به دست خواجو داد

    معنی این ابیات و فقط خودش میدونست و خدای خودش ...
    نشستیم... فاتحه ای واسش خوندم .
    صدای مانی رو شنیدم که گفت :نیمایی این قبر کیه؟ چیکاره بوده ؟
    معروفه؟
    گفتم : مگه تو قبلا اینجا نیومدی؟
    سرشو تکون دادو گفت: نه
    گفتم: اشکال نداره ..الان برات میگم این اقا کی بوده و چی کارست...
    بلند شدمو مثل خانوم معلما دستمو زدم به کمر وگفتم: اینجا قبر خلاقالمعاني كمالالدين ابوالعطاء محمود بنعلي بن محمود مرشد كرماني استخواجوکرمانی شاعر بزرگ بین زمان سعدی و حافظه.که مشهوره به خواجوی کرمانی
    ادم خیلی بزرگی بوده و البته معروف چون بعد از اینکه سعدی میمیره ..خواجو میاد به نحو تازه ای شعر میگه .. شعراشم به زبون ساده میگفته تا مردم قشنگ بفهمنش ...
    بعد م که خواجو میمیره حافظ سبک اونو دنبال میکنه و به تکامل میرسونه ...درواقع به نوعی الگوی حافظ بوده ..
    حالا فهمیدی این کیه..؟
    مانی سرشو خیلی با مزه تکون داد و گفت :بله خانم معلم ..
    لپشوبوسیدمو گفتم:ای خانم معلم قربون شیرین زبونیت بره ...
    صدای مادر سیاوش به گوشم خورد که گفت: خدا نکنه مادر جون ..ایشالله که سایه محبتت صد و بیست سال رو سر مانی و سیاوش بمونه ...
    لبخندی زدمو گفتم: همچنین ایشالله سایه شما هم هزار سال رو سر ما بمونه ...
    سیاوش با لحن شوخی گفت: اینارو بابا مادر شوهری گفتن ..عروسی گفتن ..یکم دعوا کنید .... ابروی هر چی مادرشوهر و عروسه بردین ...
    با این حرفش باز خندمون گرفت که مادرش گفت: بهناز واسه من حکم دختر داره نه عروس ...
    منم گفتم: البته که شما حکم مادر منو دارید ..
    سیاوش باز با همون لحن گفت: خوبه ..بسه دیگه زیادی تعارف به هم تکه پاره نکنید ... بیاید بریم رستوران که دارم ضعف میکنم ...
    با خنده وشوخی از کوه اومدیم پایین و سوار ماشین شدیم و به سمت رستوران قشقایی یورد رفتیم ...

    2 نفر این پست را پسندیدند :



  14. #41
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    از خیابانی که دو طرفشو باغهای سر سبز احاطه کرده بودگذشتیمو وارد کوچه باغ" شکوفه سیب " شدیم ..
    واقعا که این اسم برازندش بود .. اخه دو طرف کوچه پر بود از باغهای بی حصار سیب که شکوفه های سفیدشون باز شده بود و اونجا رو تبدیل به مکان بسیار رویا یی کرده بود .. از زیر درختا نهر های اب رد میشد
    دلم میخواست پیاده شم و مدتی اونجا قدم بزنم که یهو دیدم سیاوش ماشینوگوشه ای پارک کرد و گفت: اینم از رستوران بپرید پایین ...
    مادرش که از زیبایی اونجا به وجد اومده بود گفت: وای کی این درختا رو کاشتن ؟ قبلا اینجا اینجوری نبود ...
    پیاده شدیم ... نسیم خنکی از لا به لای شکوفه ها رد میشد و عطر اونا رو توهوا پراکنده میکرد ...
    از جاده خاکی و نمناک بین درختا عبور کردیم و رسیدیم به چادرهای بزرگ عشایری ...
    مردی که لباس محلی به تن داشت به ما خوش امد گفت و ما رو به سمت تختی درون چادر راهنمایی کرد ..
    چه جای جالبی بود ..
    وارد که میشدی ابنمای بزرگی به شکل" دولچه" ساخته شده بود که اب از سر اون درون حوضچه ای میریخت و بعد از راه جوی های باریکی به زیر تختهایی که اطراف چادر گذاشته شده بود میرفت ...
    گوشه ای از چادر زنی با لباس محلی نشسته بود و نون میپخت و ادمو به هوس خوردن مینداخت .
    گروه موسیقی هم رو سن وسط چادر بساطشونو پهن کرده و اماده نواختن شده بودند ...
    اولین مشتری بودیم ... روی تخت روبروی سن نشستیم ... زنی با لباس سبز روشن به سمت ما اومد و خوش امد گفت ومنو غذا رو داد دست سیاوش ...
    سیاوش بدون نگاه کردن به منو درخواست چهار تا دیزی سنگی رو داد ...
    گرم صحبت بودیم که مادر سیاوش گفت: بهناز یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟
    با اکراه لبخندی زدمو گفتم : نه بگید نسرین جون...
    گفت: چرا اینقدر صورتت سبزه شده قبلا سفید بودی عین برف ... بینیتم کمی تغییر کرده سر بالا شده... چیکار کردی با خودت ؟
    مونده بودم چی بگم که سیاوش گفت: مادر باید جریانی رو بهتون بگم ... نمیخواستیم شما رو ناراحت کنیم..اما چون خودتو پرسیدید میگم...
    راستش بهناز سال قبل تصادف شدیدی کرد و باعث شد کل صورتش و بیشتر حافظشو از دست بده کلی جراح پلاستیک رو صورتش کار کرد اما مثل قبلش نشد که نشد ...
    مادر سیاوش با ظاهری نگران منو نگاه کرد و گفت: خدا مرگم بده راست میگه سیاوش .. پس چرا چیزی به من نگفتی مادر ... فدات شم ...
    گفتم: اخه نمیخواستیم شما رو نگران کنیم .. حالا هم که خدا رو شکر سالم و سلامتم ...
    دوباره سیاوش گفت: چند هفته قبلم من ازش خواستم بره خودشو برنز کنه .. اخه الان مده .. واسه همین این شکلی شده...
    مادر سیاوش گوش اونو گرفت و گفت: تو غلط کردی .. چطور دلت اومد پوست سفیدشو اینطوری سبزه کنی ..هان ...ای بی سلیقه ...
    سیاوش گفت: غلط کردم مامان ...ببخش .. دیگه نمگم بره برنز کنه...حالا گوشمو ول کن..ایی دردم میگیره مامان ...ول کن دیگه ...
    همگی به خنده افتادیم .. مادرش اروم گوش اونو ول کرد و گفت: افرین حالا شدی یه پسر خوب...
    گروه موسیقی اهنگ ملایمی از ویگن رو نواخت ...
    عجب صدایی داشت خواننده انگار خود مرحوم ویگن داشت واسمون اجرا میکرد ...
    همگی با صداش به عالم دیگه ای رفتیم ...
    توی چشمای مادر سیاوش پر اشک بود انگار اصلا اینجا نبود ... تو رویای خودش غرق شده بود ...
    اهنگ که تموم شد بی اختیار اهی کشید و گفت : خدابیامرز ارسلا ن خان عاشق ویگن بود .. یه گرامافون بودو یه صفحه از اهنگای ویگن ...
    مخصوصا این اهنگ و خیلی دوست میداشت ... همیشه همراش زمزمه میکرد و میگفت: نسترن بانو ... صدای من قشنگ تره یا ویگن ؟
    یهو اشکش سرازیر شد و دیگه نتونست جلو خودشو بگیره ...عذر خواهی کرد و بلند شد رفت سمت بیرون چادر ...
    بلند شدم برم دنبالش که سیاوش دستمو گرفت... و گفت: بزار تنها باشه ...
    مانی گفت: مادرجون گاهی اینجوری میشه اخه خیلی عاشق بابابزرگم بوده ......
    جالب بود نیما با اینکه زیاد مادر بزرگشو نمیدید اما قشنگ از احساسات و علایق اون باخبر بود ....
    سیاوش پیش خواننده رفت و از اون خواست تا مادرش وارد شد واسش اهنگ نسترن رو بزنن تا اون بخونه ... ...
    ربع ساعتی گذشت ...
    مادر سیاوش با چهره ای که سعی داشت غم رو در خودش پنهون کنه وارد شد ... گروه با اشاره سیاوش شروع به نواختن اهنگ نسترن کرد ...
    سیاوش روی سن رفت و بلند گو به دست رو به مادرش خوند ...
    نسترن با تو دل من ..
    توی گلخونه یاره
    وقتی نیستی تک و تنها ..
    لحظه ها رو میشماره..........
    لبهای مادر سیاوش رو لبخندی شاد پر کرد ... به سمت ما اومد و کنارمون نشست ... و با عشق نظاره گر پسرش شد ...
    تا حالا خوندن سیاوش و ندیده بودم ... صداش اونقدر گرم و گیرا بود که بی اختیار محو تماشاش میشدی ...وقتی سرشو پایین میاورد طره ای از موهای لخت مشکیش رو پیشونی برنزش میرخت و چهرشو جذابتر میکرد ...
    اهنگ که تموم شد همگی شروع به کف زدن کردیم .... سیاوشم واسه مسخره تا زانو خم میشد و دستشو میبرد بالا ... خیلی خنده دار بود ...
    همین موقع دیزی ها اما جلومون گذاشته شد ...
    سیاوش اتیناشو بالا زد وگوشت کوب و برداشت و گفت : خوب میریم که داشته باشیم گوشت زنون ...
    وشروع کرد محکم گوشتا رو کوبیدن...ما هم عین اون مشغول شدیم ...
    واسه مانی مثل یه بازی میمونست ... من و مادر سیاوش ارووم و با عشوه داشتیم گوشتا مونو میکوبیدیم که سیاوش گفت: اااا این چه طرز کوبیدنه .. محکم بزنین با این زدنا تا فردا باید بکوبید ..و بعد به خودش اشاره کرد و گفت: اینجوری ببینید ...
    تا ساعتای هفت شب اونجا بودیم ...
    ناهار خوردیم ..چای و قلیونم کشیدیم ...کلی هم با مانی بازی کردیم و بعد خسته و خورد راهی خونه شدیم ...
    سیاوش رفت توا تاقش تا به شریکش زنگ بزنه .. ما هم تو سالن نشسته بودیم که مادر سیاوش گفت: مانی بیا بریم اتاقتونشونم بده .. اینقدر ازش تعریف کردی که دلمو بردی ...
    بلند شدیم رفتیم تو اتاق نیما .. قبل از اینکه وارد بشیم مانی رو به من گفت: مامانی چشمای مادرو بگیر و بیاید تو اتاق ...
    خودش جلو تر دویید و رفت تو اتاقش ...
    منم به گفته اش احترام گذاشتمو دستاموگذاشتم رو چشمای مادر سیاوش . وارد اتاق شدیم ...
    مانی چراغ و خاموش کرده بود و چراغای رنگی روی نقاشی رو باز ..
    با اشاره اشدستامو برداشتم ...
    قیافه بهت زده مادر سیاوش باعث خوشحالیم شد .. متعجب به سمت ساحل شنی دریا که مانی و سیاوش داشتند توش بازی میکردد رفتو اروم دستشو کشید رو صورت اونا وگفت: خدای من چه واقعیه...
    مانی با زست خاصی گفت: دستکار مامانیه ...
    مادر سیاوش این بار متحیر به من چشم دوخت و گفت: راست میگه بهناز ؟
    سرمو انداختم پایین و گفتم : اره ...
    تو همین لحظه مانی دویید رفت تو دستشوییو گفت: ای دلم ... چی بود این ابگوشته ...ااه ه ه
    مادر سیاوش اینبار به سمت چهره ماتی که از خودم کشیده بودم رفت و زمزمه کرد : پس قیافه اصلیت اینطوریه ...نیما ؟
    با این حرفش سنگ کوپ کردم ...با خودم گفتم یعنی درست شندیم ..اسم منو گفت...
    اخه از کجافهمیده بود ؟
    اینبار اومد نزدیکمو تو چشمام نگاه کرد و گفت : چرا رنگت پریددختر جون ...نترس کاریت ندارم ...
    با من من گفتم :آآآخه.. شش..ما ..ازکجا متوجه شدیدین؟
    با چشمای نگران گفت: درسته که من ازپسرم دورم ..اما یه لحظه هم ازش غافل نشدم ...
    مانی در حالی که شلوارشو بالا میکشید از دستشویی اومد بیرون و حرف مادر سیاوش نیمه موند و من تو خماری ...

    4 نفر این پست را پسندیدند :



  15. #42
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    مانی خندون گفت: مادر جون از اتاقم خوشت اومد ؟

    مادر سیاوش رو به مانی گفت: عاشق اینجا شدم .. کاش منم تو این ساحل کشیده بودی بهناز جون ... میشه؟
    با گیجی تمام گفتم: البته نسترن جون ..همین فردا تو رو هم به جمعمون اضافه میکنم...
    مادر سیاوش گفت: خوب پسر گلم برو دیگه بخواب تا ما هم بریم به کارمون برسیم...
    مانی معترض گفت: ااا تازه ساعت 9 ..سر شبه.. اجازه بدین یکم سونی بازی کنم...خواهش ...
    مادر سیاوش دستی رو سر مانی کشید و گفت: باشه ... پس شب بخیر ...منو مادرت تو اتاق بغلیم ... کاری داشتی صدا بزن بیداریم .. میخوایم تجدید خاطره کنیم ..
    واز اتاق خارج شد ...
    مانی با تردید نگام کرد .. اما من با لبخندی دل نا اروم کوچیکشو راحت کردمو پشت سر مادر سیاوش رفتم ...
    مغزم پر بود از فکرای جور واجور اخه از کجا فهمیده بود؟
    یهو با صدای اون به خودم اومدم که گفت: اره نیما جان .. داشتم بهت میگفتم ... با اینکه من سالهاست از سیاوش ومانی دورم اما از تک تک اتفاقاتی که تو این سالها افتاده خبر دارم ... میدونم که چطور پسرم داره سعی میکنه تو رو به جای اون بهناز نمک نشناس جا بزنه ...
    میدونم که بعد از اون خیانت چه به روز سیاوشم اومد .. .حتی یه بار سعی کرد خودشو بکشه ... اما نتونست این شد که به مشروب رو اورد ..پسری که من با اعتقاد بزرگش کردم ..حالا تبدیل شده به کسی که به هیچی جز پول وخودش اعتقاد نداره ...
    با ترید گفتم : اما شما از کجا این اطلاعاتو دارین ... ضمنا درست گفتین اسمم نیماست .. اما دختر نیستم ...
    نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: دکتر و که میشناسی اون تو تمام این سالها مواظب سیاوش و نیما بوده و از لحظه به لحظه اونا به من خبر میداده ...
    اون روزی که اومد تو رو معاینه کرد .. با خوشحالی به من زنگ زد و گفت: یکی پیدا شده که میتونه طلسم سیاوشو بشکونه و اونو تبدیل کنه به همونی که قبلا بود ...
    از شرم سرمو انداختم پایین و گفتم : ایشون لطف داشتند ...
    _نه عزیزم لطفی در کار نیست .. عین حقیقته ..راسته وقتی دکتر بهم گفت : تو یه دختری که با جسارت خودتو جای پسر جا زدی تا بتونی مستقل زندگی کنی ..فهمیدم دختر نترس و با جربزه ای هستی و البته دست تقدیرم نمیشه نادیده گرفت ... همه چیزو واسه پسر بودنت محیا کرده ... اولش با خودم میگفتم مگه میشه سیاوش متوجه نشده باشه که تو یه دختری ...؟
    اما حالا که عکس نقاشی شدتو دیدم بهش حق دادم ...

    شاید اگه منم جای سیاوش تو رو تواون تیپ پسرونه میدیدت هرگز نمیفهمیدم که دختری ...
    با نگرانی گفتم: حالا میخواید چی کار کنید؟ به سیاوش میگید؟
    با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت: نه عزیزم .. اول که تو نباید بزاری سیاوش بفهمه که من میدونم بهناز نیستی ... دوم اینکه مگه دیوونم که به سیاوش بگم ...بعد از این همه سال یکی پیدا شده که مانی و سیاوشو واسه خاطر خودشون میخواد نه مثل اون دختر نمک نشناس به خاطر پول ...
    بعدشم خودت که تا حالا فهمیدی چه قدر از زنا متنفره ... فعلا همینطوری به نقشت ادامه بده تا ببینیم چی میشه... میدونم که خیلی بهت سخت میگذره .. واسه همین بهت گفتم تا حداقل جلوی من راحت باشی....
    با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند .. پریدم تو بغلشو با شوق بوسیدمش ..
    _اخ که چقدر بوی مادرمو میدی نسترن جون ... اگه مادر منم زنده بود الان همسن شما بود ... خیلی دلم واش تنگه ..خیلی...
    اروم سرمو نوازش کرد و اجازه داد عقده چند سالمو تو اغوش گرمش خالی کنم ...
    _تو هم مثل دخترم میمونی .. ای کاش زودتر از اینها با سیاوش اشنا شده بود .. اون دختر زندگی همونو ازداغون کرد ...
    خیلی دلم میخواست بیشتر از بهناز بدونم گفتم: نسرین جون میشه از بهناز بگی .. چطور با سیاوش اشنا شد؟
    _هی دختر قصه اش طولانیه ... یه روز سیاوش میره خونه یکی از دوستش اتابک خان ... بهناز اونجا کلفت بود .. داشته زمینو میسابیده که یهو سیاوش که داشته از اونجا رد میشده لیز میخوره ومیافته تو بغل بهناز . .. نمیدونم چی میشه همونجا سیاوش با چشمای ابی بهناز جادو میشه ..خودت که عکسشو دیدی عزیزم ... صورتش عین پری بود اما سیرتش یه شیطون به تمام معنا بود ...
    من کلی با این ازدواج مخالفت کردم اما پدر سیاوش هزم خواست بزارم سیاوش خودش واسه اینده اش تصمیم بگیره ...
    این شد که اونا ازدواج کردن .. همون موقع هم قلب من بخاطر این تنشا دچار مشکل شد و مجبور شدم با اتابک خان بریم هلند پیش دخترم ...
    قلب من بهتر شد اما اتابک و همونجا از دست دادم ....از اونجایی که خیلی به هم وابسته بودیم منم طاقت نیاوردم و باز افتادم گوشه بیمارستان .. دخترمم جسد اتابک خانو فرستاد ایران تا تو مقبره خانوادگیشون خاک بشه .. من حتی نتونستم تو مراسم عشقم شرکت کنم ...
    اشک مجال بیشتر گفتنو به اون نداد ...
    سرشوتو بغل گرفتم و دل داریش دادم ...
    دوباره گفت: یک سال گذشت و من تو کما بودم ... یکی از همون شبا که تو بیمارستان... اتابک خان اومد به خوابم و گفت: نسترن بانو ...بلند شو.. چرا خوابیدی..... پسرت بهت احتیاج داره ... بلند شو ...
    اون شب از کما در اومدم یه هفته طول کشید تا کاملا خوب شدم ...دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ... تلفن زدم اما سیاوش مغرور تر از این حرفا بود که از مشکلش به من بگه ...
    به دکتر کیوان زنگ زدم : دیدم خوابم بی مورد نبوده ..بهناز همون شب میخواسته مانی رو بکشه ... دیگه نتونستم طاقت بیارم خواستم برگردم که دکترام بهم اجازه ندادند ...این شد که دکتر کیوان از همون موقع از حال و روز اونا بهم خبر میداد ... نمیدونی چه سخته بپه ات جلو چشمات پر پر بزنه و تو نتونی کمکش کنی....
    اخر سرم که خودت بهتر میدونی .. دختر دیوونه با یه دکتر فرار کرد ...
    به سیاوش گفته بود من فقط واسه پولت میخواستمت ... نه چیز دیگه...
    اشک تو چشمام جمع شده بود ...باورم نمیشد بهناز اینقدر پست باشه .. بهتر از سیاوش کیو میخواست .. ؟
    گفتم: هیچ خبری ازش ندارین؟
    _بگم نه دروغ گفتم... کلی پول به یه کاراگاه مخفی دادم تا رد اونا رو تو کاندا پیدا کرد ...ادرس خونشم دارم .. تا همین چند وقت پیش که بهم خبر داد اونا اومدن ایران ... منم واسه همین بلند شدم اومدم ایران از ترس اینکه مبادا دختر دیوونه یباد یه بلایی سر سیاوش و مانی بیاره ...
    باید حواسمونو جمع کنیم .. اصلا میخوام به سیاوش پیشنهاد بدم بریم شمال یه مدت اونجا بمونیم ...
    هموجا هم یواش یواش بهش میگم که من از موضوع بهناز خبر دارم تا تو هم اینقدر زجر نکشی ...
    گفتم: مرسی .. اما نگرانم کردین یعنی ممکنه بهناز دوباره این طرفا پیداش بشه؟
    حتما اخه هنریک بهم گفت: دو روز پیش اومده بوده بوده جلو عمارت و چند دقیقه ای اونجا مونده ...معلوم نیست چه نقشه ای کشیده .. باید هواسمون جمع باشه ...
    _حتما .. فردا به سیاوش بگید تا بریم ویلاتون تو شمال ...اینجوری بهتره ...
    _باشه عزیزم .. برو دیگه بگیر بخواب ...خسته شدی .. مواظب خودتم باش ..
    _منم همینجا پیشتون میخوابم ..
    _نه عزیزم امشبم تحمل کن .. فردا یه جوری به سیاوش میگم که میدونم تو پرستار مانی هستی ..نه بهناز ...از فردا راحت تو اتاق شخصی خودت میگیری میخوابی ...برو قربونت برو...
    گوشو بوسیدمواز اتاق خارج شدم و به سمت اتاق سیاوش رفتم ...
    اوه ساعت دو نیمه شب بود .. احساس رامش عجیبی سر تا پامو گرفته بود از فکر اینکه دیگه لازم نیست جلوی مادر سیاوش نقش بازی کنم کلی خوشحال بودم ...

    4 نفر این پست را پسندیدند :



  16. #43
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    در اتاق و باز کردم همه جا تاریک بود سیاوش با حالت غریبی روی روی صندلی کنارپنجره خوابیده بود .. نور مهتاب صورتشو نوازش میداد .. نمیدونم چرا اونجا خوابیده بود ... روی میز کنارش بطری خای مشروب همراه با نیم لیوانی که پر از ته سیگار شده بود قرار داشت ...
    با خودم گفتم :اونقدر مشروب خورده بود که از هوش رفته ...
    .تو اون نور کم جلوی ایینه ایستادم خودمو نگاه کردم دیگه اون موی بلوند و چشمای ابی برام قشنگ نبود ...
    خواستم کلاه گیسو بردارم که یهو دیدم سیاوش پشت سرم ایستاده با صدایی که مستی از اون میبارید گفت: ببالاخره اومدی... چطور جرات کردی بیای اینجا کثافت هرزه ...روت شد بیای بیشرف... باید همون موقع تو رو میکشتم ...
    به سمت من حمله کرد .. شکه شده بودم
    فقط یه لحظه دیدم که دستای سیاوش دور گردنمه و داره به شدت گلومو فشار میده ... و با داد میگه: جنده بی همه چیز میکشمت ... میدونستم یه روز دوباره برمیگردی ...هر چی تقلا میکردم خودمو از دستای قویش رها کنم فایده نداشت ... نفسم داشت بند میومد .. با بدبختی گفتم: مم..ن...نی...نیمام...سیا.وش .. ولم ..کن....
    اشک توی چشمای به خون نشسته اش جمع شده بود و با سرعت پهنای صورتشو خیس میکرد ...انگار دیوونه شده بود ... منو جای بهناز عوضی گرفته بود و داشت واقعاخفه ام میکرد ...
    _قسم خوردم که با همین دستام خفه ات کنم بهناز .. فکر کردی از هرزه گی هات خبر نداشتم ..
    میدونی چند بار تو رو با مردای دیگه دیدم ... تو بغلشون ... جیک توجیک ..دل میدادی و غلبه میگرفتی... کثافت ... اما هر بار گذشتم ... اینبار دیگه نه ... باید دنیا از هرزه هایی مثل تو پاک شه ...
    صورتم سیاه و کبود شده بود .
    دستمو با زور بردم سمت کلاه مویی و اونو از سرم برداشتم و باز گفتم : من نیمام ... نیما ... نیماااااااااااااااااااااا اا...
    با دیدن موهای تیره رنگم انگار تازه به هوش اومد ... دستاش از دور گردنم شل شد و کنارش افتاد ... مثل کسی که تو خواب حرف میزنه گفت: نیما ...
    نشستم رو زمین و نفس نفس زدم ... چیزی نمونده بود که برم اون دنیا ...
    خسته جلو روم نشست اروم با انگشتاش صورتمو نوازش کرد وبا چشمای اشک بارش گفت: نیما ..بگو توهم مثل بهناز نامردی نمیکنی .. بگو نارفیق نمیشی بگو...نیما .. من خیلی بدبختم .. بگو تنهام نمیذاری ...
    با دیدن اشکاش انگار قلبم صد تکه شد ... بی اختیار دست کردم تو موهاشو گفتم: نمیدونم بهناز چی به سرت اورده ..اما مطمئن باش سیاوش ... من مثل اون قلبتونمیشکونم ..من نارفیق نمیشم ...من نا مردی........
    گرمی لباش به جسم مرده ام جون دوباره ای داد .. بوسه هاش گرم و سوزنده بود ...منم با همه وجودم جواب بوسه هاشو میدادم ...
    یهو دست از بوسیدن کشید پیشونیشو چسبود به پیشونیم ...و چشماشو بست....
    _نیما ...ما داریم گناه میکنیم .. ما نباید .. من و تو ... اخه دوتا مرد نمیتونن ..نیما ...
    دلم میخواست تو اون لحظه داد بزنم : من یه دخترم نه پسر ....اشک تو چشمام جمع شد ... اگه اینو میگفتم شاید واسه همیشه از دستش میدادم ...
    نه من نمیخواستم باید تا ابد مال خودم میموند ... من نمیتونستم دیگه یه لحظه هم بدون اون بمونم ...
    هیچی نداشتم بهش بگم فقط اروم اشکام جاری گونه هام شدند ...با دیدن خیسی گونه هام با چشمای خیس و خمارش نگام کرد ... با سر انگشتاش اروم اونا روپاک کرد و دوباره لباشو رو لبام گذاشت و محکم بوسید .....
    با صدایی که از هیجان میلرزید گفت: میدونم گناهه..میدونم دوتا مرد نمیتونن عاشق هم بشن ..اما دوست دارم نیما ... اخرش جهنمه ..اما باز دوست دارم ... بزار مردم هر چی میخوان بگن ...من دوست دارم .. با همه وجودم .. نیما ... بیا فقط عاشق باشیم و از هیچی نترسیم...از هیچی .
    بی اختیار لبام از هم باز شد و گفتم: منم دوست دارم سیاوش ... منم تو رو میخوام و هیچی واسم مهم نیست ...چهره هر دومون خیس از اشک شده بود ...
    اون شب فقط من بودم و سیاوش و مهتاب که نظاره گر بوسه های گرمی بود که اون با عشق روی لبام مینشوند ...

    4 نفر این پست را پسندیدند :



  17. #44
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    اروم خوابیده بود اما من تا صبح بیدار بودم ..از فکر فردا و پس فردا و اینده وحشت داشتم...از خودم به خاطر دروغی که به سیاوش گفته بودم متنفر شدم...
    نزدیکای صبح سر سیاوشو از رو سینه ام برداشتم ..بلند شدم رفتم تو حمام ..سینه هامو با بانداژ تخت و صاف کردم .. پروتز ها رو برداشتم و گذاشتم رو پاتختی تا صبح که سیاوش بلند میشه جلو خودش پروتزا رو بردارم مثلا ببرم بزنم ...
    ساعت طرفای نه بود که بالاخره سیاوش چشمای خسته و خمارشو باز کرد ...سریع خودمو زدم به خواب ...
    احساس کردم با سر انگشتاش داره موهامو نوازش میکنه ...صدای گرم و عاشقانشو کنار گوشم شنیدم که گفت: تو هم دیشب همون خوابی رو دیدی که من دیدم؟
    همونطور که چشمام بسته بود اروم گفتم: خواب نبود یه رویا عجیب بود .. رویای عاشقانه ...
    با انگشتاش رو گونه ام کشید و اروم صورتمو سمت خودش برگردوند ...
    هنوز چشمامو باز نکرده بودم که گرمی لباشو رو لبم حس کردم...
    چه نرم وعاشقانه میبوسید یه لحظه از فکر اینکه بهنازم همینجوری میبوسیده احساس حسادت همه وجودمو گرفت ...اروم خودمو کنار کشیدمو گفتم: فکر کنم بقیه بیدار شدند ... بهتره زودتر بریم پایین ..
    خودم زودتر بلند شدم و پروتزا رو برداشتم ..رفتم سمت حمام ...
    تو حین رفتم دیدم دنبالم اومد و پروتزا رو ازم گرفت و گفت: دیگه دلم نمیخوام خودتو شکل بهناز کنی ..همین الان میرم به مادرم میگم که تو بهناز نیستی ...
    با این حرف رفت تو دستشویی و ابی به دست و صورتش زد ...خواست بره بیرون که گفتم: زحمت نکش مادرت میدونه که من بهناز نیستم...
    با این حرف به سرعت به سمت برگشت و گفت: چی گفتی؟ میدونه ؟ از کجا ؟ چطوری؟
    خودمو زدم به اون راهو گفتم: نمیدونم از کجا ولی دیشب تو اتاق مانی بودیم ..عکس ماتی که از خودم کشیده بودمو دید و یهو گفت: پس قیافه اصلیت اینطوریه نیما خان ...
    اون میدونست من پرستار مانی هستم ...تازه قرار بود خودش بیاد بهت بگه تتا دیگه من تو عذاب نباشم ...
    نشت رو صندلی و دستشو کرد تو موهاش ..نمیدونم ناراحت بود یا خوشحال ....
    نفس عمیقی کشید و خوشحال اومد سمت منو دست انداخت دور گردنم و گفت: خوب پس دیگه راحت شدیم ...دیگه لازم نیست نقش بازی کنی... داشت حالم از اون کلاه یس زرد به هم میخورد ...بیا بریم که دلم داره ضعف میره ...
    رفتیم پایین .مادر و مانی مثل روز قبل رو تراس نشسته و صبحونه میخوردند ..مانی با دیدن چشماش گرد شد ..مادرسیاوشم لبخند به لب منو نگاه کرد ..سیاوش رفت سمت مادرشو همزمان که گونه اشو میبوسید گفت: حالا دیگه ما رو رنگ میکنی مادر .. چرا زودتر نگفتی تا این نیمای بیچاره رو اینقدر اذیت نکنیم؟
    مادرش قیافه حق به جانبی گرفتوو با خنده گفت: ای بچه پرو دست پیش میگیری که پس نیفتی؟ مثل اینکه شما داشتین سیا کاری میکردینا...
    منم دیدم میخواین فیلم بازی کنید تو فیلمتون یه نقش رزرو کردم ...
    با این حرف نسترن .همگی زدیم زیر خنده مانی هم شاد گفت : اخ جون باز نیمایی میشه پرستار خودم ...
    این بار سیاوش با خنده گفت: نه دیگه پرستار تو تنها نه مجبوری با بابات شریک بشی...
    مانی بلند شد اومد نشست تو بغلمو گفت: عمرا بابا سیاوش ..برو یه پرستار دیگه واسه خودت پیدا کن ...نیمایی فقط مال منه ...
    سیاوش در حالی که از شیرین زبونیه مانی سر حال لومده بود گفت: ای پدر صلواتی ..این زبونت رو کی رفته بچه...
    این بار مادر سیاوش بود که گفت: رو پدرش ...
    و دوباره همگی خندیدم...
    بعد از صبحونه بود که مادر سیاوش گفت: من خیلی دلم واسه ویلای شمالمون تنگ شده ...سیاوش جان میشه همین امروز بریم یه سر بزنیم؟
    سیاوش دستاشو زد به سینه اشو گفت: ای به چشم مامان خانم ..هر چی شما بگید ...اما قبلش باید یه کم بیاید تو اتاق من کارتون دارم ...
    باید ازتون اعتراف بگیرم ...
    مادرش با خنده گفت: اول منو ببر شمال تو راه واسط اعتراف میکنم....
    همگی به سمت اتاقامون رفتیمو وسایلمون و برداشتیم و ساعت 11 به سممت شمال حرکت کردیم...
    خوشحل بودم که یه بار دیگه به اون ویلای با شکوه میریم ...
    توی راه مادر سیاوش به صورت رمزی به سیاوش گفت : همون موقع که بهناز مرد اون خبر داشته و دورا دور مراقبشون بوده ......
    کلی اهنگ گوش دادیم ...خندیدم ..رقصیدیم . ...توی راه توقف چندانی نداشتیم واسه همین نیمه شب به شمال رسیدیم...
    مانی خواب بود ..اروم بغلش کردم بردمش تو اتاقش ...مادر سیاوشم یکی دیگه از اتاقا رو برداشت..موند یه اتاق که سیاوش وسایل منو برداشت با مال خودش برد توش...
    نمیدونستم چیکار احساس معذب بودن میکردم ...
    همگی به اتاقاشون رفتند ..امامن سر در گم بودم ..از ویلا زدم بیرون وکنار ساحل رفتم...نسیم خنک از روی دریا میگذشت و موهامو با خودش به این ور و اونور میبرد ... کفشامو از پام در اوردم.... پاچه شلوارمو زدم بالا و رو شنهای مرطوب و نم دار قدم زدم ... باید به سیاوش میگفتم دیگه طاقت این همه پنهان کاری رو نداشتم ...
    چراغای ویلا خاموش بود... ساعتها کنار دریا قدم زدمو و با خودم فکر کردم .. همین فردا حقیقت و به سیاوش میگم ..حتی اگه منو از خودش برونه ..باید این کار و میکردم ...

    4 نفر این پست را پسندیدند :



  18. #45
    Ava
    Ava آنلاین نیست.
    کوچ نشین
    عنوان کاربر
    کوچ نشین
    شماره عضویت
    121
    تاریخ عضویت
    دی-۱۳۸۹
    جنسيت
    نوشته ها
    5,028
    نوشته های وبلاگ
    1
    می پسندم
    2,034
    مورد پسند
    8,052 بار در 3,259 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان نیما | نویسنده: یاسمن

    به سمت ویلای خاموش وتاریک رفتم .. معلوم بود حتی مادرم امشب خوابش برده ..نزدیکای ویلا بودم که شبه زنی رو پشت پنجره مانی دیدم .. خون تو رگهام منجمد شد ... هیکل ظریفش فقط به یه نفر میخورد اونم بهناز ... نمیدونستم میخواد چی کار کنه ؟ دستپاچه شده بودم باید سیاوشو خبر میکردم ... اما نمیشد ... تا من اونا رو خبر میکردم شاید خیلی دیر میشد ...
    سریع و اروم خودمو پشت پرچینای ویلا انداختم ... نباید بی گدار به اب میزدم ...
    دیدم اروم پنجره رو باز کرد و خودشو کشید تو اتاق مانی ... پاورچین رفتم دسته بیل بلندی که سرایدار کنار باغچه جا گذاشته بود برداشتم و رفتم پشت پنجره و کمین کردم ...حتما میخواست مانی رو بدزده ...
    اما نکنه یه وقت بخواد اونو بکشه خدای من ..نه ... خواستم همون موقع بپرم داخل که احساس کردم داره میاد ... دوباره خودمو کشیدم کنار ... معلوم بود داره یه چیز سنگینو با خودش میکشه...
    کیسه بزرگی رو از پنجره اروم گذاشت رو زمین .. حتما مانی داخل اون بود ...
    خودشم اهسته و بی صدا همون جور که وارد شده بود اومد بیرون .. تا خواست کیسه رو برداره .. با دسته بیا محکم به کمرش زدم با فریادی رو زمین پهن شد .. خواستم بشینم رو کمرش که نتونه فرار کنه .اما دیر شده بود با لگدی که تو شکمم زد خودشو از زیر بدنم کشید بیرون ...همون موقع با همه وجودم داد زدم و دوییدم دنبال بهناز ... ..سیاوش سیاوش و... کمک .... مادر ... سیاوش ...و... چراغ اتاق سیاوش باز شد ... صدای مادرو شنیدم ..
    بهناز بخاطر ضربه ای که بهش زده بودم نمیتونست تند بدود ..
    با یه خیز خودمو رسوندم بهش و چنگ انداختم تو موهای بلندش که از حصار روسری ریخته بود بیرون ... برگشت و با ناخنای تیزش چنگ انداخت رو دستم اما موهاشو ول نکردم ... با صدای خشمگینی گفت ..ولم کن ... کثافت ... ولم کن ... بزار برم ...
    منم با همن خشم گفتم: کثافت تویی ... ولت کنم ..که چی بشه بازم مانی رو اذیت کنی ... یا سیاوشو داغون کنی ...
    پامو کردم پشت پاشو انداختمش رو زمین ... تو همین هین چنگ انداخت و موهای کوتاهمو گرفت و با جیغ و نفرت کشید ....
    درد تو تمام سرم پیچید ... صدای اژیر نیروی ساحلی دلمو اروم کرد...بهترین کار همین بود سیاوش نباید دستش به خون این عوضی الوده میشد ...
    بهناز با دیدن پلیس تقلاش بیشتر شدطوری که سرشو اورد بالا و با همه قدرتش دندونای تیزشو تو بازوم فرو کرد...
    احساس کردم داره گوشت دستم کنده میشه ... با یه ضربه به سرش انداختمش اونطرف ..اونم از فرصت استفاده کرد و دویید سمت صخره بلندی که نزدک دریا بود ...
    صدای ایست گفتم پلیشو شنیدم .. اخطارایی که میدادند .. اما بهنازبی توجه میدویید..
    تیر هوای در کردند ...
    بهناز و دیدم که از صخره داره تند و تند میره بالا پلیسام دنبالش... به سختی از جام بلند شدم ...میخواستم برم دنبالش که دستای گرم سیاوشو دور کمرمو گرفت ومانع ام شد ...
    صدای گریه مانی که مادر سعی در اروم کردنش داشت رو شنیدم : حالت خوبه نیما ... خوبی ...
    با اینکه بازوم به شدت درد میکرد مانی رو ازش گرفتم و گفتم : اره خوبم ...
    سعی کردم مانی رو اروم کنم ..با هق هق گریه اش میگفت: نیمایی ... دزد میخواست منو ببره .. نیمایی.... من میترسم ...
    همون لحظه بهنازو دیدم که رو نوک صخره ایستاده ... دستی به سمت سیاوش تکون داد و با خندهای جنون امیز بلند بلند خندید ...
    پلیسا داشتند بهش نزدیک میشدند که دستاشو از هم باز کرد و با خنده خودشو پرت کرد پایین .. ...
    صدای خندیدنش قطع شد ... صورت و گوشای مانی رو گرفته بودم تا نه صدایی بشنوه نه چیزی ببینه...
    سیاوش و دیدم که به سمت پایین صخره میره همونجا که بهناز افتاده بود ....
    مانی رو دوباره سپردم به مادر سیاوش که چشماش پر اشک شده بود و بی صدا گریه میکرد .. دنبال سیاوش رفتم ...
    پلیسا دور تا دور بهنازو گرفته بودند .. اطراف بدنش از سرخی خون سرش رنگین شده بود ...... چشماش باز بود حتی تو اون هوای نیمه تاریک برق میزد ...خنده محوی روی لبش بود ...سیاوش بالای سرش ایستاده بود لحظهای نشست ..اروم پلک چشمای بهناز رو رو هم گذاشت و بست....
    گیج و منگ بلند شد ..صورتش از اشک چشماش خیس بود ...
    دستاش رو زیر بغلش زد و به سمت ویلا برگشت ...
    مامورا ملافه سفیدی روی جسد کشیدند و با برانکارد به سمت ماشین بردند ...
    موجدریا به صخره میخورد ...خونای بهناز به ارومی از صخره شسته میشد ... چرا سیاوش گریه میکرد ... یعنی هنوزم عاشق بهناز بود ؟
    تو چشم به هم زدنی همه چیز اروم شد ... دوباره به سمت ویلا برگشتم ...مانی رو که هنوز گریه میکرد و گرفتم تو. بغلمو سخت به خودم فشردم ... و شروع کردم واسش شعر خوندن ... اونقدر خوندم که دیگه صبح شده بود ... مانی خواب رفته بود ..
    سیاوش تو اتاقش خودشو حبس کرده و مادرشم لب دریا مونده بود ...
    چه شب غریبی بود دیشب ...مثل کابوسی بود که گذشت .. باورم نمیشد که دیگه بهنازی وجود نداره ...

    4 نفر این پست را پسندیدند :



صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

شلوارشو کشيدم پايين

نوک سینمو بخور

بمال بمال

سینمو مکید

سینمو گاز گرفت

نوک سینمو گاز گرفت

شلوارمو کشيد پايين

بخورم سینتو

سينتو بخورم

سينه هامو بمال

نوک سینمو خورد

نوک سینتو بخورم

سینمو گاز بگیر

شلوارمو کشید پایین

بيا سينمو بخور

سينه هاتو بمالم

سينه هامو بخور

سینمو لمس کن

رمان نیما

http:www.koooch.comthread2339-4.html

بمال سینمو

سینمو بمال

میخوام سینتو بخورم

بمالون سينه هامو

سینتو بخورم

کاربران برچسب زده شده

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

خانواده کوچ فعالیت خود را از تاریـخ 06/10/1389 آغاز کرده است . از زمان تولد این مجموعه سعی شده تا محیطی صمیمی و دوستانه ایجاد شود تا در کنار این خصوصیت بارز سایت،کاربران به بحث و تبادل نظر درموضوعات مختلف بپردازند .

ارسال پیام به مدیر سایت
لینک های مفید
ابزار ها
بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
X بستن تبلیغات